
کلاسهای شاهنامه شاهرخ مسکوب به ابتکار خانم سرور کسمایی از ژوئن ۲۰۰۲ تا ژوئیه ۲۰۰۴ در پاریس برگزار میشد.نسخه شنیداری این کلاسها که در وبسایت رادیو بینالمللی فرانسه موجود است در این کانال بازنشر خواهد شد.فهرست جلسات:t.me/meskoob_shahnameh/104
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 19 نمونه پست · پوشش داده: 2026/07/15 تا 2026/08/13
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 14 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
من هنوز و هر شب، بین این کاورهای مشکی، دنبال خودم میگردم.وسط روز، آخر هفته، اول ماه. بین حرفام، میون پیدا کردن کلمات، حین فیلمدیدن، تو شلوغی، تو سکوت. موقع گوش دادن به آهنگها، توی اتوبان، وقت غروب... توی گریهها، یاد شما بودم حتی وسط اون معدود قهقههها. وقتی شب، آروم و بیرحم، همهچیزو از نو به خاطرم میآورد. هفتماهه! همونجام، بین جنازهها.
دربارۀ واژۀ ماسالاچای ماسالا نوعی نوشیدنی هندی است که از چای و شیر و شکر و برخی دیگافزارها (ادویهها) تهیه میشود. ماسالا در چند سال گذشته از انگلیسی وارد فارسی شدهاست. این واژه برگرفته از واژۀ مصالح (جمعِ مصلحة) است. یکی از معنیهای مصالح در فارسی «مجموعهچیزهایی است که در تهیه و ساخت چیزی دیگر به کار میرود، چنانکه مصالح ساختمانی». این گسترش معناییِ مصالح حاصل دستبرد فارسیزبانان در این واژه است و مصالح در عربی چنین معنایی ندارد (نک. ابوالحسن نجفی، غلط ننویسیم، ذیل مصالح). واژۀ عربیِ مصالح از طریق فارسی به زبانهای اردو و هندی راه یافتهاست. روند این وامگیریها را اینگونه میتوان نشان داد: فارسی: ماسالا، از انگلیسی: masala، از هندی و اردو: مصالح، از فارسی: مصالح، از عربی: مصالح (منبع). در زبان اردو به این نوشیدنی کڑک چائے به معنی «چای غلیظ» (عربی: شاي كرك) هم میگویند.١۴۰۵/۰۵/٢٢▫️فرهاد قربانزاده@azvirayesh
🔲⭕️لپ تاپم را با من دفن کنید: زندگی به سبک تحصیل کردگان بی سواد! مجتبی لشکربلوکی سایمون کوپر ژورنالیست در فایننشال تایمز می نویسد: دستگاههای دیجیتال باعث شدهاند ما یعنی انسانهای امروزی، «بیشتر» از هر دورۀ دیگری در تاریخ بشریت بخوانیم. اما دیگر مثل قبل نمیخوانیم. خواندنِ دیجیتال، به تجربهای تکهتکه، سرسری و سطحی تبدیل شده. بنابراین شاید تعداد کلمات خیلی زیادی در روز بخوانیم، ولی همۀ آنها در قالب متنهای چند کلمهای یا نهایتاً چند خطی است. حال اگر بخواهیم همان تعداد کلمه را در قالبِ یک متن واحد بخوانیم، با دشواری بسیاری مواجه میشویم. زیرا درک متنی طولانی نیازمند مهارت «خواندن عمیق» است.این روزها هیچ کس متن های طولانی را نمی خواند. بیش از نیمی از افراد همین متن را تا انتها نمی خوانند. انسانها در خواندن متنهای طولانی به مشکل خوردهاند. مجموعهای بیش از دوهزار ناشر، محقق، کتابدار و نویسنده و دانشگاهی سراسر جهان، چندی پیش در مانیفستی اعلام کردند: «خواندنِ دیجیتال» در حال تخریب عادتِ «خواندن عمیق» در میان ماست.خواندن عمیق نقشی حیاتی در تمدن بشری داشته. استیون پینگر، روانشناس آمریکایی می گوید از اواخر قرن هفدهم با رواج خواندنِ متنهای طولانی در بین مردم، توانایی همدردی با دیگران افزایش یافت. مردم با خواندنِ متنهای طولانی دربارۀ زندگیِ دیگر انسانها، توانستند دنیا را از چشم آنها ببینند و تأثیر بسیار مهمی در تغییر نگرش آنها دربارۀ موضوعاتی مثل بردهداری، شکنجه و استبداد گذاشت. خواندنِ عمیق باعث رویدادهای دورانسازی مثل انقلاب آمریکا و انقلاب فرانسه شد.