•#ژرفای_اکنوننه با گذشتهی خویش میتوانم زیستو نه در آینده نفس میکشم.که آینده هنوز واقعیتی ندارد ک…
انتشار: 2026/07/25 20:49 UTCدریافت: 2026/08/01 00:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:00 UTC
•#ژرفای_اکنوننه با گذشتهی خویش میتوانم زیستو نه در آینده نفس میکشم.که آینده هنوز واقعیتی ندارد که بتوان در آن ماوا گرفت.سهم من، اکنونی استکه هر لحظه از میان انگشتانم میگذردو تنها فرصت من برای اندیشیدن و بازاندیشی ست.آنهم با دانش من که بسیار نیست.که هر آنچه آموختهام،بیش از آنکه پاسخی درخور به پرسشهایی ژرف باشد،حد و مرز نادانیام را آشکار کرده است.دانایی من تنها نوری لرزان است،در دستِ رهگذری که میداندتاریکی پایان نمییابد.زمانی گمان میکردم دانستن،رنج را کاهش میدهد.اکنون میدانم تنها به فراخور دانستنت موضوع رنج را تغییر میدهی.آدمهای ناآگاه،زیر بار شکستهای شخصی،آرزوهای بربادرفته، رویاهای دورو زخمهای کوچک زندگی خم میشوند.اما به فراخور آگاهی،انسان از زندان "من" به تبعیدِ "ما" کوچ میکند.از جایی به بعد،دیگر اندوه خویش را بر دوش نمیکشی؛اندوه انسان را حمل میکنی.اندوه موجودیکه هزاران سال تاریخ ساخته،تمدن آفریده،خدا خلق کرده،علم انباشته، و هنوز که هنوز استدر ابتداییترین آزمون اخلاق،یعنی رنج ندادن به دیگری،بارها و بارها شکست خورده است.این، سنگینترین میراث آگاهی است:اینکه هرچه بیشتر میفهمی،کمتر میتوانی به نفرت پناه ببری،کمتر میتوانی کسی را یکسره محکوم کنی،و در عین حال،کمتر نیز میتوانی به آینده امیدوار باشی.آری هر چه آگاهتری کمتر به رویاهایت دل میبندی چرا که ظرفیت واقعیتها را میسنجی.و صدالبتهکه آگاهی خوشبختی نمیآفریندزیرا هر حقیقتی که کشف میکنی،آخرین تکیهگاهی را که میتوانستی بر آن بیاسایی، از زیر پایت برمیدارد.شاید بلوغ، آنجاست آنجا که انسان،بیآنکه به گذشته پناه ببرد،بیآنکه آینده را اسطوره کند،و بیآنکه حقیقت را مالک شود،بار انسان بودن رادر سکوت، در اکنونبر دوش میکشد.#محسن_قریب