تازگی گردآوری
تا حدی تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-14 04:48 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3

چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَناتا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰)مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان پایین · 19 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-10 تا 2026-08-16 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
فایلPDF متن کامل برنامه ۱۰۶۱ با لینک ابیات و آیات به «فایل اصلی صوتی» در سایت گنج حضورWWW.PARVIZSHAHBAZI.COM
فایل PDF متن کامل برنامه ۱۰۶۱ با لینک ابیات و آیات به «فایل اصلی تصویری» در سایت گنج حضورWWW.PARVIZSHAHBAZI.COM
فایل WORD متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۲-۱۰۶۱ (روز سهشنبه)فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۲-۱۰۶۱ (روز سهشنبه)فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۲-۱۰۶۱ (روز سهشنبه)(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
فایل WORD متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۱-۱۰۶۱ (روز جمعه)فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۱-۱۰۶۱ (روز جمعه)فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۱-۱۰۶۱ (روز جمعه)(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
فایل WORD متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۶۱ (روز چهارشنبه)فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۶۱ (روز چهارشنبه)فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۶۱ (روز چهارشنبه)(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
فایل PDF متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۶۱(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
فایل PDF متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۶۱
فایل WORD متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۶۱
💠💠💠پایان بخش چهارم💠💠💠
خمش کن، شعر میماند و میپرّند معنیهاپر از معنی بُدی عالم، اگر معنی بپایستی🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)خاموش کن. ذهن را خاموش کن. برای اینکه شعر اگر زیاد بشود، درمانده میشود در ابراز معنا. مولانا میبینید که میگوید بهاندازهٔ کافی حرف زدیم، الآن باید عمل کنیم، فضاگشایی کنیم. الآن باید مرکزمان را از جنس نابی بکنیم، صفا بکنیم. خاموش کن، ذهن را خاموش کن، بهاندازهٔ کافی حرف زدیم. برای اینکه شعر عاجز است از ابراز معنا، شعر درمانده میشود، معنیها میپرند.اگر میبینید زیاد حرف بزنیم، حرف دیگر اثر نمیکند. اگر حرف را به قصد بزنیم، با مقصود بزنیم، کم حرف بزنیم، این اثر میکند. علت اینکه ذهن چیزی نمیفهمد، برای اینکه دائماً حرف میزند.خمش کن، شعر میماند و میپرّند معنیهاپر از معنی بُدی عالم، اگر معنی بپایستی🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)میگوید عالم روی معنی نایستاده. یعنی اگر من فضاگشایی میکردم، تو فضاگشایی میکردی، همهٔ بهاصطلاح مردمِ عالم فضاگشایی میکردند، عالم روی معنی میایستاد. ولی همه الآن روی تقریباً همه که مرض دق دارند، سیلیبارهاند، روی منذهنی ایستادهاند، روی معنا نایستادهاند. «پر از معنی بُدی عالم، اگر معنی بپایستی». مولانا پیشنهاد میکند که حداقل ما فرداً زندگیمان را بر پایهٔ معنا بگذاریم. معنا فضای گشودهشده است، معنا از جنس زندگی است، نه از جنس مواد ذهنی. مواد ذهنی فرومیرود. درست مثل زمینی است که فرومیرود. اگر میخواهید جای سفت و سخت زندگیتان را بنا کنید، فضا را باز کنید، روی فضای گشودهشده که زندگی است بنا کنید.ما الآن جمعاً نمیتوانیم زندگیمان را روی معنا بهپا کنیم. فرداً که میتوانیم. پس فرداً شما به خودتان بگویید من الآن خاموش میکنم، فضا را باز میکنم، شروع میکنم به عمل. «خمش کن، شعر میماند و میپرّند معنیها». اگر شما بگویید من اگر زیاد حرف بزنم، معانی میپرند. دیگر زیاد حرف بزنم الآن، دارم از فکر همانیده میروم به فکر همانیده. معنا که آن وسط بوده، دیگر میپرد، چیزی نمیفهمم دیگر. پس بنابراین باید ساکت باشم.چقدر مهم است که ما یک مدتی ساکت باشیم بهطور کلی، بعضی موقعها هم سکوت کنیم، با کسی نباشیم، جریده، جدا تأمل کنیم. یک نگاهی به خودمان بکنیم ببینیم در چه سمتی میرویم؟ چهکار داریم میکنیم؟ الآن سمتی که میرویم، درست است؟ کاری که میکنیم، درست است؟ فکری که میکنیم، درست است؟ این فکر و عمل من را به کدام ور میبرد؟ میبرد بهسوی ذهن یا از ذهن آزاد میکند؟ آیا من زیاد حرف میزنم یا واقعاً به قصد و با منظور حرف میزنم و وقتی حرف میزنم بعدش عمل میکنم؟ ما بهاندازهای که عمل میکنیم، باید حرف بزنیم. نه اینکه حرف حرف حرف حرف، عمل هیچچیز. توجه میکنید؟ خب پس قرار شد خاموش کنیم تا معانی نپرند.اجازه بدهید به همینجا بسنده کنیم. یک مثنوی دیگر هم بود که مربوط به غزل بود، متأسفانه نرسیدیم بخوانیم. حالا به یک عنوان دیگری همان مثنوی را بعداً برایتان خواهم خواند که مربوط است به «وفا به اَلَست» که قسمت مهمی است که انشاءالله ببینیم در جلسات آینده برایتان بخوانم.🔟6️⃣1️⃣ ۵۷ 🔟6️⃣1️⃣
