تمامِ حرفبر سرِ حرفی استکه از گفتنِ آن عاجزیم.«یدالله رویایی»@irajrezaie
انتشار: 2026/07/27 07:08 UTC
تمامِ حرفبر سرِ حرفی استکه از گفتنِ آن عاجزیم.«یدالله رویایی»@irajrezaie
پستهای تلگرام — از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی
پادپخش (پادکست) “ قاعدهٔ طلایی اخلاق”قاعدهٔ طلایی اخلاق از کهنترین و جهانشمولترین قواعد اخلاقی است که از فرط اهمیت به قاعدهٔ طلایی شهرت یافته است. صورت سادهاش همان سخن معروف است که گفته میشود: «با دیگران آن گونه رفتار کن که دوست داری با تو رفتار شود.» در این گفتار اشاره کردیم که شاعران فرزانهٔ سرزمین ما از فردوسی و ناصرخسرو و سعدی و مولانا گرفته تا پروین اعتصامی به این اصل توجه داشته و آن را به زیباترین شکلی بیان داشتهاند.🎙️ایرج رضایی@irajrezaie
قاعدهٔ طلایی اخلاق در شاهنامهٔ فردوسیآقای دکتر ایرج شهبازی با ذکر نمونههایی از متون ادب فارسی، به خوبی نشان دادند که شاعران ما از ناصر خسرو و سعدی و مولانا تا پروین اعتصامی، از قاعدهٔ طلایی اخلاق سخن گفتهاند. علاوه بر نمونههایی که ایشان یادآور شدند، اگر بخواهیم این قاعده را در شاهنامه، این گرانمایهترین نامهٔ ادب و فرهنگ و دفتر دانایی و حکمت ایران دنبال کنیم، به مجلس دوم کسری انوشیروان با بزرجمهر میرسیم. چنانکه میدانیم انوشیروان، از سرِ دانشدوستی، هفت نشست با موبدان و بِخردان روزگار خود برگزار میکند و از آنها میخواهد تا هر آنچه از دانشهای گوناگون در دل دارند که میتواند رهنمای انسان به نیکزیستی شود بر زبان آورند. بدین قرار، هر آن کس که دانا و دلیر و توانا در سخن گفتن بود، به پرسشها پاسخ میدهد. سپس بزرجمهر حکیم با فروتنی برمیخیزد و سخنان نغزی را با شاه و دیگر حاضران مجلس در میان میگذارد. مجموع سخنانی که اگر در کنار هم قرار گیرد به گمانم میتواند عصارهٔ خرد و معنویت و اخلاق انسان ایرانی دانسته شود.در مجلس دوم، شخصی از بزرجمهر میپرسد که در این سرای ناپایدار و سپنج که خردمند را از درد و رنج گریزی نیست، چه گونه زندگی کنیم تا با بِهزیستی و نیکنامی و خوشانجامی مقرون شود؟ پاسخی که بوزرجمهر به این پرسش میدهد به نظرم یکی از زیباترین صورتبندیهای قاعده زرّین اخلاق در سراسر فرهنگ ما و شاید در سراسر فرهنگ بشری باشد. فردوسی قاعدهٔ طلایی را نه در قالب یک اندرز خشک، بلکه در قالب تصویری از همهویتی اخلاقیِ انسان با جهان بیان میکند. آنجا که از زبان بوذرجمهرر میگوید «جهان را همه چون تن خویش خواه!». سخن زرین و درخشانی که باید به آب زر نوشت و هماره پیش چشم داشت:یکی گفت کاندر سرای سپنجنباشد خردمند بیدرد و رنجچه سازیم تا نام نیک آوریم؟ وز آغاز فرجام نیک آوریم؟بدو گفت: «شو دور باش از گناهجهان را همه چون تن خویش خواههر آن چیز کانت نیاید پسند تنِ دوست و دشمن در آن برمبند!»