«چه جویی شبِ تیره،کامِ تو چیست؟!»به گفتوگوی رستم و تهمینه در آن ملاقات شبانهای که مطابق روایت شاه…
انتشار: 2026/08/08 09:37 UTCدریافت: 2026/08/13 00:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 00:50 UTC
«چه جویی شبِ تیره،کامِ تو چیست؟!»به گفتوگوی رستم و تهمینه در آن ملاقات شبانهای که مطابق روایت شاهنامه با یکدیگر داشتهاند، نگاه میکنم. آنجا که تهمینه شبانگاه به سراپردهٔ رستم میرود و به او اظهار عشق میکند. به ستایش رستم از زیبایی تهمینه وقتی برای اولینبار با شگفتی او را میبیند و در اثرِ این حیرت و شگفتی، جهانآفرین را میخواند. و به این پرسش رستم از او که: «چه جویی شب تیره، کام تو چیست؟»وقتی امروز باری دیگر این داستان را میخواندم، به نظرم رسید که این تعبیر «کام» به معنای مراد و مقصود، با فضای کلی داستان و معنای دیگر آن یعنی کامجویی، که در پایان این دیدار اتفاق میافتد، چقدر سازوار و هماهنگ است. و میدانیم که فردوسی به اقتضای دهقانزادگی و سبک حماسی اثر خود، یک چنین دیدارهایی را بسیار هنری و پوشیده روایت میکند.فردوسی تهمینه را که شبهنگام، از سرِ شیدایی، نرم و پنهانی به سراپرده جهان پهلوان میرود و دلیرانه نسبت به او ابراز عشق می کند و همسری با او را خواستار میشود، اینگونه توصیف میکند:پسِ پرده اندر، یکی ماهرویچو خورشیدِ تابان پر از رنگوبویدو ابرو کمان و دو گیسو کمندبه بالا بهکردارِ سروِ بلندروانش خرد بود و تن، جانِ پاکتو گفتی که بهره ندارد ز خاکازو رستمِ شیر دل خیره ماند بَر او بَر جهانآفرین را بخواندبپرسید ازو گفت: "نام تو چیستچه جویی شب تیره، کام تو چیست؟"چُنین داد پاسخ که "تهمینهامتو گویی که از غم به دو نیمهام! تهمینه که از زبان فردوسی در یک مصراع کوتاه و فشرده، هم خود را معرفی میکند و هم از مِهر و دلدادگی خود نسبت به رستم سخن میگوید، در ادامه برای آنکه مبادا رستم او را دختری فرومایه و بیشرم و بیآزرم بپندارد، خود را با غرور و عزت نفسی هر چه تمام، چنین معرفی میکند:به گیتی ز خوبان مرا جفت نیستچو من زیرِ چرخِ بلند اندکیست!کس از پرده بیرون ندیدی مرانه هرگز کس آوا شنیدی مرااو میگوید بدان که اگر من دل به تو باختهام به خاطر دلیری و خوی و منش پهلوانی توست و اینکه داستان دلاوریهایت را به کردار افسانه از هر کسی شنیدهام.بکردار افسانه از هر کسی شنیدم همی داستانت بسیکه از دیو و شیر و نهنگ و پلنگنترسی و هستی چنین تیزچنگشب تیره تنها به توران شویبگردی بر آن مرز و هم بغنوی...چُن این داستان ها شنیدم ز توبسی لب به دندان گَزیدم ز تو تهمینهٔ کمالخواه، از همسری با رستم، آرمانی بلند در سر دارد. درست است که او عاشق است و گرفتار و سرگشته قلب شوریدهٔ خویش، اما در عین حال، آرزو دارد تا خداوند فرزندی به او دهد که در نیرو و جوانمردی همپایه و همسنگِ رستم باشد! یکی آنکه بر تو چنین گشتهامخرد را ز بهرِ هوا کُشتهاموُ دیگر که از تو مگر کردگارنشاند یکی پورم اندر کنار...راستی چرا رستم با دیدن زیبایی تهمینه، بیدرنگ جهانآفرین را میخواند و نام خداوند را بر زبان میآورد؟ در پاسخ باید گفت این رفتار ریشه در نگاه ایرانیان در مواجهه با هر گونه زیبایی دارد. در فرهنگ ایرانی، که در شاهنامه تجلی شکوهمند و ماندگاری یافته، زیبایی نباید خاطر آدمی را یکسره در خود متوقف کند. زیبایی در عین حال، باید همچون انگشت اشارتی باشد به جانب خداوند و خالق زیبایی. "بنامیزد"(=به نام ایزد) واژهای بود که با مشاهده زیبایی بر زبان دهقانان و آزادگان ایران جاری میشد. ▫️ ایرج رضایی@irajrezaie