بندگانِ حق، رحیم و بُردبارخویِ حق دارند در اصلاحِ کار📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۲۲)مهربان، بیرَشوتان، یاریگَراندر مقامِ سخت و، در روزِ گران📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۲۳)بیرَشوت: کنایه از بدون چشمداشت بودن➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖هین بجو این قوم را ای مبتلاهین غنیمت دارشان پیش از بلا📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۲۴)مبتلا: بیمار➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖بیرَشوت کنایه از بدون چشمداشت بودن، یعنی بدون منافع شخصی. مبتلا یعنی بیمار. خب خدمت را بندگان حق میکنند که اینها رحیماند و فضاگشا و صبور. و خوی خداوند دارند. کسی که خوی خداوند دارد، کسی است که زنده شده به او، فضا را باز کرده. «خوی حق دارند در اصلاح کار». اصلاً خودشان حرف نمیزنند.پس شما خاموش باشید اَنْصِتُواتا زبانْتان من شوم در گفتوگو📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲)مهربان هستند، برای نفع شخصی کار نمیکنند؛ بیرشوت هستند. دائماً فکرشان یاری است. امکان ندارد یاری نکنند. در کِی؟ در وضعیتهای سخت و روزِ گران. حالا به ما میگوید دنبال این قوم باشید ای بیماران. مولانا از آن قوم است. من نمیگویم، توی شما هم یواشیواش این قوم پیدا شده که کارشان فقط خدمت است، چیزی نمیخواهند، طمع شخصی ندارند. «مِهربان، بیرَشْوَتان».قبل از اینکه بلا برسد، بیا از مولانا استفاده کن. واقعاً پیشنهاد میکنم من مخصوصاً به جوانها که از این دانش که الآن در اختیار شما قرار گرفته استفاده کنید. «هین بجو این قوم را ای مبتلا». در بالاترین سطح این مولانا نشسته.این مولانا را دریابید و درسهایش را یاد بگیرید و خودتان را آماده کنید. اگر میخواهید ازدواج کنید، قبلش به مولانا گوش بدهید و منذهنیتان را بشناسید، شناسایی کنید و خیلی ایرادها را در خودتان ببینید و آنها را درست کنید. یاد بگیرید ملامت نکنید. مسئولیت را بپذیرید. مسئولیتپذیری را یاد بگیرید. میتوانید یاد بگیرید که در این زمینهٔ خدمت وقتی آدم میآید بالا بهعنوان منذهنی، مینشیند معذرت میخواهد.اگر گناهی کرد، معذرت میخواهد و اگر کار بدی کرد، منکر نمیشود، اقرار میکند، معذرت میخواهد. و این معذرتخواهی انسان را بزرگ میکند، کوچک نمیکند. یواشیواش که ما طرز فکرمان عوض میشود، عذرخواهی را به رسمیت میشناسیم. جزوِ خویمان میکنیم.فرازِ آسمان صوفی همیرقصید و میگفت اینزمین کل آسمان گشتی، گَرَش چون من صفایستی🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)پس معلوم است صوفی، در اینجا معنیِ خوب میدهد صوفی، صوفی که، کسی که این غزل را خواند و عمل کرد، فضا را باز کرد و از ذهن پرواز کرد، درنتیجه فراز آسمان، کسی که آزاد شد داراییهایش را در اختیار خودش گرفت، لولهها را بست، دیگر هیچچیز تلف نمیشود و این درونش لولهها بسته شد، یواشیواش دارد چه میشود؟ دارد وسیعتر میشود و پر از دانش دارد میشود؛ دانش خوب، نه دانش همانیدگی.«فرازِ آسمان صوفی همیرقصید و میگفت این». چه میگفت؟ میگفت: «زمین کل آسمان گشتی» یعنی منهای ذهنی، تمام منهای ذهنی میتوانستند باز بشوند، آسمان بشوند. یعنی ذوب بشود منذهنی. «زمین کُل آسمان گشتی» یعنی منذهنی شما، منذهنی شما، منذهنی ایشان، همه بیایند آسمان بشوند، به بینهایت خداوند باز بشوند. «گرش چون من صفایستی». اگر او اندازهٔ من صفا داشت، نابی داشت، هر منذهنی میتوانست بپرد از منذهنی و در آسمان سیر کند. درست است؟فراز آسمان یعنی بالای آسمان، صوفی، کسی که به این حرفها گوش داد و داراییاش را جمع کرد و نگذاشت تلف بشود و به خداوند چیز خوبی الآن تعارف کرد، در مرکزش شادی بیسبب، آرامش بیسبب و فضاگشایی و صنع و شادی زندگی را تجربه میکند، همان هم زندگی دارد زیادتر میکند، پس بنابراین بهوسیلهٔ همان برکتها پرید بالا، از ذهن رفت. و هر کسی پریده، دارد میگوید شما نترسید. این زمینتان، این ذهنتان آسمان خواهد شد. فقط باید فضا را باز کنید، مرکزتان را از جنس صفا و نابی بکنید. یعنی هشیاری خالص بکنید یا عدم بکنید.پس ما از این حالت [شکل ۹(افسانه منذهنی)] میگذریم. هر همانیدگی شناخته میشود، هر دردی شناخته میشود، شناسایی مساوی آزادی است، و ما از آن رها میشویم، یک درجه آزاد میشویم و اگر این نابی زیاد بشود، ما میپریم بالا [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)].🔟6️⃣1️⃣ ۵۶ 🔟6️⃣1️⃣
شما میگویید همهاش تقصیر خدا است من را جذب نمیکند. من که آدم خوبی هستم، من که عبادت میکنم، من که آدم دینداریام، من آدم اخلاقی هستم. چرا من را جذب نمیکنی؟ مگر من چِهام است؟! خب نگاه کن هیچ موقع نبوده که آن بیت را اجرا کنی که «کار، خدمت دارد و خُلق حَسَن». اول باید خُلق حَسَن باشد، اول باید فضا را باز کنی در این زمینه، [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] در این زمینهٔ فضای بازشده که این زمینۀ خود زندگی است. این زمینه بشوی، بعد فکر و عمل کنی، بعد یک کاری انجام بدهی که بگویی خدمت شد.ولی اگر تو منذهنی داری، [شکل ۹(افسانه منذهنی)] در این زمینه با منذهنی داری کارهایی میکنی، فکر میکنی خدمت است، میگوید این خدمت نیست، بهاندازهٔ کاه هم خدمت نیست. خب این بیدارکننده نیست؟ شما به خودتان نگاه کنید بگویید من خدمت دارم میکنم؟ یا نه، ضرر میزنم، من مسئله میسازم. یا من غول اندیشه هستم، من خراب دارم میکنم، من در کار مردم دخالت میکنم با منذهنیام. شما یک ارزیابی از خدماتتان بکنید ببینید که اصلاً خدمت کردید؟ بچههایتان را بزرگ کردید، واقعاً با عشق بزرگ کردید؟ عشق دادید؟ در یک زمینهٔ عشقی شما کار کردید؟ یا بهصورت منذهنی و غول اندیشه بچه را بزرگ کردید؟ اگر بهصورت غول اندیشه بزرگ کردید، خدمتی نکردید، ضرر زدید.من نمیخواهم بگویم کار پدر و مادرها به حساب نمیآید. نه، اینطوری هم نیست که با عشق نباشد، من دارم سؤال میکنم فقط. مادر ذاتاً عشق دارد، لزومی ندارد که ذهناً عشق را بدانیم ما. ولی اگر مادر مجهز به دردهای مختلف است، اگر خشمگین میشود، اگر بچهاش را یک جسم میبیند، دوستش ندارد، ظلم به او میکند، این دیگر عشق نیست، شما میدانید. حالا ما به گذشته که کاری نداریم، میخواهیم آیندگان را بسازیم.