
https://t.me/eshghsahasi2https://t.me/+PCJaC4Hb5sBshKQsسوپر گروه عشق ساحسی ☝☝ارتباط با مدیر @rezaM1358شعر.💗💗🌷 دلنوشته های عاشقانه. 💞💞🌷بغضهای شبانه. 😔😢🌷آهنگ🎶🎶🎶
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 222 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/16
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 207 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
جرم این دل همه آنست که دل عاشق توست چه بگنجد به خیالم که خیالمپُرِ توست...!#راحم_تبریزی
شوق دیدار تو دارم ، ره پایانم نیست ،بیش از این رنج مده ، طاقت هجرانم نیست ،غافلی از من دیوانه که چون میسوزم .؟سوختم ، سوختم از هجر که درمانم نیست ،به خدا از تب عشق تو به جان آمده ام ...داد از بخت بدم ، زلف پریشانم نیست ،همه دانند که تو نابترین شعر منی ...آسمان سحرم ، کوکب رخشانم نیست ،من نه ان شاعر شعرم که بگویم غزلی ...به خدا درد دلست ، غنچه ی خندانم نیست ،راحم_تبریزی
زخم پرواز اگر در غزلِ لال من استکوله باری ز غمِ پنجره بر بال من استخیره تا دورترین نقطهٔ آینده شدمچه کسی ضامنِ آیندهٔ امسال من است؟دیده ام گاه غریبانه کسی را ببرندغافل از این که همین حادثه در فال من استسرنوشتی که کمین کرده به دامش برسممثل یک سایه که بی فاصله دنبال من استبروید ای همهٔ هستی من دور شویدعاقبت یک وجب از خاک زمین مال من است...۷۷/۱۱/۲۷#نجمه_زارع
همه خوشدل اینکه مُطرب بزند به تار، چنگیمن از آن خوشم که چَنگی بزنم به تارِ مویی.. فصیحالزّمان شیرازی
من از همه ممنون و کمی بیشتر از توبا اینکه دلم خورده فقط نیشتر از توگفتی که شکایت نکن از من، گله کم کنآخر به چه کس؟ هست مگر خویشتر از تو؟رسوا منم از خواستنت، دور شو در شهرپیدا نشود عاقبتاندیشتر از توخنجر نزنی بیسپرم زخم زیاد استصدباره قَدَر بوده کسی پیشتر از تومن تشنهی یک جرعه محبت، تو بیابانقبل از تو همه مفلس و درویشتر از تواز هر گذری بی تو گذشتم رد اشک استای فاصلهی گمرک و تجریش، تر از تو!#مریم_صفری
جان پس از عمری دویدن لحظهای آسوده بودعقل سرپیچیده بود از آنچه دل فرموده بودعقل با دل روبهرو شد صبح دلتنگی بخیرعقل برمیگشت راهی را که دل پیموده بودعقل کامل بود، فاخر بود، حرف تازه داشتدل پریشان بود، دل خون بود، دل فرسوده بودعقل منطق داشت حرفش را به کرسی مینشانددل سراسر دست و پا میزد ولی بیهوده بودحرف منّت نیست اما صد برابر پس گرفتگردش دنیا اگر چیزی به ما افزوده بودمن کیم؟! باغی که چون با عطر عشق آمیختمهر اناری را که پروردم به خون آلوده بودای دل ناباور من دیر فهمیدی که عشقاز همان روز ازل هم جرم نابخشوده بود #فاضل_نظری .
لطفاً بیا از دست من ،این سیبِ لبنان را بگیریا دلبری کن یا بیا ،از پیکرم جان را بگیر دنیا جهنم می شود ،وقتی نمی بینم تو را با دست های گرم ِخود ،این دستِ لرزان را بگیر با عاشقت همراه شو ،تا مرزِ خوشبختی بیایک چای مهمان منی ،پس چای و فنجان را بگیرمن چای تلخم تو عسل ،لبهای تو قند و شکرمن از تو لب میگیرم و از من تو قندان را بگیر من شاه ایرانم تو هم ،چون دشمنان یورش ببر هم تاج را هم سلطنت ،هم خاکِ ایران را بگیراز گرمیِ آغوشِ تو ،هر چار فصلم شد بهار از جسمِ سردم نازنین ،سوزِ زمستان را بگیر اول خدا دوم تویی ،اصلا خدای من تویی لطفا بیا از دست من ،این سیبِ لبنان را بگیر#مهدی_صابری
آخرین وعدہ ے دیدار من و باران بوداین هواے دو نفر،بے تو چہ بے عنوان بودذهن من زمزمہ ے یاد تورا خط میزدیادت اما چہ نهان.. گوشہ ے دل پنهان بودڪافہ اینبار دمادم بہ دلم مے تازیدآخرین ڪافہ ے تاریڪ و شب و فنجان بودموے من رنگ شبش را بہ دلم میپاشیدمثل یڪ جنگ زده..شهردلم ویران بودمرگ درپشت همین خانہ ڪمین ڪردونشستبغض ..از خاطرہ ها یڪسرہ آویزان بودگفتہ بودے ڪہ یقین ڪن ..بخدا..میمانماخرین مهلت افسونگرے ایمان بودهمہ ے فاصلہ ها دردل من روییدندو فرو ریخت مرا،فاصلہ نه!طوفان بود#مرضیہ مضاف
شدم درگیر چشمانت، تو از آغوش پاییزیتو حتی باخیالت هم، به فکرم شعر میریزیمنم که تند و بی پروا برایت شعر می گویمتو هم بر عکس من هستی شدیدا اهل پرهیزیبرایت شعر میسازم تمام خاطراتم راتو خیلی ساده می گویی عجب شعر غم انگیزینگاهت آتشین باشد،دلت مانند یک برکهگره در دست تو مانده که ذوقم را برانگیزیبیا خوبی کن و یکبار،صرف از فعل رفتن کنچه بگریزی زابیاتم که بر زخمم نمک ریزیعجب چشمی تو داری که برایش شعر میسازمتو هم در جام من هر دم غمی روی غمی ریزی..#هوشنگ_ابتهاج
