
رقص است زبانِ ذرّه زیراجز رقص دگر بیان ندارد "مولانا"ارتباط با ادمین@Irajrezaieeبرای شرکت در کلاس های مجازی به آیدی زیر پیام دهید.@rezarzzie
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 39 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/12
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 39 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-12 تا 2026-08-18
پادپخش (پادکست) “ قاعدهٔ طلایی اخلاق”قاعدهٔ طلایی اخلاق از کهنترین و جهانشمولترین قواعد اخلاقی است که از فرط اهمیت به قاعدهٔ طلایی شهرت یافته است. صورت سادهاش همان سخن معروف است که گفته میشود: «با دیگران آن گونه رفتار کن که دوست داری با تو رفتار شود.» در این گفتار اشاره کردیم که شاعران فرزانهٔ سرزمین ما از فردوسی و ناصرخسرو و سعدی و مولانا گرفته تا پروین اعتصامی به این اصل توجه داشته و آن را به زیباترین شکلی بیان داشتهاند.🎙️ایرج رضایی@irajrezaie
قاعدهٔ طلایی اخلاق در شاهنامهٔ فردوسیآقای دکتر ایرج شهبازی با ذکر نمونههایی از متون ادب فارسی، به خوبی نشان دادند که شاعران ما از ناصر خسرو و سعدی و مولانا تا پروین اعتصامی، از قاعدهٔ طلایی اخلاق سخن گفتهاند. علاوه بر نمونههایی که ایشان یادآور شدند، اگر بخواهیم این قاعده را در شاهنامه، این گرانمایهترین نامهٔ ادب و فرهنگ و دفتر دانایی و حکمت ایران دنبال کنیم، به مجلس دوم کسری انوشیروان با بزرجمهر میرسیم. چنانکه میدانیم انوشیروان، از سرِ دانشدوستی، هفت نشست با موبدان و بِخردان روزگار خود برگزار میکند و از آنها میخواهد تا هر آنچه از دانشهای گوناگون در دل دارند که میتواند رهنمای انسان به نیکزیستی شود بر زبان آورند. بدین قرار، هر آن کس که دانا و دلیر و توانا در سخن گفتن بود، به پرسشها پاسخ میدهد. سپس بزرجمهر حکیم با فروتنی برمیخیزد و سخنان نغزی را با شاه و دیگر حاضران مجلس در میان میگذارد. مجموع سخنانی که اگر در کنار هم قرار گیرد به گمانم میتواند عصارهٔ خرد و معنویت و اخلاق انسان ایرانی دانسته شود.در مجلس دوم، شخصی از بزرجمهر میپرسد که در این سرای ناپایدار و سپنج که خردمند را از درد و رنج گریزی نیست، چه گونه زندگی کنیم تا با بِهزیستی و نیکنامی و خوشانجامی مقرون شود؟ پاسخی که بوزرجمهر به این پرسش میدهد به نظرم یکی از زیباترین صورتبندیهای قاعده زرّین اخلاق در سراسر فرهنگ ما و شاید در سراسر فرهنگ بشری باشد. فردوسی قاعدهٔ طلایی را نه در قالب یک اندرز خشک، بلکه در قالب تصویری از همهویتی اخلاقیِ انسان با جهان بیان میکند. آنجا که از زبان بوذرجمهرر میگوید «جهان را همه چون تن خویش خواه!». سخن زرین و درخشانی که باید به آب زر نوشت و هماره پیش چشم داشت:یکی گفت کاندر سرای سپنجنباشد خردمند بیدرد و رنجچه سازیم تا نام نیک آوریم؟ وز آغاز فرجام نیک آوریم؟بدو گفت: «شو دور باش از گناهجهان را همه چون تن خویش خواههر آن چیز کانت نیاید پسند تنِ دوست و دشمن در آن برمبند!»(شاهنامه چهار جلدی، نشر سخن، ویرایش جلال خالقی مطلق، جلد چهارم، ص ۶۶۷- ۶۶۸) قاعدهٔ طلایی، در سادهترین بیان، از ما میخواهد با دیگران چنان رفتار کنیم که میخواهیم در شرایط مشابه با ما رفتار کنند. فردوسی اما گویی یک گام پیشتر میرود. او نمیگوید فقط با دیگری چنان رفتار کن که با خود میکنی؛ میگوید: «جهان را چون تن خویش بخواه.» یعنی جهانِ دیگری را نیز همچون جهانِ خود ارزشمند بدان؛ رنج دیگری را رنجی واقعی بشمار و خیر او را به اندازهٔ خیر خویش جدی بگیر. تن، ملموسترین و بیواسطهترین قلمرو رنج و آسایش انسان است. هر کس میداند زخمی شدن تن او، گرسنگی او، تحقیر او و محرومیت او چه معنایی دارد. فردوسی از همین تجربهٔ بیواسطه، یک معیار اخلاقی برای مواجهه با جهان میسازد. در اینجا گویی با یک صورت فلسفیتر و جهانشمولتر از این قاعده مواجهایم.نکتهٔ قابل تأمل دیگر در کلام فردوسی، تعبیر «دوست و دشمن» است. اخلاق شاهنامه در اینجا از مرز دوستی عبور میکند و دشمنان را نیز شامل میشود. قاعده فقط دربارهٔ کسانی نیست که دوستشان داریم؛ دشمن نیز، از حیث انسان بودن، از همان معیار اخلاقی برخوردار است. از این منظر، «جهان را همه چون تن خویش خواه» را میتوان نوعی گسترش دایرهٔ اخلاق دانست: از «من» به «دیگری»، از «دیگری» به «دوست و دشمن»، و سرانجام از انسان به «جهان».قاعدهٔ طلایی یک الگوی عام و مشترک انسانی است که در همه ادیان و فرهنگها به آن توجه شده؛ با این همه، هر سنت فرهنگی، آن را با مفاهیم بنیادی خود صورتبندی کرده است. در سنت ایرانی، این اصل را میتوان در پیوند با مفاهیمی چون اَشَه، نیکی، داد، خِرَد، مهر و خیرخواهی جستوجو کرد. از این منظر، ذهن خوانندهٔ پرسشگر، متوجه متون و منابع کهن پیش از اسلام و سنت اخلاقی کهن ایران میشود که آبشخور و سرچشمههای اصلی شکلگیری روایتهای شاهنامه بوده است. خوشبختانه با جستوجوی سریع و سادهای دریافتم خانم مهناز معظمی در فصل «The Golden Rule in Zoroastrianism» در کتاب The Golden Rule: The Ethics of Reciprocity in World Religions، به ویراستاری جیکوب نویسنر و بروس چیلْتون، نشان میدهد که قاعدهٔ طلایی مفهومی ریشهدار در اخلاق زرتشتی است. این فصل در صفحات ۶۵ تا ۷۵ کتاب قرار دارد.معظمی در بررسی متون زرتشتی و پهلوی، صورتهای سلبی و ایجابی این اصل را نشان میدهد. از جمله در متون پهلوی با این مضمون روبهرو میشویم که با دیگری کاری مکن که برای خود نیک نمیدانی؛ و در کنار آن، تعابیری نیز هست که به خواستن خیر و بهروزی برای دیگران میانجامد. او نتیجه میگیرد که منطق قاعدهٔ طلایی در اخلاق زرتشتی با انصاف، عدالت، ملاحظهٔ دیگری و شناخت دیگری بهمثابهٔ کسی همانند خود پیوند دارد.ایرج رضاییبیستویکم مردادماه ۱۴۰۵@irajrezaie
عشق است قدح وز قدحش خوشحالماو راست عروسی و مَنَش طَبّالمسوگند بدان عشق که بَطّالگر استکان روز که طَبّال نیم، بَطّالم!مولانا در این رباعی، یک بار دیگر از چشماندازِ تازهای به عشق نگریسته و تصویر زنده و شگفتی خلق کرده! تصویری که متناسب با حال و هوای کلی سرودههای مولانا، جشن و سرور و بزم و شادی در آن موج میزند. این بار عاشق نه صاحبِ جشن است و نه حتی مدعیِ مالکیتِ عشق، بلکه طبّالِ عروسیِ عشق است. میگوید عشق عروسی گرفته و من هم طبّال این عروسیام! این نگاه، تفاوتی اساسی با تصور معمول ما از عشق دارد. عاشق کسی نیست که عشق را تصاحب کرده، بلکه کسی است که عشق او را تصاحب کرده و به خدمت گرفته و از وجود او سازی برای بشارت و انتشار و افشای شادی خویش ساخته!مولانا میان «طبّال» و «بطّال» بازی زبانی ظریف و معناداری ایجاد کرده. عشق «بطّالگر» است؛ یعنی آدمی را از کار و بار عادی، از حسابگریها و دلمشغولیهای معمول زندگی میاندازد و او را «بطّال» میکند. اما همین عشق، در عین حال، برای عاشق یک کار باقی میگذارد؛ کاری که در نگاه مولانا اصل و جانِ جملهٔ کارهای عالَم است: طبّالی کردن برای عشق! هر کار دیگری غیر از این، اشتغالی بیهوده است و عین بیکاری! @irajrezaie