یک زن و مرد و جوان میخواهند ازدواج کنند، اولین بچهشان را به دنیا بیاورند، اینها باید ببینند که آیا غول اندیشه هستند؟ منذهنی دارند؟ میخواهند دعوا بکنند؟ میخواهند با انرژیِ دعوا بچههایشان را بزرگ کنند؟ شما اگر میدانستید که این فضا مسموم است و بچهها را مسموم میکند، پیش بچهها با همدیگر دعوا میکردید یا همیشه با هم دعوا میکردید؟!ما چارهای نداشتیم که اگر منذهنی داریم، با هم ستیزه نکنیم و این تشعشع انرژی بد را نکنیم و فضای خانه را مسموم نکنیم. ما به حساب اینکه ما رفتیم کار کردیم، جان کندیم، پول درآوردیم دادیم به بچههایمان، خب به ایشان خدمت کردیم. بله بهلحاظ مادی بله، ولی بچهها بیشتر از مادیات به عشق احتیاج دارند. دائماً بچه میگوید چرا من را بهعنوان زندگی شناسایی نمیکنی تو. تو چرا من را بهصورت مجسمه میبینی؟ اعتراض دارد. تا بالاخره خودش هم مجسمه میشود.منِ پدر و مادر میگویم تو مجسمه هستی، چون من تو را مجسمه میبینم، چون خودم هم مجسمه هستم، یک جسم هستم. الآن ما میفهمیم ما حادث نیستیم، ما این فضای گشودهشده و امتداد خداوند هستیم. امتداد خداوند جسم نمیتواند باشد. یک انسانی است که در ده دوازدهسالگیاش باید شروع کند به او زنده شدن و پس از آن زندگیاش از انعکاس این مرکزِ عدمشده و بازشده گشوده میشود جلویش، نه بهوسیلهٔ منذهنیاش. پس شما یک ارزیابی از کارتان بکنید ببینید که تا حالا خدمت کردید؟ایشان میگوید اگر تویِ کدخدای تنبل را ارزیابی کنیم، هیچ خدمتی نکردی تا حالا. با منذهنی خدمت کردی، که با منذهنی خدمت خدمت حساب نمیشود. اگر یک برگ کاه هم کرده بودی، خداوند درنظر میگرفت. اگر او تو را جذب نکرده و این درونت گشوده نشده، بدان که تقصیر تو بوده. خدمت نکردی.درگذر از فضل و از جَلْدی و فنکارْ خدمت دارد و خُلقِ حَسَن📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵٠٠)جَلْدی: چابکی، چالاکیحَسَن: نیکو، خوب، زیبا➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖فضل این دانش و دانشمندی و زرنگی و فنهای ذهن را زدن، از اینها بگذر. کار اصلی این اخلاقِ زمینهٔ حضورِ فضای گشودهشده است و خدمت با آن زمینه. «کارْ خدمت دارد و خُلقِ حَسَن». با این بیت شما خدمت کردهاید؟ سؤال کنید.🔟6️⃣1️⃣ ۵۵ 🔟6️⃣1️⃣
دیو آن دَم از عداوت بَیْن بَیْنبانگ زد کای سگپرستان عِلّتَیْن📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۹۱)عداوت: دشمنیبَیْن بَیْن: میانهٔ نیک و بدکای: که اِی (که + اِی)عِلّتَیْن: دو بیماریِ انکار و نفاق➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖مرگ و جَسْک، ای اهلِ انکار و نفاقعاقبت خواهد بُدَن این اتفاق📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۹۲)جَسْک: رنج و بلا و پریشانی➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖در وضعیتهای بد منذهنی، در چالشها، این دیو، شیطان «بَیْن بَیْن» یعنی هم دارد به ضرر ما، هم به نفع ما دارد کار میکند. «بَیْن بَیْن» یعنی اینهمه به زحمت افتادیم به علت انحراف ما بهوسیلهٔ شیطان، که این سختیها ما را بیدار کند. پس به این سختی افتادن هم به نفع ما بوده، هم به ضرر ما بوده. ما میتوانستیم اگر شیطان ما را گول نمیزد، با انتخاب، با تصمیم خودمان به او زنده بشویم، لحظهبهلحظه فضاگشایی کنیم. شیطان ما را مجبور کرده منقبض بشویم، منبسط نشویم، حکم خداوند را اجرا نکنیم.حُکمِ حق گسترد بهرِ ما بِساطکه بگویید از طریقِ اِنبساط📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢۶٧٠)بِساط: هر چیزِ گستردنی مانند فرش و سفره➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖درنگر در شرحِ دل در اندرونتا نیاید طعنهٔ لاتُبْصِرُون📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۲)لاتُبْصِرُون: نمیبینید.➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖فضا را باز کن تا طعنهٔ چرا من را نمیبینیدِ زندگی نیاید. شیطان به ما گفته منقبض بشو، واکنش نشان بده. خب چه بشود؟ بروم اینقدر به سختی بیفتم، سختی به من بگوید. نه! سختی، من را خراب کرده، بدن من را خراب کرده.پس به اینجور آدمها میگوید «سگپرست». تا حالا من را پرستیدید یا اجزای من را پرستیدید، هر کسی یک جسمی را در مرکزش گذاشته و میپرستد، شیطانپرست است. بعد بنابراین شیطان هر لحظه میگوید «مرگ و جَسْک». جسک هم یعنی درد، خاک بر سرت، برو بمیر که دنبال من افتادی، که تو «اهلِ انکار و نفاق» هستی.دیدید میگفت چه؟ «نشان از جان، تو این داری که میباید، نمیباید» یعنی خداوند نیاید به زندگی من. تمام زندگی ما، حرکات ما، زندگی کردن ما، جان نشان دادن ما، این است که بهطرف خداوند نرویم، بهطرف شیطان برویم. آن هم میگوید مرگ و درد. تو که اهل انکار هستی و نفاق هستی، تو منافق هستی، تو مرکزت جسم است، بندهٔ من هستی، دنبال من هستی. اگر مرکزت عدم بود، بهسوی خدا میرفتی. تا زمانی که مرکزت جسم است، خداوند را بهصورت یک تصویر ذهنی جستوجو میکنی، خداوند را بهصورت یک جسم جستوجو میکنی. بالاخره با سختی هم شده، این منذهنی پاشیده خواهد شد. «عاقبت خواهد بُدَن این اتفاق».عداوت: دشمنی. بَیْن بَیْن: میانهٔ نیک و بد، یا هم هم به ضرر من، هم به نفع من. کای. عِلّتَیْن: دو بیماری. دو بیماری یکی نفاق است، یکی هم انکار. میدانید که ما دچار این دوتا بیماری هستیم. شیطان هر لحظه با درد به ما میگوید این دوتا را ببین. شیطان هر لحظه به ما میگوید من تو را اینهمه سختی دادم که از راه سختی، از راه من که راه سختی است، دوتا مرض را در خودت ببینی. یکی انکار خداوند بوده که از اول کردی، هیچ موقع مرکزت عدم نبوده، یکی هم نفاق؛ تو با ذهن خداپرست بودی، پس بنابراین «مرگ و جَسک».