
لینک ابر گروه ویژه بررسی شاهنامه 👇👇👇:https://t.me/joinchat/A06U-zwsZsk3_MK7r4S6qA
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 69 نمونه پست · پوشش داده: 2026/07/11 تا 2026/08/15
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 69 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
برخوانی : حمیدرضا رحیمیان
داستان پادشاهی لهراسپ، بخش بیست 👇👇: بر اساس تصحیح " دکترخالقی "چنین گفت میرین: "بر این زادبومجهان آفرین تا پَی افگند رومنیاگانِ ما جز به گرزِ گراننکردند پَیکار با مهتران۳۲۰ کنون قَیصر آنرا نجوید همیچُنین با من از کینه گوید همیمن این چاره اکنون بجای آورمز هرگونه پاکیزه رای آورم"بیامد بدایوان پسندیده مردز هر گونه اندیشهها یاد کردنبشته بیاورد و بنهاد پیشهمان اختر و طالعِ سالِ خویشچُنین دید کاندر فلان روزگاراز ایران بیاید یکی نامدار۳۲۵ به دستش برآید سه کارِ گرانکزان بازمانند رومی سران:یَکی آنکه دامادِ قَیصر شودهم او بر سرِ قیصر افسر شودپدید آید از روی کشور دو ددکه هرکس رسد از بدِ دد به بدشود هر دو بر دست اوبر هلاکز هر زورمندی نیایدش باکز کارِ کتایون خود آگاه بودکه با نیو گُشتاسپ همراه بود۳۳۰ ز هیشوی و آن مهترِ نامجویکه هر سه به روی آوریدند رویبیامد به نزدیکِ هیشوی تفتسراسر بگفت آن سَخُن ها که رفتوُ زآن اخترِ فیلسوفانِ رومشِگفتی که آید بدان مرز و بوم
#نسخه_صوتی_پادشاهی_لهراسپبخش بیستم👇👇:
#سروده_های_حکیم_پادشاهی_لهراسپ ،بخش بیستم 👇👇: بر اساس چاپ " مسکو "چنین گفت میرین برین زادبومجهان آفرین تا پی افگند رومنیاکان ما جز به گرز گراننکردند پیکار با مهترانکنون قیصر از من بجوید همیسخن با من از کینه گوید همیمن این چاره اکنون بجای آورمز هرگونه پاکیزه رای آورمچو آمد به ایوان پسندیده مردز هرگونه اندیشهها یاد کردنوشته بیاورد و بنهاد پیشهمان اختر و طالع و فال خویشچنان دید کاندر فلان روزگاراز ایران بیاید یکی نامداربه دستش برآید سه کار گرانکزان باز گویند رومی سرانیکی انک داماد قیصر شودهمان بر سر قیصر افسر شودپدید آید از روی کشور دو ددکه هرکس رسد از بد دد به بدشود هردو بر دست او بر هلاکز هر زورمندی نیایدش باکز کار کتایون خود آگاه بودکه با نیو گشتاسپ همراه بودز هیشوی و آن مهتر نامجویکه هر سه به روی اندر آرند رویبیامد به نزدیک هیشوی تفتسراسر بگفت آن سخنها که رفتوزان اختر فیلسوفان رومشگفتی که آید بدان مرز و بوم
چهارشنبه👇👇👇:
داستان پادشاهی لهراسپ، بخش نوزدهم 👇👇: بر اساس تصحیح " دکترخالقی "گفتاراندر خواستنِ میرین دخترِ میانگی از قیصرِ روم ۳۰۵ یکی رومیی بود میرین به نامسرافراز و با رای و با گنج و کامفرستاد نزدیکِ قَیصر پیامکه" من سرفرازم به گنج و به نامبه من ده غم انجام دخترت را!به من تازه کن نام و افسرت را!"چُنین گفت قیصر که" من زین سپسنجویم بدین روی پیوند کس!کتایون و آن مردِ ناسرفرازمرا داشتند از چُنین کار باز۳۱۰ کنون هر که جویند خویشّیِ منوُ گر سر فَرازد به پیشیِ من،یَکی کار بایدش کردن بزرگکه خوانندش ایدر بزرگان سُترگچُن او در جهان نامداری بودمرا بر زمین نیز یاری بودشود تا سرِ بیشه ی فاسقونبشوید دل و دست و مغزش به خونیَکی گرگ بیند بِکردار نیلتن اژدها دارد و زورِ پیل۳۱۵ سرو دارد و یَشک همچون گرازنیارد شدن پیل پیشش فرازبر آن بیشه برنگذرد نرّه شیرنه پیل و نه ببر و نه مرد دلیرهر آنکس که بر وی بدّرید پوستمرا باشد او یار و داماد و دوست"
#نسخه_صوتی_پادشاهی_لهراسپبخش نوزدهم👇👇:
#سروده_های_حکیم_پادشاهی_لهراسپ ،بخش نوزدهم👇👇: بر اساس چاپ " مسکو " یکی رومئی بود میرین به نامسرافراز و بارای و با گنج و کامفرستاد نزدیک قیصر پیامکه من سرفرازم به گنج و به نامبه من ده دلآرام دخترت رابه من تازه کن نام و افسرت راچنین گفت قیصر که من زین سپسنجویم بدین روی پیوند کسکتایون و آن مرد ناسرفرازمرا داشتند از چنان کار بازکنون هرک جویند خویشی منوگر سر فرازد به پیشی منیکی کار بایدش کردن بزرگکه خوانندش ایدر بزرگان سترگچنو در جهان نامداری بودمرا بر زمین نیز یاری بودشود تا سر بیشهٔ فاسقونبشوید دل و دست و مغزش به خونیکی گرگ بیند به کردار نیلتن اژدها دارد و زور پیلسرو دارد و نیشتر چون گرازنیارد شدن پیل پیشش فرازبران بیشه بر نگذرد نره شیرنه پیل و نه خونریز مرد دلیرهر آنکس که بر وی بدرید پوستمرا باشد او یار و داماد و دوست
سه شنبه👇👇👇:
داستان پادشاهی لهراسپ، بخش هجدهم 👇👇: بر اساس تصحیح " دکترخالقی "۲۹۰ ببردند نزدیکِ گوهرشناسپذیرفت از آرنده چندی سپاسبها داد یاقوت را ششهزارز دینارِ گنج ازدرِ شهریارخریدند چیزی که بایِسته بودبدان روزِ بد نیز شایسته بوداز آنسان که آمد همی زیستندگهی شادمان، گاه بگریستندهمه کارِ گُشتاسپ نخچیر بودهمه ساله با ترکش و تیر بود۲۹۵ چُنان بُد که روزی ز نخچیرگاهمر او را به هیشوی بر بود راهزِ هر گونه یی چند نخچیر داشتهمی رفت و تَرکَش پر از تیر داشتهمه هر چه بود، از بزرگان و خردهم از راه نزدیکِ هیشوی بردچو هیشوی دیدش، بیامد دوانپذیره شدش شاد و روشنروانبه زیرش بگسترد گستردنیبیاورد چیزی که بُد خوردنی۳۰۰ برآسود گشتاسپ و چیزی بخَوردبیامد به نزدِ کتایون چو گَردچو گُشتاسپ هیشوی را دوست کردبه دانش وُرا چون ز هم پوست کردچو رفتی به نخچیرِ آهو ز شهربه ره بر به هیشوی دادی دو بهردگر بهره ی مهترِ ده بُدیهرانکس کزان روستا مه بدیچنان شد که گشتاسپ با کدخداییکی شد به خورد و بدآرام و رای
#نسخه_صوتی_پادشاهی_لهراسپبخش هجدهم👇👇:
#سروده_های_حکیم_پادشاهی_لهراسپ ،بخش هجدهم👇👇: بر اساس چاپ " مسکو "ببردند نزدیک گوهرشناسپذیرفت ز اندازه بیرون سپاسبها داد یاقوت را ششهزارز دینار و گنج از در شهریارخریدند چیزی که بایسته بودبدان روز بد نیز شایسته بودازان سان که آمد همی زیستندگهی شادمان گاه بگریستندهمه کار گشتاسپ نخچیر بودهمه ساله با ترکش و تیر بودچنان بد که روزی ز نخچیرگاهمر او را به هیشوی بر بود راهز هرگونهای چند نخچیر داشتهمی رفت و ترکش پر از تیر داشتهمه هرچ بود از بزرگان و خردهم از راه نزدیک هیشوی بردچو هیشو بدیدش بیامد دوانپذیره شدش شاد و روشنروانبه زیرش بگسترد گستردنیبیاورد چیزی که بد خوردنیبرآسود گشتاسپ و چیزی بخوردبیامد به نزد کتایون چو گردچو گشتاسپ هیشوی را دوست کردبه دانش ورا چون تن و پوست کردچو رفتی به نخچیر آهو ز شهربه ره بر به هیشوی دادی دو بهردگر بهرهٔ مهتر ده بدیهرانکس کزان روستا مه بدیچنان شد که گشتاسپ با کدخداییکی شد به خورد و به آرام و رای
دوشنبه👇👇👇 :
داستان پادشاهی لهراسپ، بخش هفدهم👇👇: بر اساس تصحیح " دکترخالقی "۲۷۵ چو بشنید قیصر، بر آن سر نهادکه دختِ گرامی به گُشتاسپ دادبدو گفت: "با او برو همچُنیننیابی ز من گنج و تاج و نگین!"چو گُشتاسپ آن دید، خیره بماندجهانآفرین را فراوان بخواندچُنین گفت با دختر سرفرازکه "ای پروریده به نام و به ناز،ز چندین سر و افسرِ نامدارچرا کرد رایت مرا خواستار؟۲۸۰ غریبی همی برگزینی که گنجنیابی و با او بمانی به رنج!ازین سرفرازان همالی بجویکه باشدت نزدِ پدر آبِ روی!"کتایون بدو گفت ک"ای بدگُمانمشو تیز با گردشِ آسمان!چو من با تو خرسند باشم به بختتو افسر چرا جویی و تاج و تخت؟!"برفتند از ایوانِ قَیصر به دردکتایون و گُشتاسپ با بادِ سرد۲۸۵ چُنین گفت با شوی و زن کدخدایکه "خرسند باشید و فرخندهرای!"سرایی بپرداخت مهتر به دهخورش ها و گستردنی هر چه به!چُن آن دید گشتاسپ، کرد آفرینبر آن نامورمهترِ پاکدینکتایون بیاندازه پیرایه داشتز یاقوت و هر گونه یی مایه داشت،یَکی گوهری از میان برگزیدکه چَشمِ خردمند چون آن ندید!