آغوش من به نام تو باشد گناه نیستدر اختیار تام تو باشد گناه نیستنزدیکتر بیا، نفسم را احاطه کنلب روی لب، به کام تو باشد گناه نیستاز عطر ناب پیرهنت مست کن مرامستی چو من که رام تو باشد گناه نیستوقتی مرا معصوم صدا میکنی تو، وای...احساس در کلام تو باشد گناه نیستهمراه خوب! مشترک مورد نظر!در گوشیام پیام تو باشد گناه نیستامشب برای خال لبت فکر چاره باشپرواز سمت دام تو باشد گناه نیست#فاطمه_دشتی
چه اتفاق قشنگیست سحر کنار شمابه عشق دیدن رویت سر قرار شما صدای پای شما در میان کوچه تنگسلام اول صبحم به انتظار شمانشسته ای به مقابل چه حس زیباییبه صرف چایی و صبحانه در جوار شما تو گرم صحبتی و من نگاه ملتمسمعجین شده به نگاهت به آن وقار شمادلم به قند لبت دلخوش است نمیدانی تمام دلخوشیم هست به اختیار شمالطیف و ساده و آرام میبری با خود دلی که با دل و جانش شده شکار شماشاهـرخ_صفـــرنژاد
نقش ِچشمان ِخمارت ، چه كشيدن دارد سايه ساران ِدو زلفت ، چه لميدن داردآن قدر خوب و مليحي كه به يك جرعه نگاهحس ِمستي لبت ، طعم ِچشيدن داردمثل ِموسيقي ِشوري ، كه بيات ِتُركشپرده ها دارد و بي پرده ، شنيدن دارداين تپش چيست كه در سينه ي لرزان ِتو نيزهمچو آهوبره اي ، شوق ِجهيدن داردتو تمناي ِغزل كردي و گلواژه شكفتگل ز گلخانه دامان ِتو چيدن داردعطر ِگيسوي ِتو را گر ببرد ، دست ِنسيمتا فرا سوي ِزمان ، باز دويدن داردبهتر از هر گل ِنازي و به نازت ، نازمنازنين ! هر چه كني ناز ، خريدن دارداز شكوفايي ِآن غنچه لب دانستمبغض ِنمناك ِترك خورده ، مكيدن داردتا كجا مي بردم ، خواب ِخيال انگيزت جشن ِبيداري ِاين خواب ، چه ديدن داردجمعي از خواب وخيالت ، دهنم آب افتادواقعاً نقش َخيال ِتو ، كشيدن دارد#نجمه_زارع
به وصف چشم تو حتی غزل لکنت به لب داردبه شوق دیدنت مه تا سحر در سینه تب دارد چنان در نبضِ اشعارم تپیدی ای همه جانمکه پیش نامتو هر واژه زانوی ادب دارد لبت لعلی ست کز شهدش دهان عشق تر گرددکدامین نخل در عالم چنین شیرین رطب دارددر این آشفته راه دل تویی تنها چراغ مندلم در قبله گاهت سجده های نیمه شب داردمن آن صیدم که در دام دوچشمت جانو دل دادمنگاهت در شکار دل فسونی بوالعجب دارد#آرمان_طاهری
چقدر ساعت شماطّهدار بگذارمدو چشم عاشق خود را دچار بگذارمچقدر جمعه نیایی و حال زارم رابه پای خستگی روزگار بگذارم چقدر جمعه نیایی و در غزلهایم ردیف و قافیه را انتظار بگذارمنیایی و همهی عیدها عزا بشودبهار را به دل داغدار بگذارمکدام لحظهی موعود میرسی از راهکه غصههای دلم را کنار بگذارمقسم به این دل خونین اگر که برگردیمسیر آمدنت را انار بگذارمبرای از تو نوشتن، از عاشقی گفتنغروب جمعه شبی را قرار بگذارم#زهرا_آریننژاد
ما ز خود سوی تو گردانیم سرچون تو از ما به ما نزدیکتر#مولانا
هشت جنت به تو عاشق توچه زیباروییهفت دوزخ ز تو لرزان توچه اتشکده ای#مولاناےجان
هرگز دل عشاق به فرمان کسی نیستکو مست خرابست به فرمان خرابات#مولاناےجان
مندر یک نفردچار شده ام ڪه او درجانم خلاصه #پریناز_ارشد
باز هم شب شد صدای گریه می آید به گوشدختـری تنها گـرفته غصه هایش را به دوشگـوشه ای تاریک می دوزد لبـاس آرزوآرزو دارد که بـا معشوقه گیـرد گفتگـوباز میگردد به روزی که دلش را کشت و رفتدر بـه روی کـاخ سبـز آرزویش سـاده بستزیر لب می آورد نامش به لبخندی ملیحغرق شادی می شود اما کمی تلخ و قبیحوحشتی همراه با غم می زند بر پنجرهزوزه ی بـادی شکسته بالهای شب پرهنور شمع نیم سوزی در کنارش روی میزمی دهد امید ماندن بـر نگاهِ شـرم ریزخوب میداند که دیگر بر نمی گردد به عشقبستر اشکی و سردش تازه می ارزد به عشقمثل هر شب بالشِ خیسش گرفته در بغللا بلای گـریه هـایش می شود مستِ غزلمی سراید چند خطی را ، برای درد خویشمی شود قلبش ، میان دردهای تازه ریشمی رود در حسـرت صد آرزویش گـرم خـوابمیخورد در خواب شیرین با خیالش پیچ و تابراز خود با "پونه" می گوید وَ دردی مشترکمی شود مرهم به روی زخم قلب و صد ترَک#افسانه_احمدی_پونه
ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم توییماه پشتِ ابر پنهان شد، گمان کردم توییردّ پایی تازه از پشتِ صنوبرها گذشتچشمِ آهوها هراسان شد، گمان کردم توییای نسیمِ بی قرارِ روزهای عاشقیهرکجا زلفی پریشان شد، گمان کردم توییسایهی زلفِ کسی چون ابر بر دوزخ گذشتآتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم توییباد پیراهن کشید از دستِ گلها ناگهانعطرِ نیلوفر فراوان شد، گمان کردم توییچون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمتغنچهای سر در گریبان شد، گمان کردم توییکشتهای در پای خود دیدی؛ یقین کردی منمسایهای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی#فاضل_نظرى |