ماریان وولف، محقق آمریکایی، مینویسد: ما در دنیای آنلاین دائماً در حال اسکرولکردن، نصفهنیمه خواندن یا ذخیرهکردن متنهاییم تا در آیندهای نامعلوم آنها را بخوانیم، چون این رسانه ها برای خواندنِ عمیق طراحی نشده اند. (بارنویسی شده از این منبع:نشریه ترجمان) یکی از دوستانم به شوخی می گفت می خواهم وصیت کنم لپ تاپم را با من دفن کنند چون کلی فایل ذخیره کرده ام که بعدا بخوانم و احتمالا تا زمان مرگ فرصت نمی کنم که بخوانم شان تحلیل و تجویز راهبردی:ما در دام سه گانه Skimming, Scanning, Scrolling (3S) افتاده ایم. ترجمه شان می شود نگاه گذرا، جستجوی سریع، رد کردن یا رد شدن از مطالب برای دیدن مطلب بعدی. خب این چه مشکلی ایجاد می کند؟ چهار مشکل ایجاد می شود: ۱) خواندن عمیق باعث می شود که جهان را از دیدگاه دیگران ببینم (از دیدگاه یک آواره بعد از جنگ یا یک دزد حرفه ای یا یک مستاجر)، ولی خواندن سطحی چنین توانایی در ما ایجاد نمی کند. همین باعث می شود که توان همدلی و همدردی در ما بمیرد. ۲) خواندن عمیق باعث می شود که یک مساله را از زوایای مختلف نگاه کنیم. پیچیدگی و چند بعدی بودن مساله را درک کنیم اما وقتی همه چیزهایی که می خوانیم کوتاه است کلا می رویم سراغ تحلیل های ساده، سرراست، یک خطی و اینگونه است که توانایی تفکر سیستمی و چند بعدی را از دست می دهیم.۳) توهم دانایی نیز نتیجه بعدی است. چون ما راجع به همه چیز از 3S استفاده می کنیم راجع به همه چیز فکر می کنیم که بلدیم و جالب اینکه اظهار نظر هم می کنیم از رژیم غذایی فستینگ، تا سیاست های ارزی و تا نتایج مذاکرات ترامپ و پوتین. از سیاست تا اقتصاد! از زیست شناسی مولکولی تا فیزیک کیهانی!۴) در نتیجه کسانی که دیگر نمیخوانند (عمیق نمی خوانند)، توان اندیشیدن را هم از دست میدهند. شما وقتی توانایی درک و تحلیل عمیق را از دست می دهید به مرور توان اندیشیدن را هم از دست می دهید.این چهار باعث می شود که ما با پدیده ای روبرو باشیم به نام تحصیلکردگان بی سواد. بخش بزرگی از جامعه یک دیپلمی، لیسانسی، فوق لیسانسی و یا دکترایی داریم! اما در طول زمان به خاطر عدم خواندن عمیق عملا تبدیل شده ایم به «همه چیزان دان مدعی متوهم» یا همان مدرک داران بی ادراک!راهکار چیست؟ ریاضت مطالعاتی؛ ریاضت، گوشه گیری موقتی برای انجام تمرینهای سخت و خودخواستهای است که فرد برای تعالی نفس و دستیابی به کمال روحی انجام میدهد. این مفهوم در ادیان مختلف، گرایش های معنوی و سنتهای عرفانی وجود داشته و شامل خودداری خودخواسته از برخی امور، سکوت، خلوت نشینی و انجام کارهای سخت بوده است. به همین سیاق ریاضت مطالعاتی یعنی اینکه نمی توانیم برای همیشه خود را از دنیای دیجیتال منقطع کنیم اما می توان گهگاهی این امور را انجام دهیم:• ایجاد زمان-مکانی برای مطالعه عمیق: خواندن متون طولانی بدون انقطاع و حواس پرتی• تفکر انتقادی: تحلیل، بررسی و مقایسه نظریات مختلف.• نوشتن و خلاصهبرداری: تبدیل دانش به محتوای ساختاریافته برای درک بهتر.ما به خواندن محتواهای سطحی، ساده، سرراست و یک خطی معتاد شده ایم باید با ریاضت مطالعاتی آن را تعدیل و مهار کنیم. @Dr_Lashkarbolouki
«سنده» و نقش آن در مشاعرهٔ لغوی و طب سنتیشادروان حسن کامشاد در جلد نخست از کتاب خواندنیاش، حدیث نفس، مینویسد:از شاهرخ [مسکوب] شنیدم شبی با هوشنگ مافی و ادیبسلطانی برای شام به هتل دربند میروند.حافظهٔ هوشنگ عجیب بود. فرهنگ جیبی آکسفورد را، واژهبهواژه، از ابتدا تا انتها، از بر کرده بود. از معلومات انگلیسیاش پیوسته بهحق به خود میبالید.ادیبسلطانی نزد کسانی که او را میشناسند اعجوبهٔ زبان است. در چندین زبان اروپایی تبحر دارد؛ آلمانی، فرانسوی و انگلیسی را بهحد کمال میداند.آن شب میان این دو موجود استثنایی بحث واژگان انگلیسی، نوعی مسابقه یا مشاعرهٔ لغوی، درمیگیرد. مدتی طولانی یکی لغتی دشوار میپرسد، دیگری پاسخی بههنجار میدهد.سرانجام مافی بهشیطنت سؤال میکند: «سندهسلام را به انگلیسی چه میگویند؟»ادیبِ بانزاکتِ مبادی آداب جا میخورد: «چرا مزخرف میگویی؟»