
این کانال نه سیاست محض است نه ادبیات محض. بازتاب دهندهی آنچیزیست که در وجودم میگذرد، نه روشن روشن نه تاریک تاریک...!#عقل_سرخ 🔰 کانال رسمی محسن قریب ( شاعر، نویسنده، منتقد و تحلیلگر اجتماعی، سیاسی )
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 105 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/16
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 99 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
•تو و چشمی که ز دلها گذرد مژگانشمن و دزدیده نگاهی که به مژگان نرسد...!#صائبتبریزی🎥کرمانجیلِخِن
•این بیدلم یه چیز ديگهاس؛با خود اگر نسازیم، بر الفتِ که نازیم؟پُر بیکسیم، ناچار بر خویش مهربانیم...!#بیدل_دهلوی
•من به عشق معتقدم.و به هنر.من به سرانگشتانی که جهت دارندو به دستانی که وزن، معتقدم.من معتقدم شاعرانبه هر چه نگاه کنندمعنای دیگری بدان میبخشند.و شاعراگر از راهی بگذرداگر از کوچهباغی عبور کنددیگر آن راهآن کوچهباغراه و کوچهباغ پیشین نخواهد بود.اکسیری در نگاه اوستکه مس جهان را طلا میکند.#محسن_قریب
🤞❤️🔥🤞فضای این قطعه را میشود ترکیبی از تنهایی، رهایی، حرکت و آشفتگی دانست. شروع آرامتر، حسِ قبل از طوفان را تداعی میکند؛ بعد هرچه موسیقی گستردهتر و پرتحرکتر میشود، انگار شنونده وارد مرکز این طوفان میشود
•آقای آموزگارکاش آموزگار ادبیات میشدم. یا آموزگار تاریخ. و جامعهشناسی هم بد نبود.کاش آموزگار بودم. و هر روز طول و عرض کلاس را قدم میزدم و گاهی دستی بر سر دانشآموزی میکشیدم و یا گاهی یکباره در دل دانشآموز دیگری، چراغی در آینده روشن میکردم.دوست داشتم که آموزگار باشم. اما دریغ نشدم و ناخواسته به پرتترین نقطهی دور از رویاهایم پرتاب شدم.کاش آموزگار ادبیات میشدم و با دانشآموزانم بزرگ میشدم و استاد دانشگاه میشدم.مدام کتاب میخواندم و فتیلهی رویاهایم را پایین میکشیدم تا بتوانم در پرتترین روستاها آموزگاری کنم و خودم را کمتر درگیر بالا و پایین روزگار میکردم.اگر آموزگار میشدم. دانشآموزان میهنپرستی تربیت میکردم. و به آنان یاد میدادم ایران از خانوادهی آدم مهمتر است.یاد میدادم که عشق بورزند و عاشقانه زندگی کنند و از هزینه دادن برای عاشقانه زیستن نهراسند.من دوست داشتم آموزگار شوم و همیشهی تو کیف چرمی رنگ و رو رفتهام چند کتاب برای خواندن و هدیه دادن باشد.چند ورق برای نوشتن و یک خودکار بر لبهی جیب پیراهن تمییز کهنهام.#محسن_قریب
•من و ادبیات روسیه!میخواهم این بار از روسیه بنویسم. نه از روسیهی دنیای سیاست و نه از کرملین و نه از چپ و راست و جنگها و کشمکشهای سیاسی دو قرن اخیر و نه از آن تصویری که سیاستمداران و رسانهها از روسیه ساختهاند. میخواهم برای لحظاتی از مرز تعصبات سیاسی عبور کنم و به روسیهای برگردم که پیش از سیاست آن را شناختم. روسیهی من از کتاب آغاز شد. از همان لحظهای که "مادر" ماکسیم گورکی را به دست گرفتم و وارد جهانی سرد و سخت و در عین حال انسانی شدم. جهانی که در آن آدمها در میان فقر و رنج و انقلاب هنوز چیزی از امید را با خود حمل میکردند.بعد به تولستوی رسیدم. جنگ و صلح را نصف و نیمه خواندم. آنا کارنینا را با همهی شور و هیجانم به پایان رساندم و بعد "پدر سرگی" را خواندم. مردی که میان ایمان و تن و میان قدیس بودن و انسان بودن و میان گناه و رستگاری گرفتار شده بود. و چه گناه شیرینی بود آن گناه. تولستوی مرا به جایی برد که دیگر نمیشد انسان را با معیارهای سادهی خوب و بد سنجید. انسان در جهان او موجودی پیچیده بود که مدام میان خواستن و پرهیز کردن و ایمان و تردید و میل و اخلاق در رفتوآمد بود.بعد داستایفسکی آمد. "جنایت و مکافات" و "ابله" و "برادران کارامازوف". از اینجا روسیه دیگر برای من فقط یک سرزمین نبود بلکه تبدیل شده بود به جهانی درون انسان. جهانی از گناه و ایمان و عشق و نفرت و تردید و رستگاری و آزادی و مسئولیت. داستایفسکی مرا به آن قسمت تاریک و پیچیدهی وجود انسان برد که شاید بدون ادبیات هرگز نمیتوانستیم آن را اینچنین بیواسطه ببینیم.بعد شولوخوف آمد و روسیه را از اتاقهای تاریک و ذهنهای پریشان بیرون آورد و به دشتهای پهناور برد. به "دن آرام" و "زمین نوآباد" و به دهقان و جنگ و انقلاب و انسانی که تاریخ بر سرنوشتش فرود میآید. در شولوخوف دیگر فقط با روان یک انسان روبهرو نیستیم بلکه با جامعهای روبهرو میشویم که تاریخ در آن زندگی میکند و انسان گاهی سازندهی تاریخ است و گاهی قربانی آن.و چخوف با داستانهایش دوباره مرا به خود انسان برگرداند. به تنهاییهای کوچک و آرزوهای نیمهتمام و زندگیهایی که ظاهراً هیچ اتفاق بزرگی در آنها نمیافتد اما تمام تراژدی انسان میتواند در همان سکوتهای کوچک جریان داشته باشد. چخوف به من نشان داد که برای دیدن عظمت و رنج انسان همیشه به جنگ و انقلاب و حوادث بزرگ تاریخی نیاز نداریم. گاهی یک اتاق کوچک و یک آدم تنها کافی است.این روسیهی من است. روسیهای که پیش از آنکه با سیاست بشناسمش با ادبیات شناختم. روسیهای که برای من نه پرچم بود و نه ایدئولوژی و نه قدرت نظامی. سرزمینی پهناور بود که از میان صفحات کتاب وارد جهان ذهنیام شد و آدمهایش پیش از آنکه نمایندهی یک دولت یا یک ایدئولوژی باشند انسان بودند.شاید ادبیات بزرگ دقیقاً همین کار را با ما میکند. مرزها را برای مدتی از میان برمیدارد و به ما اجازه میدهد پیش از آنکه دربارهی یک ملت داوری کنیم انسانهایش را ببینیم. ادبیات به ما فرصت میدهد در عمر کوتاه خود زندگیهایی را تجربه کنیم که شاید هیچگاه در جهان واقعی فرصت زیستنشان را نداشته باشیم.برای همین میخواهم روسیه را این بار از همینجا ببینم. از جایی پیش از سیاست. از جایی که یک کتاب در دست انسان است و جهانی ناشناخته آرامآرام در ذهن او گشوده میشود. روسیهی من از همینجا آغاز شد و شاید هنوز هم ادامه دارد.#محسن_قریب
•نه صبر ماند به جا و نه دل، تو هم ای جانز تن بر آی، دگر در وطن که را داری؟#کلیمهمدانی
•یادمان نرود که عطار میگفت؛ نام اعظم خداوند نان است.