#نسخه_صوتی_پادشاهی_لهراسپبخش هفدهم👇👇:
#سروده_های_حکیم_پادشاهی_لهراسپ ،بخش هفدهم 👇👇: بر اساس چاپ " مسکو "چو بشنید قیصر بر آن برنهادکه دخت گرامی به گشتاسپ دادبدو گفت با او برو همچنیننیابی ز من گنج و تاج و نگینچو گشتاسپ آن دید خیره بماندجهانآفرین را فراوان بخواندچنین گفت با دختر سرفرازکه ای پروریده بنام و بنازز چندین سر و افسر نامدارچرا کرد رایت مرا خواستارغریبی همی برگزینی که گنجنیابی و با او بمانی به رنجازین سرفرازان همالی بجویکه باشد به نزد پدرت آبرویکتایون بدو گفت کای بدگمانمشو تیز با گردش آسمانچو من با تو خرسند باشم به بختتو افسر چرا جویی و تاج و تختبرفتند ز ایوان قیصر به دردکتایون و گشتاسپ با باد سردچنین گفت با شوی و زن کدخدایکه خرسند باشید و فرخندهرایسرایی به پردخت مهتر بدهخورشها و گستردنی هرچ بهچو آن دید گشتاسپ کرد آفرینبران نامور مهتر پاکدینکتایون بیاندازه پیرایه داشتز یاقوت و هر گوهری مایه داشتیکی گوهری از میان برگزیدکه چشم خردمند زان سان ندید
یکشنبه👇👇👇 :
برخوانی : حمیدرضا رحیمیان
برخوانی : حمیدرضا رحیمیان
برخوانی : حمیدرضا رحیمیان
برخوانی : حمیدرضا رحیمیان
اشعار شاهنامهخوانی pinned «بادرود و ارج پس از عروج کیخسرو در انتهای داستان داستان جنگِ بزرگِ کیخسرو نوبت به دوران پادشاهی لهراسب می رسد که این داستان ۹۰۰ بیتی را با هم و در کنار هم می خوانیم بخش یازدهم تا پانزدهم در این هفته خوانش می گردد با انجمن خود همراه باشید 👇👇:»
داستان پادشاهی لهراسپ، بخش پانزدهم 👇👇: بر اساس تصحیح " دکترخالقی "بدان انجمن شاد بنشاندندوُ زان پس پریچهره را خواندندکتایون بشد با پرستار شستیکی دسته ی تازه هر یک به دستهمی گشت چندان کَش آمد ستوهپسندش نیامد یکی زان گروهاز ایوان سوی پرده بنهاد رویخُرامان و گویان و دل جفتجوی۲۵۰ هم آنگه زمین گشت چون پّرِ زاغچُنین تا سر از کوه برزد چراغبفرمود قَیصر که از کِهترانبه روم اندرون مایهور مهترانبیارند یکسر به کاخِ بلندبدان تا که باشد به خوبی پسندچُن آگاهی آمد به هر مهتریبه هر نامداری و گُنداوری،خردمندمهتر به گُشتاسپ گفتکه "چندین چه باشی تو اندر نِهفت؟!۲۵۵ برو تا مگر تاج و گاهِ مهیببینی، دلت گردد از غم تُهی!"چو بشنید گُشتاسپ با او برفتبدایوان قیصر خُرامید و تفتبه پیغوله یی شد فرود از مِهانپُر از درد بنشست خسته نهانبرفتند بیدار دل بندگانکتایون و گل رخ پرستندگانهمی گشت بر گِردِ ایوان خویشپسش بخردان و پرستار پیش
#نسخه_صوتی_پادشاهی_لهراسپبخش پانزدهم👇👇:
#سروده_های_حکیم_پادشاهی_لهراسپ ،بخش پانزدهم 👇👇: بر اساس چاپ " مسکو "به شبگیر چون بردمید آفتابسر نامداران برآمد ز خواببران انجمن شاد بنشاندندازان پس پریچهره را خواندندکتایون بشد با پرستار شستیکی دسته گل هر یکی را به دستهمی گشت چندان کش آمد ستوهپسندش نیامد کسی زان گروهاز ایوان سوی پرده بنهاد رویخرامان و پویان و دل جفتجویهم آنگه زمین گشت چون پر زاغچنین تا سر از کوه بر زد چراغبفرمود قیصر که از کهترانبه روم اندرون مایهور مهترانبیارند یکسر به کاخ بلندبدان تا که باشد به خوبی پسندچو آگاهی آمد به هر مهتریبهر نامداری و کنداوریخردمند مهتر به گشتاسپ گفتکه چندین چه باشی تو اندر نهفتبرو تا مگر تاج و گاه مهیببینی دلت گردد از غم تهیچو بشنید گشتاسپ با او برفتبه ایوان قیصر خرامید تفتبه پیغولهای شد فرود از مهانپر از درد بنشست خسته نهانبرفتند بیدار دل بندگانکتایون و گل رخ پرستندگانهمی گشت بر گرد ایوان خویشپسش بخردان و پرستار پیش