بار دیگر تشنه ام ای آسمان باران بگیرباز هم در ریشه ی خشکیده ام جریان بگیریا که روی ساقه و گلبرگ های من بباریا برای مریم پژمرده ام گلدان بگیرغصه دارم مثل گنجشکی که جفتش رفته استپس سراغم را فقط در خانه ای ویران بگیرتا نبارد چشم هایم با عبور هر نسیمشال او را از کنار نرده ی ایوان بگیررفتنش را قوری و قندان خالی شاهدنددر نبودش فال تلخم را از این فنجان بگیر#مریم_سادات_دریاباری
ما در دیار عشق و جنون سر سپرده ایمزنگِ خِرد ز آیینه ی جان ستُرده ایمما هم خراب میکده ی عشق و حیرتیمته جرعه های حافظ و خیام خورده ایمما گر عنان عشق رها کرده ایم، بازشادیم، چون رکابِ جنون را فشرده ایمدر بحرِ عشق اگر همه جویای ساحلندما کشتیِ وجود به طوفان سپرده ایمای دل چه شد که یار فراموش کرده است؟ما عهدهای خویش ز خاطر نبرده ایمعمری گذشت و قصه ی ما نا تمام ماندای داد از تو داد، بگو تا چه کرده ایم؟دیگر بهار عمر نخوانم شباب رانشکفته لب به خنده ی شادی، فِسرده ایماخوان_ثالث،
مرا از بایگانـے قلبت خارج ڪن تا مرورم ڪنیشاید حرفـے بـــراے گفتن داشـتہ باشــم...#شیوامیثاقی
برای دیدنت جانِ ، پر از تاب و تبی دارمهزاران رازِ نا گفته ، و صدها مطلبی دارم نمی دانم تو می دانی ، مصیبت های طوفان رادر این شب های ظلمانی ، چه تیره کوکبی دارم نگاهم را نمی خوانی ، ز اشکم بی خبر ماندیچه ایامی به سر کردم چه یارب یاربی دارم میانِ واژه ها گم شد ، سخن های پریشانمسخن ها خام و تلخ و تر ، چه صاحب منصبی دارم صبوری می کنم اما ، نمی دانی چه دلتنگمتهی گشتم ز هجرانت ، چه ویرانه شبی دارم تراوید از نگاهِ شب ، غبار و تیرگی و تببه کنجِ بزمِ سر مستان ، چه زیبا مکتبی دارم #فرح_فردوسی
کاش چشمان تو انقدر طرفدار نداشتبا تو که عشق منی هیچکسی کار نداشتهرکه بیدغدغه میرفت پی عشق خودشکاش که ناز تو انقدر خریدار نداشت کاشکی از من و عشق تو اگر پرسیدند حرف تو یک ذره هم قدرت انکار نداشت سهم من بودی و این زندگی معمولی اسم تو اینهمه زیبایی و آثار نداشت کاش چوپان شده بودی که تورا میدیدمتوی صحرای هنرت گرمی بازار نداشت کاش با نیلبکت قلب مرا میبردیداستان من و تو فرصت تکرار نداشت مردم دوره ما عشق ز هم میدزدند شهرمان کاش که انقدر گنهکار نداشت جای دزدی برو و نیمه خود را دریاببه هوای تو کسی کاغذ و خودکار نداشت خسته از رابطههایی که مَجازیست همهقرن ما کاش به این زندگی اصرار نداشت کاش یک قرن دگر آمده بودم دنیا دل من حسرت انسان وفادار نداشت کاش جز من همه را ساده ز خود میراندیاز تو و روز و شبت هیچکس آمار نداشت کاشکی عکس تو در صفحهی بیگانه نبوددردها، روی سرم اینهمه آوار نداشت هرکه سرگرم خودش بود اگر در دنیاعصر ما اینهمه انسان که نه بیکار نداشت #مریم_حیدرزاده
🌹از مـن و قـلبم بـیا بـیزار بـاش..امّا بمان..در کـنـارم، از سـرِ اجـبار بـاش..امّا بمان..وقتِ دلـتنگی پناهِ شانههایت میشوم..روبهرویم سایهی دیـوار باش..امّا بمان..در مــیانِ چــشمهـای انـتظـارم،، عـلتِ..اشـکـبارانهای پرتـکرار بـاش..امّا بمان..مثل گل میچینمو،میبویمو،میبـوسمت..روی دستم لمسِ زخمِ خار باش..امّا بمان..بیتوناکوکاست نبضِجانِ بیجانم بـیا..نـغمهی غـمگینِ سازِ تــار باش..امّا بمان..شـهر ویـران از بـلای روزگـارانم، تو هم..بـر سـرِ ویـرانیام،، آوار بـاش..امّا بمان..گرچه کاری از دل و دستت نمیآید ولی..شـاهدِ حالِ خـراب و زار باش..امّا بمان..اتـفاقی رُخ بده،، مثل تـولد یا که مــرگ..سهمم از دنیا همین یکبار باش..امّا بمان..#نگار_حسینی
چو برشکست صبا زلفِ عنبرافشانشبه هر شکسته که پیوست تازه شد جانشکجاست همنفسی؟ تا به شرح عرضه دَهَمکه دل چه میکشد از روزگارِ هجرانشزمانه، از ورقِ گُل، مثالِ رویِ تو بستولی ز شرمِ تو، در غنچه کرد پنهانشتو خفتهای و نشد عشق را کرانه پدیدتبارک الله از این رَه که نیست پایانشجمالِ کعبه مگر عذرِ رهروان خواهدکه جانِ زنده دلان سوخت در بیابانشبدین شکستهٔ بیتُ الحَزَن که میآرد؟نشان یوسفِ دل از چَهِ زَنَخدانَشبگیرم آن سرِ زلف و به دستِ خواجه دهمکه سوخت حافظِ بیدل ز مکر و دستانش #حافظ
شعر"هر چه کردی به دلم ، ... باز تو را بخشیدمبا زبان زخم زدی، ... دشنه زدی... خندیدم معنی تک تک رفتار تو را ... میفهممساده لوحی ست ... بگویم که نمی فهمیدم غرق تردید شدم ، ... باز تحمل کردم...تا زمانی که ... به چشمان خودم هم دیدم دیدم از خشم خداوند ... نمی ترسیدیتو نترسیدی و من سخت از آن ترسیدم بسته بودم، لب ازآن درد و ازآن بی مهریتو جفا کردی و من هیچ ... نمی پرسیدم بی سبب نیست، ... فراموش شدی در یادمکه تو مهتاب شبانگاهی و... من خورشیدم عاقبت سرد شدم ، خسته شدم ، یخ کردممثل خورشید ... غروبی که نمی تابیدم شکل یک سیب ، که گندیده و کرم افتادهکرم کردم ! ... و از اعماق درون گندیدم اشک های دل من ، از تو و عشق تو نبودبلکه از سادگی قلب خودم رنجیدم ... برو ای یار برو"از تو گذشتم" خوش باشبرو ای یار ! که من مهر تو را بخشیدم..... #محسن_نظری