•میاز و متاز و مناز و مرنجچه یازی به کین و چه تازی به گنج...!#فردوسی_جان
•با سرشاخههای درختان بودی،راهبان بوداییماه صید میکردند.و شبهاچندان در کاسههای نیلگونشانمینگریستندکه ماهآرامآرامپیر شود و به خاک بیفتد.و در آن سوی آبهای مقرنس خاموش،راهبان،مشتی خاکستردر گوش باد میریختندتا گناهی رااز چشم فردا پنهان کنند.#محسن_قریب *درخت بودی؛ درختی مقدس در سنت بودایی که بنا بر روایت، بودا زیر آن به بیداری رسید؛ نمادی از بیداری، روشنایی و رهایی
•تنوع آب.تنوع خاک.تنوع دشت.دریا.کوه.جنگل.تنوع قوم،زبان،قبیله.تنوع فرش.تنوع رنگ.تنوع بوم.تنوع بزم.تنوع رقص.ما و این همه رنگ،ما و این همه آوا،چرا یک حقیقت محض؟یک برهان قاطع؟یک خطکش؟پس چرا یک فرض محال...!؟که آید اینهمه رنج،که آید اینهمه درد،که بارد این همه اشک...؟#محسن_قریب
•چون شب آمد همه را دیده بیارامد و منگفتی اندر بن مویم سر نشتر میشدآن نه مِی بود که دور از نظرت میخوردمخون دل بود که از دیده به ساغر میشد#سعدی
•بعضیها دنیای معنوی خاصی را تجربه کردهاند. بله قطعا تجربهی خوبی داشتهاند. اما آیا تفسیر درستی از این تجربه دارند؟ - مشخص نیست. تجربیات متافیزیکی ارزشمند ممکن است در بعضی حوزهها به شهود قوی هم منتج شود اما دلیلی بر این نیست که کالیبراسیون معرفتی کاملی هم داشته باشند.و ممکن است میزان اطمینانی که به یک برداشت متافیزیکی میدهند همیشه متناسب با مقدار شواهد موجود نباشد.#محسن_قریب #نور
•ما آینه در آینه در آینه دردیم آزادترین صید که در دام و کمندیمگویا که وفا طی شد و از رسم جهان رفتابری شده حال دل ما ساکت و سردیمآبی نرساندیم به گلبوته ی احساس بر چهره ی این باغ فقط توده ی گردیمدل بستن و دل کندن ما از خود ما بودیکبار نگفتیم که با عشق چه کردیم !؟با اینکه دل از آتش غم های تو میسوختمانند خزانیم که بی نور تو سردیمهمراه غزلهای دلم شعر و ترانه استما آینه در آینه در آینه دردیم ✍️#فریباقربانکریمیt.me/NafaSe_Barann
•فکر میکنموقتی دو هفته یکبار ستاره ببینی،یعنی فقط چند دقیقه در دو هفته زندهای.خیلی وقت استکه مندر حد چند دقیقه در ماهزندگی میکنم.اگر ستاره نبینی،لب نهر ننشینی،صدای پرندهای را نشنوی،و عطر گلی را با بوسهای به خاطر نسپاری،بدانزنده نیستی؛فقط داریبیخودیزندگی را تلف میکنی.من خیلی وقت استکه در حال غرق شدنم.از همان روزکه آرزوی بزرگیدر کلهی پربادم نشستو مرا به دریایی انداختکه شاید هرگزروی آرام ساحل را نبوسم.من زندگی راآگاهانه به چالش کشیدهام.پس اگر روزی هلاک شدم،برایم گریه نکنید.من دانستهدل به دریا زده بودم؛و کسی که آگاهانهبه دل دریا میزند،باید بداندکه ممکن استدیگر ساحل را نبیند.#محسن_قریب
•ندانم از کدامین جنبشِ مژگان هلاکم کرددو صف بر یکدگر خوردند و قاتل در میان گم شد...!#والیبختیاری
🤞❤️🔥🤞گاهی برای گفتنِ آنچه در دل داریم، کلمه کم میآوریم؛موسیقی اما راه خودش را پیدا میکند.این کانال را به دوستداران موسیقی پیشنهاد میکنم؛جایی برای شنیدن، کشف کردن و چند لحظه دور شدن از هیاهوی جهان.اگر موسیقی برای شما فقط "صدا" نیست،سری به اینجا بزنید.👇t.me/+jQhCyn4Q6WxmNDk8
•فسرده چند نشینی میان هستی خویشتنور آتش عشق و زبانه را چه شدست..!؟ #مولانا🎥کنسرت نینامهی لندن با اجرای وحید تاج
• نور نمیتواند گناه کند؛ همانطور که تاریکی گناه نیست. نور و تاریکی غنای وجودی مایند؛ آزادیِ انتخاب، لذتِ زیستن. و از آمیزش این دو، هزار طیف متولد میشود، هزار رنگ هزار بودن. #محسن_قریب•نور را آرزو کردمتاریکی مجالم نداد....
•نور نمیتواند گناه کند؛همانطور که تاریکیگناه نیست.نور و تاریکیغنای وجودی مایند؛آزادیِ انتخاب،لذتِ زیستن.و از آمیزش این دو،هزار طیف متولد میشود،هزار رنگهزار بودن.#محسن_قریب
•بهاین میگن خرد کیمیاگرانه؛جهان پارادوکسیکال مولانا، که از ژرفا پناه میسازد. اگر و اگر بتوانی بیهوا از لایههای میانی خویش تا ژرفا تاب بیاوری.جملهی بیقراریت از طلب قرار توستطالب بیقرار شو تا که قرار آیدت...!#مولاناهرچه نفست خواست، داری اختیار هرچه عقلت خواست، آری اضطرار...!
Sina Sarlak – Yare Ghadimiشکستم داد این معشوقه بازی؟
🗣 سینا سرلک♨️ جدیدترین آهنگها در ملوبات🤞❤️🤞از آن کوچه که نگذشتیم باهم از آن باران نم نم که نباریداز آن چتر دوتایی که نداریم از آن مهتاب که بر ما نتابید.....کجایی گندمی روی قشنگم کجایی موی من جوگندمی شداگه بودی تو سهم من از این عشق چروک و خط پیشونی نمیشد....
🤞❤️🔥🤞ملکهی ماه، بتاببگذار گاهینورتشبهایم را تر کند.بگذارلبهی برکهکنارت بنشینمو دوستت داشتنت راساعتها به تماشا باشم.#محسن_قریب
•من شاعر شعر محض نیستم.شاعر شعر برای شعر.من شعر بلندی میخواهم؛که چون کاغذی مچالهدر بادمیان دو شهر جنگزدهاز آمدن صلح میگوید.شعریشبیه شیارهای صورت مردیکه هر خط و نشان روزگار رازیسته است؛نه فقط دیده،نه فقط شنیده،بلکهبا گوشت و استخوانشاز میان آنها گذشته است.شعری میخواهمکه شیر رااز پستان گاو نوشیده باشدو هنوزبوی علفهای خیسدر دهانش مانده باشد،اما اگر روزگاراو را به بیابانی دوری برد،از گرسنگی نهراسد؛در دل آن کویراز تناول مارها، سهم خود رااز زندگیاز دهان مرگ بیرون بکشد.شعریکه از روستا آمده باشدو کوچهپسکوچههای شهر را بلد باشد،که خاکی باشد و اماو از آسمانغافل نباشد.شعریکه از جام الست حافظلبریز است.و خیال خام خیامدر آنتلوتلو بخوردو مستیاشاز مرزهای زمان بگذرد؛که ابروهای درهمتنیدهی فردوسیهنگام دیدن آناندکی باز شود،و امضای دلنشین سعدیدر حاشیهی آن بماند؛چنان که گوییپیرمردی از شیرازاز کنار کاغذ گذشتهو پیش از رفتنلبخندی بر آن گذاشته است.شعری میخواهمکه فقط شعر نباشد.که اگر به دست گرسنهای افتاد،نان را به یادش بیاورد؛اگر به دست تنهایی رسید،پنجرهای برایش باز کند؛اگر بر شانهی مردی نشستکه تمام شببه سقف خیره مانده،صبح رادر گوشش زمزمه کند.شعریکه کودکدر آنبوی آغوش مادرش را پیدا کند،و پیرمردصدای پای جوانیاش را.شعریکه عاشقدر آنچهرهی معشوقش را ببیند،و شکستخوردهدلیلی کوچکبرای دوباره برخاستن.من همهی عمرتا همین امروزدر پی نوشتن چنین شعری بودهام؛شعریکه وقتی به سرچشمههای کهنسال میرسد،آب راتا به تشنهای نرساندهاست آرام نگیرد.میخواهمتشنگان از شعرم بنوشندو هر سیرابیکه از کنار آن گذشت،ناگهانتشنگان را به یاد بیاورد.میخواهم شعرمحضِ نوشتن نباشد.میخواهمکلمهنان باشد،آب باشد،چراغ باشد،دست باشددر شانهی انسانیکه دارد فرو میریزد.میخواهم شعروقتی به انسانی میرسدنخستبه عمیقترین نیاز وجودشدست بگذارد.و اگر هیچچیزبرای بخشیدن ندارد،دستکمبه او یادآوری کندکه هنوزانسان است.من چنین شعری میخواهم؛شعریکه اگر روزیتمام شهرها ویران شدندو باداز میان خانههای بیسقف گذشت،تکهای از آنبر کاغذی مچالهباقی بماند؛تا کودکیدر میان دو شهر جنگزدهآن را از خاک بردارد،بازش کند،و بخواند:"هنوزچیزی در این خاکارزش زیستن دارد."#محسن_قریب
•صبح است.از شکوفههای بادام گذشتهایم.عطر پوست نمدار گردوهااز درز دیوار باغها میگذرندو کوچههابه طرز مشکوکی گیج میزنند.صبح است.باغ انار مغرور،سرشاخههای بلندش رابه دامن باد سپرده است.صبح است.و زندگیشمشیرهای شکسته را،جانهای خسته راو دلهای شکسته راورق میزند.و کسی نمیداندچرا صبحمیتوانداین همه زیبا باشد؛این همه دلنشین،وقتی هنوزاین همه شمشیر شکسته،جان خستهو دل شکستهدر جهان مانده است.#محسن_قریب
•ما جمع کثیر، از ابتدا تنهاییم چه باهم و چه جدا جدا تنهاییم تردستیات ای عشق، رهاورد نداشت حتی "من و تو" درونِ " ما" تنهاییم#صدیقه_اعزازی
🤞❤️🔥🤞#جدید#علیرضا_قربانیباید از باران بگیرم خاطرات مردهام را.