مافی اصرار میورزد و پس از مقداری مسخرگی، پیروزمندانه میگوید: «سندهسلام (گلمژه) به انگلیسی میشود sty، بیسواد!»ادیب که آن شب میزبان بود بهقهر از رستوران میرود. شاهرخ و مافی وقتی به خود میآیند میبینند وجه کافی برای پرداخت صورتحساب همراه ندارند. ناگزیر فولکس واگن مافی را وثیقه میگذارند و پیاده به شهر برمیگردند!این را که خواندم نظرم به واژهٔ «سندهسلام» جلب شد. جسارت است ــاجلّکم اللهــ «سنده» که بهتعبیر دهخدا «سرگین آدمی که ستبر و گنده و سخت باشد» است؛ حالا چرا باید به آن سلام کرد؟پاسخ را جعفر شهری در جلد پنجم از کتاب تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم، ذیل مطلبی با عنوان «دواها و دعاهای متداول برای امراض» اینطور نقل میکند:جوش و ثبورِ* چشم بهنام «سندهسلام» را صبحِ تاریک و روشن، پیش از آنکه به کسی سلام کرده باشد، به مَوال رفته چشم به چالهٔ نشیمن ــکه اگر در آن نجاست باشد بهمراتب بهتر استــ انداخته بگوید:سنده سلامت میکنمخودم رو غلامت میکنماگه چشم من رو خوب نکنیهپولهپانت میکنمو تا سه روز ادامه بدهد.خلاصه که آشنایی با اینجور واژهها و معنایشان هیچ خاصیتی هم اگر نداشته باشد، لااقل به کار کلکل لغوی و مفاخره میآید.ـــــــــــــــــــ*قاعدتاً «ثبور» نیست، بلکه «بُثور» است، یعنی تاول و جوش چرکی، اما در اصل کتاب و در پیکرهٔ فرهنگستان همان «ثبور» آمده است که معنای دیگری دارد.🔗@virastarbashi
میبینید این روزها مد شده به «شریعتی» فحش میدهند؟ شریعتی امروز هیچ جذابیت و اعتباری در جامعه ایران ندارد.شریعتی تا کنون هزار تا کفن پوسانده است. ج.نگیدن با شریعتی مانند مبارزه با آسیاب بادی است.شریعتی مرده، اما شریعتیزم از همیشه زندهتر است.مضحک اینست که شریعتیستهای این روزگار، با فحش دادن به شریعتی اعتبار میخرند. همانطور که یک زمان چون سوسیالیزم مد بود، امثال شریعتی استبداد و آموزههای دینی را با پوشش چپگرایی کادوپیچ میکردند، اینروزها که لیبرالیزم در ایزان مد شده امثال آخوند صالحی و جنتخواه و آیتالله محقق داماد و... استبداد و آموزههای اسلامی را با لیبرالیزم کادوپیچ میکنند.دانلود شده توسط ربات @wefollowbot
پاییزِ پُرباران!امروز دیدم سازمان هواشناسی جهانی خبر داده، پاییزی پُرباران در راه ایران است. «پرباران» را که دیدم، پیش خود گفتم: چرا نگوییم «خوشباران»؛ همان تعبیر دلنشینی که مولانا در غزلِ «مستان سلامت میکنند» به کار برده و استاد محمدرضا شجریان، که خاک بر او خوش باد، با صدای سِحرانگیزش، آن را در جانِ دوستدارانِ شعر و موسیقی نشانده است:ای ابرِ خوشباران، بیاوی مستی یاران، بیاوی شاهِ طرّاران، بیامستان سلامت میکنند...باران در فرهنگ ما تنها واژه و پدیدهای مربوط به جغرافیا و آبوهوا نیست؛ باران، یادآور عشق، مِهر، رحمت، برکت و تازگی است. ما ایرانیان، از باران عشق میگوییم، از باران مِهر و از باران رحمت.از همین روست که در نگاه بایزید بسطامی، عشق چون بارانی است که از آسمان میبارد:«به صحرا شدم، عشق باریده بود و چندان که پای مرد در گلزار فرو رود، پای من در عشق فرو رفته بود.»در نگاه مولانا نیز عشق بارانی است که غبار روزگاران را از جان آدمی میشوید:این عشق چو باران است، ما برگ و گیا ای جانباشد که دمی باران بر برگ و گیا بارداما هر زمینی پذیرای باران نیست. گاه جان آدمی چنان در خشکی عادت، خودخواهی و ابتذال فرومیرود که حتی باران نیز بر آن کارگر نمیافتد. اینجاست که شعر مهدی اخوان ثالث (م. امید) با طنین تلخ و تکاندهندهای به گوش میرسد:ای درختانِ عقیمِ ریشهتان در خاکهایِ هرزگی، مستور!یک جوانهی ارجمند از هیچجاتان، رُست نتواندای گروهی برگِ چرکینتارِ چرکینپودیادگار خشکسالیهای گردآلود،هیچ بارانی شما را شُست نتواند!آرزو کنیم پاییز امسال، هم برای سرزمین ما خوشباران باشد و هم برای جانهای ما؛ چرا که خشکسالی دل، از خشکسالی خاک، سهمگینتر است.▫️ایرج رضایی@irajrezaie