دین ندارم راست میگویی ولی آزادهامخم نکردم گردنم را جز سر سجادهامظاهر و باطن همینم! درک من پیچیده نیست!من شبیه شعرهای خویش صاف و سادهامخستهی راهم ولی سربار مردم نیستمکیستم من؟ عابری تنها کنار جادهامچیستم من؟ زلف یارم! در تمام عمر خویشیا پریشان بودهام یا پشت گوش افتادهاممشق عشقم میدهی تا باز تنبیهم کنی؟ای فلک بس کن که صدبار امتحان پس دادهام#علیرضا_نورعلی_پور
آشفتگان عشقت، گیرم که جمع گردندجمع از کجا توان کرد، دلهای پاره پاره؟ #فروغی_بسطامی
وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی تا با تو بگویم غم شبهای جدایی بزم تو مرا میطلبد، آمدم ای جانمن عودم و از سوختنم نیست رهاییتا در قفس بال و پر خویش اسیرَست بیگانهی پرواز بُوَد مرغِ هواییبا شوق سرانگشتِ تو لبریزِ نواهاستتا خود به کنارت چه کند چنگ نواییعمریست که ما منتظر باد صباییم تا بو که چه پیغام دهد باد صباییایوای بر آن گوش که بس نغمهی ایننایبشنید و نشد آگه از اندیشهی نایی #هوشنگ_ابتهاج
ڪوچه ے بن بست ویک دیدار مے خواهد دلمدر مسیر رفتنت دیــــــــوار مے خواهد دلمپیچڪے سبزم ڪه بر دیوار تو پیچیده امروے قاب پنجره دیـــدار مے خواهد دلمآه ڪه ویرانه شدست رویاے ما از فـــاصله تا به ڪے ویران گرے معمار مے خواهد دلمباز هم شب شد،دلم در التهاب افتاده استدر سڪوت سرد شب گفتار مے خواهد دلمعاشق مغرور من عالیجنـــــــــــاب پر ادعاتو بگو #عشق_منے تڪرار مے خواهد دلمشاعرے وسواسے ام تڪرار ڪن حرف دلتعاشقم هستے ولے اقرار مے خواهد دلم#نگار_جوان
باید این دیوانگی یک بار دیگر جان بگیردآنقدر در کوچه می مانم، هوا باران بگیردنِی به غیر از اشک چیزی در بساطش نیست وقتیدختر زیبای خان را چشم یک چوپان بگیردمثل من هرگز کسی در بند بازویت نبودهکه سُراغ از دستهای سرد زندانبان بگیردلااقل نگذار وقت رفتنت از خاطراتمغیر دستانم کسی روی سرت قرآن بگیردامتحان زندگی هی سخت تر شد ، شاید امشبامتحان مرگ را پیک اَجل آسان بگیرد#ابراهیم_جویباری
چشمی به من شب زده انداخت و بگذشت دینی که به من داشت نپرداخت و بگذشتدر منظر این بت که تراشیده ی عشق است هر کس به طریقی دل و دین باخت و بگذشتبیچاره دوچشم منِ درگیر دوابروش کشته است مرا کشته و نشناخت و بگذشتچون بیهق آتش زده در بطن تواریخ با لشکر تاتار به من تاخت و بگذشتبایک نظر از گوشه ی چشمش به دوچشمم بر بخت پریشان ، گره انداخت و بگذشتمن مانده ویک حس عجیبی که پس از آن دلتنگ ترین قافیه را ساخت و بگذشت#سید_مهدی_نژاد_هاشمی
دوش رفتم در خرابات مغان رندانه مستدیدم آنجا عارفان و عاشقان مستانه مستجوشش مستی فتاده در نهاد خم میجان و دل سرمست گشته ساغر و پیمانه مستجام می در داده ساقی خاص و عام مجلسشآشنایان مست از آن پیمانه و بیگانه مستعاقل و فرزانه دیدم مست جام عشق اودر خیال روی او خوش عاشق دیوانه مستزاهدان از عشق او در کنج خلوت در خروشدر هوایش صوفیان در گوشهٔ کاشانه مستعود جان در مجمر سینه به عشق بوی اوسوخت بر آن آتش عشق عاشق مستانه مستدر هوای آفتاب روی او یکسان شدهجمله ذرات وجود عاشق فرزانه مستکعبه در وی گشته حیران بتکده مدهوش اوصومعه نالان ز عشقش آمده میخانه مستدر میان عارفان دیدم نشسته سیدیخوش گرفته در کنار جان خود جانانه مست#شاه_نعمت_الله_ولی
تو غریبیّ و من انگار غریبانهترمبیتو، در شهر تو من از همه بیگانهترماز چه مینالم و از دردِ چه؟ رسوایم کنکه بفهمند چرا بیتو ز پیمانه، تَرَمآنقدَر بیخودم از خویش که دارد کمکمباورم میشود از چشم تو دیوانهترم!چارهای نیست، دچارم کن و بر بادم دِهکه من از باد هم انگار که بیخانهترمهر شب اینگونه به ناچار غزل میگویمورنه از مرزِ غزلهای تو پرچانهترم...#نجمه_زارع
امروز پُشتِ پنجره گلدان گذاشتماز غُصّه سر به نرده ی ایوان گذاشتمدست و دلم به شعر نمی رفت مدّتیعکسِ تو را کنارِ قلمدان گذاشتمشعر آمد و تو آمدی و خط به خط به خطاسمِ تو را نوشتم و باران گذاشتمبا طعمِ قهوه ای که نخوردم کنارِ توبر ذهنِ میزِ خسته دو فنجان گذاشتمعطرِ تو را برای غمِ روزهای عیدشالِ تو را برای زمستان گذاشتماز گریه خیس و خالی ام امشب که نیستیچترِ تو را کنارِ خیابان گذاشتمعشقت مرا به حاشیه رانده ست از خودماینگونه شد که سر به بیابان گذاشتماصغر_معاذی
دل از من بردی ای دلبر به فن آهسته آهستهتُهی کردی مرا از خویشتن، آهسته آهستهکِشی جان را به نزدِ خود، ز تابی کافکنی در دلبِسانِ آنکه میتابد رسن آهسته آهسته"تو" را مقصود آن باشد که قربانِ رهت گردمربائی دل که گیری جان ز من آهسته آهستهچو عشقت در دلم جا کرد و شهرِ دل گرفت از منمرا آزاد کرد از بودِ من آهسته آهستهبه عشقت دل نهادم زین جهان آسوده گردیدمگسستم رشته یِ جان را ز تن ، آهسته آهستهز بس بستم خیالِ "تو"، "تو" گشتم پای تا سر من"تو" آمد خُرده خُرده رفت من آهسته آهستهسپردم جان و دل نزدِ "تو" و خود از میان رفتمکشیدم پای از کویِ "تو" من آهسته آهستهجهان پُر شد ز حرفِ فیض و رندیهایِ پنهانششدم افسانه یِ هر انجمن آهسته آهسته#فیض_کاشانی