•اول به هزار لطف بنواخت مراآخر به هزار غصه بگداخت مراچون مهره مهر خویش میباخت مراچون من همه او شدم بینداخت مرا!!!#مولانا_جان🎥خانهی تاریخی طباطبایی کاشان
•نور دشمن تاریکیست.نور دشمن تنهاییست.نور میداند که تنهایی خودش را میخورد.نور میداند که تاریکی خودش را نمیبیند.نور داناست.پس دل تاریکی را روشن میکند.تنهایی را آبستن میکند.تا یخبندان پایان یابد و دختران آفتابدر مزارعِ موهایشان زندگی را پرورش بدهند.#محسن_قریب
Channel photo updated
•مرا ببخش...اگر گاهیکمتر از آنمکه در خیالِ تو شکفته بودم؛بعضی گلهادر سایهی فصلها قد میکشند،نه زیرِ آفتابِ نگاهها.مرا ببخش...اگر واژههایمراهِ رسیدن به تو را گم میکنند؛من سالهاستحرفهایی را با خود میبرمکه حتی بارانرازِ خواندنشان را نمیداند.اگر تلخم،از میوهی نارسِ روزگار است؛وگرنهدر عمقِ من هنوزباغی نفس میکشد.مرا ببخش...گاهی چشمهایماز کنارِ زیباییها عبور میکنند؛نه از آنکه جهانرنگی برای بخشیدن ندارد،از آن است کهنگاهم هنوزدرگیرِ رنگهای کهنهی خویش است.من هنوزدر گوشهای دور از این ویرانی،دانهای کوچک پنهان کردهام؛شاید روزیبیخبر از حسابِ فصلها،گلِ ناشناختهایمرا به یادِ خویش بیاورد.✍#آیشاقریشیhttps://t.me/daremtedadsoukoot
•دلی یا دلبری، یا جان و یا جانان، نمیدانمهمه هستی تویی، فیالجمله، این و آن نمیدانمچه آرم بر در وصلت؟ که دل لایق نمیافتدچه بازم در ره عشقت؟ که جان شایان نمیدانم...!#عراقی
•۱۷ امرداد | روز خبرنگارمن هم روزگاری نه چندان دور و نه چندان نزدیک، برای مدتی کوتاه، خبرنگاری را تجربه کردم.کوتاه، اما به اندازهای که بفهمم پشت هر خبر، فقط چند خط نوشته نیست؛ گاهی زندگی آدمهاست، رنجشان، امیدشان و حقیقتی که ممکن است هیچگاه دیده نشود.خبرنگاری به من آموزاند که پرسیدن، گاهی شجاعت میخواهد،نوشتن، مسئولیتو گفتن حقیقت، هزینه.امروز، در روز خبرنگار، بیش از آنکه بخواهم این روز را شادباش بگویم، میخواهم به همه کسانی ادای احترام کنم که هنوز میان "آنچه هست" و "آنچه باید گفته شود" ایستادهاند.به خبرنگارانی که قلمشان را به تریبون قدرت تبدیل نکردهاند،به آنان که صدای بیصدایانند؛و به آنان که میدانند خبر، فقط انتقال یک واقعه نیست؛گاهی تلاشی است برای اینکه حقیقت، قربانی فراموشی نشود.۱۷ امرداد بر همه خبرنگاران شرافتمند و آزاداندیش شادباش و خجسته.#محسن_قریب
•چه قابلیت جذابیستکه آدمی فقط به درک بیواسطهی نورمجهز باشد.#محسن_قریب📸فقط خودم
.و #شمس_تبريزى میگوید:اندوه تمام نمى شود؛توآن قدر وسيع مى شوى، كه اندوه در تو گم مى شود.📸عکاس:مصطفی قریب
علیرضا عصار – دریای تشنهای وطن خون تو از اروند میآید مگر....!
🤞❤️🔥🤞دل به لالایی چه بستی!؟ مرد می خوابد مگر!؟شهر اگر خوابیده، باشد! درد می خوابد مگر!؟این همه امّا و شاید؟ برنمی گردد مگر!؟مُنجی از راهی که باید برنمی گردد مگر!؟آنکه مُرد از تشنگی سیراب خواهد شد مگر!؟اسم دریا را نوشتن آب خواهد شد مگر!؟
•سخت می خواهم که در آغوش تنگ آرم تراهر قدر افشردهای دل را، بیفشارم ترااز لطافت گر چه ممکن نیست دیدن روی تورو به هر جانب که آرم در نظر دارم ترااز رهایی هر زمان بودم اسیر عالمیفارغم از هر دو عالم تا گرفتارم ترااز من ای آرام جان، احوال صائب را مپرسخاطر آسودهای داری، چه آزارم ترا؟#صائب_تبريزی
.ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﻋﻮﯼِ ﺁﺯﺍﺩﮔﯽ ﭼﻮﻥ ﺳﺮﻭ ﻣﯽﺯﯾﺒﺪﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﺮ ﭼﺎﺭ ﻓﺼﻞ ﺍﺯ ﺑﯽﻧﯿﺎﺯﯼ ﯾﮏ ﺯﺑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ...#بیدل_جان
•ز دردِ نکته سنجی هرکه آگاه است میداندکه معنی در دل اول خون شود، آنگه سخن گردد...!#طالب_آملی
•#هویت_قربانییکی از بنیادیترین نیازهای انسان، دیدهشدن است؛ اینکه رنج او درک شود، تلاشهایش به رسمیت شناخته شود و وجودش برای دیگری معنا داشته باشد.با این حال، گاهی این نیاز بهتدریج به یک هویت پایدار تبدیل میشود.در این حالت، فرد دیگر صرفاً کسی نیست که رنج کشیده است؛ بلکه خود را "رنجدیده" تعریف میکند. نه فقط تجربهی بیمهری داشته، بلکه به این باور میرسد که همواره نادیده گرفته میشود. نه صرفاً در مقطعی قدرش دانسته نشده، بلکه به این نتیجه میرسد که جهان اساساً قدردان او نیست.در این نقطه، ذهن بهصورت گزینشی عمل میکند. نشانههایی را برجسته میسازد که این باور را تأیید میکنند و شواهدی را که خلاف آن هستند، نادیده میگیرد. هر موفقیت دیگران، هر بیتوجهی، هر نقد یا حتی هر سکوت، میتواند بهعنوان شاهدی جدید بر روایت قربانی بودن او تفسیر شود.هویت قربانی لزوماً نادرست نیست؛ بسیاری از افراد واقعاً آسیب دیدهاند. مسئله زمانی آغاز میشود که رنج به هویت تبدیل شود؛ یعنی وقتی فرد دیگر رنج را "داشته باشد"، بلکه رنج، او را "داشته باشد".در این لحظه، تغییری ظریف اما تعیینکننده رخ میدهد: زخم، از یک رویداد در زندگی، به مرکز ثقل هویت بدل میشود. همهچیز حول آن سازمان مییابد. حافظه، در خدمت اثبات آن بازسازی میشود؛ روابط، بر اساس تکرار یا انکار آن شکل میگیرند؛ و آینده، نه بهعنوان امکانی گشوده، بلکه بهعنوان ادامهی همان روایت تصور میشود.آنچه این وضعیت را پایدار نگه میدارد، منفعتی پنهان است که کمتر به آن اعتراف میشود: هویت قربانی، هرچند دردناک، امنیت نوعی را با خود میآورد. اگر رنج، هویت شود، دیگر نیازی به مسئولیتپذیری در برابر آینده نیست؛ شکستها از پیش توضیحپذیرند، و هر تلاش ناکام، نه ضعفی در فرد، بلکه تأییدی بر ظلمی از پیشموجود تلقی میشود. به این ترتیب، رهایی از رنج، بهطور متناقضی، به تهدیدی برای انسجام روانی بدل میگردد؛ چرا که رهایی، فرد را از تنها روایتی که برای فهم خود در اختیار دارد، محروم میکند.از همینروست که گذار از این وضعیت، دشوارتر از پذیرش خودِ رنج است. زیرا آنچه باید کنار گذاشته شود، درد نیست؛ بلکه معنایی است که فرد از طریق درد برای خود ساخته است.شاید رهایی از جایی آغاز نشود که رنج را فراموش کنیم؛ بلکه از جایی آغاز شود که رنج را بهعنوان بخشی از تاریخ خود بپذیریم، بیآنکه اجازه دهیم تمام تاریخ ما باشد.#محسن_قریب
• دوست میدارم من این نالیدن دلسوز را تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را شب همه شب انتظار صبحرویی میرود کان صباحت نیست این صبح جهانافروز را وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم جان سپر…•کامجویان راز ناکامی چشیدن چاره نیست بر زمستان صبر بایدطالب نوروز را...