ستم بر مشروطهجواد رنجبر درخشیلر مشروطه به مشروطیت، انقلاب مشروطه، جنبش مشروطه دگرگون شده است و همراه با دگرگونی اسم دگرگونی رسم هم پیدا کرده است. مشروطه را متاثر از عثمانی و قفقاز دانسته اند و آن را پایان موقت استبداد ۲۵۰۰ ساله فهمیده اند و با رایی قطعی شکستش را اعلام می کنند. با این همه معلوم نیست چرا رهایش نمی کنند و هر سال برای مشروطه شکست خورده و پایان یافته جشن و همایش برگزار می کنند؟مطالعات مشروطه در ایران نه تنها کمکی به فهم این نقطه عطف تاریخی ما نکرده است، بلکه آن را با پشتکاری عظیم چنان تحریف می کند که احتمالا یکی دو دهه دیگر کسی مشروطه را به جا نخواهد آورد. نقطه شروع مشروطه شناسی این است که مشروطه ریشه ای عمیق در فرهنگ ایرانی دارد. از داد و خرد مایه می گیرد و ساختار مطلوب خود را بارها در قالب رابطه شاه و وزیر و شاه و پهلوان آزموده است. مشروطه تجلی ناخودآگاه ملت ایران بود؛ پیش از آنکه الگوییی از دیگران بگیرد. غفلت از مایه های ایرانی مشروطه آن را به محصولی وارداتی فروکاسته است.شکست مشروطه نیز که در اعلام آن اغراق می کنند، پیوندی عمیق با بحران در شاهنشاهی ایرانی یافت. همزمانی مشروطه با بحران در شاهنشاهی آن را بیش از سایر مولفه های داخلی و خارجی تضعیف کرد. تمام هفت دهه مشروطه با بحران شاهنشاهی دچار فرسایش و انحطاط شد. ترور ناصرالدین سرآغاز آن بحران عمیق بود و عزل محمدعلی و سستی و بی کفایتی احمد قاجار و تاج و تخت را رها کردن از سوی پدر و پسر پهلوی مصداق های مستمر آن بودند. مشروطه به شاه مقتدری نیاز داشت که حافظ قانون اساسی و آزادی و عملکرد مجلس شورای ملی باشد و این شاه مقتدر مشروطه همواره در هفتاد سال مشروطه مفقود بود. مظفرالدین شاه با امضای فرمان مشروطه خود را از بحران شاهنشاهی رها کرد و تنها شاه در بین شش شاه اخیر ایران است که در ایران به مرگ طبیعی از دنیا رفته است.پاداش مظفرالدین شاه را همه تاریخ نویسان و سیاستمداران و روشنفکران و فیلم سازان در اتحادی پایدار و خلل ناپذیر دادند و او را به جای ستایش به سستی متهم کردند و چهره ای مضحک از او ساختند. انحطاط در روایت مشروطه از تحقیر مظفرالدین شاه آغاز می شود و با رفتن روایت مشروطه در قالب های شعری سست تداوم می یابد. روایت مشروطه باید نثری خردمندانه می داشت ولی به شاعرانگی دچار شد و هرگز جز در مواردی معدود نتوانست خود را توضیح دهد.گنگی یا لکنت نظری مشروطه با پرگویی سطحی و بی وقفه طرفداران و مخالفان مشروطه همراه شد. هزاران انجمن و صدها شخصیت آنارشیسم را با آزادی اشتباه گرفتند و بی نظمی و بی ادبی را رهایی از استبداد موهوم تلقی کردند. همه این ها در غیبت شاه مقتدر مشروطه به بحران مشروطه مبدل شد که سال های فتح تهران به دست مشروطه خواهان در ۱۲۸۸ تا برآمدن رضاشاه در ۱۲۹۹ را کاملا می پوشاند. روایت جدید مشروطه باید به نثری پخته و سنجیده از داد و خرد ایرانشهری آغاز شود و پس از رها کردن تاریخ شاهنشاهی از استبدادنگاری های مرسوم تحول های اندیشه در صد سال قبل از مظفرالدین شاه را توضیح دهد و نقش شاه مشروطه را بفهمد و تداوم مشروطه را در بحران شاهنشاهی روایت کند.به نظر می رسد هنوز مبانی نظری این روایت موجود نیست و فعلا میدان روایت را شاعرانگی و روایت های درشت روشنفکرانه اشغال کرده است. این خود ستمی است که با مشروطه ای اندیشه ای شاید رفع شود. t.me/melliiran
«۵ اوت ۱۹۸۳امروز جمعه چهارده مرداد، سالگرد مشروطیت است. کاغذی به تهران فرستادم. تقویم را نگاه کردم که ببینم چندم مرداد است و تاریخ خودمان را بگذارم: تقویم جیبی پارس. سالنمای خورشیدی ۱۳۶۲. دربارهٔ امروز نوشته: "رحلت حضرت امام جعفر صادق (ع)". مشروطه بیمشروطه!»- همان (مسکوب، ۱۳۷۹)، جلد اول، صفحهٔ ۱۶۱.@erjahat