چهارشنبه👇👇👇:
داستان پادشاهی لهراسپ، بخش چهاردهم 👇👇: بر اساس تصحیح " دکترخالقی "۲۳۰ چُنان بود قیصر بدان گه به رایکه چون دختر او رَسیدی به جایچو گشتی بلند اختر و جفت جویبدیدی که آمدش هنگامِ شوی،یَکی گِرد کردی به کاخ انجمنبزرگانِ فرزانه و رای زنهر آنکس که بودی مر او را همالوُ زآن نامدارن برآورده یالز کاخِ پدر دخترِ ماهرویبگشتی بران انجمن جفت جوی۲۳۵ پرستنده بودی به گِرداندرشزِ مردم نبودی پدید افسرشپسِ پرده ی قَیصر آن روزگارسه دختر بُد، اندر جهان نامداربه بالا و دیدار و آهستگیبه بایِستگی، هم به شایِستگییَکی بود مهتر، کتایون به نامخردمند و روشندل و شادکامکتایون چُنان دید یک شب به خوابکه روشن شدی کشور از آفتاب۲۴۰ یَکی انجمن مرد پیدا شدیاز انبوه مردم ثریّا شدیسرِ انجمن بود بیگانه ییغریبی دل آزار و فرزانه ییبه بالایِ سرو و به دیدار ماهنشستَنش چون بر سرِ گاه شاهیکی دسته دادی کتایون بدویوُ زو بستَدی دسته یی رنگ و بویبه شبگیر چون بردمید آفتاب سرِ نامداران برآمد ز خواب ،۲۴۵ یَکی انجمن کرد قیصر بزرگهر آنکس که بود از دلیران سُتُرگ،
#نسخه_صوتی_پادشاهی_لهراسپبخش چهاردهم👇👇:
#سروده_های_حکیم_پادشاهی_لهراسپ ،بخش چهاردهم 👇👇: بر اساس چاپ " مسکو "چنان بود قیصر بدانگه برایکه چون دختر او رسیدی بجایچو گشتی بلند اختر و جفت جویبدیدی که آمدش هنگام شوییکی گرد کردی به کاخ انجمنبزرگان فرزانه و رای زنهرانکس که بودی مر او را همالازان نامدارن برآورده یالز کاخ پدر دختر ماهرویبگشتی بران انجمن جفت جویپرستنده بودی به گرد اندرشز مردم نبودی پدید افسرشپس پردهٔ قیصر آن روزگارسه بد دختر اندر جهان نامداربه بالا و دیدار و آهستگیبه بایستگی هم به شایستگییکی بود مهتر کتایون به نامخردمند و روشندل و شادکامکتایون چنان دید یک شب به خوابکه روشن شدی کشور از آفتابیکی انجمن مرد پیدا شدیاز انبوه مردم ثریا شدیسر انجمن بود بیگانهایغریبی دل آزار و فرزانهایبه بالای سرو و به دیدار ماهنشستنش چون بر سر گاه شاهیکی دسته دادی کتایون بدویوزو بستدی دستهٔ رنگ و بوییکی انجمن کرد قیصر بزرگهر آن کس که بودند گرد و سترگ
سه شنبه👇👇👇:
داستان پادشاهی لهراسپ ،بخش سیزدهم 👇👇: بر اساس تصحیح "دکترخالقی "همی بود گشتاسپ دل مستمندخروشان و جوشان ز چرخ بلندنیامد ز گیتیش جز زهر بهریکی روستا دید نزدیک شهردرخت و گل و آبهای رواننشستنگهِ شادمرد جُواندرختی گَشن سایه بر پیشِ آبنِهان گشته زو چشمه ی آفتاب۲۱۵ بدان سایه بنشست مردِ جوانپر از درد، پیچان و تیرهروانهمی گفت ک"ای داور کَردگارغم آمد مرا بهره زین روزگارنبینم همی زاختر خویش بدندانم چرا بر سرم بد رسد!"یکی نامور زان پسندیده دهگذر کرد بر وی که او بود مِهوُرا دید با دیدگان پر ز خونبه زیرِ زنخ دست کرده ستون۲۲۰ بدو گفت ک"ای پاک مرد جوانچرایی پر از درد و تیرهروان؟اگر آیدت رای ایوان منبَوی شاد یکچند مهمان من،مگر کین غمان بر دلت کم شودسرِ تیرِ مژگانت بی نم شودبدو گفت گشتاسپ ک"ای نامجوینژاد تو از کیست با من بگویچُنین داد پاسخ وُرا کدخدایک"زین پرسش اکنون تورا چیست رای؟۲۲۵ من از تخمِ شاه آفریدون گردکزان تخمه کس در جهان نیست خرد!"چو بشنید گشتاسپ، برداشت پایهمی رفت با نامور کدخدایچُن آن مهتر آمد سوی خان خویشبه مهمان بیاراست ایوان خویشبسانِ برادر همی داشتشزمانی به ناکام نگذاشتشزمانه بر این نیز چندی بگشتبرین کار بر ماهیان برگذشت