•دوست میدارم من این نالیدن دلسوز راتا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز راشب همه شب انتظار صبحرویی میرودکان صباحت نیست این صبح جهانافروز راوه که گر من بازبینم چهر مهرافزای اوتا قیامت شکر گویم طالع پیروز راگر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنمجان سپر کردند مردانْ ناوکِ دلدوز راکامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیستبر زمستان صبر باید طالب نوروز راعاقلان خوشهچین از سر لیلی غافلنداین کرامت نیست جز مجنون خرمنسوز راعاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیستکان نباشد زاهدان مال و جاهاندوز رادیگری را در کمند آور که ما خود بندهایمریسمان در پای حاجت نیست دستآموز راسعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیستدر میان این و آن فرصت شمار امروز را#سعدی
•#رسانتیمان؛ وقتی سیاست از کینه تغذیه میکندنیچه "رسانتیمان" را کینهای میدانست که از ناتوانی زاده میشود. جایی که انسان، به جای آنکه جهان را بیافریند، هویت خود را از نفی دیگری میگیرد. او پیش از آنکه بگوید چه میخواهد بسازد، میگوید چه چیزی را باید ویران کرد. در این منطق، ضعف فضیلت میشود و قدرت، صرفا چون قدرت است، شر.این مفهوم فقط به اخلاق فردی محدود نیست؛ در سیاست نیز حضوری پررنگ دارد. هرگاه یک جریان سیاسی مشروعیت خود را نه از اندیشه، برنامه و چشمانداز آینده، بلکه از دشمنش وام بگیرد، در دام رسانتیمان افتاده است. چنین جریانی در روزهای بحران نیرومند به نظر میرسد، زیرا خشم بسیج میکند؛ اما در روزگار ساختن، اغلب با فقر ایده و ناتوانی در نهادسازی روبهرو میشود.از این منظر، میتوان نشانههای رسانتیمان را در برخی جریانهای اپوزیسیون ایران و حتی در بخشهایی از حاکمیت نیز دید. آنجا که سیاست، به جای آفرینش، به واکنشی دائمی در برابر دیگری تبدیل میشود و هویت، بیش از آنکه از یک پروژه ایجابی برخیزد، از نفی رقیب تغذیه میکند.جامعهای که تربیت سیاسی خود را بر کینه بنا کند، حتی اگر پیروز شود، منطق حذف را با خود به آینده خواهد برد. دیروز دشمن، امروز رقیب و فردا منتقد خواهد بود، اما چرخه انتقام همچنان ادامه مییابد.نقد قدرت، زمانی ارزشمند است که از اراده ساختن برخیزد، نه از میل به تسویهحساب. عدالت، حافظهای برای جلوگیری از تکرار ظلم است؛ اما کینه، آینده را در گذشته زندانی میکند. شاید معیار بلوغ هر جریان سیاسی این باشد که پیش از آنکه بگوید با چه کسی مخالف است، روشن کند برای ساختن چه آیندهای ایستاده است.#محسن_قریب
•دیدمش خرم و خندان قدح باده بدستو اندر آن آیینه صدگونه تماشا میکرد...!#جان_عشاق_جهان*و شما چند گونه میتونید به آیینه نگر کنید!؟
•پر کن از باده ی چشمت، قدح صبحِ مراخود بگو من ز ِ تو سرمست شوم،یا خورشيد...؟#مولانا
نقدی بر #کلهرودیآنچه بیش ازهرچیز نیازمند نقداست،نه شخصیتهای سیاسی،بلکه گفتمانهاو دگرگونی پارادایمهای درون آنهاست.به گمان من،تغییرالگوی قهرمانی ازچهرههایی چون مصدق،بازرگان وشریعتی به شخصیتهایی مانندقوام یافروغی،بهخودیخودبه معنای تغییرپارادایم درگفتمان رفرم نیست.پارادایم باجابهجایی قهرمانان تغییر نمیکندبلکه با تغییرمبانی نظری،اهداف،روشهاونسبت یک گفتمان باقدرت وجامعه دگرگون میشود.بنابراین،جایگزینی چهرههای مرجع،اگر فاقد چنین تحولی باشد،تنها تغییری درنمادهاست،نه دراندیشه.انکاریاحذف قهرمانان پیشین،بدون ترسیم روشن مختصات پارادایم جدید،نه به تولیداندیشهای نومیانجامدونه افقی تازه میگشاید؛بلکه برتنشهای سیاسی میافزاید وجبههی منتقدان وضع موجود رابیش ازپیش فرسوده میکند.ساختن الگوهای تازه ضرورتی انکارناپذیر است،اما این فرایند نبایدبا تخریب سرمایههای تاریخی آغازشود. گفتمان نو،پیش ازنفی گذشته،بایدتوان خودرا درتبیین مبانی وافقهای تازه نشان دهد.ازهمین رو،نقدی که برنفی استوار باشد،بیش ازآنکه نشانهی ظهور نحلهای جدید باشد،از تداوم همان الگوهای کهنی حکایت میکند که مدعی گسست ازآنهاست.#محسن_قریب
•خواستم چیزی بگویمدر تایید خودم. گاهی شایددیگران در تایید تو به هر دلیلی اهمال کنند.باید گاهی بنشینی و خودت خودت را تایید کنی.و این البته هدف نهایی نیست.یک بازاندیشی خودت هم هست.بازاندیشی از این جنس که من چیزهای کمی میدانم و همین که میدانم که میدانم و میدانم که کم میدانم و میدانم که زیاد نمیدانم چیزی کمی نیست.حتی الان هم نمیدانم که چرا بایدبرای تایید خودم خطابهای بنویسم.چرا..!؟_ نمیدانم یا کم میدانم!#محسن_قریب
•پارلمانی که هیچوقت قدرتساز نشدبا نگاهی به روند شکلگیری مجلس ها و رویکردها و خروجیهای آن در چند دورهی اخیر یکی از مهمترین پرسشهای تاریخ معاصر ایران در ذهن آدمی شکل میگیرد که چرا پارلمان، با وجود بیش از یک قرن سابقه، هرگز نتوانست به قدرتمندترین نهاد سیاسی کشور تبدیل شود؟پاسخ رایج، استبداد، دخالت خارجی یا اقتصاد نفتی است؛ اما شاید مسئلهای عمیقتری هم در میان باشد.مشروطه، بیش از آنکه محصول خواست آگاهانه اکثریت جامعه باشد، حاصل ائتلاف گروهی از روشنفکران، تجار، بخشی از روحانیت و نخبگان اصلاحطلب بود. در آن روزگار، ایران جامعهای عمدتاً روستایی و کمسواد بود؛ بخش بزرگی از مردم نه تجربهای از سیاست مدرن داشتند و نه با مفاهیمی چون قانون اساسی، تفکیک قوا و نمایندگی سیاسی آشنا بودند.این، البته به معنای بیارزش بودن مشروطه نیست.تقریباً هیچ نهاد مدرنی در جهان با رأی و آگاهی همه مردم آغاز نشده است. تفاوت در جای دیگری بود؛ اروپا فرصت یافت طی چند قرن، احزاب، انجمنها، رسانهها و سنت پارلمانی خود را بسازد. اما در ایران، این فرایند بارها با استبداد، کودتا، اشغال، دخالت بیگانگان، انقلاب و گسستهای تاریخی متوقف شد.مجلس، بیش از هر چیز، به "منابع انسانی" نیاز دارد؛ به سیاستمدارانی که در احزاب، شوراها، انجمنهای مدنی و رقابتهای سیاسی تربیت شده باشند. پارلمان بدون حزب، بیش از آنکه محل رقابت برنامهها باشد، به گردهمایی افراد تبدیل میشود.شاید بتوان مسئله را اینگونه خلاصه کرد که، مشکل اصلی آن نبود که مشروطه را نخبگان آغاز کردند؛ مشکل آن بود که این پروژه هرگز فرصت نیافت به فرهنگ عمومی و نظام پایدار تربیت نخبگان سیاسی تبدیل شود.از همین رو، شاید دقیقترین توصیف تاریخ پارلمان در ایران این باشد:پارلمان در ایران، زودتر از جامعه متولد شد.#محسن_قریب
•بنویس. و اما نه.بنویسم. و اما چه.کلمات چگونه پس و پیش نشدهاند؟چگونه شعر نشدهاند؟بنویسم که؟ بنویسم چه؟تو خاموشی شبیه شیار درهای در فلات مرکزی ایران.و من پر از غرش بیتابم.شبیه ابرهای اردیبهشت کوههای بینالود.کلماتم به تو فکر میکنند.به ماه ی کوچک در آسمان دور.به ملکهای بی شاه. بی سرزمین. و اما مغرور.من از شاعرانگی متنفرم.از در افتادن به چالهی اندوهناک کلمات غریبه.من دچار غبارهای مهآلودی تبعیدم.به سرزمینی که عاشق من نیست.به سرزمینی که عشق را نمیفهمد.و گلولهها کار کلمات را میکنند.و انفجارها کار نگاهها را.من به تو نگاه میکنم.تو اما به که.من چشم انتظار توام.تو اما چشم انتظار که.بنویسم که چه؟بنویسم به که؟سهم من از تمام آدمها خودم هستم.سهم من از تمام عشقها و عشقبازیها خودم هستم.ادامه نمیدهم.جنون کافیست...#محسن_قریب
•چرا نگران ایرانم؟نگران ایرانم؛چون امنیت روانی مردم، بویژه جوانان، میان بحران های پی در پی، سوء مدیریت و هجوم بیامان رسانههای مزدور، هر روز بیشتر فرسوده می شود.نگران ایرانم؛چون تورم مزمن، فقط سفره مردم را کوچک نمی کند؛ امید را میبلعد، خانوادهها را فرسوده میکند و رویای ساختن آینده را از بسیاری از جوانان میگیرد.نگران ایرانم؛از جنگهایی که انگار پایانی ندارند؛ جنگهایی که نه فقط جان انسانها، که زیرساختهای فرسوده این سرزمین را نیز آسیبپذیرتر میکنند و بار سنگین آن را بر دوش نسلهای آینده میگذارند.نگران ایرانم؛چون گاه در فهم پیچیدگیهای جهان امروز، بیش از آنکه به افزودن دوستان قدرتمند بیندیشیم، بر شمار دشمنان سرسخت خود افزودهایم و هزینه این خطا را مردم میپردازند.نگران ایرانم؛چون در روزگاری که باید یکدست ایستاد، هنوز عدهای دشمن نزدیک را بر دشمن مشترک ترجیح میدهند و رنگ عقیده را بر رنگ خاک بزرگتر میبینند.نگران ایرانم؛چون شغالان در اطراف این سرزمین زوزه میکشند و لاشخوران به تکههای سبکتری از ما برای برکشیدن محتاجند؛ آنها را نان از پراکندگی ماست، نه از اتحاد مقدس مان.نگران ایرانم؛چون دردناک ترین مهاجرت، رفتن انسان ها نیست؛مهاجرت امید است.آن روز که جوان، آینده خود را در جایی بیرون از مرزهای وطن جستجو کند، تنها یک نفر نرفته است؛ بخشی از فردای ایران نیز چمدانش را بسته است.و در میان اینهمه دغدغه اما، هنوز به ایران امید دارم.نه از سر خوش بینی، بلکه چون این سرزمین را دوست دارم.عشق، فقط در روزهای آرام معنا ندارد؛عشق آنجاست که در روزهای سخت، دل نگران خانهات باشی.چرا نگران ایرانم؟چون عاشق تو هستم، ایرانم.#محسن_قریب
•مبادا در جهان دلتنگ روییکه رویت بیند و خرم نباشدمن اول روز دانستم که این عهدکه با من میکنی محکم نباشدکه دانستم که هرگز سازگاریپری را با بنی آدم نباشدمکن یارا دلم مجروح مگذارکه هیچم در جهان مرهم نباشد#سعدی_جان
محسن قریب(عقل سرخ) pinned «📲 و در اینستاگرام به این آدرسم👇: instagram.com/mohsen_gharib63/%C2%BB
📲 و در اینستاگرام به این آدرسم👇:instagram.com/mohsen_gharib63/
•ایران و بلوطها همریشهاند.یکیاز هزار یورشسر برآورده است و دیگریاز صخره و یخبندان و طوفان و عطش و آتش.و هر دوزندگی را چنان دوست میداشتهاند کهبه درازنای تاریخ در آن ریشه دواندهاند....#محسن_قریب
•از چار چیز مگذر گر عاقلی و زیرکامن و شرابِ بیغش، معشوق و جای خالیچون نیست نقش دوران در هیچ حالْ ثابتحافظ مکن شکایت تا می خوریم حالی...!#حافظ
•عتابِ یارِ پَری چِهره عاشقانه بکشکه یک کرشمه تلافی صد جفا بکند...!#حافظ_جان
•قیمتها هر روز بالا میروند؛عددها قد میکشند،برچسبها دهان باز میکنند،و ویترینها شبیه موزهای از آرزوهای دستنیافتنیاند.برای یک پیادهروی سادهباید حسابِ قدمهایت را داشته باشی؛برای جرعهای آسودگیباید از حساب و کتاب بترسی.همهچیز ارزش پیدا کرده،جز حالِ آدمها.انگار زندگیمیان این همه رقم و صفربیصدا ارزان شده است؛آنقدر ارزانکه گاهی کسی حتیحالش را هم نمیپرسد.و ما،میان گرانیِ جهان،سادهترین خواستههایمان راقسطی نفس میکشیم.#آیشاقریشیhttps://t.me/daremtedadsoukoot
Arman Garshasbi – koja Gorizam•گاهی نتها، گاهی ترانهها، گاهی صداها انگار بهتر از هر انسانی میدانند کجای دلت بنشینند؛ آری همانجاهمانجایی که دردها و رنجهایت لانه کردهاند. میآیند، بیآنکه زخمی را برای همیشه درمان کنند، اما دستکم برای لحظهای کوتاه، بار اندوهت را سبکتر میکنند؛ و مگر گاهی انسان، بیش از همین چند لحظه آرامش، چه میخواهد؟
Arman Garshasbi – koja Gorizam•گاهی تنها میتوانی خودت را در مهآلودی موسیقی گم کنی...!