لباس مردم آذربایجان پیش از آنکه پانترکها لباس گرجستانی را لباس سنتی مردم آذربایجان جا بزنند. پانوشت ١: برای تجزیهطلبی نخست باید خود را متفاوت با دیگر مردم کشور نشان داد. مردم آذربایجان، بهجز زبان، تفاوتی با دیگر ایرانیان ندارند و نژاد و تبار و فرهنگ و آیین و دینشان با دیگر ایرانیان یکسان است. ازاینرو، پانترکها با جعل موسیقی ترکی (با آکاردئون اروپایی!) و رقص ترکی و لباس ترکی (هردو گرجی!) و جز آنها برای خودت هویتی متفاوت خلق میکنند. پانوشت ٢: چیزی به نام رقص ترکی وجود ندارد. آنچه پانترکان به نام رقص ترکی جا زدهاند رقص بومی گرجستان است و «لزگی» نام دارد.منبع عکس: اینجا و اینجا.١۴٠۵/٠۵/١۴▫️فرهاد قربانزاده@azvirayeshلباس مردم آذربایجان پیش از آنکه پانترکها لباس گرجستانی را لباس سنتی مردم آذربایجان جا بزنند. پانوشت ١: برای تجزیهطلبی نخست باید خود را متفاوت با دیگر مردم کشور نشان داد. مردم آذربایجان، بهجز زبان، تفاوتی با دیگر ایرانیان ندارند و نژاد و تبار و فرهنگ و آیین و دینشان با دیگر ایرانیان یکسان است. ازاینرو، پانترکها با جعل موسیقی ترکی (با آکاردئون اروپایی!) و رقص ترکی و لباس ترکی (هردو گرجی!) و جز آنها برای خودت هویتی متفاوت خلق میکنند. پانوشت ٢: چیزی به نام رقص ترکی وجود ندارد. آنچه پانترکان به نام رقص ترکی جا زدهاند رقص بومی گرجستان است و «لزگی» نام دارد.منبع عکس: اینجا و اینجا.١۴٠۵/٠۵/١۴▫️فرهاد قربانزاده@azvirayesh
آهای مردمِ بیچهرهی نقابفروشانمیانهبازِ وسطگیر و دورِ قابفروشانسپرده گوش به افسانههای خامِ رهایینشستهاید کنارِ بساطِ خوابفروشانچه دلخوشید شما سفلهگان به گوشهی امنی؟نمانده گوشهی امنی از این عذابفروشانامیدِ معجزهای نیست از نبیِّ دروغینمخر امیدِ درستی از این خرابفروشانمبر به طاق و به گنبد گمانِ خانه و مسجدکه سرپناه نیاید از این حبابفروشانسه وعده وعده به ما دادهاند از این همه نعمتبه ما رسیده فقط دودِ این کبابفروشاننمانده نورِ امیدی به یک دقیقهی دیگرستاره میطلبی چند از این شهابفروشان؟عجب نباشد اگر تشنهاید دم به دمِ عمرکه خوردهاید فریب از لبِ سرابفروشان«حمید زارعیِ مرودشت»ـ @berkeye_kohan ـ
شهر پر شده از این آگهیهای پرغلط اسنپ! عامدانه واژهها و فاصلهها را به هم ریختهاند تا توجه جلب کنند!بماند که این نوشتهها چقدر تمرکز رانندهها را مختل میکند و چه تصادفاتی پیش میآورد؛ اما در جریان باشید اینها با مجوز وزارت ارشاد اصطلاحاً «اکران» شدهاند و یکی از وظایف این وزارتخانه پاسداری از خط و زبان فارسی است! ۲ مرداد ۱۴۰۵ حسین جاوید@Virastaar
مصادره به متن.....، کانال تلگرام بابک شاکر از قدرنادیدهترینهای تلگرام فارسیست. 👆پیشنهاد دنبال کردن(مطلب بازفرستادهشده بخش اول از یک مطلب سه قسمتی است، ادامه را همانجا بخوانید)
احمد شاملو؛ معمار شورش در زباناز فروپاشی وزن تا تولد یک جهان زبانی✔️بابک شاکردوم مرداد، سالمرگ احمد شاملو، فقط یادآور مرگ یک شاعر نیست؛ یادآور پایان یک دوره و آغاز یک پرسش است: آیا شعر میتواند از مرز زیباییشناسی عبور کند و به یک شیوهی شناخت جهان تبدیل شود؟شاملو پاسخ خود را در تمام زندگی ادبیاش داد: شعر نه تزئین زبان است، نه بازی با واژهها؛ شعر لحظهای است که زبان از عادتهای روزمره، از کلیشههای تاریخی و از سلطهی معناهای تثبیتشده رها میشود و امکان تازهای برای دیدن جهان میسازد.از این منظر، شاملو را نمیتوان فقط ادامهدهندهی نیما دانست؛ او یکی از مهمترین لحظههای تحول زبان فارسی در قرن بیستم است. نیما شعر فارسی را از نظم کلاسیک و موسیقی بیرونی آزاد کرد، اما شاملو پرسش بنیادیتری را مطرح کرد: اگر شعر دیگر به وزن وابسته نیست، پس چه چیزی آن را شعر میکند؟