وگر از خرمنِ خدمت تو دِهسالارِ مَنبَل رایکی برگِ کهی بودی، گنه بر کهربایستی🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)مَنبَل: کاهل، بیکار➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖میگوید تو کدخدای این دِهِ ذهنت، کدخدای این دِهِ ذهن هستی، اگر بهاندازهٔ یک کاه خدمت کرده بودی، خدمتِ درست، شما میدانید خدمت با منذهنی خدمت نیست، «وگر از خرمَنِ خدمت تو دِهسالارِ مَنبَل را» مَنبَل یعنی تنبل، مَنبَل بر وزن تنبل یعنی تنبل، «وگر از خرمنِ خدمت» تو کَدخدایِ تنبل را یک برگ کاه بود، دراینصورت گناه خداوند بود.میگوید آقا من کاه شدم، بهاندازهٔ کاه خدمت کردم، تو من را نکشیدی. مگر کهربا نبودی؟ من بهاندازهٔ یک کاه خدمت کردم، همان کاه را میکشیدی. میگوید تا حالا یک بار هم نشده تو در زمینهٔ فضای بازشده یک کاری بکنی که واقعاً خدمت است و این ضرر زدن به خودت و به جامعه نبوده. این بیت در شما چهجوری کار میکند؟وگر از خرمنِ خدمت تو دِهسالارِ مَنبَل رایکی برگِ کهی بودی، گنه بر کهربایستی🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)مَنبَل: کاهل، بیکار➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖🔟6️⃣1️⃣ ۵۴ 🔟6️⃣1️⃣
اینهمه درد میکشیم تا شکسته بشویم، منذهنی از بین برود، فضا باز بشود، ما وصل بشویم به خداوند، وحدتِ مجدد. درست است؟ این منذهنی موقت است، قرار بود تا ده دوازدهسالگی باشد. ما الآن هفتاد سالمان است، هنوز با آن درگیریم، هنوز نفهمیدیم که این باید از بین میرفت، اینهمه من به خودم فشار آوردم، ظلم کردم، اینهمه مسئله درست کردم، اینهمه بلا سر خودم آوردم که من بتوانم این منذهنی را حفظ کنم.آن کسی که باورهای پوسیدهاش را میاندازد دور، یک سری باور پوسیدهٔ دیگر جایش میگذارد، میخواهد منذهنی را حفظ کند. امر «لاٰتُلْقُوا» را گرفته به دستش، گفته این منذهنی نباید از بین برود. شما چه؟ شما ذوق شکسته شدن را میبینید؟ دنبال مرهم میگردید یا درد هشیارانه را تحمل میکنید؟ میگویید من باید این درد را بکشم، این چیز را از مرکزم ببرم بیرون، بعضی موقعها دردناک است، دنبال دوا نیستم.نشان از جان، تو این داری که میباید، نمیبایدنمیباید شدی باید، اگر او را ببایستی🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)میگوید تنها نشانی که از جان داری، واکنشهای منذهنی است که آن چه میگوید؟ که میگوید آنی که میباید، نمیباید. میباید یعنی من باید به او زنده بشوم. منذهنی دائماً میگوید نه، نباید. «نشان از جان، تو این داری که میباید، نمیباید».شما از خودتان بپرسید نشان جان من چیست؟ خواهید دید که، بعضی از شما، تمام حرکات و جنبش شما که فکر کردن شما و عملکرد شما این است که آنی که باید بیاید، یعنی وصل شدن به خداوند نشود. چون شما با منذهنی شما میآیید بالا فکر میکنید. اگر با منذهنی میآیید بالا، فکر میکنید و عمل میکنید، شما عملاً چه میگویید؟ میگویید منذهنی باید باشد، آن یکی نباید باشد. دیگر یکی از این دوتا است، یا منذهنی است یا خداوند.هر لحظه میگوید آنی که باید، نمیباید. نمیگذارد آن بیاید. و این را نشان جان میدانید و نشان زنده بودن میدانید؟ میگوید اگر تو میگفتی که او باید بیاید، یعنی زندگی باید بیاید، من باید به او زنده بشوم، همینطور که خواندیم از مولانا، دراینصورت «نمیباید» میشد «باید»، که میگفتی من براساس منذهنی بلند نمیشوم، عمل نمیکنم، فکر نمیکنم، دنبال دوا نمیگردم. خب شما دنبال دوای ژاژ باشید یعنی چه؟ حالا نمیگویم آدم ممکن است برای تسکین زیر نظر دکتر باشد یک مدتی مثلاً قرص بخورد، ولی میداند که این دوای ژاژ است دیگر. ولی مدتی زیر نظر دکتر اشکالی ندارد، ولی نه همیشه.شما این را میدانید یک تحولی باید در شما صورت بگیرد. آنی که میباید، این وفا به اَلَست، زنده شدن به خداوند، این دیگر برو برگرد ندارد، این باید انجام بشود، برای همین اینجا هستیم ما. اصلاً آمدیم اینجا، هفتاد سال، صد سال، هر چقدر که زندهایم، در این فاصله به بینهایت و ابدیت او زنده بشویم. الآن که آمدیم اینجا، آنی که باید بشویم، که آمدیم بهخاطر آن منظور، الآن میگوییم نه ما برای آن نیامدیم، برای آن آمدیم که با منذهنی هی بلند شویم خودمان را به خودمان و به دیگران نشان بدهیم و این را نشان جان میدانیم. یعنی زنده نشدن به خداوند را نشان زندگی میدانیم. خب خوب نگاه کنید، ممکن است در شما صادق باشد.ببینید این حرکات من، فکرهای من چه میگویند؟ من اصلاً جنبشم در چه سمتی است؟ من دارم خودم را نشان میدهم؟ خودم را با دیگران مقایسه میکنم؟ این جنبش من یک واکنش است؟ یا نه، یک اصالتی دارد، یک فضاگشایی است، زندگی در آن دست دارد. جبّار یعنی آن شکستهبند دارد یک کارهایی میکند مثل اینکه. من کاری ندارم، من ادعا ندارم، مثل قبل نیستم که بگویم من آخر خودم را زنده کردم، بیایید شما را هم زنده کنم. نه، هنوز حواسم به خودم است، با دیگران کاری ندارم. شما باید تشخیص بدهید که نشان جانتان چیست. نشان جانتان فضاگشایی است، لحظهبهلحظه زنده شدن به او است یا نشان جانتان انکار او است؟ در خیلیها انکار او است [شکل ۹(افسانه منذهنی)].نشان از جان، تو این داری که میباید، نمیبایدنمیباید شدی باید، اگر او را ببایستی🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)الآن فضا را باز میکنید میگویید او باید بیاید [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)].کورمرغانیم و بس ناساختیمکآن سلیمان را دَمی نشناختیم📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۴۶)ناساخت: غیرِآمادهکآن: که آن (که + آن)➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖مرغان کوری هستیم، مرکزمان جسم است، بسیار ناپخته و بدون آمادگی هستیم. آن سلیمان یعنی خداوند را یک لحظه هم نشناختیم. و:🔟6️⃣1️⃣ ۵۳ 🔟6️⃣1️⃣