🤞❤️🔥🤞آرمان گرشاسبی 🎧ای توبهام شکسته از تو کجا گریزم ای در دلم نشسته از تو کجا گریزمای هر نور دیده بی تو، چگونه بینمای گردنم ببسته از تو، کجا گریزم
•غباری که بر جان مینشیندمردی سالخورده، گرفتار اعتیاد، کنار ایستگاه مترو بر زمین افتاده بود. اسکناس دههزارتومانی میان دو انگشتش مانده بود؛ گویی آخرین رشتهی اتصالش به جهان. نه توان برخاستن داشت و نه توان صدا زدن. تلختر از خود او، عبور بیاعتنای مردمی بود که چنین صحنهای برایشان دیگر بخشی از منظرهی عادی شهر شده بود.آنچه بیش از این صحنه مرا ترساند، عادیشدن رنج بود و آن بیاعتنایی، که نباید سنگدلی اش نامید، بلکه فرسودگی محض بود. رهگذرانی که خودشان هم به اندازهی همان مرد در حال بقا بودند و توانی برای ایستادن نداشتند. و این تمایز میان بیتفاوتی و فرسودگی جمعی کلید فهم چیزی بزرگتر از یک تصویر خیابانی است: فهم جنگی که هرگز تمام نمیشود، فقط تهنشین میشود.جنگ ماههاست در چرخهای گرفتار است که نه پیروزی میشناسد و نه شکست: #ضربه_مکث_ضربه. آمریکا اشغال نمیکند چون هزینهاش را نمیپذیرد، و کنار نمیکشد چون هدفش هنوز محقق نشده. اما آنچه کمتر گفته میشود این است: جمهوری اسلامی هم به همان اندازه در بند همین چرخه است، نه از سر انتخاب، که از سر ناتوانی. نظامی که برای پایاندادن یکطرفه به جنگ، باید یا تسلیم شود یا پیروز و هیچکدام را در اختیار ندارد. تسلیم، مشروعیت باقیماندهاش را از بین میبرد؛ پیروزی، از توانش خارج است.زیر این سکوت تحمیلی، اقتصادی در حال آبشدن است. پولی که ارزشش را در سکوت هر لحظه بیش از پیش از دست میدهد.طبقهای متوسط که بیصدا کوچک میشود، خانوادهای که هر ماه مقدار بسیار بیشتری از ماه پیش برای همان سبد غذایی میپردازد. انگار اینها دیگر رویداد نیستند، بخشی از اقلیماند. و وقتی رنج به اقلیم بدل شود، شور طغیان جای خود را به مهارت بقا میدهد.با اینهمه، زیر هر خاکستری رگهای از آتش باقی میماند. نسلی که در سایهی این جنگهای بیپایان رشد کرده، دیگر با عینک نسلهای پیش نمیبیند. ما هنوز میتوانستیم با وعدهی آزادیهای آینده زندگی کنیم؛ با رؤیای انقلاب، اصلاح، یا حتی تغییرِ زبان سیاست. اما نسلهای نو، این دگرگونی زبانی را پشت سر گذاشتهاند. آنان در پی واژههای تازه نیستند؛ در پی کیفیتی تازه از زندگیاند. زندگیای امنتر، آزادتر، قابلپیشبینیتر.انگار باید امید تحول در حاکمیت قطع امید کرد و انگار اگر قرار است تحولی در ایران شکل بگیرد، بعید نیست پیش از آنکه در نهادهای قدرت دیده شود، در زبان و سبک زندگی مردم رخ دهد. واژههای بزرگ، آرامآرام جای خود را به خواستههای ملموس میدهند؛ خواستههایی که هیچ ایدئولوژیای نه حاکم، نه اپوزیسیون نمیتواند برای همیشه مصادرهشان کند.قدرت، هر نام و صورتی که داشته باشد، ناگزیر است خود را با این دگرگونی خاموش هماهنگ کند یا هزینهی ناهماهنگی را بپردازد. جنگی که نمیتواند تمامش کند، همان هزینهای است که اکنون دارد میپردازد. تاریخ ایران بارها نشان داده که همهی دگرگونیها با فریاد آغاز نمیشوند؛ برخی نخست در لایههای خاموش جامعه شکل میگیرند.همانجا که تغییر، پیش از آنکه دیده شود، احساس میشود؛ و همانجا که مردی کنار ایستگاه مترو، بیآنکه کسی بایستد، هنوز اسکناسش را در دست دارد...#محسن_قریب
•با درد خستگانت درمان چه کار دارد؟با وصل کشتگانت هجران چه کار دارد؟در لعل توست پنهان صدگونه آب حیواناز بیدلی لب من با آن چه کار دارد!؟وهم از دهان تنگت هرگز نشان نیایدبا خاتم سلیمان شیطان چه کار دارد؟دل میتپد که بیند در دیده روی خوبتورنه بریده زلفت پنهان چه کار دارد؟عاشق، گر از در تو نشنید مرحباییچون حلقه بر در تو چندان چه کار دارد؟گر بر درت نیایم، شاید که باز پرسند:پوسیده استخوانی با خوان چه کار دارد؟در دل که عشق نبود معشوق کی توان یافتجایی که جان نباشد جانان چه کار دارد؟#فخرالدین_عراقی
•به شالی شدم.تمشک باریده بود.و چندان که چای کوهی رودخانه را مینوشید.تو چون شهسواری سرمستدر کمرکش کوههای کلات میتاختی.باد افسانههای کهن را جابجا میکرد و تاریخ، پادشاهان را و سرانگشتان من در جغرافیای سفید تنتمرزها را جابجا میکردند...#محسن_قریب تذکره الاولیاء؛ در مقام بایزید بسطامی: به صحرا شدم، عشق باریده بود و زمین تر شده بود؛ چنانکه پای به برف فرو شود، به عشق فرو شدم.
