داستان پادشاهی لهراسپ، بخش دهم 👇👇: بر اساس تصحیح "دکترخالقی "چو گُشتاسپ آمد بدان شارستانهمی جست جای…
انتشار: 2026/07/30 19:34 UTCدریافت: 2026/08/04 22:07 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/04 22:07 UTC
داستان پادشاهی لهراسپ، بخش دهم 👇👇: بر اساس تصحیح "دکترخالقی "چو گُشتاسپ آمد بدان شارستانهمی جست جایی یَکی کارستان۱۶۵ همی گشت یَک هفته بر گِردِ رومهمی کار جُست اندر آبادبومچو چیزی که بودش بخورد و بدادهمی رفت ناشاد، دل پر ز دادچو در شهرِ آباد چندی بگشتاز ایوانِ دیوانِ قیصر گذشت،بد اُسقف چُنین گفت ک"ای دستگیراز ایران یَکی نامجویم دبیربدین کار باشم تو را یارمندزِ دیوان کنم هر چه آید پسند"۱۷۰ دبیران که بودند در بارگاههمی کرد هر یَک به دیگر نگاه،ک"زین کِلکِ پولاد گریان شود،همان رویِ قرطاس بریان شود،یَکی باره باید به زیرش بلندبه بازو کمان و به زین بر کمند!"بدآواز گفتند: " ما را دبیرز بایست بیش آمد ای یادگیر!"چو بشنید گُشتاسپ، دل پُر ز دردز دیوان بیامد، دو رخساره زرد۱۷۵ بسی بادِ سرد از جَگر برکشیدبه نزدیکِ چوبانِ قَیصر کَشیدجُوانمرد را نام بَستاو بوددلیر و هشیوار و با تاو بودبه نزدیکِ بستاو چون شد فرازبر او آفرین کرد و بردش نمازنگه کرد چوبان و بنواختشبه نزدیکی خویش بنشاختش"چه مردی؟" بدو گفت" با من بگویکه هم شاه شاخی و هم شاه روی!"