دَمی با مونتنی«من دچار این اشتباه رایج نمیشوم که دیگران را به محک خودم بزنم و بر اساس آنچه خودم هستم دربارهٔ آنها قضاوت کنم. به راحتی میپذیرم که دیگری ممکن است ویژگیهایی غیر از ویژگیهای من داشته باشد. من چون خودم را مقیّد به صورت خاصّی از زندگی مییابم، همهٔ دیگر افراد را مُلزم به تٲیید آن صورت نمیدانم. هزاران شیوهٔ مختلفِ زیستن برایم قابل تصوّر و قابل تصدیق است و بر خلاف معمول آدمها، من تفاوتِ میان ما آدمیان را راحتتر از شباهت میانمان میپذیرم. تا دلتان بخواهد آمادهام دیگران را از پذیرفتن شرایط و اصولم معاف کنم. من دیگری را صرفاً به صورتی که خودش هست میخواهم، فارغ از شباهت یا عدم شباهتش با دیگران؛ من او را بر مبنای خودش میشناسم.»"میشل مونتنی"فیلسوف فرانسوی (۱۵۳۳_۱۵۹۲)تتبعات، نشر سخن، ترجمهٔ احمد سمیعی گیلانی@irajrezaie
در قطرهٔ بارانِ بهاری چه توان گفت؟در نافهٔ آهویِ تَتاری چه توان گفت؟گر در همه چیزی صفت و نعت بِگُنجددر صورت و معنی که تو داری چه توان گفت؟«سعدی»@irajrezaie
چه نقش میزنَد این پیرِ پرنیاناندیش که بس گِره ز دل و جان سایه بست و گشود! بسیاری از دوستدارانِ سرودههای سایه، شاید ندانند که عنوان کتاب مشهور «پیرِ پرنیاناندیش»، (گفتوگوهای میلاد عظیمی و عاطفه طیّه با امیرهوشنگ ابتهاج متخلص به سایه)، برگرفته از همین بیت است. سایه این بیت را در غزلی با این مطلع آورده:هزار سال در این آرزو توانم بودتو هر چه دیر بیایی هنوز باشد زود«پیر پرنیاناندیش» ترکیب بدیع و زیبایی است که سایه ساخته تا بگوید پیر راستین کسی است که جان و اندیشهاش، چون حریر و پرنیان، نوازشگر و نازک و نرم و لطیف است. این عبارت، تقریبا تصویر فشردهای است از تلقی سایه دربارهٔ شعر و شاعری. شاعر به تعبیر فرخی سیستانی، با تار و پود سخن، حُلّهای نقش میزند که از دلش تنیده و با جانش بافته! جان و اندیشهای حریر و پرنیانی، به دور از هرگونه خاراندیشی و کژآهنگی و بدخواهی. در سراسر این غزل، با شاعری روبهرو هستیم که میکوشد در سرودههایش، رنج و شوق و اندوه و انتظار و امید و آرزوی انسان را به نقش و بافتی پرنیانی از جنس جان خود تبدیل کند.چهارمین سالگرد سفر سایه، به وادیِ خاموشان، یاد باد. @irajrezaie
انگورِ عدم بُدیشرابت کردندواپس مرو ای شرابانگور مشو!«مولانا»@irajrezaie
لطفت به کدام ذرّه پیوست دَمیکان ذرّه بِه از هزار خورشید نشد؟!«مولانا»@irajrezaie
«چه جویی شبِ تیره،کامِ تو چیست؟!»به گفتوگوی رستم و تهمینه در آن ملاقات شبانهای که مطابق روایت شاهنامه با یکدیگر داشتهاند، نگاه میکنم. آنجا که تهمینه شبانگاه به سراپردهٔ رستم میرود و به او اظهار عشق میکند. به ستایش رستم از زیبایی تهمینه وقتی برای اولینبار با شگفتی او را میبیند و در اثرِ این حیرت و شگفتی، جهانآفرین را میخواند. و به این پرسش رستم از او که: «چه جویی شب تیره، کام تو چیست؟»وقتی امروز باری دیگر این داستان را میخواندم، به نظرم رسید که این تعبیر «کام» به معنای مراد و مقصود، با فضای کلی داستان و معنای دیگر آن یعنی کامجویی، که در پایان این دیدار اتفاق میافتد، چقدر سازوار و هماهنگ است. و میدانیم که فردوسی به اقتضای دهقانزادگی و سبک حماسی اثر خود، یک چنین دیدارهایی را بسیار هنری و پوشیده روایت میکند.فردوسی تهمینه را که شبهنگام، از سرِ شیدایی، نرم و پنهانی به سراپرده جهان پهلوان میرود و دلیرانه نسبت به او ابراز عشق می کند و همسری با او را خواستار میشود، اینگونه توصیف میکند:پسِ پرده اندر، یکی ماهرویچو خورشیدِ تابان پر از رنگوبویدو ابرو کمان و دو گیسو کمندبه بالا بهکردارِ سروِ بلندروانش خرد بود و تن، جانِ پاکتو گفتی که بهره ندارد ز خاکازو رستمِ شیر دل خیره ماند بَر او بَر جهانآفرین را بخواندبپرسید ازو گفت: "نام تو چیستچه جویی شب تیره، کام تو چیست؟"چُنین داد پاسخ که "تهمینهامتو گویی که از غم به دو نیمهام! تهمینه که از زبان فردوسی در یک مصراع کوتاه و فشرده، هم خود را معرفی میکند و هم از مِهر و دلدادگی خود نسبت به رستم سخن میگوید، در ادامه برای آنکه مبادا رستم او را دختری فرومایه و بیشرم و بیآزرم بپندارد، خود را با غرور و عزت نفسی هر چه تمام، چنین معرفی میکند:به گیتی ز خوبان مرا جفت نیستچو من زیرِ چرخِ بلند اندکیست!کس از پرده بیرون ندیدی مرانه هرگز کس آوا شنیدی مرااو میگوید بدان که اگر من دل به تو باختهام به خاطر دلیری و خوی و منش پهلوانی توست و اینکه داستان دلاوریهایت را به کردار افسانه از هر کسی شنیدهام.بکردار افسانه از هر کسی شنیدم همی داستانت بسیکه از دیو و شیر و نهنگ و پلنگنترسی و هستی چنین تیزچنگشب تیره تنها به توران شویبگردی بر آن مرز و هم بغنوی...چُن این داستان ها شنیدم ز توبسی لب به دندان گَزیدم ز تو تهمینهٔ کمالخواه، از همسری با رستم، آرمانی بلند در سر دارد. درست است که او عاشق است و گرفتار و سرگشته قلب شوریدهٔ خویش، اما در عین حال، آرزو دارد تا خداوند فرزندی به او دهد که در نیرو و جوانمردی همپایه و همسنگِ رستم باشد! یکی آنکه بر تو چنین گشتهامخرد را ز بهرِ هوا کُشتهاموُ دیگر که از تو مگر کردگارنشاند یکی پورم اندر کنار...راستی چرا رستم با دیدن زیبایی تهمینه، بیدرنگ جهانآفرین را میخواند و نام خداوند را بر زبان میآورد؟ در پاسخ باید گفت این رفتار ریشه در نگاه ایرانیان در مواجهه با هر گونه زیبایی دارد. در فرهنگ ایرانی، که در شاهنامه تجلی شکوهمند و ماندگاری یافته، زیبایی نباید خاطر آدمی را یکسره در خود متوقف کند. زیبایی در عین حال، باید همچون انگشت اشارتی باشد به جانب خداوند و خالق زیبایی. "بنامیزد"(=به نام ایزد) واژهای بود که با مشاهده زیبایی بر زبان دهقانان و آزادگان ایران جاری میشد. ▫️ ایرج رضایی@irajrezaie
