
فردوسی میگوید: «ز گیتی یکی کُنج ما را بس است». ما نیز بر آن شدهایم تا کنج آسایش و فراغی برای اهالی کتاب و اندیشه فراهم آوریم.دعوت میکنیم همراهمان باشید📌ناشران محترم در صورت عدم رضایت نشر کتاب تان، از طریق آیدی زیر جهت حذف آن،اطلاع دهید. @zahramehr
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 105 نمونه پست · پوشش داده: 2026/07/15 تا 2026/08/16
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 97 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
👈چرا این کتاب را باید خواند؟ میرسپاسی نسخهای برای اصلاح ایران نمیپیچد و وعدهی راهحل نمیدهد. کاری که میکند مهمتر و دشوارتر است: جای پرسش را عوض میکند و شاید همین کافی باشد. چون ملتی که صد سال است میپرسد «چرا عقب ماندیم؟»، صد سال است دارد به عقب نگاه میکند. کسی که میپرسد «جامعهی نیک چیست و چگونه بسازیماش؟»، ناچار است رو به جلو بایستد.
میرسپاسی کتاباش را با تصویری به یاد ماندنی میبندد. جهان امپراتوری عباسی در حال فروپاشی بود و این یکی از بحرانیترین لحظات تاریخ اسلام این دوران بود. غزالی در آن لحظه چه کرد؟ به سوگواری نپرداخت. نشست و «کیمیای سعادت» را نوشت- کتابی سرشار از امید و راهکارهای عملی برای زیستن اخلاقی. درس این تصویر برای میرسپاسی روشن است. حتی در روزگار بحران، اندیشیدن به جامعهی نیک و ترسیم افقی برای آبادانی، نهتنها ممکن، بلکه ضروری است. پرسش «چگونه به آبادانی ایران فکر کنیم؟» بنابراین دعوتی است به نوعی از اندیشیدن که نه در بند گذشتهی خیالی باشکوه است، نه اسیر خیالِ سیاهِ زوال، و نه دلبستهی تقلید کورکورانه از هیچ الگوی بیرونی. نگاهی است که از سه جا زاده میشود: از تجربهی واقعی ایرانیان، از گفتوگوی صادقانه با تاریخ خودمان و جهان، و از همکاری آگاهانهی شهروندانی که ایران را خانهی مشترک خود میدانند.@Beheshteketab
اگر بخواهیم کل استدلال کتاب را در یک نقشهی راه بریزیم هفت گام برای اندیشیدن به آبادانی است.۱. بیرون آمدن از چرخهی گفتمانهای بسته- عقبماندگی، انحطاط، تقابل سنت/تجدد، نوستالژی گذشته. نه با انکار مشکلات، بلکه با رد این پیشفرض که سرنوشت ما از پیش رقم خورده است.۲. بازخوانی منصفانهی تاریخ خودمان- همان کاری که او با افسانهی عباسمیرزا کرد: هیچ روایت آشنایی را بیپرسش نپذیریم، به منابع اصلی برگردیم.۳. ساختن بر پایهی دستاوردهای واقعی- بهویژه میراث مشروطه، بهجای محکومکردن یا فراموشکردن آن.۴. فهم مدرنیته بهعنوان فرآیند زیسته- نه بستهای وارداتی؛ چیزی که میتواند از دل تجربهی ایرانی نیز بروید.۵. جایگزینی زبان توسعه با زبان آبادانی- زبانی که هدفاش نه فقط رشد اقتصادی، بلکه مراقبت از زندگی مشترک، اعتماد عمومی، عدالت، تکثر فرهنگی و شکوفایی همهی شهروندان است.۶. بازسازی علوم انسانی- از ترجمه و تقلید، به تأمل و نظریهپردازی اصیل.۷. پرورش امید اجتماعی- نه خوشبینی سادهلوحانه، بلکه پیششرط روانی و مدنی هر تغییر واقعی. @Beheshteketab