عشق تو سلامت ز جهان میببردهجر تو اجل گشته که جان میببردآندل که به صد هزار جان میندهمیک خندهٔ تو به رایگان میببرد#مولانا
قرار عاشقی با خـ♥️ـدا
یک امشبی که در آغوش شاهد شکرمگرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم#سعدی
ندارم جز زبان دل ،دلی لبریزِ مهر تو ...#فریدون_مشیری
زان عزيز است مرا جان که تو هم در جانی#سلمان_ساوجی
گر عاشقی از جان و دلجور و جفایِ یار کش...#مولانا
میرود بمبِ💣 دلم فاجعه آغاز کندهر کسی دورتر است، عاقبتاندیشتر است#علیرضا_آذر
ميگذارمت روى چشمانمو اين شهر را با تو قدم می زنم مجبورشان میكنم تا براى دوست داشتنمان اسپند دود كنندكور شود چشم حسودانلال شود زبان بدخواهانعلي_قاضي_نظام🌙
من از دلتنگی و دوری غم و اندوه می بارمبرای دیدن رویت به قلب خود بدهکارمبه یاد خنده ی شیرین تو دل می تپد، هر دممن از عمق وجود خود به آن خنده وفادارمدلم در آتش عشقت بسانِ شمع می سوزدبگو آخر چرا اکنون به این هجران سزاوارم؟کجا رفتی که بی تو خانه ام زندان غم گشته؟پریشان گشته و درهم، دمادم، جمله افکارمدلم تنگ است از دوری، وَ غم مهمان این خانهبگو امشب به جای غم تو می آیی به دیدارم#فاطمه_یاوری_مقدم
ابري شده چشمم که دلي سير بباردتا بعد تو ديگر به کسي دل نسپارددنبال يکي باش که مثل منِ بي تابتا آمدنت ثانيه ها را بشماردقويي شود و پر بکشد از شب دريابر ساحل آرام دلت سر بگذاردتا ورد زبانش بشود نام و نشانتهر روز ، تو را گوشه ي قلبش بنگارداو که نه فقط شور بهار تو که حتيپاييز و زمستان تو را دوست بداردمن از تو به اين شرط گذشتم که بگرديدنبال کسي که به خودت دل بسپارد#محمدرضا_وکیلی
❣️دلبر نازے ڪہ در اشعار مے گویم توییمحرم رازے ڪہ در اشعار مے گویم توییاز میان دشت غم بردے مرا تا اوج عشقبال پروازے ڪہ در اشعار مے گویم توییشادمان شد روح غمگینم بہ ساز عاشقیساز و آوازے ڪہ در اشعار مے گویم توییلب انارے ، مو شرابے ، چشم هایت آینهخلد دلبازے ڪہ در اشعار مے گویم توییبا نگاهے دلفریب و چشم هایے دلربا عشق طنازے ڪہ در اشعار مے گویم توییبا ڪلام دلنشین بر پیڪرم جان مے دهی روح اعجازے ڪہ در اشعار مے گویم توییمن ز خود چیزے ندارم ،از تهے خالے ترمشعرپردازے ڪہ در اشعار مے گویم توییشعر عاشقانه
گفتم غزلی از تو بگویم که بخوانیشاید به دلت رحم بیفتد، و بمانیهر بیت مرا یاد تو بر دل گره افتادگفتم که تو آن مایه ی آرامش جانیوزن غزلم گاه پریشان شد و بگریختتا زلف سپردی به همان باد خزانیصد غمزه به پیچ و خم ابروی تو دیدمگفتم که خریدارم و هر چند گرانیحالم همه از دوری تو خوب خراب استخود زین همه ویرانی من در جریانیشبها من و تنهایی و شعری ز تو عریانرسوا شود این پنجره گر پرده "درانی"با آینه گفتم زتو،چین بر رخش افتادگفتا که به پیرانه سری، عشق جوانی؟گفتم که نه پیرم، که مرا عشق چنین کردگفتا که مرض عشق و تو درمان به همانییک فاجعه در من به تماشای تو رخ داداز آن "الف" امروز به جا ،"دال" کمانیگفتم غزلم را و سپردم به نگاهتتا اینکه بدانی تو مرا جان و جهانیدیگر تو و "یاسین" و دلی در تب دیدارخواهی بروی، یا که بیایی و بمانی .شعر عاشقانه
آنقدر ڪشتہ مرا تیرِ نگاهت بانو. ڪہ بہ اندازہ یِ نرخ دیہ ها شڪ دارم تو نباشے بہ خدا ڪہ نفسم میگیردبہ عملڪردِ دقیقِ ریہ ها شڪ دارم آنقدر سمت شما رفتہ نگاهم ڪہ دگربہ درست و غلط زاویہ ها شڪ دارم بس ڪہ زیبایے بے حد و طبیعے داریبہ هنرمندیِ قاجاریہ ها شڪ دارمبے تو یڪ ساعت من ماہ و گهے سال شدهبے تو بر تڪ تڪ این ثانیہ ها شڪ دارممن تو را فرض نڪردم تو حقیقے هستیدر ڪنار تو بہ این فرضیہ ها شڪ دارم شهدِ لبهایِ تو آنقدر بہ من میچسبدڪہ بہ خوشمزگیِ بامیہ ها شڪ دارم آنقدر با تو هواے دل من خوب شده آنقدر شعر نگاهت بہ دلم میریزد بہ درست و غلط قافیہ ها شڪ دارم !شعر عاشقانه
مرا دلیست گرفتار خطهٔ شیرازز من بریده و خو کرده با تنعم و نازخوش ایستاده و با لعل دلبران در عشقطرب گزیده و با جور نیکوان دمسازگهی به کوی خرابات با مغان همدمگهی معاشر و گه رند و گاه شاهدبازهمیشه بر در میخانه میکند مسکنمدام بر سر میخانه میکند پروازبه روی لاله رخانش گمانهای نکوبه زلف سرو قدانش امیدهای درازشده برابر چشمش همیشه گوشهنشینمدام در خم محراب ابروئی به نمازامیدوار چنانم که آن خجسته دیاربه فر دولت سلطان اویس بینم بازمعز دولت و دین تاجبخش ملک ستانخدایگان جهان پادشاه بنده نوازعبید وار هر آنکس که هست در عالمدعای دولت او میکند به صدق و نیاز#عبید_زاکانی