#نسخه_صوتی_پادشاهی_لهراسپبخش سیزدهم👇👇:
#سروده_های_حکیم_پادشاهی_لهراسپ ،بخش سیزدهم 👇👇: بر اساس چاپ " مسکو "همی بود گشتاسپ دل مستمندخروشان و جوشان ز چرخ بلندنیامد ز گیتیش جز زهر بهریکی روستا دید نزدیک شهردرخت و گل و آبهای رواننشستنگه شاد مرد جواندرختی گشن سایه بر پیش آبنهان گشته زو چشمهٔ آفتاببران سایه بنشست مرد جوانپر از درد پیچان و تیرهروانهمی گفت کای داور کردگارغم آمد مرا بهره زین روزگارنبینم همی اختر خویش بدندانم چرا بر سرم بد رسدیکی نامور زان پسندیده دهگذر کرد بر وی که او بود مهورا دید با دیدگان پر ز خونبه زیر زنخ دست کرده ستونبدو گفت کای پاک مرد جوانچرایی پر از درد و تیرهرواناگر آیدت رای ایوان منبوی شاد یکچند مهمان منمگر کین غمان بر دلت کم شودسر تیر مژگانت بی نم شودبدو گفت گشتاسپ کای نامجوینژاد تو از کیست با من بگویچنین داد پاسخ ورا کدخدایکزین پرسش اکنون ترا چیست رایمن از تخم شاه آفریدون گردکزان تخمه کس در جهان نیست خردچو بشنید گشتاسپ برداشت پایهمی رفت با نامور کدخدایچو آن مهتر آمد سوی خان خویشبه مهمان بیاراست ایوان خویشبسان برادر همی داشتشزمانی به ناکام نگذاشتشزمانه برین نیز چندی بگشتبرین کار بر ماهیان برگذشت
دوشنبه👇👇👇:
داستان پادشاهی لهراسپ، بخش دوازدهم👇👇: بر اساس تصحیح "دکترخالقی "یکی مایه ور بود بوراب نامپسندیده آهنگری شادکام،وُرا یار و شاگرد بُد سی و پنجز پُتک و از آهن رَسیده به رنجبه دکانش بنشست گُشتاسپ دیرشد آن پیشهکار از نشستنش سیربدو گفت آهنگر: ای نیک خویچه داری به بازارِ ما آرزوی۲۰۰ بدو گفت گُشتاسپ ک"ای نیک بختنپیچم سر از پتک و از کارِ سخت!مرا گر بداری تو، یاری کنمبرین پتک و سندان سُواری کنم!"چو بشنید بوراب ازو داستانبه یاریِ او گشت همداستانگِرانمایه گویی بدآتَش بتافتچو شد تافته، سوی سِندان شتافتبه گُشتاسپ دادند پتکی گِرانبر او انجمن گشته آهنگران۲۰۵ بزد پُتک و بشکست سِندان و گویازو گشت بازار پُر گفتوگویبترسید بوراب و گفت: "ای جُوانبه زخمِ تو سِندان ندارد تُواننه پتک و نه آتش،نه آهن، نه دَم!:چو بشنید گُشتاسپ، زان شد دژم،بینداخت پُتک و بشد گُرسَنهنه رویِ خورش بُد، نه جایِ بنهنماند به کس روزِ سختی، نه رنجنه آسانی و شادمانی، نه گنج!۲۱۰ بد و نیک بر ما همی بگذردنباشد دُژم هرکه دارد خرد
#نسخه_صوتی_پادشاهی_لهراسپبخش دوازدهم👇👇:
#سروده_های_حکیم_پادشاهی_لهراسپ ،بخش دوازدهم👇👇: بر اساس چاپ " مسکو "یکی نامور بود بوراب نامپسندیده آهنگری شادکامهمی ساختی نعل اسپان شاهبر قیصر او را بدی پایگاهورا یار و شاگرد بد سی و پنجز پتک و ز آهن رسیده به رنجبه دکانش بنشست گشتاسپ دیرشد آن پیشهکار از نشستنش سیربدو گفت آهنگر ای نیکخویچه داری به دکان ما آرزویچنین داد پاسخ که ای نیکبختنپیچم سر از پتک وز کار سختمرا گر بداری تو یاری کنمبرین پتک و سندان سواری کنمچو بشنید بوراب زو داستانبه یاری او