پاییزِ خوشباران (بخش اول) امروز دیدم سازمان هواشناسی جهانی خبر داده، پاییزی پُرباران در راه ایران است. «پرباران» را که دیدم، پیش خود گفتم: چرا نگوییم «خوشباران»؛ همان تعبیر دلنشینی که مولانا در غزلِ «مستان سلامت میکنند» به کار برده و استاد محمدرضا شجریان،…پاییزِ خوش باران (بخش دوم)میتوان این پرسش را مطرح کرد که چه چیزی ترکیبِ «خوشباران» را که مولانا در غزل رندانِ مست خود به کار برده، بر ترکیبِ رایج «پُرباران» تمایز و تشخّص ویژه میبخشد؟ آیا این تمایز فقط مربوط به گوشنوازی و آوا و طنینِ بدیع و نوآیینِ این واژه است؟ یا آنکه پایِ نکتهٔ باریک و ظریف دیگری هم در میان است؟ به نظرم، صفت «خوش» در ترکیب خوشباران، برخوردار از ظرفیت معنوی و فرهنگیِ فراخی است که صفت «پُر» در ترکیب «پرباران» فاقد آن است. پُر صرفاً دلالت بر کمیت و مقدار دارد. پُرباران یعنی باران فراوان؛ ذهن خواننده با شنیدن این واژه متوجه مفهوم دیگری غیر از افزونی باران نمیشود. اما صفت خوش در خوشباران، علاوه بر کثرت و بسیاری باران، بر مفهوم شادی و خوشی و طراوتی که باران با خود به ارمغان میآورد، اشاره دارد. بر ارج و ارزش ترانگی و طربناکی و در یک کلمه، بر ارج و ارزش خوشباشی و خوشزیستی که نیاز آدمیزادی خاصه نیاز اجتماع امروز ایرانی است. حافظ عزیز، در نقد وضعیتِ حاکم بر روزگار خود فرمود:خشک شد بیخ طرب، راهِ خرابات کجاست؟تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم!نشو و نما در بیت لسانالغیب، بسیار دقیق و هوشمندانه به کار رفته. طرب و شادی، در نگاه حافظ، صرفا امری فرعی و نمایشی و تزیینی و تفننی نیست که اگر در جمع و جامعهای نبود و یا کمرنگ بود، اتفاق چندان مهمی به حساب نیاید. حافظ همسو با دانش روانشناسی امروز، گویا بر این اصل قائل بوده، که شادی سبب نشو و نما یعنی باعث رشد و بالندگی و شکوفایی و شکفتگی شخصیت آدمی است. از این منظر که بنگریم، نیاز آدمی را به شادی و خرّمی، کمتر از نیاز او به نان شب نخواهیم یافت.خلاصه آنکه خوش در خوشباران نه فقط بر کمیت باران بلکه بر کیفیتی درنگ و تأکید میکند که به زندگی سمتوسو و غنا و رنگ و معنا میدهد. شادی، غائب اصلی فرهنگ و زندگی جمعی و مَدَنی انسان ایرانی است. از همین روی است که گویی او ناچار بوده، به روزگار خشکسالیها و قحط شادیها، همواره چشم در راه بماند و بارش باران را از آسمان طلب کند. خوشباران ما را به حلقهای از مفاهیم اخلاقی و معنوی و در واقع، به شبکهای از خانوادهٔ واژگانی پیوند میدهد که شادی و خوشی، مدار و مرکز آن است. خوشباران، افزون بر فراوانی باران، دعوتی است همهٔ ما را به خوشنهادی، خوشخویی، خوشنظری، خوشگمانی، خوشگفتاری و خوشسخنی، خوشرفتاری و در نهایت خوشباشی، یعنی باشیدن و بودن و زیستنی خوب و خوش و پاک و اخلاقی.▫️ایرج رضایی@irajrezaie
رندان سلامت میکنند...استاد محمدرضا شجریان@irajrezaie
پاییزِ خوشباران (بخش اول)امروز دیدم سازمان هواشناسی جهانی خبر داده، پاییزی پُرباران در راه ایران است. «پرباران» را که دیدم، پیش خود گفتم: چرا نگوییم «خوشباران»؛ همان تعبیر دلنشینی که مولانا در غزلِ «مستان سلامت میکنند» به کار برده و استاد محمدرضا شجریان، که خاک بر او خوش باد، با صدای سِحرانگیزش، آن را در جانِ دوستدارانِ شعر و موسیقی نشانده است:ای ابرِ خوشباران، بیاوی مستی یاران، بیاوی شاهِ طرّاران، بیامستان سلامت میکنند...باران در فرهنگ ما تنها واژه و پدیدهای مربوط به جغرافیا و آبوهوا نیست؛ باران، یادآور عشق، مِهر، رحمت، برکت و تازگی است. ما ایرانیان، از باران عشق میگوییم، از باران مِهر و از باران رحمت.از همین روست که در نگاه بایزید بسطامی، عشق چون بارانی است که از آسمان میبارد:«به صحرا شدم، عشق باریده بود و چندان که پای مرد در گلزار فرو رود، پای من در عشق فرو رفته بود.»در نگاه مولانا نیز عشق بارانی است که غبار روزگاران را از جان آدمی میشوید:این عشق چو باران است، ما برگ و گیا ای جانباشد که دمی باران بر برگ و گیا بارداما هر زمینی پذیرای باران نیست. گاه جان آدمی چنان در خشکی عادت، خودخواهی و ابتذال فرومیرود که حتی باران نیز بر آن کارگر نمیافتد. اینجاست که شعر مهدی اخوان ثالث (م. امید) با طنین تلخ و تکاندهندهای به گوش میرسد:ای درختانِ عقیمِ ریشهتان در خاکهایِ هرزگی، مستور!یک جوانهی ارجمند از هیچجاتان، رُست نتواندای گروهی برگِ چرکینتارِ چرکینپودیادگار خشکسالیهای گردآلود،هیچ بارانی شما را شُست نتواند!آرزو کنیم پاییز امسال، هم برای سرزمین ما خوشباران باشد و هم برای جانهای ما؛ چرا که خشکسالی دل، از خشکسالی خاک، سهمگینتر است.▫️ایرج رضایی@irajrezaie
«برترین حکمت این است که با دلسردیها دست و پنجه نرم کرده و با آنها کنار بیاییم. اگر عشق من ثمری نمیدهد، بدان سبب است که هنوز عشق به اندازه کافی در من نیست. اگر عشق من در برابر بیصداقتی و تزویر و ریایی که دور و بر مرا فراگرفته، ناتوان است؛ به این علت است که من به اندازهٔ کافی صادق نیستم. اگر میبینم که چگونه بدخواهی و شرارت، همچنان به بازی غمانگیز خود ادامه میدهند، بدان معناست که هنوز تنگنظری و حسد را کاملاً از خود نراندهام. اینکه چرا صلحدوستی من بد فهمیده و مورد تمسخر واقع میشود، به این دلیل است که در من هنوز صلحدوستی به قدر کفایت نیست. هیچ چیز نمیتواند آرمانگرایی کسی را که در تلاش برای تزکیه و اخلاص خویش است از او برباید. زیرا او، قدرت نیکاندیشی و حقیقت را در خویشتن تجربه میکند. چنین آدمی حتی اگر از ثمربخشی اعمال بیرونی خود بیخبر باشد، میداند که به اندازهٔ خلوص درونی خود، اثرگذار بوده است.» ▫️آلبرت شوایتزر (۱۸۷۵_ ۱۹۶۵)، خاطرات کودکی و نوجوانی من، نشر کتاب آمه، ص ۷۱.@irajrezaie
در کامِ ما دعا را چون شهد و شیر خوش کنوآن را که گوید آمینهم دوستکام گردان!«مولانا» واژهٔ دوستکام که در این بیت لطیف مولانا به طریق دعا به کار رفته، حقا که از زیباترین واژهها در زبان فارسی است. واژهای خوشاهنگ و خوشساخت که در متون کهن ادبی چون کلیله و دمنه استفاده شده اما در فارسی امروز، قدری مهجور مانده است. دوستکام که حکایت از ارج و ارزشِ والای دوستی در فرهنگ ما ایرانیان دارد، در نزد فارسیزبانان، به آن لحظاتِ مسرّتانگیز و سعادتباری اطلاق میشود که شخصی به کامِ رفیقانش، به میل و مراد دوستانش، دوستانی دیدهور و دلآگاه و دانا که نیکاندیش و خیرخواه او هستند، زندگی میکند. دوستکامی یعنی به کام دوستان زیستن. و براستی چه سعادتی والاتر از این که آدمی در سپنجِ حیات، به کامِ دوستانش زندگی کند. دوستانی که به تعبیر بامداد شاعر، با دستانی که آشتی است و پذیرش است و بخشایش است، با چشمانی که خمیرمایهٔ مهر است، یاریات میدهند تا دشمنی از یاد برده شود.نقطهٔ مقابل دوستکامی، دشمنکامی است که دور باد از جان تمام آدمیان؛ از جان تمام آنهایی که بر کیش و طریقت مِهراَند و در فرصتِ فانیِ عمر، رنجوری و آسیب و آزار کس نمیخواهند. دشمنکامی، به کام دشمن زیستن است. طریقی از زیستن، که به دور از درستی و راستی، به دور از خرد و دانش، به دور از مِهر و مدارا و معرفت و مردمی است. زیستنی ناسزاوار که در حقیقت، نازیستن است و پیامد و پایانش، چیزی جز پشیمانی و پریشانی، چیزی جز حسرت و ندامت و اندوه نیست. شاید هیچ چیز در زندگی سختتر از این نباشد که انسان در بیتوتهٔ کوتاه جهان، در گذر از مسیری که نامش زندگی است، چنان به بیراهه بپوید، که دستی برای دستگیری نیابد، که دلی بر تیرهروزی او نسوزد، که جانی بر شقاوت او شفقت و رحمت نیاورد، که چشمی بر وداع او نگرید.▫️ایرج رضایی@irajrezaie