انسان با منذهنی هیچ، نه میتواند بشکند، بشکند هم نمیتواند ترمیم کند. بشکند از بین میبرد. درست است؟ دیگر متوجه شدید. پس شما بهعنوان منذهنی [شکل ۹(افسانه منذهنی)] نه بشکنید، نه ببندید. [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] فضا را باز کنید، مرکز را عدم کنید، بگذارید او بشکند، ببندد، بشکند، ببندد، که دراینصورت شما از جبر و قدر و خوف و رجای منذهنی بیرون میآیید.پس نبیند جمله را با طِمّ و رِمّحُبُّکَالْـاَشیاءَ یُعْمی وَ یُصِمّ📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۴)طِمّ: دریا و آب فراوانرِمّ: زمین و خاکطِمّ و رِمّ: در اینجا یعنی با جزئیات➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖قبلاً خواندهایم این را. اگر شما با منذهنی باشید و مرکزتان جسم باشد، نمیتوانید در آن واحد هم زندگی را ببینید، هم ذهنتان را ببینید، برای اینکه عشق اشیا انسان را کور و کر میکند. درست است؟«حُبُّکَ الْـاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»«عشقِ تو به اشيا [همانیدگیها] تو را كور و كر میکند.»(حدیث)«عشق تو به اشیا» یعنی همانیدگیها «تو را کور و کر میکند». این چقدر ساده است. عشق ما به تصویر ذهنی یک انسان دیگر که میآید آن مرکز ما، ما را کور و کر میکند. حالا همین را بفهمیم ما، دیگر مرکزمان را خالی میکنیم به این صورت [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]. میدانید که غزل با این موضوع شروع شده که اگر من به خداوند «غم و سودا» در این لحظه تعارف نمیکردم.دشمن خویشیم و یار آنکه ما را میکُشدغرق دریاییم و ما را موج دریا میکُشد🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۷۲۸)شما میتوانید دشمن منذهنیتان باشید و یار خداوند که شما را میکُشد؟ بله، داوطلبانه فضاگشایی کنید، حزم کنید. بگویید قبل از اینکه من واکنش نشان بدهم میخواهم تأمل کنم، صبر کنم، فوراً واکنش نشان نمیدهم. اگر میبینید خشمگین هستید، اصلاً حرف نزنید. اگر میبینید دارید خشمگین میشوید، پا شوید بروید بیرون، اصلاً صحبت نکنید.«دشمن خویشیم»، یعنی دشمن منذهنیمان هستیم و یار خداوند که ما را میکُشد. غرق آن دریا هستیم با فضاگشایی و موجهای آن دریا میآید در این فضای گشودهشده ما را تبدیل میکند، منذهنی ما را میکُشد.در آن اشکستگی او گر بدیدی ذوقِ اشکستننه از مرهم بپرسیدی نه جویایِ دوایستی🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)در اینکه شما فضا را باز میکنید، زندگی شما را میشکند، ساق و دست شما را میشکند، نه این ساق و دست را ها! این دست را نه! دستهای منذهنی را، امکانات منذهنی را، ضررهایی که به ما میزند، تواناییهای مسئلهسازی، دشمنسازی، مانعسازی، دردسازی را میشکند و اینکه عقایدش را، باورهایش را به ما تحمیل کرده، سَبک زندگیاش را به من تحمیل کرده. فکرهای مخرّب میکند، میگوید اینها سازندهاند. میخواهد دیگران را درست کند، خودش واقعاً از نظر روانی حالش خراب است.«در آن اشکستگی» وقتی زندگی ساق دست منذهنی را میشکند و ما را از گرهها بیرون میآورد، اگر این ذوق شکستن را ما میدیدیم، لذتش را میبردیم، دراینصورت میگفتیم من مرهم نمیخواهم، من دوا نمیخواهم، من درد هشیارانه میکشم، من نمیخواهم قرص بخورم، من نمیخواهم مشروب بخورم، من نمیخواهم بروم مواد بکشم، من نمیخواهم به حرفهای ژاژِ ژاژدرمانگرها گوش بدهم. اینها مرهم هستند، اینها مرهمهایی است که ذهن به ما پیشنهاد میکند. هِی به هر کسی دردهایم را بگویم، او هم یک چیزی بگوید، فکر کنم که مرهم است.یکی از مرهمها «جايگزينی» است. میگوید آقا، با این آدم همانیده شدی، با این خانم یا آقا همانیده شدی، خب یکی دیگر به جایش بگذار، با یکی دیگر همانیده بشو، یواشیواش برو با یکی دیگر دوست بشو، بعد از چند وقت میبینی که این بهجای او نشست. یک همانیدگی ها! یک همانیدگی را بردار، یکی دیگر مشابهاش را آنجا بگذار، حالا عشقت را از این بردار، بگذار روی این. نه نه نه، این باورهای مال این دین خراب است، این را ترک کنیم برویم باورهای این دین را بگذاریم بهجای این!این چه حرکتی است؟! تو ذوقِ شکستن را ببین، تو شکسته شدی، اینهمه زحمت کشیدی که این باورها را بیندازی دور، فضا را باز کنی وصل بشوی به خداوند، با عقل او کار کنی، با صُنع او کار کنی، تو میخواهی فکر جدید بهوجود بیاوری. تو خلاق هستی، نه که این باور پوسیده را برداری بیندازی دور، یک باور پوسیدهٔ دیگر جایش بگذاری. بعد یک عمر ستیزه کنی با باور قبلی. اوه اوه چقدر ما اشتباه کرده بودیم، ما آن باورها را، حالا این باورهای جدید چقدر خوب است! اینها مرهم است، «جایگزینی» مرهم است، دوا است، دواهای ژاژ است.🔟6️⃣1️⃣ ۵۲ 🔟6️⃣1️⃣
وگر جبّار بربستی شکسته ساق و دستش رانه در جبر و قدر بودی، نه در خوف و رَجایستی🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)جبّار: شکستهبند، مَجاز از چارهسازخوف: ترسرَجا: امید➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖جبّار: شکستهبند نماد خداوند است. اگر ما ساق و دست منذهنی را بشکنیم، یا اجازه بدهیم او بشکند و دوباره ببندد، دراینصورت دارد خودش را درست میکند در شما. یعنی دست و پای منذهنی را میشکند و هشیاری را میکِشد بیرون، دوباره شما را میسازد. کی؟ زندگی.و جبّار، شکستهبند، خداوند دست و پای شما را که شکسته دوباره دارد میبندد، دراینصورت از «جبر و قَدَر» میآیی بیرون. جبر و قَدَر یعنی شما فکر میکنید که یک سرنوشتی دارید که بهسوی آن میروید. مولانا میگوید نه، سرنوشتت را در این لحظه خودت تعیین میکنی با انتخاب خودت. شما در این لحظه فضاگشایی میکنید، میگذارید زندگی فکر کند از طریق شما.شما منقبض میشوید میروید به «ژاژ» در منذهنی. اگر میروید به ژاژ، میروید به جبر. منذهنی شما را مجبور میکند از طریق همانیدگیها فکر کنید و جهنم برای خودتان بیافرینید. اگر رفتید سرنوشتتان را دادید به منذهنی، بهجای اینکه در این لحظه دست خودتان بگیرید، چهجوری دست خودتان میگیرید؟ با فضاگشایی. نمیگذارید منذهنی انتخاب کند. فضای گشودهشده، هم شما هستید هم زندگی.زندگی از طریق شما فکرهای خلاق میکند، «ما کمان و تیراندازش خداست»، بله؟ بنابراین از جبر که منذهنی بهانه دارد که اوه اوه چون ژنِ پدرم اینطوری بوده، ژنِ مادرم هم اینطوری بوده، من باید اینطوری باشم، بدبخت باشم. نه، منذهنی تو را بدبخت کرده، ما باید فقیر باشیم، از نظر مادی فقیر باشیم، از نظر معنوی فقیر باشیم، باید درد بکشیم، اینها را خداوند تعیین کرده.نه، این جبری که تو به خودت تحمیل کردی، خودت انتخاب کردی. و اینکه فکر میکنید مقدّر این است که تو، همینطوری توی عذاب باشی، یعنی خداوند مقدّر کرده. هیچ همچون چیزی نیست.میگوید اگر میگذاشتی شکستهبند که خداوند است دست و پایت را بشکند، دوباره ببندد، نه این دست و پا را ها! دست و پای منذهنی را. دست و پایت را بشکند شما را آزاد میکند، شما را از جنس خودش میکند، شما میآیید بالا بهعنوان حضورِ ناظر، زنده شدن به خداوند، دراینصورت میفهمی که اِ تو ارادهٔ آزاد داشتی، تو خلاق بودی، هر لحظه میتوانستی یک فکری بیافرینی، زندگی جدید برای خودت درست کنی، تو توانایی تغییر دادن خودت را داری. اگر وضعت بد است میتوانی تغییر بدی خودت را، وضعیت را تغییر بدی. فکرهایت را عوض کنی، زندگیات عوض میشود. بنابراین این مشیّت الهی نبوده که تو بدبخت بشوی، بیچاره بشوی.یا در ذهن، ما در خوف و رجا هستیم. در خوف و رجا یعنی، خوف یعنی ترس، رجا یعنی امید. شما این فکر را میکنید، امیدوار میشوید، ها! با این شخص ازدواج میکنم؟ این خانه را میخرم؟ این پست گیر من میآید؟ واقعاً این معامله را میتوانم بکنم؟ یکدفعه یک علائمی میآید فکرهایی میکنی، میگویی که آره مقدور است. این امید است. یکدفعه یک فکرهایی میکنی میترسی، نه از دستم رفت. یک لحظه خوف، یک لحظه رجا، یک لحظه. این خوف و رجای ذهنی ما را نابود میکند.یک خوف و رجای دیگری هست، آن در حالتی است که ما فضا را باز میکنیم. خوفش این است که میترسی فضا بسته بشود، مواظبی. رجایش رجای باغبان است، امید. یک باغبان درخت را میکارد مطمئن است که رشد خواهد کرد و سیب خواهد داد. شما آن امید را پیدا میکنید، امید ما بهعنوان فضاگشایی و زندگی، امید باغبان است. ترس ما هم یک حالت احتیاط دارد، ترس نیست، حالت پرهیز و صبر دارد، حزم دارد، مواظبت دارد که من اگر این فضا را ببندم، آه! افتادم به منذهنی، افتادم به جبر و قَدَر.پس قَدَر معنیاش این است که این فکری که تو میکنی، این تقدیر الهی است که بدبخت باشی، این غلط است، این انتخاب خودت بوده. خداوند هیچ موقع این انتخاب را، این تقدیر را برای کسی ننوشته که برود بدبخت بشود، درد بکشد، همچون چیزی نیست، انتخاب خودش است. مولانا میگوید انتخاب خودت است، برای اینکه نگذاشتی شکستهبندِ اصلی، ساق و دستِ منذهنی را بشکند و دوباره ببندد.و در جای دیگر گفته آن کسی باید بشکند که بلد است بستن را، این فقط خود زندگی است. یعنی منذهنی بشکند، بلد نیست ببندد. بنابراین آدمها را نباید زیر فشار قرار داد. منهای ذهنی را نباید زیر فشار منذهنی قرار داد بشکند، این را دیگر نمیشود ترمیم کرد و ما این کار را میکنیم. به زور آدمها را میخواهیم عوض کنیم. به زور باید این کار را بکنی، به زور حق با من است. ما نمیتوانیم ترمیم کنیم. فقط زندگی است که میتواند بشکند و میتواند ببندد، والسّلام.🔟6️⃣1️⃣ ۵۱ 🔟6️⃣1️⃣
وگر از راهِ اندیشه بدین مستان رهی بودیخرد در کارِ عشقِ ما چرا بیدست و پایستی؟🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)نپرسید چهجوری، با ذهن نمیشود جواب داد. فقط همینطوری فرمول را قبول کنید که من اصلاً نمیترسم که این منذهنی شکسته بشود و جانم از این منذهنی بیرون بیاید. چون جان من شنا کردن را در آن دریای یکتایی بلد است. نهتنها جان اصلی من، جان اصلی همهٔ انسانها که از جنس او است، شنا کردن را بلد است.این منذهنی [شکل ۹(افسانه منذهنی)] هِی میپرسد چگونه؟ چطوری؟ فکر میکند که با اندیشههای همانیده میتواند این موضوع را کشف کند. [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] هرچه شما فضا را بیشتر باز میکنید، بیشتر متوجه میشوید که بدون منذهنی راحتتر میشود زندگی کرد. و اگر آثاری از این منذهنی نماند، جان من در آن دریا شنا کردن را بلد است.پس سؤالات بیاساس، چگونه، که بخواهید شما با منذهنی جوابش را پیدا کنید، شما را از کار باز میدارد. اصلاً شما سؤال نباید بکنید. شما سؤال میکنید با اندیشههای همانیده تا بتوانید جواب بدهید. هر سؤالی یعنی منذهنی. اگر منذهنی دارید، سؤال میکنید که منذهنی را از بین ببرید، منذهنی دارد قویتر میشود.شما باید فضا را باز کنید، باز کنید، باز کنید، یواشیواش شناساییتان بهصورت ناظر بالا خواهد رفت. اگر سؤال هم پیش بیاید، آن فضا میتواند جوابش را بدهد. چگونه را، آن فضا نشان میدهد به شما، چگونه را باید در عمل، اگر شما هرچه منذهنی ضعیفتر میشود، میبینید شما زندگیتان دارد بهتر میشود، دیگر چرا سؤال میکنید؟خلاقیتتان بالا میرود، شما مسئله کمتر ایجاد میکنید، مانع کمتر ایجاد میکنید، دشمن کمتر ایجاد میکنید، درد کمتر ایجاد میکنید. هرچه جلوتر میروید اینها همه کمتر میشود. عوضش خلاقیت شما، ساختارهای شاد میسازد، برکت میآورد به این جهان.شما متوجه میشوید که خداوند میخواهد عقلش را، سلامتیاش را، خلاقیتش را در شما به درجهٔ اعلا به معرض نمایش بگذارد، عمل کند در شما، امیدوار میشوید، قوی میشوید.این کارها را باید جریده بکنید. هر کسی تنها حواسش به خودش، فضاگشایی و تأمل، اولش با حزم شروع میشود. خواندن این ابیات و تکرارشان، یک نوع حزم است. فکرهای شما را از فکرهای منذهنی تبدیل میکند به فکرهای خلاق. حداقل شما فکرهای خرابکننده را میشناسید و دیگر آنها را فکر نمیکنید.