(شاهنامه چهار جلدی، نشر سخن، ویرایش جلال خالقی مطلق، جلد چهارم، ص ۶۶۷- ۶۶۸) قاعدهٔ طلایی، در سادهترین بیان، از ما میخواهد با دیگران چنان رفتار کنیم که میخواهیم در شرایط مشابه با ما رفتار کنند. فردوسی اما گویی یک گام پیشتر میرود. او نمیگوید فقط با دیگری چنان رفتار کن که با خود میکنی؛ میگوید: «جهان را چون تن خویش بخواه.» یعنی جهانِ دیگری را نیز همچون جهانِ خود ارزشمند بدان؛ رنج دیگری را رنجی واقعی بشمار و خیر او را به اندازهٔ خیر خویش جدی بگیر. تن، ملموسترین و بیواسطهترین قلمرو رنج و آسایش انسان است. هر کس میداند زخمی شدن تن او، گرسنگی او، تحقیر او و محرومیت او چه معنایی دارد. فردوسی از همین تجربهٔ بیواسطه، یک معیار اخلاقی برای مواجهه با جهان میسازد. در اینجا گویی با یک صورت فلسفیتر و جهانشمولتر از این قاعده مواجهایم.نکتهٔ قابل تأمل دیگر در کلام فردوسی، تعبیر «دوست و دشمن» است. اخلاق شاهنامه در اینجا از مرز دوستی عبور میکند و دشمنان را نیز شامل میشود. قاعده فقط دربارهٔ کسانی نیست که دوستشان داریم؛ دشمن نیز، از حیث انسان بودن، از همان معیار اخلاقی برخوردار است. از این منظر، «جهان را همه چون تن خویش خواه» را میتوان نوعی گسترش دایرهٔ اخلاق دانست: از «من» به «دیگری»، از «دیگری» به «دوست و دشمن»، و سرانجام از انسان به «جهان».قاعدهٔ طلایی یک الگوی عام و مشترک انسانی است که در همه ادیان و فرهنگها به آن توجه شده؛ با این همه، هر سنت فرهنگی، آن را با مفاهیم بنیادی خود صورتبندی کرده است. در سنت ایرانی، این اصل را میتوان در پیوند با مفاهیمی چون اَشَه، نیکی، داد، خِرَد، مهر و خیرخواهی جستوجو کرد. از این منظر، ذهن خوانندهٔ پرسشگر، متوجه متون و منابع کهن پیش از اسلام و سنت اخلاقی کهن ایران میشود که آبشخور و سرچشمههای اصلی شکلگیری روایتهای شاهنامه بوده است. خوشبختانه با جستوجوی سریع و سادهای دریافتم خانم مهناز معظمی در فصل «The Golden Rule in Zoroastrianism» در کتاب The Golden Rule: The Ethics of Reciprocity in World Religions، به ویراستاری جیکوب نویسنر و بروس چیلْتون، نشان میدهد که قاعدهٔ طلایی مفهومی ریشهدار در اخلاق زرتشتی است. این فصل در صفحات ۶۵ تا ۷۵ کتاب قرار دارد.معظمی در بررسی متون زرتشتی و پهلوی، صورتهای سلبی و ایجابی این اصل را نشان میدهد. از جمله در متون پهلوی با این مضمون روبهرو میشویم که با دیگری کاری مکن که برای خود نیک نمیدانی؛ و در کنار آن، تعابیری نیز هست که به خواستن خیر و بهروزی برای دیگران میانجامد. او نتیجه میگیرد که منطق قاعدهٔ طلایی در اخلاق زرتشتی با انصاف، عدالت، ملاحظهٔ دیگری و شناخت دیگری بهمثابهٔ کسی همانند خود پیوند دارد.ایرج رضاییبیستویکم مردادماه ۱۴۰۵@irajrezaie
عشق است قدح وز قدحش خوشحالماو راست عروسی و مَنَش طَبّالمسوگند بدان عشق که بَطّالگر استکان روز که طَبّال نیم، بَطّالم!مولانا در این رباعی، یک بار دیگر از چشماندازِ تازهای به عشق نگریسته و تصویر زنده و شگفتی خلق کرده! تصویری که متناسب با حال و هوای کلی سرودههای مولانا، جشن و سرور و بزم و شادی در آن موج میزند. این بار عاشق نه صاحبِ جشن است و نه حتی مدعیِ مالکیتِ عشق، بلکه طبّالِ عروسیِ عشق است. میگوید عشق عروسی گرفته و من هم طبّال این عروسیام! این نگاه، تفاوتی اساسی با تصور معمول ما از عشق دارد. عاشق کسی نیست که عشق را تصاحب کرده، بلکه کسی است که عشق او را تصاحب کرده و به خدمت گرفته و از وجود او سازی برای بشارت و انتشار و افشای شادی خویش ساخته!