و چون شیخ بوسعید، رضی الله عنه، به زیارت شیخ آمد، ساعتی بایستاد. چون باز میگشت، گفت: «این جایی است که هر که چیزی گم کرده باشد در عالم، اینجا باز توان یافت.» رَحمَةُ اللهِ عَلَیهِ. ▫️(تذکرة الأولیاءِ عطار، ذکر بایزید بسطامی) @irajrezaieسنّتِ زیارتِ تربتِ مشایخسنّتِ زیارتِ تربتِ مشایخ و فتوح یافتن و همّت خواستن از آنها، سنتّی ارجمند در فرهنگ درویشانِ دلریشِ این دیار بوده است. با عنایت به همین سنت است که حافظ میفرماید:بر سرِ تربت ما چون گذری همت خواهکه زیارتگهِ رندان جهان خواهد بود! ابوسعید ابوالخیر به روایتِ نویسندهٔ اسرار التوحید، هر گاه دچار قبض روحی میشده، یکی از کارهایی که برای تبدیل آن قبض به بسط میکرده، زیارت مزار مشایخی چون ابوالقاسم بشر یاسین و ابوالفضل حسن سرخسی بوده است. او در این اعتقاد و اشتیاق تا آنجا پیش میرفته که مریدانش را به جای رفتن به حج و زیارت کعبه، به زیارت قبر پیر وقت خود، دعوت میکرده است: «خواجه بوطاهرِ شیخ ما، قَدّس الله روحه العزبز، گفت که روزی شیخ ما مجلس میگفت؛ و آن روز در قبضی بود. و شیخ ما در میان مجلس گریان شد. و جمله جمع گریان شدند. شیخ گفت: «هرگاه ما را قبضی باشد به خاک پیر بلفضلِ حسن تمسک سازیم، با بسط بدل گردد. ستور زین کنید.» اسب شیخ بیاوردند و شیخ ما برنشست. و جملهٔ جمع با وی برفتند. چون به صحرا شدند، شیخ گشاده شد. و وقت را صفت بَدَل گشت. و سخن میرفت شیخ را. و جمع به یکبار به نعره و فریاد آمدند. چون به سرخس رسیدند شیخ از آن راه به سرِ خاک پیر بلفضل حسن شد و از قوّال این بیت خواست:معدن شادیست این و معدن جود و کَرَمقبلهٔ ما روی دوست، قبلهٔ هر کس حرم...و بعد از آن هر مرید را که اندیشهٔ حج بودی، شیخ ما او را به سِرِ خاک پیر بلفضل فرستادی و گفتی: «آن خاک را زیارت کن و هفت بار گِردِ آن طواف کن تا مقصود حاصل شود.» (اسرار التوحید، تصحیح و توضیح محمدرضا شفیعی کدکنی، ص ۵۳)@irajrezaie
میشل سِر، فیلسوف و ادیب فرانسوی، در این ویدیو از سه راهکار برای جوان ماندن میگوید: ۱. آرایش و انواع جراحیهای زیبایی ۲. ورزش و فعالیت بدنی ۳. خواندن و اندیشیدن و فعالیت فکری من در بخش وسیعی از زندگیام کوشیدهام به راهکار دوم و سوم او پایبند باشم و البته…در تأیید نگاه حکیمانهٔ دوست سخنشناسم، جناب محسن احمدوندی میخواهم بگویم:انسانِ دلخواهِ فردوسی در شاهنامه نیز، تنی ورزیده و نیرومند دارد. انسانی تندرست که خوب میخورد، خوب مینوشد، خوب میخسبد. آریگوی زندگی است و پیوندِ سالم و سرشاری با شادیهای حیات دارد. با این همه، پهلوان شاهنامه، در کنار تنی نیرومند و چابک و چالاک، پرنیاناندیش است و برخوردار از جانی لطیف و پاک! به تعبیر فردوسی، در مصرعی که در ستایش محمود گفته: «به تن ژندهپیل و به جان جبرئیل!» است.در نگاه فردوسی، برخلاف آنچه بعدها، پس از استیلای همه جانبهٔ ذهنیتِ صوفیانه بر فرهنگ ایران حاکم شده، ستیزی میان جان و تن نیست. در جهاننگری صوفیانه، چنین دوگانگی و ستیزی بسیار پررنگ و چشمگیر است. در تصوف، سالک تا تن را در آتش ریاضت نگدازد و آن را خوار و خفیف و بیمقدار نسازد به فربهی و بیداری جان راه نخواهد یافت. حال آنکه در معنویتِِ شاهنامه، که معنویتی زمینی است و در خدمت غنا و باروری زندگی؛ پرورش جان، در گرو گداخت و نابودی تن نیست. پهلوانان شاهنامه، چنانکه بایستهٔ پهلوانی است، تنی پیلوار و تنومند دارند، اما در عین حال، اهل دانایی و فَرُّ و فروغ و فرهنگاند و بهرهمند از جانی لطیف و خردمند و بیدار. نمونهٔ والای چنین پهلوانی، رستم است. رستم در شاهنامه بیش از هر پهلوان دیگری، به تن، ژَندهپیل است و به جان، جبرئیل! @irajrezaie
میشل سِر، فیلسوف و ادیب فرانسوی، در این ویدیو از سه راهکار برای جوان ماندن میگوید:۱. آرایش و انواع جراحیهای زیبایی۲. ورزش و فعالیت بدنی۳. خواندن و اندیشیدن و فعالیت فکری من در بخش وسیعی از زندگیام کوشیدهام به راهکار دوم و سوم او پایبند باشم و البته اگر به جای او بودم، حتماً تأکید بیشتری روی راهکار دوم میکردم؛ زیرا معتقدم فعالیت فکری، بدون فعالیت مستمر و مناسب بدنی، خیلی زود آدمها را پیر و فرسوده میکند. پیشنهاد میکنم بشنوید و البته به کار ببندید.📗شعر، فرهنگ و ادبیات@mohsenahmadvandi
و چون شیخ بوسعید، رضی الله عنه، به زیارت شیخ آمد، ساعتی بایستاد. چون باز میگشت، گفت: «این جایی است که هر که چیزی گم کرده باشد در عالم، اینجا باز توان یافت.» رَحمَةُ اللهِ عَلَیهِ.▫️(تذکرة الأولیاءِ عطار، ذکر بایزید بسطامی)@irajrezaie
«و گفت: صحبتِ نیکان بِه از کار نیکو صحبتِ بدان بدتر از کار بد.»بایزید بسطامیسخن بایزید، که عطار در تذکرة الاولیاءِ خود نقل کرده (چاپ استاد شفیعی کدکنی، نشر سخن، ص ۱۹۰) تأمّلبرانگیز است. سخنی است که درنگ و تردید و پرسش ایجاد میکند و از همین حیث، ارزشمند است. خواننده از خود میپرسد مقصود بایزید از این سخن چه بوده؟ چرا همنشینی و همسخنی با نیکان، بهتر از یک یا چند کار نیک است و چرا همنشینی و همسخنی با بدان، بدتر از یک یا چند کار بد است؟سخن بایزید، که به گفتهٔ شیخ اشراق، در کنار حلّاج، ابوالعباس قصّاب آملی و ابوالحسن خَرَقانی، از ادامهدهندگان حِکمت خسروانی ایرانی بوده، ابیات فردوسی در دیباچه شاهنامه را به خاطر میآورد:نگر تا به بازی نداری جهاننه برگردی از نیکپی همرهانهمه نیکیَت باید آغاز کردچو با نیکنامان بُوی همنوردهر دو بزرگ، ظاهراً بر یک اصل، تأکید میکنند: همنشینی، منش میآفریند. منشی که میتواند سرچشمهٔ کارهای نیک یا بد شود. بایزید میگوید: اگر میان «یک عمل نیک» و «مصاحبت و مجالست با انسانهای نیک» ناچار به انتخاب باشی، دومی را برگزین؛ زیرا اولی محدود به یک فعل است، اما دومی منشأ بسیاری از افعال آیندهٔ تو تواند بود.از نظر فلسفی این سخن، گویا تمایزی میگذارد میان فضیلت (virtue) و کُنش فضیلتمند (virtuous act). کُنش نیک از شخصیت نیک برمیآید و شخصیت نیک در بستر تربیت و معاشرت شکل میگیرد. پس اصلاحِ محیط و همنشین، بنیادیتر از اصلاح تکتک رفتارهاست.(میدانیم که «صحبت» در عبارت بایزید، صرفاً به معنای گفتوگو نیست. در فارسی کهن، «صحبت» یعنی مصاحبت، همنشینی و زیستن با دیگری. بنابراین تأثیر آن، محدود به انتقال اطلاعات نیست، بلکه از جنس سرایت خلقوخو و منش و رفتار و عادت است.)بدین قرار، معنای حرف بایزید این است که منش انسان تا حد زیادی، از همنشینان او شکل میگیرد، و چون شکل گرفت، کردارش را سمتوسو و رنگ و جهت میدهد. شاید به همین دلیل است که در سنّت ایرانی، از فردوسی گرفته تا بایزید و سعدی و مولانا، توصیه به انتخاب همنشین، همواره مقدم بر توصیه به انجام عمل نیک قرار میگیرد. این استمرار نشان میدهد که یک چنین رویکرد و نگاهی، تنها آموزهای عرفانی نیست، بلکه بخشی از حکمت اخلاقی دیرپای فرهنگ ایرانی است.▫️ایرج رضایی@irajrezaie