مینشینی شعر میخوانی و من محو صدایتمینشینم دست زیر چانه پای حرفهایتشوق داری از غزلهای قدیمی هم بخوانیدوست دارم بشنوم تا صبح از حال و هوایتمیبرد هر واژه ما را تا خیال دوردستیشعر میخوانی برایم اشک میریزم برایتاز چه میترسانیام ای عشق از اندوه فرداهرچه باداباد میدانی که میمانم به پایتسالها از آخرین دیدار در باران گذشتهروز وصل دوستداران یاد باد و هایهایت#عطیهسادات_حجتی
یکلحظه گذر کردم از آن کوچه و باراناز تو خبری داشت مگر خانهی بیجاناز شهر پر از کوچهی پرچانه و لبخندغم مانده و دلتنگی و آغوش خیاباناز همهمهی پنجره ها باز بگیریدبیپرده سراغ از همه در خانهی طوفاناز آن همه معشوقه و عاشق اثری نیستجز خاطرهای گم شده در گوشهی تهرانغمگینی لبخند تو قاب است به دیوارزل میزند از عکس بهجاماندهی ایوانخاکستر یاد تو نشستهست به خانه بر پنجره و مبل و به خمیازهی گلدانپیچیده به یک شهر همان عطر عبورتمن با توام از دور از این قلب پریشانرویای قشنگیست ولیکن شدنی نیستبرگشتن آن کودکی و عشق دبستان #مهشید_کاوه
اما تو بعد من، تنهاتر از پیشیاینا که چیزی نیس، دیونهتر میشیروزای بعد از من، روزای آشوبهالان سرت گرمه، حالت الان خوبهوقتی که فهمیدی، روزی که دونستیوقتی کم آوردی، دیگه نتونستیوقتی که فهمیدی با من چهها کردیوقتی یادت اومد، که سنگ و نامردیدیگه نیا، دیره، من از تو دل کندمصد بار بخشیدم، اینبار شرمندم#سمانه_رجبی
باید رعایت کرد در این بزم نوبت را عشقی بنوشیم ابتدا، آنگاه شربت را من تشنهام اما خجالت میکشد چشمم وقتی تعارف میکند چشمش محبت را هر بار تا آمد بگوید دوستت دارم فوری عوض کردم خودم موضوع صحبت را هی گفت احساس غریبی دارم اما من نگذاشتم معنا کند احساس غربت را من بس که حسرت خوردم و او بس که حرفش را تشنه رها کردیم آن لیوان شربت را...انسیه_سادات_هاشمی
گفته بودم که دلم زخم فراوان داردچشم پرغصه همش حالت گریان داردگفته بودی که طبیب دل بیمار توامعشق من نسخه بر این حال پریشان داردگفته بودم که خزان تاب و توانم را بردهجگر سوختهام... حسرت باران داردگفته بودی که ببارم به کویر جگرت اشک من معجزهی فصل بهاران داردگفته بودم غم رسوایی عشق، نشنیدی؟قلب ویران شدهام یکسره اذعان دارد!گفته بودی، که بخوانم به لبت بوسهی مهرنفس بیهوسم مرهم و درمان داردگفتی اما همهی خاطرهها شد افسوس...قامت و قد خمم طاقت هجران داردتو برو دست خدا بدرقهات باشد عشقدست تقدیر ولی... چرخش گردان دارد#محمد_امیری
ای پیچ و خمِ راهِ به مقصد نرسیده!ای «رفتِ» غمانگیزِ به «آمد» نرسیده!آسوده نشد بال من از خستگی راهچون کفترِ رنجورِ به گنبد نرسیده!هر واژه که دارم همه از خیر سر توستتو خوبی و از تو به کسی بد نرسیدهسلّول به سلّول من از یاد تو سرشارجز من احدی با تو به این حد نرسیدههر چند که در رگبهرگم ریشه دواندیدستم به تو آنطور که باید، نرسیدهمن منتظر بوسه مکتوب تو هستمشاید نفرستادی و شاید نرسیده...صد بار به او نامه نوشتی دل تنگمآه ای نودِ خستهی تا صد نرسیده!هر چند برافتاده تب نامهنگاریای کاش پیامک بفرستد: «نرسیده»#کبری_موسوی_قهفرخی
عمرش به ابد نیست پریشانیِ ما هم آرام بگیرد دل بارانیِ ما هم یک لحظه اگر درد، نگیرد خبر از ما شاید برسد عشق به ویرانیِ ما هم باران بزند رقصکنان راه بیفتیم بر پا بشود جشنِ خیابانیِ ما هم بر صورت دلسوختههایش اثرش هست خط میکشد این عشق به پیشانیِ ما هم ما را نشنید عشق و از این عشق شنیدیم یک آه فقط بود سخنرانیِ ما هم ای عمر به جز حسرت و اندوه چه داری شاید برسد وقت پشیمانی ما هم یک روز میآید که به تقدیر بخندیم عمرش به ابد نیست پریشانیِ ما هم#محمود_درويش
نازِ چشمانِ تو را قاب کنم در دلِ شب . . تا که مهتاب ننازد به جمالش هر شب
تو به حال من مسکین، به جفا مینگریمن به خاک کف پایت، به وفا مینگرمآفتابی تو و من ذرهٔ مسکین ضعیفتو کجا و من سرگشته کجا مینگرم!سعدی
تو به حال من مسکین، به جفا مینگریمن به خاک کف پایت، به وفا مینگرمآفتابی تو و من ذرهٔ مسکین ضعیفتو کجا و من سرگشته کجا مینگرم!سعدی
آن پری دور از من و من در غمش دیوانهامآشنای اویم و از خویشتن بیگانهامچون سگ دیوانه بر در ماندهام حیران و زارنیستم قابل از آن، ره نیست در کاشانهامداد جام بادهام دل گشت فانی زین طربمیرود جان از بدن، برگشت چون پیمانهامساقی از آب عنب دیگر مرا معذور دارزان که من مست دو چشم شوخ آن جانانهامهمنشینی دل نمیخواهد مرا با هیچ کسبا خیال روی او تا در جهان همخانهامهرگز آبادان مبادا سینه من تا به حشرهست چون گنج غم او در دل ویرانهامخلق میگویند صوفی در غمش دیوانه شدای مسلمانان بلی، دیوانهام! دیوانهام!#محمد_هروی