میرسپاسی در برابر دو گزینهی رایج، گزینهی سومی میگذارد. دو گزینهی رایج کدام است؟ اولی انزوای فرهنگی است که به دنبال رد هر آن چیزی است که از غرب میآید که این خود نوعی واکنش کینهتوزانه و بیثمر است. گزینهی دوم ترجمهی صرف و انتقال نظریههاست بدون نقد آنها که این کار تولید علم نیست، مصرف علم است. گزینهی سوم میهماننوازی فکری است که پیشنهاد خود میرسپاسی است؛ یعنی رویارویی فعال، انتقادی و خلاق با اندیشهها. استعارهی «میهماننوازی» دقیق انتخاب شده است. میهمان را نه از در بیرون میکنیم، نه اجازه میدهیم صاحبخانه شود. با او گفتوگو میکنیم، در خانهی خودمان و با قواعد خودمان. اندیشهی جهانی را باید با تاریخ، زبان و تجربهی زیستهی خودمان درگیر کرد تا نظریهای بزاید که هم بومی است و هم در گفتوگو با جهان. این همان چیزی است که میرسپاسی گذار از «تقلید» به «تأمل» مینامد.@Beheshteketab
تلخترین- و شاید دقیقترین- بخش کتاب، تشخیص میرسپاسی از وضعیت علوم اجتماعی در ایران است. او مفهوم «سفر نظریهها» را از ادوارد سعید وام میگیرد. وقتی ایدهای از بستری تاریخی- جغرافیایی به بستری دیگر منتقل میشود، باید دگرگون شود، با شرایط محلی درآمیزد و معنایی تازه بیابد. وگرنه واردات بیروح میماند. مشکل ایران این است که بخش بزرگی از آنچه «تولید علم» نامیده میشود، در واقع ترجمه است- و نه ترجمهی صادقانه و امانتدار، بلکه انتقال مفاهیم بدون توجه به بستر تاریخی و فکری متن اصلی. دو مثال او از این قرار است:الف) «سیر حکمت در اروپا» از محمدعلی فروغی: فصل مربوط به برگسون، بدون ارجاع دقیق به منابع اصلی نوشته شده.ب) «زمینهی جامعهشناسی» از امیرحسین آریانپور: در واقع برگردانی از یک کتاب درسی آمریکایی، بدون آنکه این نکته بهروشنی به خواننده گفته شود.نگرانی میرسپاسی این است که این الگو- انتقال مفاهیم بدون تحلیل انتقادی، بدون ارجاع دقیق، و گاه در قالب رونویسی پنهان- امروز نهتنها ادامه دارد، بلکه در برخی موارد به سرقت علمی آشکار رسیده است. و پیامد آن یک چیز است: دانشگاهی که مصرفکنندهی نظریه است، اما تولیدکنندهی فهم نیست.بهترین شاهد میرسپاسی برای این ادعا، سرگذشت خودِ مفهوم «غربزدگی» است- و اینجا کتاب به یکی از لحظات طنزآمیز خود میرسد. تصور عمومی این است که این مفهوم را جلال آلاحمد ساخت. اما زنجیرهی واقعی چنین است:احمد فردید- که خود از طریق آموزههای هانری کربن فرانسوی با فلسفهی مارتین هایدگر آشنا شده بود- نقد هایدگری بر مدرنیتهی غربی را برگرفت، آن را به بحران هویت ایرانی گره زد و مفهوم «غربزدگی» را پیش کشید. سپس آلاحمد بود که این مفهوم را عمومی و پرآوازه کرد. نتیجهای که میرسپاسی میگیرد، مثل گرهای است که تنها با پذیرش صورت مسئله باز میشود. مفهومی که قرار بود نقدِ وابستگی فکری به غرب باشد، خودش محصول یک «سفر نظریه» از غرب به ایران است. پس مسئله هرگز خودِ وامگیری فکری نیست بلکه مسئله کیفیت آن است. آیا با تأمل، بومیسازی خلاقانه و ارجاع دقیق همراه است، یا تقلید سطحی و بیزمینه؟@Beheshteketab
بخشی از کتاب در نگاه اول بیربط به «آبادانی» مینماید، اما مستقیم به قلب ماجرا میزند. تولستوی در بحران روحی خود به این نتیجه رسید که علم جدید-با همهی دقت و صداقتاش- نمیتواند به پرسش «برای چه هستم؟» پاسخ دهد. ماکس وبر در سخنرانی «علم سیاست بهمثابهی حرفه»، پاسخی غیرمستقیم میدهد. او میگوید جهان مدرن دستخوش «افسونزدایی» شده است. جهانی بیراز- اما همین بیرازی، بار سنگین تعیین ارزش و معنا را تمام و کمال بر دوش خود انسان میگذارد. علم میتواند بگوید چه هست؛ نمیتواند بگوید چه باید باشد. نتیجهگیری میرسپاسی برای ایران: مسئلهی آبادانی، در نهایت مسئلهای اخلاقی و معنایی است، نه فقط فنی و اقتصادی. با «واردکردن» علم و تکنولوژی حل نمیشود. پرسش واقعی این است: چه نوع زندگیای میخواهیم، و چه ارزشهایی باید آن را هدایت کنند؟