پاسخ شاملو، خودِ زبان بود.شعر به مثابه ساختن واقعیتدر نگاه سنتی، زبان وسیلهای برای بیان واقعیت بود؛ شاعر چیزی را تجربه میکرد و سپس آن تجربه را در قالب کلمات میریخت. اما در نگاه مدرن، زبان فقط ابزار انتقال واقعیت نیست؛ زبان خودش واقعیت را شکل میدهد.شاملو این حقیقت را در عمل شاعرانه کشف کرده بود. او نمیخواست جهان موجود را توصیف کند؛ میخواست جهان دیگری را در زبان خلق کند.وقتی مینویسد:«من درد مشترکم،مرا فریاد کن»درد در اینجا یک احساس شخصی نیست. «من» شاعر از فردیت خصوصی خارج میشود و تبدیل به یک سوژهی جمعی میگردد. این همان نقطهای است که شعر شاملو از اعتراف شخصی عبور میکند و وارد قلمرو تاریخ میشود.او «من شاعر» را تبدیل میکند به «ما انسانها».شاملو و نظریهی آشناییزدایییکی از مفاهیم مهم در نظریهی ادبی مدرن، مفهوم آشناییزدایی است؛ یعنی هنر وظیفه ندارد جهان را همانگون که عادت کردهایم نشان دهد، بلکه باید نگاه ما را نسبت به چیزهای معمولی تغییر دهد.شاملو دقیقاً چنین کاری با زبان فارسی کرد.او واژههایی را که در زبان روزمره فرسوده شده بودند، دوباره زنده کرد. کلماتی مانند آزادی، عشق، مرگ، انسان، شب، تنهایی و امید در شعر او دیگر واژههای مصرفشده نبودند؛ دوباره به مسئله تبدیل شدند.برای مثال:«آه، ای آزادی!چه زندانها که به نام تو برپا نکردهاند.»در اینجا شاملو فقط از آزادی سخن نمیگوید؛ او حتی مفهوم آزادی را زیر سؤال میبرد. او نشان میدهد که چگونه قدرتها میتوانند مقدسترین واژهها را مصادره کنند.این همان جایی است که شعر او به نقد ایدئولوژی نزدیک میشود: نقد لحظهای که زبان توسط قدرت تسخیر میشود.زبان شاملو؛ میان حماسه و مدرنیتهیکی از ویژگیهای مهم زبان شاملو، ترکیب دو نیروی ظاهراً متضاد است: از یک طرف، زبان او ریشه در حماسه، تاریخ و سنت ادبی فارسی دارد؛ از طرف دیگر، ذهن او کاملاً مدرن است.او از شکوه زبان فردوسی، موسیقی نثر بیهقی و تصاویر عرفانی حافظ تأثیر گرفته، اما آنها را در جهانی جدید به کار میگیرد؛ جهانی که در آن انسان با بیگانگی، جنگ، سرکوب و بحران معنا روبهرو است.به همین دلیل زبان شاملو همزمان کهن و مدرن است.وقتی میگوید:«شبانهها را به یاد آرکه در آن، انسان تنها بود و چراغی کوچک داشت»این زبان، زبان گذشته نیست؛ اما حافظهی گذشته را با خود حمل میکند.شاملو برخلاف برخی جریانهای مدرنیستی، نمیخواست گذشته را نابود کند؛ میخواست آن را از نو معنا کند.شاعر به عنوان شاهد تاریخیکی از مهمترین مفاهیم در جهان شاملو، مفهوم «شاهد بودن» است.شاعر برای او کسی نیست که در برج عاج زیباییشناسی بنشیند. شاعر کسی است که در برابر فراموشی مقاومت میکند.در شعرهای سیاسی و اجتماعی شاملو، مسئله فقط اعتراض نیست؛ مسئله ثبت تجربهی تاریخی انسان است.در «مرثیههای خاک»، مرگ فردی به مرگ یک نسل، یک جامعه و یک تاریخ تبدیل میشود.او مینویسد:«درختان را به یاد آرکه چگونه در باد ایستادند.»این تصویر ساده نیست. درخت در جهان شاملو نماد انسان است: موجودی ریشهدار که زیر فشار تاریخ خم میشود اما نابود نمیشود.شاملو و مسئلهی سوژهیکی از بحثهای مهم فلسفهی مدرن، مسئلهی «سوژه» است: انسان چگونه خودش را در جهان تعریف میکند؟در شعر کلاسیک، شاعر اغلب یک «من» شخصی و عارفانه دارد؛ اما در شعر شاملو، این من وارد تاریخ میشود.منِ شاملو زخمی است، اما منفعل نیست.این «من»، دیگر فرد جداافتاده نیست؛ یک امکان تاریخی است.در اینجا شعر شاملو به یک پرسش فلسفی نزدیک میشود: آیا انسان میتواند علیه شرایطی که او را ساخته است، دوباره خود را بسازد؟پاسخ شاملو مثبت است.شاعر آزادی یا شاعر امکان انسان؟گاهی شاملو را فقط شاعر آزادی معرفی میکنند. این درست است، اما کامل نیست.آزادی در شعر شاملو هدف نهایی نیست؛ آزادی شرط انسان بودن است.
