گفتم غزلی از تو بگویم که بخوانیشاید به دلت رحم بیفتد، و بمانیهر بیت مرا یاد تو بر دل گره افتادگفتم…
انتشار: 2026/08/07 10:42 UTCدریافت: 2026/08/07 16:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/07 16:40 UTC
گفتم غزلی از تو بگویم که بخوانیشاید به دلت رحم بیفتد، و بمانیهر بیت مرا یاد تو بر دل گره افتادگفتم که تو آن مایه ی آرامش جانیوزن غزلم گاه پریشان شد و بگریختتا زلف سپردی به همان باد خزانیصد غمزه به پیچ و خم ابروی تو دیدمگفتم که خریدارم و هر چند گرانیحالم همه از دوری تو خوب خراب استخود زین همه ویرانی من در جریانیشبها من و تنهایی و شعری ز تو عریانرسوا شود این پنجره گر پرده "درانی"با آینه گفتم زتو،چین بر رخش افتادگفتا که به پیرانه سری، عشق جوانی؟گفتم که نه پیرم، که مرا عشق چنین کردگفتا که مرض عشق و تو درمان به همانییک فاجعه در من به تماشای تو رخ داداز آن "الف" امروز به جا ،"دال" کمانیگفتم غزلم را و سپردم به نگاهتتا اینکه بدانی تو مرا جان و جهانیدیگر تو و "یاسین" و دلی در تب دیدارخواهی بروی، یا که بیایی و بمانی .شعر عاشقانه