ستایش میکند شاعر مَلِک را و اگر او راز خویشِ خود خبر بودی، مَلِک شاعر ستایستی🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)در اینجا میگوید شاعر، ولی همهٔ ما یک جوری، یک کسی را ستایش میکنیم. معنی بیت این است، میگوید شاعر پادشاه را دارد ستایش میکند. هِی دارد از او مدح میکند که چه پادشاه عادلی، قصیده میگوید، بَه بَه بَه، چه شاهی! چه؟ یک چیزی بگیرد. پس منذهنی دارد.میگوید اگر خود اصلیاش خبر داشت، اگر میدانست امتداد خدا است، میتواند خلاق باشد، میتواند حالا که استعداد شعر دارد، گفتار خداوند را به شعر دربیاورد مثل مولانا، دراینصورت پادشاه میآمد شاعرسِتا میشد. پادشاه یا آن کسی که ممدوح شما است، میآمد شما را مدح میکرد، میگفت بهبه!حالا، شما اگر منذهنی دارید، خواهید دید که یک چیزی یا کسی را مدح میکنید. شما واقعاً از خویش اصلیتان خبر دارید؟ بیایید فضاگشایی کنید، [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] از خود اصلیتان که از جنس خداوند است، خبر داشته باشید. و ببینید که هرچه خبردارتر میشوید از خود اصلیتان، هرچه از جنس خودتان که آن هم زندگی است، خداوند است بیشتر میشوید، ساکنتر میشوید، واکنش نشان نمیدهید برحسب منذهنی، فکرهای منذهنی را نمیکنید، دراینصورت میبینید که مردم دارند شما را ستایش میکنند الآن. دارید کمک میکنید.هر کسی را که مدح میکردید، آن برگشته شما را مدح میکند. چرا؟ شما فهمیدید کی هستید، ولی او هنوز نفهمیده. آیا میشود که شما بهعنوان انسان، یک منذهنی را ستایش کنید؟ سؤال کنید از خودتان، جواب بدهید. بله؟خب برگردانیم به زندگی، لحظهبهلحظه فضاگشایی کنید حواستان به خودتان باشد. پس کسی را ستایش نکنید، هیچچیز را ستایش نکنید. بدانید کی هستید. آن کِی بهدست میآید؟ وقتی فضاگشایی میکنید، مرکزتان را عدم میکنید.میبینید که ما مرتب جلو میرویم، مولانا میگوید که شما مرکزتان را که از جنس درد است و از جنس سودا است، فکرهای همانیده است، به خداوند تعارف نمیکنید. و یعنی یواشیواش داریم خودمان را درست میکنیم در طول غزل، هرچه جلوتر میرویم.🔟6️⃣1️⃣ ۵۰ 🔟6️⃣1️⃣
جمع یعنی بقیهٔ مردم دسترسی به متاع هستی حقیقی ندارند. آنها هم همین دردها و همانیدگیها را سرمایه میدانند. شما الآن یاد بگیرید از مولانا که اینها سرمایه نیستند، بگذار اینها را زندگی با فضاگشایی آرد کند.و اگر فضا را باز کنی با انتخاب، با میل، با اشتیاقِ شما که من میخواهم اینها خُرد بشوند، آرد بشوند، و نگذاری غولانِ اندیشه روی شما اثر بگذارند، اگر کسی آمد گفت نه، اینها را نگه دار، اینها سرمایه است، در مثلاً بخشیدن رنجشها، با کسی مشورت نکن.اگر رنجیدی از کسی مثلاً همسرت، فوراً ببخش. دلیل نیاور با خودت، نگذار کسی شما را پشیمان کند. سببسازی نکن به این دلیل، به این دلیل، این سرمایه است، من باید نگه دارم. هر کدام از اینها یک عقرب است، نیش میزند به شما. تا به متاع هستیِ حقیقی برسی و از این آسیاب بروی بیرون.آسیاب یعنی دائماً داریم خُرد میشویم ما. خب بگذار همانیدگیهایت خُرد بشود. چهجوری؟ فضا را باز کن در فضای گشودهشده [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] همین است، بگذار زندگی برایت خُرد کند و برو بیرون از این آسیاب [شکل ۹(افسانه منذهنی)].تا زمانی که این همانیدگیها در مرکز شما هستند و شما در ذهن زندگی میکنید، یعنی توی آسیاب هستید، زیر فشار هستید. تا درد شما را مجبور کند، بگذارید آرد بشود. درست است؟چون نباشد قوّتی، پرهیز بِهْدر فرارِ لا یُطاق آسان بِجِهْ📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴٩۶)لا یُطاق: که تاب نتوان آوردنآسان بِجِهْ: به آسانی فرار کن.➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖شما میدانید انسان قوّت گذاشتن چیزها را در مرکزش ندارد، برای همین میگوید «فرارِ لا یُطاق». فرارِ لا یُطاق یعنی یک وضعیتی که شما تحملش را نمیتوانید بکنید، تاب نمیتوانید بیاورید. دردهایی که از گذاشتن چیزها در مرکز و همانیدن با آنها به ما چیره میشود، ما را خُرد میکند، مریض میکند، از بین میبرد، اسمش را گذاشته فرارِ لا یُطاق.شما که نمیتوانی تحمل کنی، آسان بلند شو. تا میبینی با یک چیزی همانیده شدی، بلند شو، بگو من نمیتوانم، من توانش را ندارم. مولانا گفته من مریض میشوم، از بین میروم. اگر قوّت نباشد، پرهیز بهتر است.اگر شما با یک انسان همانیده شدید، جدا شدنش اینقدر سخت بوده، دیگر با انسان دیگر همانیده نشو. بله؟ دیگر چیز جدید به مرکزت نیاور. اگر دیدی یک چیزی، یک انسانی دارد توجهت را میدزدد، دارد میآید مرکز شما، بگو نه نه نه نه، من بَسَم است دیگر، من میخواهم به زندگی زنده بشوم.چون آب باش و بیگره، از زخمِ دندانها بجِهْمن تا گره دارم، یقین میکوبی و میساییام🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۳۸۷)مانند آب باش بیگِره، از پهلوی چیزها رد شو. اگر گِره همانیدگی داشته باشی در مرکزت، دراینصورت خداوند شما را خواهد کوبید و خواهد سایید. «چون آب باش و بیگره، از زخمِ دندانها بِجِهْ»، شما آب میخورید دندانهایتان چیزی را خُرد نمیکند، ولی یخ بخورید، یخ را خُرد میکند دندانها. شما هم آب باشید. من تا گِره داشته باشم، تو حتماً من را میکوبی و میسایی. گِره در مرکز ما برای زندگی قابل تحمل نیست.وگر خضری دراشکستی به ناگه کشتیِ تن رادر این دریا همه جانها چو ماهی آشنایستی🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)خِضر نماد جاودانگی است. اگر شما کَشتی تن را بشکنید، یعنی هیچچیز از منذهنی شما باقی نماند، شما جاودانه شدهاید و نماد خِضر هستید. درست است؟ اگر خِضری، یعنی یک خِضر، یعنی شما. حالا، یک موقع است شما منذهنیتان را میشکنید، یک موقع است یک خضر قوی میآید که مولانا یکیاش است، میتواند همهٔ کَشتیهای تن را بشکند.