⭕️ جنگ فرسایشی در آینۀ اهوازِ محموداحمد محمود نگارش زمین سوخته را در آذر ۱۳۶۰، حدود پانزده ماه پس از آغاز تهاجم ارتش عراق به ایران، به پایان رساند، هنگامی که هنوز نزدیکِ هفت سال تا پایان جنگ باقی مانده بود. اما در همین پانزدهماهۀ آغازین بود که توانست با دقتی کمنظیر ماهیت جنگی را دریابد که بعدها به جنگی هشتساله بدل شد: جنگی فرسایشی، جنگی که نه با یک ضربۀ نهایی بلکه با فرسودن تدریجی انسانها و شهرها و ظرفیتهای اجتماعی ادامه مییافت. زمین سوخته از این منظر فقط رمانی دربارۀ روزهای آغازین جنگ نیست. روایتی است پیشنگرانه از منطق انسانی جنگهای طولانیمدت. جنگ را محمود در این اثر نه از منظر فرماندهان و خط مقدم جبهه که از دریچۀ نگاه کسانی وصف میکند که در معرض مستقیم پیآمدهای جنگی قرار دارند: خانوادههای آوارهای که خانههایشان را ترک میکنند، مردمی که با صدای بمباران و کمبود و ناامنی زندگی میکنند، و انسانهایی که آرامآرام مجبور میشوند ویرانی را بخشی از زندگی روزمره بدانند. اهوازِ محمود، شهری که در نخستین ماههای جنگ زیر سایۀ حمله و اضطراب نفس میکشید، تصویری است از جامعهای که جنگ در تاروپود زندگی روزمرهاش نفوذ کرده است. شاید مهمترین دریافت رمان همین باشد: جنگ پیش از آن که شهرها را ویران کند نظم عادی زندگی انسانها را به هم میزند. از این زاویه که بنگریم، جنگ فرسایشی فقط مفهومی نظامی نیست، تجربهای است اجتماعی. هدف در جنگهای کوتاه معمولاً پیروزی سریع و تحمیل اراده به طرف مقابل است، اما در جنگ فرسایشی اصولاً زمان خود به سلاح تبدیل میشود. هر یکروزی که جنگ ادامه یابد نهفقط منابع نظامی بلکه توان روانی و اقتصادی و اجتماعی جامعه را نیز بیشتر و بیشتر تحلیل میبرد. انسانها بهتدریج با وضعیتی سازگار میشوند که در شرایط عادی تحملناپذیر به نظر میرسد: مرگ، آوارگی، فقدان، ناامنی. این همان چیزی است که محمود در زمین سوخته ثبت کرده است. نشان میدهد که جنگ چگونه از یک حادثۀ بیرونی به تجربهای درونی تبدیل میشود، چگونه اضطراب حمله و فقدان عزیزان به بخشی از حافظۀ روزمره بدل میشود، چگونه جامعهای که در ابتدای جنگ با یک شوک بزرگ مواجه شده است تدریجاً وارد وضعیت انتظار و فرسودگی میشود. از همین منظر است که شباهتهایی میان تجربهای که محمود روایت میکند و الگوهای انسانیِ جنگ کنونیمان آشکار میشود. در جنگ جاریمان انگار تدریجاً چند الگوی تکرارشونده در حال تکویناند: ابتدا عادیشدن تدریجی خشونت، سپس فرسایش امید و افق آیندهمان، سرانجام نیز تبدیلشدن بقا به اصلیترین دغدغۀ زندگی روزمرهمان. جنگ انگار اکنون دیگر فقط در میدان نبرد رخ نمیدهد، در اقتصاد نیز در جریان است، در روابط اجتماعی، در روان جمعی، در تصورمان از آینده. ارزش زمین سوخته فقط در ثبت یک مقطع تاریخی نیست. رمان محمود اهمیت دارد چون نشان میدهد جنگ چگونه در زندگی انسانها رسوب میکند. محمود در همان ماههای نخست فهمیده بود که جنگ طولانی، پیش از آن که با پیروزی یا شکست نظامی تعریف شود، با حدی از ویرانی سنجیده میشود که به زندگی عادی انسانها تحمیل میکند. به همین دلیل، این رمان امروز نیز نهفقط سندی از جنگ ایران و عراق بلکه متنی برای فهم منطق انسانی جنگ فرسایشی است.🆔 @mmaljoo