گشت همداستانگرانمایه گویی به آتش بتافتچو شد تافته سوی سندان شتافتبه گشتاسپ دادند پتکی گرانبرو انجمن گشته آهنگرانبزد پتک و بشکست سندان و گویازو گشت بازار پر گفتوگویبترسید بوراب و گفت ای جوانبه زخم تو آهن ندارد تواننه پتک و نه آتش نه سندان نه دمچو بشنید گشتاسپ زان شد دژمبینداخت پتک و بشد گرسنهنه روی خورش بد نه جای بنهنماند به کس روز سختی نه رنجنه آسانی و شادمانی نه گنجبد و نیک بر ما همی بگذردنباشد دژم هرکه دارد خرد
برخوانی : حمیدرضا رحیمیان
برخوانی : حمیدرضا رحیمیان
برخوانی : حمیدرضا رحیمیان
برخوانی : حمیدرضا رحیمیان
اشعار شاهنامهخوانی pinned «بادرود و ارج پس از عروج کیخسرو در انتهای داستان داستان جنگِ بزرگِ کیخسرو نوبت به دوران پادشاهی لهراسب می رسد که این داستان ۹۰۰ بیتی را با هم و در کنار هم می خوانیم بخش ششم تا دهم در این هفته خوانش می گردد با انجمن خود همراه باشید 👇👇:»
داستان پادشاهی لهراسپ، بخش دهم 👇👇: بر اساس تصحیح "دکترخالقی "چو گُشتاسپ آمد بدان شارستانهمی جست جایی یَکی کارستان۱۶۵ همی گشت یَک هفته بر گِردِ رومهمی کار جُست اندر آبادبومچو چیزی که بودش بخورد و بدادهمی رفت ناشاد، دل پر ز دادچو در شهرِ آباد چندی بگشتاز ایوانِ دیوانِ قیصر گذشت،بد اُسقف چُنین گفت ک"ای دستگیراز ایران یَکی نامجویم دبیربدین کار باشم تو را یارمندزِ دیوان کنم هر چه آید پسند"۱۷۰ دبیران که بودند در بارگاههمی کرد هر یَک به دیگر نگاه،ک"زین کِلکِ پولاد گریان شود،همان رویِ قرطاس بریان شود،یَکی باره باید به زیرش بلندبه بازو کمان و به زین بر کمند!"بدآواز گفتند: " ما را دبیرز بایست بیش آمد ای یادگیر!"چو بشنید گُشتاسپ، دل پُر ز دردز دیوان بیامد، دو رخساره زرد۱۷۵ بسی بادِ سرد از جَگر برکشیدبه نزدیکِ چوبانِ قَیصر کَشیدجُوانمرد را نام بَستاو بوددلیر و هشیوار و با تاو بودبه نزدیکِ بستاو چون شد فرازبر او آفرین کرد و بردش نمازنگه کرد چوبان و بنواختشبه نزدیکی خویش بنشاختش"چه مردی؟" بدو گفت" با من بگویکه هم شاه شاخی و هم شاه روی!"
#نسخه_صوتی_پادشاهی_لهراسپبخش دهم👇👇:
#سروده_های_حکیم_پادشاهی_لهراسپ بخش دهم 👇👇: بر اساس " چاپ مسکو "چو گشتاسپ آمد بدان شارستانهمی جست جای یکی کارستانهمی گشت یک هفته بر گرد رومهمی کار جست اندر آباد بومچو چیزی که بودش بخورد و بدادهمی رفت ناشاد و دل پر ز بادچو در شهر آباد چندی بگشتز ایوان به دیوان قیصر گذشتبه اسقف چنین گفت کای دستگیرز ایران یکی نامجویم دبیربدین کار باشم ترا یارمندز دیوان کنم هرچ آید پسنددبیران که بودند در بارگاههمی کرد هریک به دیگر نگاهکزین کلک پولاد گریان شودهمان روی قرطاس بریان شودیکی باره باید به زیرش بلندبه بازو کمان و به زین بر کمندبه آواز گفتند ما را دبیرزیانست پیش آمدن ناگزیرچو بشنید گشتاسپ دل پر ز دردز دیوان بیامد دو رخساره زردیکی باد سرد از جگر برکشیدبه نزدیک چوپان قیصر رسیدجوانمرد را نام نستاو بوددلیر و هشیوار و با تاو بودبه نزدیک نستاو چون شد فرازبرو آفرین کرد و بردش نمازنگه کرد چوپان و بنواختشبه نزدیکی خویش بنشاختشچه مردی بدو گفت با من بگویکه هم شاه شاخی و هم نامجوی
چهارشنبه 👇👇👇:
داستانِ پادشاهی لهراسپ بخش نهم👇👇: بر اساس تصحیح "دکترخالقی "چو گُشتاسپ نزدیکِ دریا رسیدپیاده شد و باژخواهش بدید۱۵۰ یَکی. پیرسر بود هیشوی نامجُوانمرد و بیدار و با رای و کامبر او آفرین کرد گُشتاسپ و گفتکه "با جانِ پاکت خرد باد جفت!از ایران یَکی نامجویم دبیرخردمند و روشندل و یادگیربه کَشتی برین آب اگر بگذرمسپاسی نهی جاودان بر سرمچو بشنید هیشوی از او این سَخُن وُرا پاسخ این داد مردِ کَهُن، ۱۵۵ چُنین گفت: شایِسته یی تاج راوُ گر جَوشن و تیغ و تاراج را،کنون راز بگشای و با من بگویازینسان به دریا گذشتن مجوی:اگر هدیه باید، اگر گفتِ راست!تو را هوش و رایِ دبیری کجاست؟!"ز هیشوی بشنید گشتاسپ، گفتکه "از تو مرا نیست چیزی نِهفتزِ من هر چه خواهی، ندارم دِریغازین افسر و مُهر و دینار و تیغ"۱۶۰ ز دینار لختی به هیشوی داداز ان هَدیه شد مردِ گیرنده شادز کَشتی سبک بادبان برکشیدجهانجوی را سوی قَیصر کشیدیکی شارستان بُد به روم اندرونسه فرسنگ بالای شهرش فزونبرآورده ی سلم، جایی بزرگنشستنگهِ قَیصرانِ سُتُرگ
#نسخه_صوتی_پادشاهی_لهراسپبخش نهم👇👇:
#سروده_های_حکیم_پادشاهی_لهراسپ بخش نهم 👇👇: بر اساس " چاپ مسکو "چو گشتاسپ نزدیک دریا رسیدپیاده شد و باژ خواهش بدیدیکی پیرسر بود هیشوی نامجوانمرد و بیدار و با رای و کامبرو آفرین کرد گشتاسپ و گفتکه با جان پاکت خرد باد جفتازایران یکی نامدارم دبیرخردمند و روشندل و یادگیربه کشتی برین آب اگر بگذرمسپاسی نهی جاودان بر سرمچنین گفت شایستهای تاج راو یا جوشن و تیغ و تاراج راکنون راز بگشای و با من بگویازین سان به دریا گذشتن مجویمرا هدیه باید اگر گفت راستترا رای و راه دبیری کجاستز هیشوی بشنید گشتاسپ گفتکه از تو مرا نیست چیزی نهفتز من هرچ خواهی ندارم دریغازین افسر و مهر و دینار و تیغز دینار لختی به هیشوی دادازان هدیه شد مرد گیرنده شادز کشتی سبک بادبان برکشیدجهانجوی را سوی قیصر کشیدیکی شارستان بد به روم اندرونسه فرسنگ پهنای شهرش فزونبرآوردهٔ سلم جای بزرگنشستنگه قیصران سترگ
سه شنبه 👇👇👇:
داستان پادشاهی لهراسپ بخش هشتم👇👇: بر اساس تصحیح " دکترخالقی "گفتار اندر رفتنِ گُشتاسپ به خشمِ پدر به روم۱۳۰ شبِ تیره شبدیزِ لهراسپیبیاورد با زینِ گشتاسپیبپوشید زربَفت رومی قبایز تاج اندرآویخت فّرِ همایز دینار و از گوهرِ شاهواربیاورد چندان کَش آمد به کاراز ایران سوی روم بنهاد رویپدر گاه جوی و پُسر راه جویپدر چون زِ گُشتاسپ آگاه شدبپیچید و شادیش کوتاه شد۱۳۵ زریر و همه بخردان را بخواندزِ گُشتاسپ چَندی سَخن ها براندبدیشان چُنین گفت ک"این شیرمردسرِ تاجدار اندرآرد به گَرد!چه بینید و این را چه درمان کنید؟نشاید که این بر دل آسان کنید!"چُنین گفت موبد که "ای نیک بختگرامی به مردان بود تاج و تختچو گشتاسپ، فرزند کس را نبودنه هرگز کس از نامداران شُنود۱۴۰ ز هر سو بباید فرستاد کسدلاور بزرگانِ فریادرَسگر او بازگردد، تو زُفتی مکنهنر جوی و با چرخ جُفتی مکن!که تاج کیان چون تو بیند بسینماندهمی مهرِ او بر کسی!به گشتاسپ ده زین جهان کشوریبنه بر سرش نامدارافسری!جز از پهلوان رستم نامداربه گیتی نبینیم چون او سُوار!۱۴۵ به بالا و دیدار و فرهنگ و هوشچُن او نامور نیز نشنید گوش!"فرستاد لهراسپ چندی مهانبه جُستن گرفتش به گِردِ جهانبرفتند و نومید بازآمدندکه با اخترِ دیرساز آمدندنکوهش از آن بهرِ لهراسپ بودغم و رنجِ تن بهرِ گشتاسپ بود