«اگر از سرِ آدم فراز تا به رستاخیز همه را بیامرزی، مشتی خاک را بخشیدهای؛ و اگر از سرِ آدم فراز تا به رستاخیز همه را بسوزی، مشتی خاک را سوختهای.»▫️بایزید بسطامی (دفتر روشنایی، محمدرضا شفیعی کدکنی، نشر سخن، ص ۱۷۵).@irajrezaie
«پرسیدن، از پاسخ دادن مهمتر است»(اهمیت پرسشها در عصر هوش مصنوعی) پرسشگری را تقوای ذهن و نقطهٔ آغاز تفکر فلسفی دانستهاند. حکیمان و فیلسوفان بزرگ از ابتدای تاریخ تا به امروز، همواره بر اهمیت پرسشها تأکید کردهاند و پرسیدن را مهمتر از پاسخ دادن دانستهاند. کتاب مشهوری نیز با عنوانِ «پرسیدن مهمتر از پاسخ دادن است»، ترجمهٔ خانم حمیده بحرینی از سوی نشر هرمس به فارسی منتشر شده که خوشبختانه به چاپ بیست و هفتم هم رسیده است.این کتاب یکی از مهمترین و پرفروشترین آثار پایه برای شروع فلسفه است. نویسندگان این کتاب در زمانهای که بشر بسیار قدرتمندتر و ذهنش بسیار انباشتهتر از دوران سقراط است ما را به شیوهٔ سقراطی به عرصهٔ داشتهها و دانشهایمان میبرند تا در پایان راه، «نمیدانمِ» سقراط را بر زبانمان جاری سازند. «نمیدانم»ی که به بیان آنان اصل حکمت است. کتاب، برخلاف آنچه عنوانش در نگاه اول القا میکند، حرفش این نیست که «پاسخها بیارزشاند»، بلکه این است که فلسفه بیش از آنکه مجموعهای از پاسخهای نهایی باشد، فعالیتی برای پرسیدن پرسشهای بنیادین است.ایدهٔ اصلی کتاب را میتوان چنین خلاصه کرد:فلسفه یک فعالیت است، نه یک انبار اطلاعات. هدف آن پرورش توانایی اندیشیدن است، نه حفظ کردن پاسخهای آماده. با چنین رویکردی، هر فصل با یک پرسش بزرگ انسانی آغاز میشود؛ پرسشهایی مانند: «من کیستم؟»، «آیا اختیار دارم؟»، «خدا وجود دارد؟»، «واقعیت چیست؟»، «مرگ چه معنایی دارد؟»، «زندگی خوب چیست؟» و سپس دیدگاههای مختلف درباره آن بررسی میشود، بیآنکه یک پاسخ قطعی به خواننده تحمیل شود. نویسندگان میکوشند خواننده را از حالت مصرفکنندهٔ اندیشه به مشارکتکنندهٔ در اندیشه تبدیل کنند. یعنی به جای آنکه بپرسد «نظر فیلسوفان چه بوده است؟»، بیاموزد که «خودم چگونه میتوانم درباره این مسئله بیندیشم؟»کتاب «پرسیدن از پاسخ دادن مهمتر است» در سال ۱۹۸۸ نوشته شده است؛ زمانی که هوش مصنوعی به شکل امروزی وجود نداشت. ازاینرو، نویسندگان بیشتر از منظر آموزش فلسفه سعی کردهاند نشان دهند که پرسیدن مهمتر از پاسخ دادن است. امروز، با ظهور هوش مصنوعی، به نظر میرسد همان ایده یک گام، پیش رفته است. اکنون در عصر هوشوارهها میتوانیم بگوییم که پرسش خوب فقط وسیلهٔ آموزش نیست؛ وسیلهٔ بهرهبرداری از یک سامانهٔ دانشی نیز هست. اگر در گذشته پرسش خوب ذهن انسان را فعال میکرد، امروز علاوه بر آن، توانایی هوش مصنوعی را نیز فعال میکند.به همین دلیل، تصور میکنم اگر نویسندگان این کتاب، میخواستند امروز آن را بازنویسی کنند، شاید ناچار بودند فصلی با عنوان «پرسش در عصر هوش مصنوعی» بر آن بیفزایند و نشان دهند که چرا کیفیت پرسش، اکنون بیش از هر زمان دیگری بر کیفیت پاسخ اثر میگذارد. جالب اینجاست که همین تحول، اهمیت سنت فلسفی را نیز بیشتر کرده است. فلسفه از آغاز، هنرِ پرسیدن بود؛ و شاید یکی از دستاوردهای غیرمنتظرهٔ هوش مصنوعی نیز این باشد که ما را دوباره متوجه همان مهارتی کند که سقراط دو هزار و چهارصد سال پیش بر آن تأکید میکرد: «پیش از آنکه در جستوجوی پاسخ باشی، بکوش مسئله را درست بپرسی.» گفتهاند که پرسش درست، چند ویژگی دارد:افق تازهای میگشاید، نه اینکه صرفاً اطلاعات بخواهد.مفروضات پنهان را آشکار میکند.میان حوزههای دور از هم پیوند برقرار میکند.از دل تجربه زیسته و حساسیت شخصی برمیآید.در واقع، اگر دو نفر دقیقاً از یک هوش مصنوعی استفاده کنند، تفاوت اصلی اغلب از کیفیت پرسشهایشان ناشی میشود. پرسشهایی که صرفا اطلاعات نمیخواهند بلکه افقگشا هستند و زاویهٔ دید میآفرینند. بدین قرار، میتوان گفت که هوش مصنوعی تا حد زیادی آینهٔ پرسش است؛ هرچه پرسش ژرفتر، پاسخ نیز معمولاً ژرفتر و خلاقانهتر میشود.از این منظر که بنگریم، باید بگوییم مهندس محمد نصراوی بر ویژگی و مزیت مهمی در کار خود با هوش مصنوعی انگشت گذاشته، آنجا که در کانال تلگرامشان نوشته است:«مزیتِ من در کار با هوش مصنوعی، «بلد بودنِ ابزار» نیست، ابزار را هر کسی در چند هفته یاد میگیرد. مزیت، آن چیزیست که سالها قبل از ابزار در من ساخته شده بود: خواندنِ ادبیات و فلسفه، تماشای فیلم، فکر کردن به آدم و معنا. چون در نهایت، AI فقط اجرا میکند؛ این من هستم که باید بدانم یک تصویر چرا اثر میگذارد، یک روایت کجا میشکند، یک برند چه حرفی برای گفتن دارد. آن حس از پرامپت نمیآید؛ از یک عمر زندگیِ فکری میآید. شاید عجیب باشد، اما بهترین سرمایهگذاری برای کار با هوش مصنوعی، خواندنِ کتابهاییست که هیچ ربطی به هوش مصنوعی ندارند.»▫️ایرج رضایی@irajrezaie
مؤسسه مهرِ شمس رویان برگزار میکند: فقط حضوری موضوع:آشنایی با هوش مصنوعی Ai ( تفکر با هوش مصنوعی )مدرس: مهندس محمد نصراوی مدت دوره: ۶ جلسه زمان:چهار شنبه ها ۱۷:۳۰ الی ۱۹ شروع دوره: بیست و هشتم ۱۴۰۵ این دوره در سه بخش مقدماتی ، متوسطه و پیشرفته برگزار خواهد شد .مکان: مؤسسهٔ فرهنگی مِهر شمسرویان، خیابان انقلاب، خیابان موسوی، روبروی هتل اسکان، نبش خیابان دهخدا شرقی، پلاک ۴۶، واحد ۸.لطفا جهت ثبت نام در دایرکت همین صفحه پیام دهید.🌱مهرِ شمسرویان را به دوستان خود معرفی کنید🌱 برای اطلاعات تکمیلی لطفا به کانال تلگرام مراجعه کنید و یا با شمارهٔ 09368783431 تماس بگیرید .@mehreshamsrooyan@Utopianist_Nasravi
غایتِ گفتوگواپیکور سخنی دارد که من سعی میکنم قبل از ورود به هر گفتوگویی، از پیشِ چشم خود دور ندارم: «در یک بحث فلسفی، آن کس که شکست میخورد، سهم بیشتری به کف آورده؛ زیرا بیشتر آموخته است.»شکست را معمولاً پایان گفتوگو میدانیم؛ نشانهٔ کم آوردن، عقبنشینی و واگذار کردن میدان به حریف. از همین رو، پذیرفتن آن، چه در مباحث فلسفی و چه در منازعات سیاسی، دشوار است. اما اپیکور معنای دیگری پیش روی ما میگذارد: اگر حاصل یک گفتوگو، آموختن باشد، آنکه نظرش را اصلاح میکند و از خطای خود بازمیگردد، در حقیقت بیش از همه سود برده است. او چیزی به دست آورده که برندهٔ ظاهری شاید هرگز به آن نرسد: فهمی تازهتر و عمیقتر از حقیقت. شاید بد نباشد پیش از ورود به هر گفتوگو، این سخن را همچون چراغی پیش روی خود بگذاریم؛ تا به یاد داشته باشیم که غایت گفتوگو، غلبه بر دیگری نیست، بلکه غلبه بر نادانیِ خویش است.@irajrezaie