«مردی احنف قیس را دشنام میداد و از پسِ وی میدوید. احنف چون با قبیلهی خویش رسید بایستاد و گفت: اگر چیزی دیگر اندر دلت مانده است بگو آنجا تا کسی ازین بیخردان از قبیلهی ما نشنود که ترا جواب دهد.» (رسالهٔ قشیریه، به تصحیح بدیعالزمان فروزانفر، ص ۳۹۴)این حکایت کوتاه، نقد حال روزگار ما است. وضعیتی را توصیف کرده که بعد از گذشت هزار سال، بخشی از چهره جمعی امروز ما در آن پیداست. شبکههای اجتماعی قرار بود میدان گسترش گفتوگو باشند؛ اما در عمل، بیش از آنکه گفتوگو را تقویت کنند، به تقویت قبیلهها انجامیدند. هر گروه، حلقهای از همفکران خود ساخته و هر صدای متفاوتی نه به عنوان فرصتی برای اندیشیدن و دیدن از منظری تازه، بلکه به منزلهٔ تهدیدی برای هویت قبیله تلقی میشود. در چنین فضایی، جستوجوی حقیقت، جای خود را به برچسب میدهد و ناسزا جانشین اندیشیدن میشود.نکتهٔ شگفت این حکایت در بردباری احنف نیست؛ در شناخت او از سازوکار خشونت است. او میداند که دشنام یک فرد، تا وقتی میان دو نفر باقی بماند، هنوز مهارشدنی است؛ اما کافی است پای قبیله به میان آید تا آتش آن شعلهور شود. از همین رو، به دشنامدهنده میگوید هرچه در دل داری همینجا بگو؛ مبادا افراد قبیلهٔ من بشنوند و پاسخ دهند.از همه ظریفتر آن است که افراد قبیلهٔ خود را «بیخردان» مینامد. این تعبیر اعترافی است به یکی از ضعفهای همیشگی انسان: وقتی پای تعلقات جمعی به میان میآید، خِرَد و انصاف نخستین قربانیان این میداناند. انسانها به تنهایی گاه بردبارند، اما در هیئت قبیله، زودتر خشمگین میشوند، آسانتر توهین میکنند و دشوارتر میاندیشند.باری، جامعهای که در آن دشنام جای استدلال بنشیند، به تدریج توان گفتوگو را از دست میدهد. زبان دارد اما انگار گُنگ است و ناتوان از سخن گفتن است. در آن جامعه، دیگر کسی برای دانستن و فهمیدن سخن نمیگوید؛ همه برای تشویق قبیلهٔ خود سخن میگویند.صدیق قطبی عزیز در عقل آبیاش چه خوش گفته:«کلام، خنجر نیست. نباید باشد. کلام و زبان، سرپناهی است در برابر گزند تنهایی و مرگ. واژهها، شعلههای خُردی هستند تا به یاری آن فاصلههای هولناک و روابط یخبسته را چارهای کنیم. از کلام، خنجر نسازیم. این چه هنر و مهارت بیقدری است که موهبت والای کلام را دستمایهای برای طعن و تعریض، طرد و خوارداشت، خَستن و زخمی کردن و تلخکامی همدیگر سازیم؟ واژهها آمدهاند تا چراغ دوستی برافروزند، نهال مِهر بنشانند و اندوه آدمی را تسکینی باشند. واژهها را چوب آتشافروزیهای دلآزار نسازیم، سوختِ بارِ خودکامگیهای خود نکنیم. موهبت ارجمندِ زبان را در پای دوستی و آشنایی خرج کنیم. به سوداهای تهیمایه که به نام حقیقتاند و به کام أنانیت، زبان را تباه نکنیم. گفتوگویی که ما را به زندگی مطبوعتر میرساند، از جادهی واژههای عبوس نمیگذرد. رخسارهی واژهها در آوار خشم و درشتی ما، زشت میشوند. شب میشوند.»@irajrezaie
🔸بارداستان یک واژه واژهٔ «بار» را به تنهایی یا در ترکیب با سایر واژهها بسیار شنیدهایم، اما شما هم مثل من فکر نمیکنم تاکنون راجع به کاربردها و معانیِ بسیار زیاد این واژه فکر کردهباشید و نکته هم همین است که زبان مادری را بی هیچ تأمّل، فقط به کار میبریم یا به عبارت دقیقتر مصرف کرده و کمتر در مورد اجزای آن اندیشه میکنیم. حالا فکر میکنید واژهٔ «بار» چند معنی یا کاربرد داشتهباشد؟ پیشنهاد میکنم سری به واژهنامهٔ زندهیاد جناب دهخدا بزنید، فقط حوصله کنید و به احترام آن مرد بزرگ تا آخر بخوانید تا هم لذت ببرید و هم شگفتزده شوید. اما نکتهٔ نغز و جالب اینکه یکی از معانی «بار» ساحل است و دریانوردان ایرانی از گذشته کرانهٔ شرقی اقیانوس هند را «مالیبار» و کرانهٔ جنوب غربی آن که کنارهٔ آفریقاست را «زنگبار» مینامیده و مالی برگرفته از نام مالزی است؛ مانند دریابار، رودبار، زنگبار، ارسبار و جز این. یادداشت مرتبط:• بار | لغتنامهٔ دهخدادر آستان بلوغ | #کتابخانه | #واژهنامه