یادِ یارانوقتی دلمرده و دلچرکین و دلریش و دلاندروای میشوی، و بناچار به کُنج کتاب و زاویهٔ زمان و…
انتشار: 2026/07/20 07:55 UTCویرایش: 2026/08/01 00:06 UTCدریافت: 2026/08/06 00:47 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 00:47 UTC
یادِ یارانوقتی دلمرده و دلچرکین و دلریش و دلاندروای میشوی، و بناچار به کُنج کتاب و زاویهٔ زمان و حاشیهٔ زندگی میلغزی، آنگاه فقط و فقط یادِ یک دوست یا تداعی یک خاطره و یا دلالت یک شی و یا هدایت یک نگاه میتواند تو را به متن زندگی برگرداند. من هماره به طبیعت عشق میورزیدم، نورِ نابی که از لابهلای درختان انبوه و پُرخاطرهٔ گیلان، سَرَک میکشید مرا بیتاب میکرد. در گذر از طبیعت به سیاست و الهیاتِ رهاییبخش رسیدم. این بار از طبیعتِ سرسبزِ گیلان به کویر بیپایان و همیشه خشک مزینان پیوستم. بعد فلسفه و نقد و بعد هنر. دانشگاه هیچگاه اینها را به من نداد. دانشگاه، همیشه متن را به پیکرهای مرده برای تشریح تبدیل میکرد. موزهای برای اشیای قیمتی اما خاموش و بیروح. رفتن به دانشگاه و تکرار و نشخوار سخنان دیروز، برایم دلآشوب بود. دانشگاه یعنی مُردهریگِ پیشینیان، ولی چیزی این مُردهریگ را به میراث بدل میکرد. این فضای بیفضا را مفرّح و منوّر میکرد. وجود یک شی دلالتگر و یا حضور چند تن پرسشگر. من همیشه از حضور سه تن، به وجد میآمدم. یکی محمد دهقانی و دیگری مسعود جعفری و آخری علیرضا نیکویی. دهقانی علیالاصول از تفکر ماکیاولی بیزار بود، همیشه صریحاللهجه و شجاع و صادق و سالم و پاکسرشت بود، از بیان حقیقت واهمهای نداشت. از نقد دروغ نمیهراسید. دهقانی، درنهایت به تاریخ پناه برد. جعفری با ترجمه زیست، مدرن و مدرنتر نوشت. به ژانرها پیوست، ژانرها را به گفت آورد، به آنها روح داد. نیکویی، فلسفه خواند، تفلسف کرد، تعقل کرد، به خرافات تن نداد. سنت و مدرنیته را کنار هم نشاند. افقهای دیروز و امروز را به هم نزدیک کرد. اگر این سه تن نبودند، جلوی چشمان تندیس فردوسی، خرقه استادیام را به آتش میکشیدم. مولانای بزرگ در فیه مافیه، داستان قافلهٔ تشنهای را تعریف میکند که میتواند برای نسل سرگشتهٔ امروز درسآموز باشد. قافلهای که برای برگرفتن آب، دلوی به چاه میافکنند، دلو از طناب گسیخته میشود، و بعد یکیک کاروانیان به درون چاه میروند و برنمیگردند. عاقلی شجاع به درون چاه رفت، هیبت سیاهی ظاهر شد، مرد نترسید، هیبت سیاه پرسید از جایها کدام بهتر؟ مرد گفت: از جایگاه آن بهتر که آدمی را آن جا مونسی باشد، خواه در قعر زمین، خواه در سوراخ موشی. هیبت سیاه گفت: احسنت، احسنت، رهیدی!✍ مجتبی بشردوست (مسکو، ۹۵)@irajrezaie