•آری آغاز دوست داشتن استگرچه پایان راه ناپیداستمن به پایان دگر نیاندیشمکه همین دوست داشتن زیباست...!#فروغ_جان_فرخزاد
.عقل سلیم در مورد اعدامهای اخیر چه میگوید!؟ مقامهای قضایی بارها تکرار کردهاند که در اجرای احکام اعدام هیچ توقف یا تخفیفی در کار نیست. این ادعا را باید با همان معیاری سنجید که خودش به آن استناد میکند: عقل سلیم و قانون. مجازات باید متناسب با جرم باشد، دادرسی باید چیزی بیش از تشریفات کوتاه باشد، و حکمی که برگشتناپذیر است باید از سنگینترین سطح یقین برخوردار باشد. در ماههای پس از اعتراضهای دیماه، شمار قابلتوجهی از بازداشتشدگان به همین مجازات نهایی رسیدهاند. عقل سلیم نمیخواهد این احکام کورکورانه محکوم یا تأیید شوند؛ میخواهد بپرسیم آیا شواهد به اندازهی برگشتناپذیری مجازات محکم بودهاند یا نه.اما نکتهی دیگری هم هست؛چرا عقل سلیم، حتی از منظر بقای خود نظام، ایجاب میکند که اقناع افکار عمومی در موضوع اعدامها اولویت ویژه قرار گیرد.اعدام، اگر بدون اقناع عمومی و صرفاً بهعنوان ابزار بازدارندگی به کار رود، همان انباشت را بازتولید میکند: خشمی که بهجای فروکش، ذخیره میشود و در حافظهی جمعی به مطالبهای ناتمام بدل میگردد.همان جنس مطالبهای که دیماه ۱۴۰۴ را ساخت. سرکوبی که تنها بر ترس تکیه کند و بر اقناع تکیه نکند، ممکن است کوتاهمدت مؤثر بنماید، اما رسوب میکند و دیر یا زود به شکل تازهای از انفجار بازمیگردد. ابزارهای نرم توضیح علنی، شفافیت، اقناع بهجای اجبار، تنها زمانی زائد به نظر میرسند که حکومتی گمان کند نیازی به رضایت جامعه ندارد.و البته که هر بار بهجای اقناع تنها به مجازات حداکثری متوسل شود، عملاً اعتراف میکند که مسیر اقناع را از دست دادهاست. تکرار همین مسیر، جز آمادهسازی زمینه برای تکرار همان رخداد، نتیجهای در بر ندارد.عقل سلیم را نه با فریاد میتوان اقامه کرد و نه با سکوت؛ اقامهاش را باید در ترازویی جست که خود نظام برساخته است. قانون را با قانون خودش سنجیدن، تناسب را با شرطی که خود نهاده محک زدن، شفافیت را با وعدهای که خود داده مقایسه کردن، این کاریست که هیچ قدرتی، هر قدر هم مستحکم، از پاسخگویی به آن معاف نیست. این ترازو رسوایی کسی را نمیطلبد، حکم میکند. و هر نظامی که در برابر حکم خویش بایستد، دیر یا زود در برابر همان چیزی قرار میگیرد که تاریخ آن را از یاد نمیبرد: نه شکست از دشمن بیرونی، که ناتوانی از وفای به عهدی که خود بر زبان رانده بود.#محسن_قریب
•سلام زیباییهای دونفرهسلام پنجرههای مشترکاتاقهای تودرتوسلام توسلام منسلام ما.سلام دخترکان پنجهی آفتابسلام پسرکان سینهستبر.سلام ای عشق.سلام ای عصر شیدایی.بیا که سلام کنیم.بیا که احترام کنیم.و عاشقانههاي قشنگ مان رادر قاب پنجرهای پر از نماز نقش بزنیم...#محسن_قریب
•من اهل قند نیستم. من اهل قند نبودهام. من فقط اهل لبان توام که سخاوتمندانه شیرینند...!#محسن_قریب
📲 و در اینستاگرام به این آدرسم👇instagram.com/mohsen_gharib63/
•گر ز دستِ زلفِ مُشکینت خطایی رفت رفتور ز هندویِ شما بر ما جفایی رفت رفتدر طریقت رنجشِ خاطر نباشد می بیارهر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفتعشقبازی را تحمل باید ای دل، پای دارگر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفتگر دلی از غمزهٔ دلدار باری برد بردور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت#حافظ_جان
•#شریعتی_شیاد_نبود!او شطحیات مندرسی بود برای نسلی که تازه باسواد شده بودندتازه تئاتر میرفتندشلوارهای دمپا گشاد میپوشیدندبه فرنگ میرفتند و راه کافههای پاریس را پیدا کرده بودند.نه جناب غنینژاد، شریعتی شیاد نبوداو در بیابانهای پر از عقرب عربستانچیزی را میدید که در باغهای باستانی ایران نمیتوانست پیدا کند.شریعتی شیاد نبودهیجان کوری بود در نسلی که تازه توانسته بودشکم خویش را سیر کندسینما برودبورسیه بشودو انتلکتوئل باشدو برای انترناسیونالیسم کمونیستی کف بزند.او شیادانه رفتار کرداگرچه شاید خودش باورش بودیک فرد مومن انقلابیستکه ایدهای نو برای ایران دارد.اما ایمان، عذر نیستوقتی که با کلمات بازی میکنیوقتی مارکس را میبری زیر عباو علی را میکشی به میدان طبقاتیو هیچکدام را کامل نمیگوییکه مبادا کسی بپرسد: پس کدامیک راست است؟شیادی گاه با نیت خوب هم راه میروددروغگو همیشه آن نیست که میداند دروغ میگویدگاهی آن است که آنقدر به یک ایده عاشق استکه واقعیت را برای آن ایده تکهتکه میکندو از هر تکه، چیزی میسازدکه هیچکجای اصلش نبود.او یک سوسیالیسم خواستبا ریش علیاو یک اگزیستانسیالیسم خواستبا چادر زینبو به نسلی که تشنه بودآبی دادکه نه از چشمه بودنه از رودخانهکه از دستان خودشسراببندی شده بود.اما فقیه گفت: او دین را کژ خواندحسین را کشید توی خیابانهای تهرانو از قربانگاه کربلایک شعار سیاسی ساختکه کربلا از آن کوچکتر شد.شریعتی شیاد نبوداما مارکسیست گفت: او سوسیالیسم را دزدیدبیآنکه از دیالکتیک چیزی بدانداز تضاد طبقاتی گفتاما در آخر رسید به روحبه همانجایی که مارکس میخواست ویرانش کند.شریعتی شیاد نبوداما جامعهشناس گفت: او وبر را نیمه خواندو آن نیمه راگذاشت روی سنت شیعهمثل وصلهای که رنگش نمیخورد.شریعتی شیاد نبوداما تاریخدان گفت: علیای ساخت که علی نبودابوذری ساخت که مصلح اجتماعی بودنه غلام آزادشدهای در حاشیهی تاریخ.شریعتی شیاد نبوداما استاد دانشگاه گفت: تکههایی از سارترتکههایی از فانونتکههایی از اقبال لاهوریو از این تکهها یک کولاژ ساختو نامش را گذاشت: تفکر.شریعتی شیاد نبوداما داوری گفت: حرفش التقاطی بودمثل کسی که از هر آشپزخانهیک قاشق برداشتهو فکر کرده غذا پخته.شریعتی شیاد نبوداما فیلسوف سیاسی گفت: مشکل این بود که تکهها رابه هم دوختبیآنکه بپرسد این دوختبر تن کدام بدن مینشیند؟او آزادی گفت، بیآنکه بگوید از چه، برای چهاو عدالت گفت، بیآنکه بگوید با کدام نهاداو انقلاب خواستبیآنکه بپرسد بعد از انقلابچه کسی قدرت را نگه میدارد.این را میشد در خیابان شعار داداما نمیشد از آن دولت ساختنمیشد از آن تفکیک قوا درآورد.شریعتی تاریخ را خوانداما نهاد را نخوانداو خطابه گفت، نه نظریهو خطابه وقتی به قدرت برسدجز فریاد، هیچ نمیداند.شریعتی شیاد نبوداین را نگفتم که تبرئهاش کنماو میدانست که شعله میزندو میدانست بعضی جنگلهاپیش از آنکه سبز شوندباید بسوزند.او نسلی را صدا زد به سمت آتشو خودش میدانست که همه از آن آتشزنده بیرون نمیآیند.این، گناه اوست نه شیادیگناه کسی که عاشق بود، اما اجازه داد بهای عشقش را نسلهای متمادی از یک ملت تاريخي بپردازند!#محسن_قریب
• برای آتش نامقدس درونم! عطرت را لابهلای کلمات چشمانت را در طاق آسمان لبانت را روی شاخههای کهنسال گیلاس موهایت را در مزارع زعفران پهن کردهای. و من ماندهام میان این همه پراکندگی به کدام قبلهات نماز بگذارم؟ تو یک نفر نمیتوانی بود تو یک فصل نمیتوانی…وقتی خودت آتش میگیری و خودت باید خاموشش کنی و جهان در انجماد فردیت خویش، سرد و بیتفاوت تو را نگاه میکند و شاید تنها از سر تاسف سری برایت تکان دهد...😔
•برای آتش نامقدس درونم!عطرت را لابهلای کلماتچشمانت را در طاق آسمانلبانت را روی شاخههای کهنسال گیلاسموهایت را در مزارع زعفران پهن کردهای.و منماندهاممیان این همه پراکندگیبه کدام قبلهات نماز بگذارم؟تو یک نفر نمیتوانی بودتو یک فصل نمیتوانی بودتو در یک جغرافیایی با مرزهای مشخص نمیتوانی بود.تو را تکهتکهات کردهامتا در جیب کوچک این جهان پنهانت کنمتا هر روز عصر تابستانی خنکزیر درخت مجنونی نقاشیات کنم.گیلاسها کی میرسندکه لبهایت شیرین شوند.زعفران را کی میچینندتا موهایت را شانه کنمو ببافم.پیش از تو من فقطموهای خدا را میبافتم.پیش از تو من فقط خدا رانقاشی کردم زیر آن درختیک تکهاش را در آبیک تکهاش را در آتشیک تکهاش را در بادیک تکهاش را در خاکدر نفسی که الان میکشمو ما، بندگانِ حیرانهر کداممان، قبلهای برای خودمان ساختیماز جنس تکهای که به ما رسیداز تو، از خدا، از هر چیزی که یک نفر نبود.اما بندگی هم تکهتکه استهیچکس تمامِ خدا را نمیپرستدهرکس آن پارهای را میپرستدکه در دستش مانده، بعد از اینهمه تقسیم.من آب را دوست دارم، چون تو در آن جاریایمن آتش را میترسم و میپرستم، چون تو در آن میسوزیو بادباد را نمیتوانم گریه کنمهمانطور که نمیتوانم تو را نگه دارم.خاک، گور مادر بزرگ من است.که هر پاییز، میگوید: صبر کنآنچه رفته، دوباره میروید.شاید عاشقی همین باشدنه رسیدن به کلکه سجده کردن به همان تکهبا همهی عشقی که به کل داشتیمیگذارم، که قبلهام معلوم نباشدو هر فصل، خدای تازهای میپرستم. و تویی که تنها در چهار عنصر پیداییو در نفسِ من، پیداییو پیش از آنکه دوباره پراکنده شویدر کلمهی بعدیکه میخواهم بنویسمت، پیدایی...!#محسن_قریب
•به او بگوکه ریشههای ماچندهزارساله است. و مااز ژرفای آب و آتش،از پیدا و پنهانِ این سرزمینسر برآوردهایم.به او بگوکه هر که در این جهان میزید،به قدرِ اعتبار و منزلتش،به وزنِ ارج و معرفتش،از مارگ و ریشهایبه میراث برده است.به او بگوماهزاران کیش،هزاران شاه،هزاران جنگ،هزاران شکستو هزاران برخاستن رااز سر گذراندهایم.ما را نهبا یک موسم،نه با یک شاه،نه با یک شمشیرو نه با یک شکست میتوان سنجید.ما را که از پدر به بلوت و از مادر به سرو میرسیم...#محسن_قریب*بلوط نه، بلوت!