مولانا میان «طبّال» و «بطّال» بازی زبانی ظریف و معناداری ایجاد کرده. عشق «بطّالگر» است؛ یعنی آدمی را از کار و بار عادی، از حسابگریها و دلمشغولیهای معمول زندگی میاندازد و او را «بطّال» میکند. اما همین عشق، در عین حال، برای عاشق یک کار باقی میگذارد؛ کاری که در نگاه مولانا اصل و جانِ جملهٔ کارهای عالَم است: طبّالی کردن برای عشق! هر کار دیگری غیر از این، اشتغالی بیهوده است و عین بیکاری! @irajrezaie
دَمی با مونتنی«من دچار این اشتباه رایج نمیشوم که دیگران را به محک خودم بزنم و بر اساس آنچه خودم هستم دربارهٔ آنها قضاوت کنم. به راحتی میپذیرم که دیگری ممکن است ویژگیهایی غیر از ویژگیهای من داشته باشد. من چون خودم را مقیّد به صورت خاصّی از زندگی مییابم، همهٔ دیگر افراد را مُلزم به تٲیید آن صورت نمیدانم. هزاران شیوهٔ مختلفِ زیستن برایم قابل تصوّر و قابل تصدیق است و بر خلاف معمول آدمها، من تفاوتِ میان ما آدمیان را راحتتر از شباهت میانمان میپذیرم. تا دلتان بخواهد آمادهام دیگران را از پذیرفتن شرایط و اصولم معاف کنم. من دیگری را صرفاً به صورتی که خودش هست میخواهم، فارغ از شباهت یا عدم شباهتش با دیگران؛ من او را بر مبنای خودش میشناسم.»"میشل مونتنی"فیلسوف فرانسوی (۱۵۳۳_۱۵۹۲)تتبعات، نشر سخن، ترجمهٔ احمد سمیعی گیلانی@irajrezaie
در قطرهٔ بارانِ بهاری چه توان گفت؟در نافهٔ آهویِ تَتاری چه توان گفت؟گر در همه چیزی صفت و نعت بِگُنجددر صورت و معنی که تو داری چه توان گفت؟«سعدی»@irajrezaie
چه نقش میزنَد این پیرِ پرنیاناندیش که بس گِره ز دل و جان سایه بست و گشود! بسیاری از دوستدارانِ سرودههای سایه، شاید ندانند که عنوان کتاب مشهور «پیرِ پرنیاناندیش»، (گفتوگوهای میلاد عظیمی و عاطفه طیّه با امیرهوشنگ ابتهاج متخلص به سایه)، برگرفته از همین بیت است. سایه این بیت را در غزلی با این مطلع آورده:هزار سال در این آرزو توانم بودتو هر چه دیر بیایی هنوز باشد زود«پیر پرنیاناندیش» ترکیب بدیع و زیبایی است که سایه ساخته تا بگوید پیر راستین کسی است که جان و اندیشهاش، چون حریر و پرنیان، نوازشگر و نازک و نرم و لطیف است. این عبارت، تقریبا تصویر فشردهای است از تلقی سایه دربارهٔ شعر و شاعری. شاعر به تعبیر فرخی سیستانی، با تار و پود سخن، حُلّهای نقش میزند که از دلش تنیده و با جانش بافته! جان و اندیشهای حریر و پرنیانی، به دور از هرگونه خاراندیشی و کژآهنگی و بدخواهی. در سراسر این غزل، با شاعری روبهرو هستیم که میکوشد در سرودههایش، رنج و شوق و اندوه و انتظار و امید و آرزوی انسان را به نقش و بافتی پرنیانی از جنس جان خود تبدیل کند.چهارمین سالگرد سفر سایه، به وادیِ خاموشان، یاد باد. @irajrezaie