ناطقِ کامل!ناطقِ کامل چو خوانپاشی بُوَدخوانشبر هر گونهی آشی بُوَدکه نمانَد هیچ مهمان بینواهر کسی یابد غذای خود جداهمچو قرآن که به معنی هفت تُوستخاص را و عام را مَطعَم در اوست(دفتر سوم مثنوی، ابیات ۱۸۹۷ به بعد)مولانا در این ابیاتْ سُخنوَرِ کامل را، که فایدهی نطق او نه فقط شامل حالِ عدهای خاص بلکه شامل عمومِ آدمیان با هر درجهای از فهم و درک و دریافت میشود، به فرد سخاوتمندی مانند میکند که همه گونه غذایی در سفرهاش یافت میشود. آنچنان که هیچ مهمانی از سرِ این سفره، گرسنه برنمیخیزد. چنین سفره و خوان گستردهای در مَثَل به قرآن میماند که براساس حدیثی مشهور، هفت لایه دارد و هر شخصی بسته به استعداد و ظرفیت فهمِ خود میتواند لقمهای از آن بردارد.این توصیف، بیش از هر شخص و کتاب دیگری، برازندهی نطقِ وحیآسا و شِکربارِ خود مولانا در مثنوی است که همگان از عام و خاص به قدر تشنگی و طلب و نیاز و همت خود میتوانند از این سفرهی الهی بهرهمند شوند. مثنوی چنانکه نویسندهی کتاب قمارِ عاشقانه به زیبایی گفته است:"از نمونههای آشکارِ جودِ "بیعلّت و بیرشوتِ" خدای وهّاب است که از سرِ "محضِ مِهر و دادوری و رحمت" بر زمینیان فرو ریخته است، و از همه بهرهمندتر و مُنعَمتر، پارسیزباناناند که این گنج شایگان را چنین رایگان به کف آوردهاند و حیاتِ معنویشان را با آن طراوت و حلاوتِ بیشتر دادهاند."مولانا متفکری است که دربارهٔ مسائل اصلی و اساسی حیات که سعادت زندگی آدمی در گرو اندیشیدن به آنهاست اندیشیده و حاصل اندیشههایش را به زبان شورانگیزِ شعر و هنر به وجه عمیق و بلیغی عرضه کرده است. مفاهیمی که ازلی و ابدی هستند و محدود به جغرافیای فارسیزبانان نمیشوند. اگر مریمانه اندکی درد طلب در ما باشد، درخت خرماخیز و خوانِ کَرَمگُسترِ اندیشههای مولانا، جانمان را بینصیب نمیسازد. معالوصف، میارزد که انسان دست و دهان از طعامهایِ نازل بازاری و سفرههای خالی و بیمحتوای رسانهای که ذهن و جان او را بیمار میکند، بشوید و یک چند مهمان سفرهی خداوندگار عشق و معرفت، حضرت مولانا شود. رهاوردِ این لقمههایِ لقمانی، شادی و شکوفایی، صلح و دوستی، رهایی از سکون و مردابوارگی و در نهایت تفرّج در باغ فرزانگی و پروازِ کبوترانه در هوایِ طربناکِ جاودانگی است.▫️ایرج رضایی@irajrezaie
تمامِ حرفبر سرِ حرفی استکه از گفتنِ آن عاجزیم.«یدالله رویایی»@irajrezaie
آقای دکتر سروش، در همین نوشتهٔ کوتاه، حدود بیست تا فحش و ناسزا نثار فرد گستاخی به نام موسی غنینژاد کرده! با این حال، حس کرده شاید اینها کافی نباشد. برای همین در پایان تهدید کرده که برای دوختن آن دهان آلوده، رشته و سوزنهای فراوان هست! (خدا رحمت کند شاعرِ لبدوخته فرّخی یزدی را)استاد سابق ما، از آبرو گفته و دریغا خود یک دم نگاه نکرده که چه بر باد میدهد!ای کاش کسی به او میگفت صاحبنظران جوانی چون سینا جهاندیده در این باب، دادِ سخن دادهاند و بیاعتباری سخن دکتر غنینژاد را به گونهای سنجیده و محکم و متین، روشن کردهاند. نیازی نبود ایشان بیان و قلمش را که در جوانی از آن بسی نکتهها آموختیم و به ویژه سخن مولانای بزرگ را، در بافتی چنین نابجا، سوخت این عتابِ تبآلودِ بیحاصل کند. @irajrezaie
میرکمندی و شعر مولانا"میرکمندی مردی بطین و دعوتخواره بود؛ از ظرفایِ مشهور هرات و به پُرخوردن شهرتی داشت تا غایتی که او را به مرض جوع نسبت میکردند. روزی فقیر به تقریبی از او پرسیدم که شما از بزرگان شعرا کدام را اعتقاد دارید؟ و نظم کدام بزرگ را بیشتر یاد دارید؟ گفت مرا شعر هیچ کس چنان خوش نیامده و نمیآید که شعر مولانا جلالالدین رومی و مدت شصت سال است که غیر از مثنوی و غزل مولانا نخواندهام و یاد نگرفته. گفتم: چند هزار بیت از غزل و مثنوی مولانا یاد دارید؟ گفت: از تمامت دیوان مولانا یک بیت و از تمامت مثنوی نیز یک بیت. گفتم آن کدام است: گفت: بیت دیوان این که:کوه بُوَد نوالهام، بحر بُوَد پیالهام/ هر دو جهان چو لقمهای، هست درین دهان من!و بیت مثنوی این که:چونکه لقمه میشود در تو گوهر/ دم مزن چندانکه بتوانی بخور!"▪️لطائف الطوائف: مولانا فخرالدین علی صفی، به سعی و اهتمام احمد گلچین معانی، نشر اقبال، ص ۳۵۴.خدا کند ما هم مثنوی را چنان نخوانیم که جناب میرکمندیِ دعوتخواره میخوانده! ببینید طرف چقدر آدم باحالی بوده که به گفتهٔ خودش شصت سال مثنوی و غزل مولانا میخوانده اما از همهٔ دیوان و تمام مثنوی، تنها دو بیت را به خاطر سپرده که ظاهراً مربوط به لقمه و حوائج شکم است. این حکایت البته طنز است. با این حال، واقعیتی را در خود دارد. ما معمولا مطابق عادات و ذوق و سلیقهٔ ذهنیمان سراغ متنها میرویم. متنها را اغلب نه برای فهم درست زبان آن و راه یافتن به جهان ویژهای که خلق کرده، بلکه بر اساس یک سلسله پنداشتها و پیشفرضها میخوانیم. برای تأیید باورهایی که درست نمیدانیم از چه زمانی و از سوی چه کسانی در ما شکل گرفته است.@irajrezaie
زمانه سراسر پُر از جنگ بودبه گویندگان بر جهان تنگ بودفردوسی در این بیت از دیباچهٔ شاهنامه، توصیفی از وضعیت سیاسی روزگارش به دست داده که آکنده از جنگ و آشوب بوده است. به ویژه برای گویندگان یعنی سخنوران و اساساً اهالی اندیشه و فرهنگ و هنر، از جمله خود فردوسی، در اثر جنگ و منازعات داخلی بر سرِ تصاحب قدرت، زندگی به سختی سپری میشد. در ایام جنگ، اندیشه و سخن بیش از گذشته به حاشیه رفته، با بیاعتنایی و بیمهری مردمانِ زمانه مواجه میشود. حال اگر یک چنین گزارش عینی و تاریخی، با گزارشهای پرشوری سنجیده شود که در فضای داستانهای شاهنامه، از بزمها و شادیها صورت گرفته، تقابل و فاصلهٔ میان دنیایِ موجودی که شاعر در آن به سر میبرده و جهان مطلوبی که ضمن نقل داستانهای کهن، به آن پناه میآورده پدیدار میشود. کلام فردوسی و لحن و طنینِ حسرتخیزِ صدای او وقتی به وصف مجالس بزم و شادی و شرح روزگاران آرامش و آسودگی ایران میرسد، چنان اوج میگیرد که خواننده را سخت متأثر و همدل و همراه خود میسازد. وصفهایی از این دست در شاهنامه فراوان است. بهترین نمونه آن به گمانم در داستان سیاوش است. آنجا که او از سیستان به ایران بازمیگردد. پس از آنکه تمام هنرهای لازم از بزم و رزم را نزد مربی و آموزگار بزرگ خود، رستم دستان آموخته است. ایرانیان به شادی سیاوش، شهر را آذین میبندند و آمادهٔ ورود او به شهر میشوند. بنگرید حال و هوایِ آرزونشان ایرانشهر را فردوسی در این لحظات چگونه توصیف کرده: جهان گشت پُر شادی و خواسته/ در و بام هر برزن آراستهبه زیر پیِ تازی اسبان درم / به ایران نبودند یک تن دُژَمهمه یال اسپ از کران تا کران/ براندوده مشک و مِی و زعفران کلام فردوسی وقتی میگوید: «به ایران نبودند یک تن دژم» تأملبرانگیز و تماشایی است. این تعبیر بیش از آنکه وصف گذشته باشد، حسرت اکنون را آشکار میدارد. گویی شاعر از جهانی سخن میگوید که دیگر وجود ندارد.از این منظر، شاهنامه فقط کتاب پهلوانی و حماسی نیست؛ کتاب حافظهٔ جمعی است. حافظهای که با یادآوری شادیهای از دست رفته، میکوشد وضعیت اکنون انسان ایرانی را آشکارا کند. این نکته هم گفتنی است که بزم در شاهنامه صرفاً خوشگذرانی نیست؛ نشانهٔ دادگری، امنیت، نظم و در یک کلمه، خِرَدِ سیاسی است. شادی در شاهنامه بر خلاف آنچه در ادبیات صوفیانه میبینیم موهبتی نیست که تنها شامل عدهای از مردان برگزیدهٔ خدا شود؛ آنهایی که طریق و سلوک خاصی را در زندگی پیش گرفتهاند. شادی در شاهنامه امری فراگیر و جمعی و اجتماعی است که مظاهر بیرونی متعدد آن را میتوان در همه جا دید؛ حتی در یال اسبان که در ایام شادی سراسر به مشک و می و زعفران آغشته است. نه فقط آدمیان، بلکه حیوانات و دد و دام نیز به تعبیر فردوسی، در ایام بزم و شادی، رامشگرند و برخوردار از رفاه و آرامش و آسودگی!همه شهر ز آوای هندیدَرای / ز نالیدن بربط و چنگ و نایتو گفتی دد و دام رامشگر است / زمانه بر آرایشی دیگر استبُش و یال اسپان کران تا کران/ براندوده پُر مشک و پُر زعفرانایرج رضایی@irajrezaie
