داستان پادشاهی لهراسپ ،بخش سیزدهم 👇👇: بر اساس تصحیح "دکترخالقی "همی بود گشتاسپ دل مستمندخروشان و جو…
انتشار: 2026/08/07 16:43 UTCدریافت: 2026/08/12 00:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 00:30 UTC
داستان پادشاهی لهراسپ ،بخش سیزدهم 👇👇: بر اساس تصحیح "دکترخالقی "همی بود گشتاسپ دل مستمندخروشان و جوشان ز چرخ بلندنیامد ز گیتیش جز زهر بهریکی روستا دید نزدیک شهردرخت و گل و آبهای رواننشستنگهِ شادمرد جُواندرختی گَشن سایه بر پیشِ آبنِهان گشته زو چشمه ی آفتاب۲۱۵ بدان سایه بنشست مردِ جوانپر از درد، پیچان و تیرهروانهمی گفت ک"ای داور کَردگارغم آمد مرا بهره زین روزگارنبینم همی زاختر خویش بدندانم چرا بر سرم بد رسد!"یکی نامور زان پسندیده دهگذر کرد بر وی که او بود مِهوُرا دید با دیدگان پر ز خونبه زیرِ زنخ دست کرده ستون۲۲۰ بدو گفت ک"ای پاک مرد جوانچرایی پر از درد و تیرهروان؟اگر آیدت رای ایوان منبَوی شاد یکچند مهمان من،مگر کین غمان بر دلت کم شودسرِ تیرِ مژگانت بی نم شودبدو گفت گشتاسپ ک"ای نامجوینژاد تو از کیست با من بگویچُنین داد پاسخ وُرا کدخدایک"زین پرسش اکنون تورا چیست رای؟۲۲۵ من از تخمِ شاه آفریدون گردکزان تخمه کس در جهان نیست خرد!"چو بشنید گشتاسپ، برداشت پایهمی رفت با نامور کدخدایچُن آن مهتر آمد سوی خان خویشبه مهمان بیاراست ایوان خویشبسانِ برادر همی داشتشزمانی به ناکام نگذاشتشزمانه بر این نیز چندی بگشتبرین کار بر ماهیان برگذشت