باد پیراهن ڪـشید از دست گلها ناگهانعطر نیلوفر فراوان شدگمان ڪردم تـویی#فاضل_نظری
مرداد, رنگ و بوی"تو" را دارد ...رنگ عطشتخیّل تو ... اضطراب من!مرداد تشنه است ...مثل نگاه من که به این صفحه خشک شد ...!!! سپیده_صدرایی
من از تو یاد گرفتم که رخت نور بپوشمبه ضرب ساز بچرخم به جرم عشق بجوشم .#شهیار_قنبری
هر چقدر تو پیله میکنی به دوست داشتنم،همانقدر من پروانه وار میچرخم دورتبرای دوست داشته شدنم.#فرزانه_طالبی_پور
هر چند که بر زمانه فرمان من استفرمان تو بر تن و دل و جان من استسلطان منم و عشق تو سلطان من استمن زان تو ام همه جهان زان من است#امیر_معزی
با آفتاب رویت چون مه نمی برآیدزهره چه زهره دارد تا در برابر آیداز خاک رهگذارت دزدیده سرمه نوریوز عین بی حیایی در دیده می درآیدآمد هزار ناوک ز آن غمزه بر دل منپیوسته چشم بر ره دارم که دیگر آیداز دست آب دیده آهی همی برآریمخود غیر از این چه کاری از دست ما برآیدگردن بنه خیالی حکمی که راند تیغشتا زود هرچه باشد آن نیز برسرآید#خیالی_بخارایی
نوشتن دائم از صبر و قرار اندازه ای داردبرای چشمها هم انتظار اندازه ای داردتمام سَروها را ریشه کن کردیم! غافل که_ سرودن از قد و بالای یار اندازه ای داردخودم از نشئه گی محروم بودم چون ندانستمنیاز و ناز از چشم خمار اندازه ای دارد!نصیبی جز شکستن نیست پایان کمرهایکسانی که نفهمیدند؛ بار اندازه ای داردهمیشه شانس یار ما نخواهد بود گاهی همامید برد از میز قمار اندازه ای دارداسیر چوبهای باغبان خواهد شد آنکس کهنداند دزدی از باغ انار اندازه ای داردشکایت دیگر از دلسنگی ات هرگز ندارم چونبرای هر بلا ؛ داد و هوار اندازه ای دارد...#سیدعباس_محسنزاده
دوستت دارم عزیزم ، دلبر زیبای من آشنای هر شب من ، عاشق شیدای من من به شوق دیدن تو آمدم قدری بمان باز هم با رفتنت مشکن دل تنهای من داده ام در هجر تو عقل و شدم دیوانه ات بعد تو تنهايي و خلوت شده ماوای من در ره عشق تو دیگر گشته ام بیمار دل از غمت زخمي نشسته بردل و سیمای من هر نفس از یاد تو در سینه غوغا میکنم ای نشسته در دل من ، چشم تو رویای من در امید وصل تو چون شمع مي سوزم شبي مي شود شب تا سحر اشك غمت هم پای من با همین نامهرباني عاشقت هستم ولي رفته ای و دل بریدی از من و دنیای من#آنجلا_راد
پریشان کرده چشمانت مرا؛ اما نمیدانیچه دردی بدتر از اینکه تو شعرم را نمیخوانیمرا آشفته میخواهی ولی من دوستت دارمو حتی بیشتر وقتی، مرا از خود که میرانینباشی من پریشانم تو باشی هم پریشانمکجا باید پناه آورد از دست پریشانیچه باید کرد وقتی که دلت اقرار میخواهدبگویی هم پشیمانی، نگویی هم پشیمانیتو را باید پرستید و مدام از تو، تو باید گفتکه من ایمان به تو آوردهام آن هم چه ایمانیبه من دیوانه میگویند حق دارند مردم چونهمیشه از تو میگویم؛ خودت اما نمیدانی#علی_صفری
تو تا رفتی؛ به همراهت ز تن بُردی توانم راتو رفتی گم شدم اینجا چرا بُردی نشانم را؟حضورت مثل بارانی طراوت می دهد هر دمخزان طی میکند اما نباشی عمق جانم راشمیم یاد تو هر دم خرابم میکند از عشقلبالب کردهای جانا کران تا بیکرانم راپریشان کرده ای ما را چو طوفانی که میتازدبه امیدی که برگردی بسازم آشیانم راکنارت بال و پر گیرم رهایم از شب تردیدبیا تا غصهها از من نگیرد آسمانم رادوباره از تو لبریزم ، کمک کن تا که برخیزمبریده رنج تنهایی نمیبینی امانم را ؟به کس حرفی نگویم از سکوت سرد و سنگینم ندانستم که غمهای تو میدوزد دهانم را زمستانی شدم اما بهاران با تو برگرددبیا جانا منور کن تمام کهکشانم را#نگار_حسینی
دیگر زمـانِ زلـفِ پـریشان، گذشتـه استتـاریخ مصرفِ دلِ انسـان گـذشتـه استدر عصرِ ما، فجیـع تر از طـرحِ تیـر و قلبعکسِ گلوله ایست که از نان گذشته استانگـار مـدتـی اسـت کـه پـروردگـار هـم!از خیـرِ رستـگـاریِ انسـان گـذشته است!#غلامرضا_طریقی
چهرہ ایے آرام و قلبے مثل طوفان داشتم در فراق تو لبے مست و غزلخوان داشتم با مرور چشم هایت روز و شب هایم گذشت در دلم نسبت بہ تو عشقے فراوان داشتم مے نوشتم شب بہ شب در دفترم با شورو شوقخاطراتے را ڪہ با تو زیر باران داشتمفاعلاتن فاعلاتن هے غزل پشت غزل با نگاہ عاشق تو عهد و پیمان داشتمگفتہ بودے در مرامت بے وفایے رسم نیست من مسلمانم بہ اصلِ حرفت ایمان داشتم زندگے با مرگ فرقے داشت آیا بعد تو ؟!!رفتے و تنها فقط سر در گریبان داشتم... #آذین_قانع