#نسخه_صوتی_پادشاهی_لهراسپبخش هشتم👇👇:
#سروده_های_حکیم_پادشاهی_لهراسپ ،بخش هشتم 👇👇: بر اساس " چاپ مسکو "شب تیره شبدیز لهراسپیبیاورد با زین گشتاسپیبپوشید زربفت رومی قبایز تاج اندر آویخت پر همایز دینار وز گوهر شاهواربیاورد چندان کش آمد به کاراز ایران سوی روم بنهاد رویبه دل گاه جوی و روان راه جویپدر چون ز گشتاسپ آگاه شدبپیچید و شادیش کوتاه شدزریر و همه بخردان را بخواندز گشتاسپ چندی سخنها براندبدیشان چنین گفت کاین شیر مردسر تاجدار اندر آرد به گردچه بینید و این را چه درمان کنیدنشاید که این بر دل آسان کنیدچنین گفت موبد که این نیک بختگرامی به مردان بود تاج و تختچو گشتاسپ فرزند کس را نبودنه هرگز کس از نامداران شنودز هر سو بباید فرستاد کسدلاور بزرگان فریادرسگر او بازگردد تو زفتی مکنهنرجوی و با آز جفتی مکنکه تاج کیان چون تو بیند بسینماند همی مهر او بر کسیبه گشتاسپ ده زین جهان کشوریبنه بر سرش نامدار افسریجز از پهلوان رستم نامداربه گیتی نبینیم چون او سواربه بالا و دیدار و فرهنگ و هوشچنو نامور نیز نشنید گوشفرستاد لهراسپ چندی مهانبه جستن گرفتند گرد جهانبرفتند و نومید بازآمدندکه با اختر دیرساز آمدندنکوهش از آن بهر لهراسپ بودغم و رنج تن بهر گشتاسپ بود
دوشنبه👇👇👇:
داستان پادشاهی لهراسپ،بخش هفتم👇👇: بر اساس تصحیح " دکترخالقی "۱۱۵ وُرا گفت گشتاسپ ک"ای شهریارمنم بر درت بر یَکی پیشکاراگر کم کنی جاه، فرمان کنمبه پَیمان روان را گروگان کنم!"بزرگان برفتند با او به راهگُرازان و گویان بدایوانِ شاهبیاراست ایوانِ گوهرنگارنِهادند خوان و می خوشگواریَکی جشن کردند کز چرخ ماهستاره ببارید بر جشنگاه۱۲۰ چُنان بُد _ز مستی_ که هر مهتریبرفتند بر سر زِ گُل افسریبرفتند و بگذشت چندی بر این ندید آن جُوان از پدر آفرین!به کاوسیان بود لهراسپ شادهمیشه زِ کیخسروش بود یادهمی ریخت زان درد گشتاسپ خونهمی گفت هر گونه با رهنِمونبه دل گفت: "هر چند کوشم به راینیارم همی چاره ی این به جای۱۲۵ اگر با سُواران شوم، مهتریفرستد پَسم نیز با لشکری،به چاره زِ ره بازگرداندمبسی خواهش و پندها راندمچو تنها شوم، ننگ دارم همیز لُهراسپ دل تنگ دارم همیدل او به کاوسیان ست شادنیابد گذر مهر او بر نژادچو یک تن شوم، گر کند خواستارچه داند که من چون شدم، شهریار؟!"
#نسخه_صوتی_پادشاهی_لهراسپ.بخش هفتم👇👇:
#سروده_های_حکیم_پادشاهی_لهراسپ ،بخش هفتم👇👇: بر اساس " چاپ مسکو "ورا گفت گشتاسپ کای شهریارمنم بر درت بر یکی پیشکاراگر کم کنی جاه فرمان کنمبه پیمان روان را گروگان کنمبزرگان برفتند با او به راهگرازان و پویان به ایوان شاهبیاراست ایوان گوهرنگارنهادند خوان و می خوشگواریکی جشن کردند کز چرخ ماهستاره ببارید بر جشنگاهچنان بد ز مستی که هر مهتریبرفتند بر سر ز زر افسریبه کاوسیان بود لهراسپ شادهمیشه ز کیخسروش بود یادهمی ریخت زان درد گشتاسپ خونهمی گفت هرگونه با رهنمونهمی گفت هرچند کوشم به راینیارم همی چارهٔ این به جایاگر با سواران شوم مهتریفرستد پسم نیز با لشکریبه چاره ز ره بازگرداندمبسی خواهش و پندها راندمچو تنها شوم ننگ دارم همیز لهراسپ دل تنگ دارم همیدل او به کاوسیانست شادنیاید گذر مهر او بر نژادچو یک تن بود کم کند خواستارچه داند که من چون شدم شهریار