اینهمه درد میکشیم تا شکسته بشویم، منذهنی از بین برود، فضا باز بشود، ما وصل بشویم به خداوند، وحدت…
انتشار: 2026/08/06 11:41 UTCدریافت: 2026/08/14 04:48 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 04:48 UTC
اینهمه درد میکشیم تا شکسته بشویم، منذهنی از بین برود، فضا باز بشود، ما وصل بشویم به خداوند، وحدتِ مجدد. درست است؟ این منذهنی موقت است، قرار بود تا ده دوازدهسالگی باشد. ما الآن هفتاد سالمان است، هنوز با آن درگیریم، هنوز نفهمیدیم که این باید از بین میرفت، اینهمه من به خودم فشار آوردم، ظلم کردم، اینهمه مسئله درست کردم، اینهمه بلا سر خودم آوردم که من بتوانم این منذهنی را حفظ کنم.آن کسی که باورهای پوسیدهاش را میاندازد دور، یک سری باور پوسیدهٔ دیگر جایش میگذارد، میخواهد منذهنی را حفظ کند. امر «لاٰتُلْقُوا» را گرفته به دستش، گفته این منذهنی نباید از بین برود. شما چه؟ شما ذوق شکسته شدن را میبینید؟ دنبال مرهم میگردید یا درد هشیارانه را تحمل میکنید؟ میگویید من باید این درد را بکشم، این چیز را از مرکزم ببرم بیرون، بعضی موقعها دردناک است، دنبال دوا نیستم.نشان از جان، تو این داری که میباید، نمیبایدنمیباید شدی باید، اگر او را ببایستی🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)میگوید تنها نشانی که از جان داری، واکنشهای منذهنی است که آن چه میگوید؟ که میگوید آنی که میباید، نمیباید. میباید یعنی من باید به او زنده بشوم. منذهنی دائماً میگوید نه، نباید. «نشان از جان، تو این داری که میباید، نمیباید».شما از خودتان بپرسید نشان جان من چیست؟ خواهید دید که، بعضی از شما، تمام حرکات و جنبش شما که فکر کردن شما و عملکرد شما این است که آنی که باید بیاید، یعنی وصل شدن به خداوند نشود. چون شما با منذهنی شما میآیید بالا فکر میکنید. اگر با منذهنی میآیید بالا، فکر میکنید و عمل میکنید، شما عملاً چه میگویید؟ میگویید منذهنی باید باشد، آن یکی نباید باشد. دیگر یکی از این دوتا است، یا منذهنی است یا خداوند.هر لحظه میگوید آنی که باید، نمیباید. نمیگذارد آن بیاید. و این را نشان جان میدانید و نشان زنده بودن میدانید؟ میگوید اگر تو میگفتی که او باید بیاید، یعنی زندگی باید بیاید، من باید به او زنده بشوم، همینطور که خواندیم از مولانا، دراینصورت «نمیباید» میشد «باید»، که میگفتی من براساس منذهنی بلند نمیشوم، عمل نمیکنم، فکر نمیکنم، دنبال دوا نمیگردم. خب شما دنبال دوای ژاژ باشید یعنی چه؟ حالا نمیگویم آدم ممکن است برای تسکین زیر نظر دکتر باشد یک مدتی مثلاً قرص بخورد، ولی میداند که این دوای ژاژ است دیگر. ولی مدتی زیر نظر دکتر اشکالی ندارد، ولی نه همیشه.شما این را میدانید یک تحولی باید در شما صورت بگیرد. آنی که میباید، این وفا به اَلَست، زنده شدن به خداوند، این دیگر برو برگرد ندارد، این باید انجام بشود، برای همین اینجا هستیم ما. اصلاً آمدیم اینجا، هفتاد سال، صد سال، هر چقدر که زندهایم، در این فاصله به بینهایت و ابدیت او زنده بشویم. الآن که آمدیم اینجا، آنی که باید بشویم، که آمدیم بهخاطر آن منظور، الآن میگوییم نه ما برای آن نیامدیم، برای آن آمدیم که با منذهنی هی بلند شویم خودمان را به خودمان و به دیگران نشان بدهیم و این را نشان جان میدانیم. یعنی زنده نشدن به خداوند را نشان زندگی میدانیم. خب خوب نگاه کنید، ممکن است در شما صادق باشد.ببینید این حرکات من، فکرهای من چه میگویند؟ من اصلاً جنبشم در چه سمتی است؟ من دارم خودم را نشان میدهم؟ خودم را با دیگران مقایسه میکنم؟ این جنبش من یک واکنش است؟ یا نه، یک اصالتی دارد، یک فضاگشایی است، زندگی در آن دست دارد. جبّار یعنی آن شکستهبند دارد یک کارهایی میکند مثل اینکه. من کاری ندارم، من ادعا ندارم، مثل قبل نیستم که بگویم من آخر خودم را زنده کردم، بیایید شما را هم زنده کنم. نه، هنوز حواسم به خودم است، با دیگران کاری ندارم. شما باید تشخیص بدهید که نشان جانتان چیست. نشان جانتان فضاگشایی است، لحظهبهلحظه زنده شدن به او است یا نشان جانتان انکار او است؟ در خیلیها انکار او است [شکل ۹(افسانه منذهنی)].نشان از جان، تو این داری که میباید، نمیبایدنمیباید شدی باید، اگر او را ببایستی🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)الآن فضا را باز میکنید میگویید او باید بیاید [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)].کورمرغانیم و بس ناساختیمکآن سلیمان را دَمی نشناختیم📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۴۶)ناساخت: غیرِآمادهکآن: که آن (که + آن)➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖مرغان کوری هستیم، مرکزمان جسم است، بسیار ناپخته و بدون آمادگی هستیم. آن سلیمان یعنی خداوند را یک لحظه هم نشناختیم. و:🔟6️⃣1️⃣ ۵۳ 🔟6️⃣1️⃣