شبی قــلبم سـراسیمه دچـارت شد، نفهمیدی..برایت مُرد و از جان دوستدارت شد، نفهمیدی..تو از شبهای سرد و بیچراغت شعر میگفتی..دلــم تا صبـح،، شـمعِ رازدارت شد، نفهمیدی..خـزان بودی، به زیر گـامهای عـابری خسته..هــوایـم عـلتِ حـالِ بهـارت شد، نفهمیدی..تـنت،، بیتاب میلـرزید، در بیبرگی پاییز..تــنم،، پیراهنِ گـرمِ قـرارت شد، نفهمیدی..شـبیه نـغمهی بلبل،، تـپشهای پر از شوقم..صدایی در سکوتِ شاخسارت شد، نفهمیدی..به یاد آور که قـعرِ چـاه میتـابیدی و قـلبم..شـکوهِ برکـهای در روزگـارت شد، نفهمیدی..و اشـکم مثل نابینایی یـعقوب در کــنعان..نگاهِ خـیرهی چشم انتظارت شد، نفهمیدی..اگر حـتّی نباشی،، بـهترینم،، دوسـتت دارم..ولی بـد شد، دلم یار و نـگارت شد، نفهمیدی..#نگار_حسینی
ﺷﺪی ﺑﺎل و ﭘﺮم ﻧﻮر ﭼﺶ ﻣﻦ ﺗﺎج ﺳﺮمﻧﻤﻴﭙﺮه ﻋﻄﺮت از ﺳﺮم ﺗﻮﻳﻰ دﻟﺒﺮم
بیش از این برگ فراق رخ جانانم نیستبیش از این قوت سرپنجهی هجرانم نیستحسرت دیدن یاران جگرم سوخت عبیدبیش از این طاقت نادیدن یارانم نیست(عبید زاکانی)
مکن ای دوست ملامت، من سودایی راکه تو روزی نکشیدی غم تنهایی رادیده خون گشت ز دیدار نگارم محرومبهر خوبان بکِشم منت بینایی راگر زبانم نکند یادِ تو، خاموشی بهعاشقم بهر سخنهای تو گویایی رارویها را همه دارند ز زیبایی دوستدوست دارم سبب روی تو زیبایی را
گرچه آزار کسی از من افتاده نیاید این قدر هست که اندیشهٔ آزار ندارم#امیری_فیروزکوهی
چشم زیبای نگار و دل دیوانهی منعشق اعجاز قشنگیست،اگر دل بدهی#حمید_رضا_یگانه
تشخیص عشق من به تو سادهست عشقِ من!چیزی مگو، فقط به نگاهم نگاه کن...#نوید_افتاده
پیام داد:«ڪجایی؟»نوشتم: در پناهِ خیالے ڪہ از تو ساختهام؛جایے میانِ التهابِ انتظارو شڪوهِ دوست داشتنت.#مهسا_ميرزادہ
هرڪہ مجنون نیست از احوال لیلے غافلست وانڪہ مجنون را بچشم عقل بیند عاقلست....!! #خواجوی/ڪرمانی
در خواب سر زلف تو میبینم و این راجز رنج دل شیفته تعبیر چه باشد؟گویند که: آشفته و زنجیر ولی ماآشفته چنانیم که زنجیر چه باشد؟#اوحدی
خیالت را....ڪجاے جهانم، جا گذاشتہ ایی؟!ڪہ اینچنین...جولان مے دهد در روزگارم #آذین/قانع
جهانم سرزمين دستان توستكه نسيم آرامششمیپيچد لای موهايم ،موهايم تاب بر می داردموج میگيردطوفان میشودو دلی در آغوش اين سرزمين خودش را دار ميزند ...#سارا_قبادی
به من بگو در چشمانِ تو ادارک کدامین ستاره سوسو میزند؟!تو راه گم کرده ی کدام ترانهایکه تجلّی سرودهایِ کودکانه من شدی؟!با تو چه آباد میبینم ویرانه ی آرزوهایم را چشمهایَت روشن....!#الدوز_منصور
چند ماهی میشود از حال و روزت بی خبر؛مانده ام ، گویا که رفتی راه دوری را سفر!سوت و کور این خانه گشته گوشه ای افتاده امنیست اصلا از تو ردّی یا نشانی دور و بردست بر دامان یاد و خاطرات کهنه ات؛می شوم شاید بگیرم از وجودت یک اثرراستی در غیبتت امسال بارانی لطیف ؛پشت هم میزد به روی پنجره دیوار و درآسمان چشم های من هم از این فاصله؛پا به پای ابرها بارید و شد نمناک و ترکاش میشد روزهای عاشقی ها چون قدیمباز می گشت از مسیر آشنایی بی خبرکاشکی اصلا جدایی ها شود ممنوع و ردّهر دو دل باشند در آغوش هم بی دردسرجرم عاشق دوری اش باشد وَ حُکمش تا ابد؛دست در دستان معشوقش به هر کوی و گذرکاشکی از لحظه ی آغاز تا پایان راه؛زندگی را مِهر بی پایانشان باشد سپربا نمی باران و چتری سبز از "گلپونه"هاخنده هاشان بیش باد و غصه هاشان مختصر#افسانه_احمدی_پونه
.منهمه ی ابرهای آسمان راگریه می کنمتوهمه ی خورشیدهای خدا رابتاب!!!..#عباس_معروفى♥️
كلاماز نگاه توشكل میبنددخوشا نظر بازيا كه تو آغاز میكنی..#احمد_شاملو♥️
یک قدم مانده که پاییز پدیدار شودفصل گرما برود ، عشق نمودار شودقلب شاعر بشود مست دل و دل دادنبرسد فصل خزان موسم پندار شودبرگ ها رقص کنان جامه ی رنگین پوشندقلب عاشق بتپد، تشنه ی دیدار شودباد در زلف درختان بدمد با شادیبرگ با باد بیامیزد و دلدار شودابرها ناله کنان بر سر هر دشت و دمنقطره قطره بشود چشمه و رگبار شودشهر پر شور شود از قدم عابرهاباز هم صحبت عشاق خریدار شودنغمهی چلچلهها کوچ کنان سوی جنوببر دل افزون کند این غصه و تکرار شودبر سر شاخ درختان نه نوای بلبل،چو رسد فصل خزان ، بزمگه تار شودمِی، بنوشیم به یاد همه ی خاطرههاگرچه بر خاطره ها ، اشک سزاوار شودآتش عشق بسوزد به دل رهگذرانتا که این شعلهی جان، گرمی بازار شودکاش این فصل بماند به ابد تا دل منغرق در این همه احساس خودآزار شود#بهار_رستا
دیشبش در خواب دیدم با رخ چون آفتابآن چنان فرخ شبی دیگر نمیبینم به خواببسته آتشپارهٔ من تیغ و من حیران که چونبسته باشد در میان آتش سوزنده آبخانهها در بادخواهد شد چه از دریای چشمخیمهها بیرون زند خیل سرشگم چون حبابتا قضا بازار حسنت گرم کرد از دست توآنقدر در آتش افتادم که افتاد از حساببحر اشک من که در طوفان دم از خون میزندگر سحاب انگیز گردد خون ببارد از سحابرویت از هم پیکرم تا چند پی در پی مراماه سیمائی چو سیماب افکند در اضطرابمحتشم مرغ دلم تا صید آن خونخواره شدصد عقوبت دید چون گنجشک در چنگ عقاب#محتشم_کاشانی