•#شاهنامهی_عصرهوش_مصنوعیدغدغهی دوستانی چند، در هجوم چند واژهی بیگانه در زبان روزمرهی جوانان، مرا به اندیشیدن دربارهی مسئلهای بزرگتر کشاند.شاید مسئلهی زبان فارسی ما، دیگر استفادهی "اوکی" بجای "باشه" نباشد.شاید مسئله، آینده باشد.آیندهای که در آن، تنها انسانها زبان نمیآموزند؛ ماشینها نیز میخوانند، مینویسند، ترجمه میکنند و حتی در زبانها میاندیشند.پرسش این نیست که جوانان چند واژهی انگلیسی به کار میبرند.پرسش این است که پنجاه یا صد سال دیگر، آیا هوشهای مصنوعی خواهند توانست به فارسی فکر کنند؟آیا فارسی، زبان تولید دانش خواهد بود یا فقط زبان خاطرهها؟فردوسی، هزار سال پیش، تنها از واژههای فارسی پاسداری نکرد.او بنایی ساخت که زبان فارسی توانست هزار سال در آن زندگی کند.شاهنامه، فقط یک منظومه نیست.شاهنامه، زیرساخت یک تمدن است.اما هر عصر، شاهنامهی خود را میطلبد.اگر فردوسی امروز در میان ما بود، شاید دیگر رستم و سهراب نمیآفرید.شاید به جای آن، بنایی میساخت که هوشهای مصنوعی نیز ناگزیر باشند فارسی را از آن بیاموزند.اثری که تنها گنجینهی واژگان نباشد؛ گنجینهی اندیشه باشد.روایت باشد.فلسفه باشد.علم باشد.اخلاق باشد.و تجربهی زیستهی مردمانی که هزاران سال با این زبان جهان را فهمیدهاند.امروز میدان نبرد زبانها، دیگر فقط مدرسه، دانشگاه یا رسانه نیست.پیکرههای زبانی است.کتابخانههای دیجیتال است.دادههایی است که ذهن ماشینها را میسازند.هر زبانی که بیشتر بیافریند، بیشتر خوانده شود و بیشتر به جهان دانش بیفزاید، سهم بیشتری از آینده خواهد داشت.شاید زمان آن رسیده باشد که به جای هراس از چند واژهی وامگرفته، به ساختن #شاهنامهی_عصرهوش_مصنوعی بیندیشیم.نه یک کتاب. نه یک شاعر. بلکه میراثی زنده که هزار سال دیگر نیز، انسان و ماشین، زبان فارسی را از آن بیاموزند.شاید فردوسی آینده، دیگر یک نفر نباشد. شاید یک ملت باشد که تصمیم گرفته است زبانش، تنها یادگار گذشته نباشد؛ زبان اندیشیدن آینده نیز باشد.#محسن_قریب
•وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال منتا چه شود به عاقبت در طلب تو حال منناله زیر و زار من زارتر است هر زمانبس که به هجر میدهد عشق تو گوشمال مننور ستارگان ستد روی چو آفتاب تودستنمای خلق شد قامت چون هلال منپرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسیمیرسد و نمیرسد نوبت اتصال من#سعدی_جان
•مردم؛ مقدسترین واژهی علم سیاستاین مردم هم متن ناخواناست؛شبیه همهی کتابهای مقدس. که خاموشند. و هر کس بنا به درک دانش خود از آن تفسیری ارائه میدهد.هر کس میگوید من مردمم.حکومت میگوید مردم با مناند.اپوزیسیون میگوید مردم با مناند.احزاب، رسانهها، روشنفکران و حتی نخبگان نیز، هر یک روایت خود را از مردم عرضه میکنند.گویی مردم موجودیتی است که همه از زبان او سخن میگویند، اما کمتر کسی صدای خودش را میشنود.دوست عزیزی نوشت شما دیگر جزو مردم نباشید. راستش نمیدانم.شاید در تفسیر ایشان، من مردم نباشم؛اما مگر فقط یک تفسیر از این متن وجود دارد؟مردم، واژهای نیست که مالک داشته باشد.هیچ فرد، حزب، حکومت یا جریانی سند انحصاری آن را در اختیار ندارد.در فلسفهٔ سیاست، مردم نه یک حقیقت بدیهی، بلکه مفهومی مناقشهبرانگیز است.گاهی مردم یعنی اکثریت.گاهی یعنی شهروندان.گاهی یعنی طبقهی فرودست.گاهی یعنی ملت.و گاهی فقط کسانی که با "ما" موافقاند.از همینجا خطر آغاز میشود.وقتی کسی خود را مفسر انحصاری شناخت مردم بداند، دیگران بهسادگی از دایرهی انحصاری مردم حذف میشوند؛ یک روز با برچسب "ضد ملت"، روز دیگر با عنوان "بیوطن"، "وطن فروش" ، "فریبخورده" یا "اقلیت بیاثر".شاید بلوغ سیاسی از آنجا آغاز شود که بپذیریم هیچکس تفسیر نهایی این متن را در اختیار ندارد.مردم، نه ملک شخصی حکومتاند و نه سرمایهی انحصاری مخالفان. شاید مردم، همان مجموعهی متکثر و پرتناقضی باشند که هیچ روایتی بهتنهایی نمیتواند همهی آنان را نمایندگی کند.و شاید نخستین نشانهی احترام به مردم، این باشد که کمتر از زبانشان سخن بگوییم و بیشتر به صدایشان گوش دهیم. و نزدیکتر به آنان باشیم.#محسن_قریب
•سالک از نورِ هدایت بِبَرَد راه به دوستکه به جایی نرسد گر به ضَلالت برود..!#حافظ_جان
•چنان باش فارغ ز بار تعلقکه بر دوش اگر سر نباشد نباشد...!#بیدل_دهلوی
•مـاٰهِ مـَنـے؛ ٺو آرِزوے ِدِلْخـواٰه مـَنـے... #نوید_دهقان
•#ژرفای_اکنوننه با گذشتهی خویش میتوانم زیستو نه در آینده نفس میکشم.که آینده هنوز واقعیتی ندارد که بتوان در آن ماوا گرفت.سهم من، اکنونی استکه هر لحظه از میان انگشتانم میگذردو تنها فرصت من برای اندیشیدن و بازاندیشی ست.آنهم با دانش من که بسیار نیست.که هر آنچه آموختهام،بیش از آنکه پاسخی درخور به پرسشهایی ژرف باشد،حد و مرز نادانیام را آشکار کرده است.دانایی من تنها نوری لرزان است،در دستِ رهگذری که میداندتاریکی پایان نمییابد.زمانی گمان میکردم دانستن،رنج را کاهش میدهد.اکنون میدانم تنها به فراخور دانستنت موضوع رنج را تغییر میدهی.آدمهای ناآگاه،زیر بار شکستهای شخصی،آرزوهای بربادرفته، رویاهای دورو زخمهای کوچک زندگی خم میشوند.اما به فراخور آگاهی،انسان از زندان "من" به تبعیدِ "ما" کوچ میکند.از جایی به بعد،دیگر اندوه خویش را بر دوش نمیکشی؛اندوه انسان را حمل میکنی.اندوه موجودیکه هزاران سال تاریخ ساخته،تمدن آفریده،خدا خلق کرده،علم انباشته، و هنوز که هنوز استدر ابتداییترین آزمون اخلاق،یعنی رنج ندادن به دیگری،بارها و بارها شکست خورده است.این، سنگینترین میراث آگاهی است:اینکه هرچه بیشتر میفهمی،کمتر میتوانی به نفرت پناه ببری،کمتر میتوانی کسی را یکسره محکوم کنی،و در عین حال،کمتر نیز میتوانی به آینده امیدوار باشی.آری هر چه آگاهتری کمتر به رویاهایت دل میبندی چرا که ظرفیت واقعیتها را میسنجی.و صدالبتهکه آگاهی خوشبختی نمیآفریندزیرا هر حقیقتی که کشف میکنی،آخرین تکیهگاهی را که میتوانستی بر آن بیاسایی، از زیر پایت برمیدارد.شاید بلوغ، آنجاست آنجا که انسان،بیآنکه به گذشته پناه ببرد،بیآنکه آینده را اسطوره کند،و بیآنکه حقیقت را مالک شود،بار انسان بودن رادر سکوت، در اکنونبر دوش میکشد.#محسن_قریب
•#آخرین_سکانس_عمواکبرمردی که با "بازم مدرسهام دیر شد" رفیق نیمکتهای ما شد، و هر چه بزرگتر شدیم، پا به پای ما همسفرمان بود.با بازیهای متفاوتش خنده و اشک های بسیاری به ما بخشید.گاهی پیر شد، گاهی زن شد، گاهی بچه شد، اما همیشه خودش بود؛یک تکه دلچسب از حافظهی جمعی ما.اکبر عبدی فقط بازیگر نبود؛ او بخشی از آن روزهایی بود که تلویزیون هنوز مهمان ویژهی خانهها بود، نه فقط یک صفحه روشن گوشهی اتاق.شاید امروز خیلیها برای رفتنش گریه کنند، اما مطمئنم خودش دوست داشت آخرین صحنهاش هم با لبخند تمام شود.اندوه رفتنت را با لبخندی که تو در نقش بستنش شریک بودی بدرقهی راهت میکنیم.و آرزو میکنیم همهی هنرمندان این سرزمین چون تو عاقبت بخیر شوند...#محسن_قریب