«مردی احنف قیس را دشنام میداد و از پسِ وی میدوید. احنف چون با قبیلهی خویش رسید بایستاد و گفت: اگر چیزی دیگر اندر دلت مانده است بگو آنجا تا کسی ازین بیخردان از قبیلهی ما نشنود که ترا جواب دهد.» (رسالهٔ قشیریه، به تصحیح بدیعالزمان فروزانفر، ص ۳۹۴)این حکایت کوتاه، نقد حال روزگار ما است. وضعیتی را توصیف کرده که بعد از گذشت هزار سال، بخشی از چهره جمعی امروز ما در آن پیداست. شبکههای اجتماعی قرار بود میدان گسترش گفتوگو باشند؛ اما در عمل، بیش از آنکه گفتوگو را تقویت کنند، به تقویت قبیلهها انجامیدند. هر گروه، حلقهای از همفکران خود ساخته و هر صدای متفاوتی نه به عنوان فرصتی برای اندیشیدن و دیدن از منظری تازه، بلکه به منزلهٔ تهدیدی برای هویت قبیله تلقی میشود. در چنین فضایی، جستوجوی حقیقت، جای خود را به برچسب میدهد و ناسزا جانشین اندیشیدن میشود.نکتهٔ شگفت این حکایت در بردباری احنف نیست؛ در شناخت او از سازوکار خشونت است. او میداند که دشنام یک فرد، تا وقتی میان دو نفر باقی بماند، هنوز مهارشدنی است؛ اما کافی است پای قبیله به میان آید تا آتش آن شعلهور شود. از همین رو، به دشنامدهنده میگوید هرچه در دل داری همینجا بگو؛ مبادا افراد قبیلهٔ من بشنوند و پاسخ دهند.از همه ظریفتر آن است که افراد قبیلهٔ خود را «بیخردان» مینامد. این تعبیر اعترافی است به یکی از ضعفهای همیشگی انسان: وقتی پای تعلقات جمعی به میان میآید، خِرَد و انصاف نخستین قربانیان این میداناند. انسانها به تنهایی گاه بردبارند، اما در هیئت قبیله، زودتر خشمگین میشوند، آسانتر توهین میکنند و دشوارتر میاندیشند.باری، جامعهای که در آن دشنام جای استدلال بنشیند، به تدریج توان گفتوگو را از دست میدهد. زبان دارد اما انگار گُنگ است و ناتوان از سخن گفتن است. در آن جامعه، دیگر کسی برای دانستن و فهمیدن سخن نمیگوید؛ همه برای تشویق قبیلهٔ خود سخن میگویند.صدیق قطبی عزیز در عقل آبیاش چه خوش گفته:«کلام، خنجر نیست. نباید باشد. کلام و زبان، سرپناهی است در برابر گزند تنهایی و مرگ. واژهها، شعلههای خُردی هستند تا به یاری آن فاصلههای هولناک و روابط یخبسته را چارهای کنیم. از کلام، خنجر نسازیم. این چه هنر و مهارت بیقدری است که موهبت والای کلام را دستمایهای برای طعن و تعریض، طرد و خوارداشت، خَستن و زخمی کردن و تلخکامی همدیگر سازیم؟ واژهها آمدهاند تا چراغ دوستی برافروزند، نهال مِهر بنشانند و اندوه آدمی را تسکینی باشند. واژهها را چوب آتشافروزیهای دلآزار نسازیم، سوختِ بارِ خودکامگیهای خود نکنیم. موهبت ارجمندِ زبان را در پای دوستی و آشنایی خرج کنیم. به سوداهای تهیمایه که به نام حقیقتاند و به کام أنانیت، زبان را تباه نکنیم. گفتوگویی که ما را به زندگی مطبوعتر میرساند، از جادهی واژههای عبوس نمیگذرد. رخسارهی واژهها در آوار خشم و درشتی ما، زشت میشوند. شب میشوند.»@irajrezaie
از شیخ پرسیدند که «مرد را درین طریق چه بهتر؟» گفت: «دولتِ مادرزاد.»گفتند: «اگر نبود؟»گفت: «دلی دانا.» گفتند: «اگر نبود؟» گفت: «چشمِ بینا.»گفتند: «اگر نبود؟»گفت: «گوشِ شنوا.»گفتند: «اگر نبود؟» گفت: «تنی توانا.»گفتند: «اگر نبود؟»گفت: «مرگ مفاجا.»(تذکرة الاولیاء عطار نیشابوری/ ذکر بایزید بسطامی/ نشر سخن)گفتوگوی تأمّلبرانگیز و جالب توجهی است که به روایت عطار بین بایزید و جمعی از یاران او صورت گرفته. پرسش این است که آدمی را در طریق زندگی و جستوجوی حق، چه چیزی بیش از همه شایسته و سزاوار است؟ هر پاسخ بایزید، به این پرسش به ظاهر مکرر و یکنواخت، افق تازهای پیش چشم خواننده میگشاید. روایت با تمام کوتاهی، آغازی شگفت و پایانی تکاندهنده دارد؛ از دولت مادرزاد تا مرگی مفاجا و ناگهان!پاسخ نخست بایزید یعنی «دولتِ مادرزاد»، شاید امروز قدری غریب به نظر برسد. اما این پاسخ با شهود و تجربههای زیسته هر یک از ما سازگار است. بایزید انکار نمیکند که نقطهٔ آغاز زندگی انسانها یکسان نیست. کسی که در ابتدا از موهبتهایی چون سلامت، امنیت، خانوادهٔ خوب، ثروت، زیبایی، هوش برخوردار است، مزیتهایی دارد که حاصل کوشش او نیست. این نگاه، به نوعی نقش بخت و اقبال را در سرنوشت انسان یادآور میشود. نمیتوان از نقش بخت و اقبال در زندگی غافل بود، اگرچه در این معنا نباید تا حدی مبالغه کرد که همه چیز را به حساب آن گذاشت.پاسخ بایزید پلهپله با هر پرسش تازهای پیش میرود تا به «مرگ مفاجا» میرسد. مرگ، جهان رازآلودی که کوششهای فلسفی و عقلانی بشر، هرگز نتوانسته راهی به درون آن بگشاید. حضور قاطع و ناگهان مرگ، لحن حکایت را دگرگون میکند. این پاسخ نه طنز صرف است و نه یأس محض. آن کس که نه بهرهای از بخت دارد، نه بهرهای از خرد و بصیرت، نه چشمی برای دیدن دارد و نه گوشی برای شنیدن، و نه حتی نیرویی برای عمل، آن کس که به تقصیر خویش، تمام امکانهای زیستن معنادار را از دست داده، در چنین وضعی، بهتر است مرگی مفاجا او را دریابد، چراکه چنین مرگی از ادامه حیاتی که جز غفلت و رنج ثمری ندارد، بهتر است. پاسخ آخر بایزید، با همه درشتی و تندیاش، دعوتی است مشفقانه به از سر گرفتن زندگی تازه و مغتنم دانستن باقیماندهٔ فرصتِ سبزِ حیات! پرسش مکرر «اگر نبود؟» و پاسخهای بداههوارِ آنی و کوتاه بایزید، از نظر ادبی و بلاغی نیز نظرگیر است و تمایز و کیفیت ویژهای به روایت میبخشد. این درست که برای هر چیزی همیشه بدیلی وجود دارد؛ اما در پایان، با حضور قاطع مرگ درمییابیم که زنجیره بدیلها به بنبست میرسد. زندگی در نگاه عارفی چون بایزید فرصت و امکانی است برای رشد و بیداری. وقتی تمام راههای چنین فرصتی بسته شود در حقیقت مرگ مفاجای آدمی فرارسیده، گیرم که او به ظاهر زنده باشد و نفس بکشد. ایرج رضایی@irajrezaie
مؤسسه مهرِ شمس رویان برگزار میکند: حضوری و آفلاین موضوع: شرحِ مثنوی مولانا مدرس: دکتر ایرج رضایی مدت دوره: ۶ جلسه زمان: یکشنبهها ساعت: ۱۷:۳۰ الی ۱۹ شروع دوره: چهارم مردادماه ۱۴۰۵ مکان: مؤسسهٔ فرهنگی مِهر شمسرویان، خیابان انقلاب، خیابان موسوی، روبروی هتل اسکان، نبش خیابان دهخدا شرقی، پلاک ۴۶، واحد ۸.لطفا جهت ثبت نام در دایرکت همین صفحه پیام دهید.🌱مهرِ شمسرویان را به دوستان خود معرفی کنید🌱 برای اطلاعات تکمیلی لطفا به کانال تلگرام مراجعه کنید و یا با شمارهٔ 09368783431 تماس بگیرید .@mehreshamsrooyanhttps://t.me/MehreShamsRooyannt.me/irajrezaie@irajrezaie
