انسان با منذهنی هیچ، نه میتواند بشکند، بشکند هم نمیتواند ترمیم کند. بشکند از بین میبرد. درست اس…
انتشار: 2026/08/06 11:40 UTCدریافت: 2026/08/12 10:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 10:35 UTC
انسان با منذهنی هیچ، نه میتواند بشکند، بشکند هم نمیتواند ترمیم کند. بشکند از بین میبرد. درست است؟ دیگر متوجه شدید. پس شما بهعنوان منذهنی [شکل ۹(افسانه منذهنی)] نه بشکنید، نه ببندید. [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] فضا را باز کنید، مرکز را عدم کنید، بگذارید او بشکند، ببندد، بشکند، ببندد، که دراینصورت شما از جبر و قدر و خوف و رجای منذهنی بیرون میآیید.پس نبیند جمله را با طِمّ و رِمّحُبُّکَالْـاَشیاءَ یُعْمی وَ یُصِمّ📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۴)طِمّ: دریا و آب فراوانرِمّ: زمین و خاکطِمّ و رِمّ: در اینجا یعنی با جزئیات➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖قبلاً خواندهایم این را. اگر شما با منذهنی باشید و مرکزتان جسم باشد، نمیتوانید در آن واحد هم زندگی را ببینید، هم ذهنتان را ببینید، برای اینکه عشق اشیا انسان را کور و کر میکند. درست است؟«حُبُّکَ الْـاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»«عشقِ تو به اشيا [همانیدگیها] تو را كور و كر میکند.»(حدیث)«عشق تو به اشیا» یعنی همانیدگیها «تو را کور و کر میکند». این چقدر ساده است. عشق ما به تصویر ذهنی یک انسان دیگر که میآید آن مرکز ما، ما را کور و کر میکند. حالا همین را بفهمیم ما، دیگر مرکزمان را خالی میکنیم به این صورت [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]. میدانید که غزل با این موضوع شروع شده که اگر من به خداوند «غم و سودا» در این لحظه تعارف نمیکردم.دشمن خویشیم و یار آنکه ما را میکُشدغرق دریاییم و ما را موج دریا میکُشد🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۷۲۸)شما میتوانید دشمن منذهنیتان باشید و یار خداوند که شما را میکُشد؟ بله، داوطلبانه فضاگشایی کنید، حزم کنید. بگویید قبل از اینکه من واکنش نشان بدهم میخواهم تأمل کنم، صبر کنم، فوراً واکنش نشان نمیدهم. اگر میبینید خشمگین هستید، اصلاً حرف نزنید. اگر میبینید دارید خشمگین میشوید، پا شوید بروید بیرون، اصلاً صحبت نکنید.«دشمن خویشیم»، یعنی دشمن منذهنیمان هستیم و یار خداوند که ما را میکُشد. غرق آن دریا هستیم با فضاگشایی و موجهای آن دریا میآید در این فضای گشودهشده ما را تبدیل میکند، منذهنی ما را میکُشد.در آن اشکستگی او گر بدیدی ذوقِ اشکستننه از مرهم بپرسیدی نه جویایِ دوایستی🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)در اینکه شما فضا را باز میکنید، زندگی شما را میشکند، ساق و دست شما را میشکند، نه این ساق و دست را ها! این دست را نه! دستهای منذهنی را، امکانات منذهنی را، ضررهایی که به ما میزند، تواناییهای مسئلهسازی، دشمنسازی، مانعسازی، دردسازی را میشکند و اینکه عقایدش را، باورهایش را به ما تحمیل کرده، سَبک زندگیاش را به من تحمیل کرده. فکرهای مخرّب میکند، میگوید اینها سازندهاند. میخواهد دیگران را درست کند، خودش واقعاً از نظر روانی حالش خراب است.«در آن اشکستگی» وقتی زندگی ساق دست منذهنی را میشکند و ما را از گرهها بیرون میآورد، اگر این ذوق شکستن را ما میدیدیم، لذتش را میبردیم، دراینصورت میگفتیم من مرهم نمیخواهم، من دوا نمیخواهم، من درد هشیارانه میکشم، من نمیخواهم قرص بخورم، من نمیخواهم مشروب بخورم، من نمیخواهم بروم مواد بکشم، من نمیخواهم به حرفهای ژاژِ ژاژدرمانگرها گوش بدهم. اینها مرهم هستند، اینها مرهمهایی است که ذهن به ما پیشنهاد میکند. هِی به هر کسی دردهایم را بگویم، او هم یک چیزی بگوید، فکر کنم که مرهم است.یکی از مرهمها «جايگزينی» است. میگوید آقا، با این آدم همانیده شدی، با این خانم یا آقا همانیده شدی، خب یکی دیگر به جایش بگذار، با یکی دیگر همانیده بشو، یواشیواش برو با یکی دیگر دوست بشو، بعد از چند وقت میبینی که این بهجای او نشست. یک همانیدگی ها! یک همانیدگی را بردار، یکی دیگر مشابهاش را آنجا بگذار، حالا عشقت را از این بردار، بگذار روی این. نه نه نه، این باورهای مال این دین خراب است، این را ترک کنیم برویم باورهای این دین را بگذاریم بهجای این!این چه حرکتی است؟! تو ذوقِ شکستن را ببین، تو شکسته شدی، اینهمه زحمت کشیدی که این باورها را بیندازی دور، فضا را باز کنی وصل بشوی به خداوند، با عقل او کار کنی، با صُنع او کار کنی، تو میخواهی فکر جدید بهوجود بیاوری. تو خلاق هستی، نه که این باور پوسیده را برداری بیندازی دور، یک باور پوسیدهٔ دیگر جایش بگذاری. بعد یک عمر ستیزه کنی با باور قبلی. اوه اوه چقدر ما اشتباه کرده بودیم، ما آن باورها را، حالا این باورهای جدید چقدر خوب است! اینها مرهم است، «جایگزینی» مرهم است، دوا است، دواهای ژاژ است.🔟6️⃣1️⃣ ۵۲ 🔟6️⃣1️⃣