•#نمایش#انگشت_دیکتاتورآدرس:مشهد_احمدآباد_پاستور ۱۱پردیس تئاتر مایان•#نمایش#انگشت_دیکتاتورآدرس:مشهد_احمدآباد_پاستور ۱۱پردیس تئاتر مایان
•ما آدمها، همدیگر را نخوانده قضاوت میکنیم.حوصلهی گفتوگو نداریم. حوصلهی شناختن یکدیگر را نداریم. و شاید حتی دانشِ شناختن را هم نداریم.و هر چه از دانش شناخت کمبهرهتر باشیم راحتتر برچسب میزنیم و میگذریم!#محسن_قریب
•مستند کامل "شـَجـَࢪیـٰان، چـہـٰاࢪڪَـٰاه"مستندی پیرامون پنج دهه فعالیت هنری خسرو آواز ایران استاد #محمدرضا_شجریان
•شمع جهان دوش نَبُد نور تو در حلقه ماراست بگو شمع رخت دوش کجا بود؟ کجا؟سایه نوری تو و ما جمله جهان سایه تونور کی دیدست که او باشد از سایه جدا...!#مولانا
•آنکه ده من شیشه دارد بار، سود آنگه کندکو بساط خود نهد جایی که سنگانداز نیستدر بیان حال خود وحشی سخن سربسته گفتنکتهدان داند که هر کس محرم این راز نیست...!#عالیجناب_وحشی_بافقی
•#زبان_سوماین جنگ، بیش از آنکه مرا از آینده بترساند، مرا از خودم ترساند.از اینکه مبادا روزی بفهمم حقیقتی را که میدیدم، فقط برای آنکه در کنار این یا آن گروه بمانم، نگفتهام.روزهای زیادی است که احساس میکنم زبانم دیگر به کار نمیآید. هر واژهای را که بر زبان میآورم، پیش از آنکه شنیده شود، به نفع یکی و علیه دیگری مصادره میشود. از هر دوی سوی داستان به سکوت فراخوانده میشوم، به اینکه لزومی ندارد در این موقعیت حتما بنویسی!اگر از ایران بگویم، گویی آزادی را فراموش کردهام.اگر از آزادی بگویم، گویی رنج و دشمن ایران را نمیبینم.مدام از خودم میپرسم آیا واقعاً فقط همین دو راه پیش روی ما مانده است؟من سالهاست که منتقد شکل حکمرانی جمهوری اسلامی بودهام و هنوز هم بسیاری از ریشههای بحران امروز را در شیوه حکمرانی میبینم. اما در همان حال، نمیتوانم ویرانی این سرزمین را به دست دشمنان تاریخی این کشور به امید آیندهای که هیچ تضمینی برای آن وجود ندارد، آرزو کنم.این دو جمله برای من تنها یک تناقض ساده نیستند.رنج منند. رنجی که دقیقاً از جایی آغاز میشود که جامعه، این دو را دیگر نمیتواند کنار هم بشنود. و هر خط و گزارهی به یک جمعبندی ختم میشود: مردم یا حکومت.این روزها نه فقط اعتماد، بلکه زبان مشترک ما ایرانیان از میان رفتهاست.دیگر کمتر کسی میپرسد چه میگویی؛ بیشتر میپرسند در کدام صف و جبهه ایستادهای.و شاید این بزرگترین شکست ملت ما باشد، که دیگر برای اندیشیدن به هم نگاه نمیکنیم و فقط برای شناسایی یکدیگر را نظاره میکنیم.من این سطرها را نه برای دفاع از هیچ قدرتی و نه برای دفاع از حقی مینویسم و ادعایی ندارم که تمام حقیقت نزد من است.فقط دلم نمیخواهد روزی که این غبارها فرو نشست، از سکوت خودم شرمنده باشم.هنوز میخواهم در میانهی همین جنگها امیدوار بمانم شاید هنوز بتوان واژههایی پیدا کرد که پیش از تقسیم کردن ما، دوباره ما را روبهروی یکدیگر بنشاند.اگر چنین واژههایی وجود داشته باشند، گمان میکنم امروز، بیش از هر سلاح و هر شعار و هر نیروی خارجی برای نیل به آزادی و استقلال سرزمینی، به آنها نیاز داریم.#محسن_قریب
•آری آغاز دوست داشتن استگرچه پایان راه ناپیداستمن به پایان دگر نیاندیشمکه همین دوست داشتن زیباست...!#فروغ_جان_فرخزاد
•تو را چه غَم که یکی در غَمت به جان آید؟که دوستانِ تو چندان که میکُشی بیشَند...!#جناب_سعدی
•من پرندهی کوچکی هستم؛با منقاری سیاهو آوازی روشن.تومنقار سیاه مرا دوست نداشتی؛اوجثهی کوچک مرا.و کلاغهاآواز روشنم را.اکنونخلاصه شدهام در خودم؛در اشکیکه شعلهی رنجمپیش از چکیدن بخارش میکند.من پرندهی کوچکی هستم؛و لبخند توآشیانهی من است.بخند.که بیلبخند توآوارهترین پرندهی جهانم.#محسن_قریب🎥عادل را به حال خودش بگذارید
•جام جهانی؛ آزمون روح جمعیجام جهانی فقط یک رقابت ورزشی نیست؛ تبلور بخشی از روح جمعی یک ملت و نمایی نزدیک از نوع مواجههی یک جامعه با مسئولیت و قدرت است.شکست در آن، به خودی خود نمیتواند روح جمعی یک ملت یا ساختارهای آن را خدشهدار کند. ملتها با شکستهایشان کوچک نمیشوند؛ بسیاری از بزرگترین لحظههای افتخار، از دل شکستهایی زاده شدهاند که با صداقت، مسئولیتپذیری و یادگیری همراه بودهاند.آنچه یک جامعه را فرسوده میکند، نه باختن در میدان، بلکه نپذیرفتن واقعیت پس از آن است.شکست در ورزش طبیعی است؛ اما واکنش به شکست، شخصیت افراد و #بلوغ_ساختاری را آشکار میکند.مربیای که پس از شکست در بزرگترین صحنهی فوتبال جهان، سنگینی مسئولیت را احساس میکند و از اندوه مردمش سخن میگوید، حتی اگر پیروز میدان نباشد، بخشی از همان روح جمعی است؛ زیرا درد مشترک جامعه را درک و بیان کرده است.شاید برای همین است که اشکهای یک مربی پس از شکست فینال جام جهانی در حافظهی فوتبال جهان باقی میماند؛ نه به دلیل شکست، بلکه به دلیل پذیرفتن وزن مسئولیتی که بر دوش داشته است.آن اشک، زبان مسئولیتی است که نمیتواند پشت آمار، بهانه یا روایتهای پیروزمندانه از خود پنهان شود.اما زمانی که شکست، به جای فرصتی برای گفتوگو و اصلاح، به صحنهای برای توجیه، بازسازی تصویر قهرمانانه از خود و حمله به منتقد تبدیل شود، آسیب از زمین فوتبال فراتر میرود؛ زیرا مسئله دیگر فقط نتیجهی یک مسابقه نیست، بلکه نسبت ما با مسئولیتپذیری است.در اینجا دیگر چند موقعیت از دست رفته، چند کرنر یا چند دقیقه بازی خوب مسئلهی اصلی نیست. پرسش بنیادین این است:آیا ما تاب دیدن و شنیدن واقعیت را داریم؟روح جمعی ملتها با شکستها نمیمیرد؛ با انکار واقعیت و فرار از مسئولیت توسط ساختارها آسیب میبیند.تیم ملی در هر کشوری، فراتر از یک تیم ورزشی است؛ تصویری است که یک جامعه از خود در برابر جهان میبیند. رفتار، گفتار و میزان مسئولیتپذیری آن، ناخواسته بر برداشت عمومی از یک ملت و ساختارهای آن اثر میگذارد.آنچه خشم عمومی را برمیانگیزد، صرفاً شکست نیست؛ فاصلهای است که میان رنج مردم و رفتار صاحبان جایگاه احساس میشود.مردم میتوانند شکست را ببخشند؛ اما دشوارتر میتوانند بیاعتنایی به مسئولیت را بپذیرند.پارادوکس تلخ همینجاست:یک ملت ممکن است باختن را تحمل کند، اما وقتی شکست به جای پذیرش، به نمایش پیروزی شخصی تبدیل شود، احساس میکند حقیقت نادیده گرفته شده است.جام جهانی میگذرد؛ اما فرهنگ مواجهه با شکست در روح جمعی ملت باقی میماند.#محسن_قریب