داستان پادشاهی لهراسپ، بخش بیست 👇👇: بر اساس تصحیح " دکترخالقی "چنین گفت میرین: "بر این زادبومجهان آفرین تا پَی افگند رومنیاگانِ ما جز به گرزِ گراننکردند پَیکار با مهتران۳۲۰ کنون قَیصر آنرا نجوید همیچُنین با من از کینه گوید همیمن این چاره اکنون بجای آورمز هرگونه پاکیزه رای آورم"بیامد بدایوان پسندیده مردز هر گونه اندیشهها یاد کردنبشته بیاورد و بنهاد پیشهمان اختر و طالعِ سالِ خویشچُنین دید کاندر فلان روزگاراز ایران بیاید یکی نامدار۳۲۵ به دستش برآید سه کارِ گرانکزان بازمانند رومی سران:یَکی آنکه دامادِ قَیصر شودهم او بر سرِ قیصر افسر شودپدید آید از روی کشور دو ددکه هرکس رسد از بدِ دد به بدشود هر دو بر دست اوبر هلاکز هر زورمندی نیایدش باکز کارِ کتایون خود آگاه بودکه با نیو گُشتاسپ همراه بود۳۳۰ ز هیشوی و آن مهترِ نامجویکه هر سه به روی آوریدند رویبیامد به نزدیکِ هیشوی تفتسراسر بگفت آن سَخُن ها که رفتوُ زآن اخترِ فیلسوفانِ رومشِگفتی که آید بدان مرز و بوم
#سروده_های_حکیم_پادشاهی_لهراسپ ،بخش بیستم 👇👇: بر اساس چاپ " مسکو "چنین گفت میرین برین زادبومجهان آفرین تا پی افگند رومنیاکان ما جز به گرز گراننکردند پیکار با مهترانکنون قیصر از من بجوید همیسخن با من از کینه گوید همیمن این چاره اکنون بجای آورمز هرگونه پاکیزه رای آورمچو آمد به ایوان پسندیده مردز هرگونه اندیشهها یاد کردنوشته بیاورد و بنهاد پیشهمان اختر و طالع و فال خویشچنان دید کاندر فلان روزگاراز ایران بیاید یکی نامداربه دستش برآید سه کار گرانکزان باز گویند رومی سرانیکی انک داماد قیصر شودهمان بر سر قیصر افسر شودپدید آید از روی کشور دو ددکه هرکس رسد از بد دد به بدشود هردو بر دست او بر هلاکز هر زورمندی نیایدش باکز کار کتایون خود آگاه بودکه با نیو گشتاسپ همراه بودز هیشوی و آن مهتر نامجویکه هر سه به روی اندر آرند رویبیامد به نزدیک هیشوی تفتسراسر بگفت آن سخنها که رفتوزان اختر فیلسوفان رومشگفتی که آید بدان مرز و بوم
داستان پادشاهی لهراسپ، بخش نوزدهم 👇👇: بر اساس تصحیح " دکترخالقی "گفتاراندر خواستنِ میرین دخترِ میانگی از قیصرِ روم ۳۰۵ یکی رومیی بود میرین به نامسرافراز و با رای و با گنج و کامفرستاد نزدیکِ قَیصر پیامکه" من سرفرازم به گنج و به نامبه من ده غم انجام دخترت را!به من تازه کن نام و افسرت را!"چُنین گفت قیصر که" من زین سپسنجویم بدین روی پیوند کس!کتایون و آن مردِ ناسرفرازمرا داشتند از چُنین کار باز۳۱۰ کنون هر که جویند خویشّیِ منوُ گر سر فَرازد به پیشیِ من،یَکی کار بایدش کردن بزرگکه خوانندش ایدر بزرگان سُترگچُن او در جهان نامداری بودمرا بر زمین نیز یاری بودشود تا سرِ بیشه ی فاسقونبشوید دل و دست و مغزش به خونیَکی گرگ بیند بِکردار نیلتن اژدها دارد و زورِ پیل۳۱۵ سرو دارد و یَشک همچون گرازنیارد شدن پیل پیشش فرازبر آن بیشه برنگذرد نرّه شیرنه پیل و نه ببر و نه مرد دلیرهر آنکس که بر وی بدّرید پوستمرا باشد او یار و داماد و دوست"