از شیخ پرسیدند که «مرد را درین طریق چه بهتر؟» گفت: «دولتِ مادرزاد.»گفتند: «اگر نبود؟»گفت: «دلی دانا.» گفتند: «اگر نبود؟» گفت: «چشمِ بینا.»گفتند: «اگر نبود؟»گفت: «گوشِ شنوا.»گفتند: «اگر نبود؟» گفت: «تنی توانا.»گفتند: «اگر نبود؟»گفت: «مرگ مفاجا.»(تذکرة الاولیاء عطار نیشابوری/ ذکر بایزید بسطامی/ نشر سخن)@irajrezaie
لینک کانال تلگرام من : t.me/mojtaba_bashardoost
یادِ یارانوقتی دلمرده و دلچرکین و دلریش و دلاندروای میشوی، و بناچار به کُنج کتاب و زاویهٔ زمان و حاشیهٔ زندگی میلغزی، آنگاه فقط و فقط یادِ یک دوست یا تداعی یک خاطره و یا دلالت یک شی و یا هدایت یک نگاه میتواند تو را به متن زندگی برگرداند. من هماره به طبیعت عشق میورزیدم، نورِ نابی که از لابهلای درختان انبوه و پُرخاطرهٔ گیلان، سَرَک میکشید مرا بیتاب میکرد. در گذر از طبیعت به سیاست و الهیاتِ رهاییبخش رسیدم. این بار از طبیعتِ سرسبزِ گیلان به کویر بیپایان و همیشه خشک مزینان پیوستم. بعد فلسفه و نقد و بعد هنر. دانشگاه هیچگاه اینها را به من نداد. دانشگاه، همیشه متن را به پیکرهای مرده برای تشریح تبدیل میکرد. موزهای برای اشیای قیمتی اما خاموش و بیروح. رفتن به دانشگاه و تکرار و نشخوار سخنان دیروز، برایم دلآشوب بود. دانشگاه یعنی مُردهریگِ پیشینیان، ولی چیزی این مُردهریگ را به میراث بدل میکرد. این فضای بیفضا را مفرّح و منوّر میکرد. وجود یک شی دلالتگر و یا حضور چند تن پرسشگر. من همیشه از حضور سه تن، به وجد میآمدم. یکی محمد دهقانی و دیگری مسعود جعفری و آخری علیرضا نیکویی. دهقانی علیالاصول از تفکر ماکیاولی بیزار بود، همیشه صریحاللهجه و شجاع و صادق و سالم و پاکسرشت بود، از بیان حقیقت واهمهای نداشت. از نقد دروغ نمیهراسید. دهقانی، درنهایت به تاریخ پناه برد. جعفری با ترجمه زیست، مدرن و مدرنتر نوشت. به ژانرها پیوست، ژانرها را به گفت آورد، به آنها روح داد. نیکویی، فلسفه خواند، تفلسف کرد، تعقل کرد، به خرافات تن نداد. سنت و مدرنیته را کنار هم نشاند. افقهای دیروز و امروز را به هم نزدیک کرد. اگر این سه تن نبودند، جلوی چشمان تندیس فردوسی، خرقه استادیام را به آتش میکشیدم. مولانای بزرگ در فیه مافیه، داستان قافلهٔ تشنهای را تعریف میکند که میتواند برای نسل سرگشتهٔ امروز درسآموز باشد. قافلهای که برای برگرفتن آب، دلوی به چاه میافکنند، دلو از طناب گسیخته میشود، و بعد یکیک کاروانیان به درون چاه میروند و برنمیگردند. عاقلی شجاع به درون چاه رفت، هیبت سیاهی ظاهر شد، مرد نترسید، هیبت سیاه پرسید از جایها کدام بهتر؟ مرد گفت: از جایگاه آن بهتر که آدمی را آن جا مونسی باشد، خواه در قعر زمین، خواه در سوراخ موشی. هیبت سیاه گفت: احسنت، احسنت، رهیدی!✍ مجتبی بشردوست (مسکو، ۹۵)@irajrezaie
مؤسسه مهرِ شمس رویان برگزار میکند حضوری و آفلاین موضوع :تذکرة الاولیاء مدرس :دکتر ایرج رضایی مدت دوره : ۶ جلسه زمان :یکشنبه هاساعت ۱۶ الی ۱۷:۳۰ شروع دوره :چهارم مرداد ماه ماه ۱۴۰۵ مکان : مؤسسه فرهنگی مهر شمس رویان خیابان انقلاب ، خیابان موسوی…«دویست سال به بوستان درگذرد تا چو ما گُلی در رسد.» (بایزید بسطامی)خواندن تذکرة الأولیاءِ عطار را بیش از یک سال است که در موسسهٔ مِهرِ شمسرویان آغاز کردیم. و اکنون سخن را به یکی از شگفتانگیزترین چهرههای تاریخ تصوف اسلام و ایران، یعنی شیخ بایزید بسطامی رساندیم و البته بخش مهمی از سخنان او را نیز به روایت عطار خواندیم و فراخور فهم خود شرح کردیم. در این دور تازه، پیش از پرداختن به عارفان دیگر این کتاب، ابتدا در دو جلسه، ضمن مرور گزیدهای از بهترین اقوال بایزید، نگاهی خواهیم انداخت به بازتاب سیمای او در مثنوی معنوی مولانا جلالالدین، که حرمت و احترام ویژهای برای بایزید قائل بود و بر خلاف پیر خود، شمس تبریزی، هرگز زبان به طعن و اعتراض او نگشود. ستایش مولانا از بایزید و پایه و مقامی که در چشم او داشته، بیش از هر سخن دیگری، در این بیت مثنوی جلوهگر است:مومن آن باشد که اندر جَزر و مدکافر از ایمانِ او حسرت خورد!این بیت مولانا را در عین حال شاید بتوان عالیترین تعریفی تلقی کرد که در فرهنگ ما از مقولۀ ایمان صورت گرفته است. مولانا به جای وارد شدن در مباحثِ پیچیده و اغلب بیحاصلِ نظری و کلامی در باب چند و چون و ماهیت ایمان، که در طول تاریخ ادیان، پیرامون آن مناظرهها و مجادلهها شکل گرفته و رسالهها و کتابها پرداخته شده، معیاری عینی و عملی به دست میدهد که هر شخصِ بیغرض و مُنصف و حقجویی بر اساس آن میتواند ایمان حقیقی را تشخیص دهد. در نگاه مولانا ایمان راستین، ایمانی است که سبب میگردد آدمی در کشاکشها و فراز و نشیبهای زندگی چنان عمل کند که ایمان او، نه فقط مایۀ رشک همکیشان او، بلکه سبب رشک و حسرت منکران و کافران کیش او شود. پیداست که معیار ایمان در این نگاه، مشتی ادعا و الفاظ و اعتقاد نیست؛ بلکه عمل است. عملی آن گونه رغبتانگیز و شریف و انسانی، که از چارچوب و دایرۀ تنگ این مذهب و آن مذهب، و تعصبات مربوط به هر یک از آنها، فراتر میرود و نوع بشر را فارغ از هر عقیده و مسلک و مرامی، مخاطب قرار میدهد و مجذوب خود میسازد. ایمان در این ارتفاع بلند، به ساحت مشترکی دست مییاید که پیروان تمام ادیان، حتی آنهایی که اعتقاد و التزامی به دین ندارند، میتوانند به دور از نفرتها و نفرینها، تعصبها و تنگنظریها، به مهر و مدارا رو در روی یکدیگر بنشینند و با هم گفتوگو کنند و به مفاهمه دست یابند.مولانا بنا بر روایتی که عطار در تذکرة الاولیاء آورده، بایزید بسطامی را مظهر اعلای چنین ایمانی معرفی میکند. مطابق این روایت، در زمان بایزید بسطامی، به یکی از کافران گفتند: مسلمان شو تا رستگار شوی. کافر گفت: اگر دین و ایمان این است که بایزید دارد من تاب و توان آن را ندارم، و اگر دین و ایمان همان است که شما دارید من بدان هیچ رغبتی ندارم. ( رجوع شود به ابیات ۳۳۵۶ به بعد دفتر پنجم مثنوی). ایرج رضایی@irajrezaie
مؤسسه مهرِ شمس رویان برگزار میکند حضوری و آفلاین موضوع :تذکرة الاولیاء مدرس :دکتر ایرج رضایی مدت دوره : ۶ جلسه زمان :یکشنبه هاساعت ۱۶ الی ۱۷:۳۰شروع دوره :چهارم مرداد ماه ماه ۱۴۰۵ مکان : مؤسسه فرهنگی مهر شمس رویان خیابان انقلاب ، خیابان موسوی . روبروی هتل اسکان ، نبش خیابان دهخدا شرقی ، پلاک ۴۶ ، واحد ۸لطفا جهت ثبت نام دردایرکت همین صفحه پیام دهید .🌱مهرِ شمس رویان را به دوستان خود معرفی کنید🌱 برای اطلاعات تکمیلی لطفا به کانال تلگرام مراجعه کنید ویا با شماره یِ 09368783431تماس بگیرید .@mehreshamsrooyanhttps://t.me/MehreShamsRooyannt.me/irajrezaie@irajrezaie