اگر ما همت داشته باشیم و این آموزش مولانا را در جهان پخش کنیم، این مولانا میتواند تَنها را بشکند، منهای ذهنی را بشکند. این دانشی که شما یاد میگیرید از مولانا، این سطحش خیلی بالا است، بسیار نیرومند است. اگر تکرار کنید، منذهنی شما را میشکند، خُرد میکند، شما راحت میشوید.پس یک خِضری هست، میترسد که اگر من این منذهنی را بشکنم، منذهنی نباشد، چهجوری زندگی میکنم؟ میگوید نه نترس، اگر بشکند، این منذهنی هیچچیز نماند، جان شما، همان جان اصلی شما در دریای خداوند، در دریای یکتایی شنا کردن را بلد است، چون قبلاً آنجا بوده دیگر.و اگر یک خِضر قوی بیاید، تمام منهای ذهنی را بزند بشکند، همهٔ جانها نباید یا حسادت کنند یا مقاومت کنند، آقا ما میترسیم. نه، همهٔ جانها بلدند آنجا، چون همهٔ جانها از جنس او هستند، بروند شنا کنند. یعنی بدون منذهنی همهٔ آدمها میتوانند زندگیشان را بهطور عالی ادامه بدهند، با خِرد زندگی خودشان را اداره کنند.بعد آن موقع شما ممکن است با منذهنی و با دید ذهنی میپرسید، چگونه؟! خب منذهنی بلد بود، که اگر جواب شما را یکی میتوانست با اندیشه بدهد که میداد دیگر. برای چه گفت:🔟6️⃣1️⃣ ۴۹ 🔟6️⃣1️⃣
نفْس و شیطان هردو یک تن بودهانددر دو صورت خویش را بنْمودهاند📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۳)مگر نخواندیم؟ پس این منذهنی همینطور که در صفحه هست، روی صفحه هست [شکل ۹(افسانه منذهنی)]، به عهد اَلَست وفا نمیکند، اصلاً وجودش به وفا نکردن است. در این حالت [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] که ما حواسمان روی خودمان است و فضاگشایی میکنیم، فضاگشایی میکنیم، بهاندازهٔ فضاگشایی داریم از جنس او میشویم و انعکاسش در بیرون ساختارهای عالی است و سازنده است.اگر شما مرکزتان عدم باشد و مرتب فضا را باز کنید، شما درد ایجاد نمیکنید. همینکه فضا را باز کنید مرکزتان عدم بشود، دیگر به خداوند خودش را ارائه میکنید. این درست است. بگذارید او برایتان دعا کند، او برایتان فکر درست کند، او برایتان راهحل بدهد. راهحلهایتان را از منذهنی نیاورید، کار نمیکند.بله، پس متوجه شدیم. شما میخواهید به عهد اَلَست وفا کنید، میدانید که زیر پا گذاشتید، چون منذهنی دارید. متوجه هستید که سالها در کار ژاژ بودید، شاید هم ژاژدرمانگر بودید، یعنی مردم را نصیحت کردید، هدایت کردید، گفتید بیایید با من مشورت کنید، الآن میبینید ضرورت ندارد، این کار غلط بوده، مردم را از راه راست منحرف کردید، ضرر زدید. چقدر ما با دخالت در کار مردم زندگی آنها را بههم میزنیم.همین زن و شوهرهای جوان یک دعوای مختصر میکنند، پدر و مادرها جمع میشوند سبب جداییشان میشوند، نصیحت میکنند، مشورت میدهند. آقا، خانم، به شما چه ربطی دارد؟ بگذار خودشان حل کنند، خودشان خلاق باشند. تو بهعنوان غول اندیشه چرا بههم میریزی اوضاع را؟ اصلاً چه کسی گفته شما در زندگی مردم دخالت کنید؟ شما بروید وفا به عهد اَلَست بکنید، حواستان به درست کردن خودتان باشد. بیایید بگویید خدایا زندگی من را درست کن، من پر از عیب هستم، من هر لحظه درد به تو ارائه میکنم، من فهمیدم دخالت من در زندگی دیگران یک وسیلهای برای ایجاد درد بوده که به شما تقدیم کنم، ببخشید، عذر میخواهم.وگر این گندمِ هستی سبکتر آرد میگشتیمتاعِ هستیِ خلقان برون زین آسیایستی🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)سبکتر: آسانتر، زودتر➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖میگوید اگر این گندم همانیدگیها که سفت هستند، مردم گرفتهاند و نمیگذارند آرد بشود، یعنی همانیدگیها لِه بشوند و زندگی را به شما بدهند، بعضی موقعها میگوید مثل انگور شیرهاش را بگیریم، شیرهاش زندگی شما است. «وگر این گندمِ» حس وجود انسانها آسانتر آرد میشد، دراینصورت، متاعِ هستیِ اصلی خلقان همین دارایی است که خداوند میدهد، همان حضورشان است، «متاعِ هستیِ خلقان برون زین آسیایستی».پس معلوم میشود این ذهن و تشکیلاتی که دارد در این جهان میگردد و به ما درد میدهد، برای آسیا کردن و خرد کردن گندمهای ما است. آیا به صلاحتان نیست که بگذارید گندمهایتان را داوطلبانه، شناسایی مساوی آزادی است، آرد کند زندگی؟اولاً این بیت نشان میدهد که همانیدگیهای مردم که مثل گندم درشت هستند که باید آرد بشوند، بهراحتی آرد نمیشوند. چرا؟ برای اینکه اولاً مردم به همانیدگیهایشان چسبیدهاند، به دردهایشان چسبیدهاند، اینها را برکت میدانند، اینها را دارایی میدانند. آیا دردهای شما و همانیدگیهای شما دارایی شما هستند؟ نه، داراییِ تقلبی شما هستند. دارایی شما آن دارایی اصلی است که زندگی به شما داده که اسمش را گذاشته اینجا «متاعِ هستیِ خلقان».شما میتوانید شناسایی کنید که متاعِ هستی شما چیست؟ متاعِ هستی شما این گندمهای همانیده نیست، این دردها نیستند. متاعِ اصلی را رها کردی، اینها را چسبیدی؟ خب اینها را رها کن، اینها را، وقتی فضا را باز میکنید، در این فضای بازشده، در این خلأ، خداوند اینها را آرد میکند و شما الآن شناسایی کنید که اینها به درد نمیخورند.امروز خواندیم که هر کدام از اینها یک کژدم هستند، نیش میزنند شما را، مگر نمیبینید؟ شما با یک آدم همانیده میشوید، چقدر درد میکشید؟ حتی بعد از جدا شدن فکرش چقدر به شما درد میدهد؟ چرا اینطوری است؟ برای اینکه غیرت خداوند ایجاب نمیکند که یک نفر بیاید به مرکز شما بهصورت تصویر ذهنی بهجای خداوند بنشیند. این قانون غیرت است، امروز خواندیم.از این بیت ما متوجه میشویم که این گندم هستی، گندم حس وجود انسانها، به دلایلی آسان خرد نمیشود. یک: گفتیم شما چسبیدید، اینها را سرمایه میدانید. اینها سرمایه نیستند. دوم: دیگران نمیگذارند. ما از دیگران تقلید میکنیم، بهعنوان غولِ اندیشه پشیمان میکنند ما را، ما به آنها نگاه میکنیم.🔟6️⃣1️⃣ ۴۸ 🔟6️⃣1️⃣