اینجا به هستهی استدلال میرسیم. اصطلاحاتی مانند «توسعهنیافتگی» و «عقبماندگی» وارداتیاند و یک ویژگی مشترک دارند: ایران را همیشه در آینهی غرب و همیشه در جایگاه کمتر میبینند. میرسپاسی پیشنهاد میکند به مفهومی تمامعیار ایرانی بازگردیم: آبادانی. با تحلیلی زبانشناختی- از سفرنامههای قاجاری تا فرهنگهای لغت کهن- نشان میدهد «آباد» در فارسی همیشه به جایی اشاره داشته که مردم گرد هم آمدهاند، آب و درخت و کشتزار هست، و زندگی جمعی با نظم و معنا جریان دارد. آبادانی پس نزدیکتر است به «سکونت باکیفیت» تا «رشد اقتصادی». و نبود آبادانی، نبودِ زندگی جمعی معنادار است، نه فقط کمبود تولید ناخالص داخلی. اصطلاح کلیدی او آبادانی، «مراقبت از زندگی» است- مراقبتی پویا و رو به جلو، نه ایستا و نوستالژیک. او این مفهوم را حول سه محور بازتعریف میکند:یکم) سرنوشت مشترک- امکان اینکه هر ایرانی، با هر تفاوت قومی، زبانی، مذهبی و طبقاتی، در هر گوشهی کشور بتواند بگوید «ایران خانهی من است.»دوم) مراقبت معنادار از میهن- نه احساس ناسیونالیستی خام، بلکه کنش آگاهانهی شهروندی که خود را عاملی فعال در ساختن آبادانی میبیند، نه گیرندهی منفعل نتایج.سوم) ایجاد و آفرینش امید اجتماعی- امید نه بهعنوان یک حال خوب فردی، بلکه بهعنوان نیرویی برای کنش جمعی.میرسپاسی این چارچوب را به «رویکرد توانمندی» آمارتیا سن و مارتا نوسبام گره میزند: هدف نهایی توسعه افزایش درآمد سرانه نیست، بلکه گسترش آزادیهای واقعی انسانها برای زیستن زندگیای است که خودشان ارزشمند میدانند. و با تکیه بر نقدهای آرتورو اسکوبار و تیموتی میچل بر «گفتمان توسعه» و سیاستهای تکنوکراتیک، توضیح میدهد چرا بسیاری از طرحهای توسعهی از بالا به پایین در ایران- از پهلوی تا امروز- بهجای آبادانی، شکاف دولت و مردم را عمیقتر کردهاند. آبادانی راستین باید مشارکتی باشد؛ یعنی تکیه بر دانش محلی و تجربهی زیستهی مردم هر منطقه، نه تأکید صرف بر نقشههای از پیش طراحیشدهی کارشناسان.@Beheshteketab
در برابر آن تصویر تاریک، میرسپاسی انقلاب مشروطه را بزرگترین دستاورد تاریخ معاصر ایران میداند. نه تقلیدی ساده از اروپا، نه بازگشتی به سنت- بلکه پروژهای اصیل برای ترجمهی مفاهیم جهانی حکومت قانون، پارلمان و شهروندی به زبان و بافت ایرانی. نمونهاش رسالهی «یک کلمه» مستشارالدوله است. این رساله کوششی برای پلزدن میان اصل حکومت قانون و زبان دینی- فرهنگی ایرانیان، بدون قربانیکردن هیچیک و جملهای از عبدالرحیم طالبوف تبریزی که میرسپاسی آن را نماد کل پروژه میداند: «اول عشقام به دنیاست، سپس به کشورم ایران، و در نهایت به شهرم تبریز.» وفاداری به ایران، همراه با گشودگی به جهان. نه ملیگرایی تنگنظر، نه جهانوطنی بیریشه. مشروطه با همهی ناتمامیاش، هنوز مهمترین سرمایهی فکری و نهادی ماست. مسیر درست، دور زدن یا محکومکردن آن نیست- ادامهدادن همان روح است: مواجههی خلاق، نقادانه و بومی با جهان مدرن و مدرنیته.یکی از ستونهای نظری کتاب، خوانش میرسپاسی از جان دیویی، فیلسوف پراگماتیست آمریکایی است. خوانش رایج، مدرنیته را بستهای آماده و از پیش تعیینشده میبیند که یا باید کامل پذیرفت یا کامل رد کرد. دیویی چیز دیگری میگوید. او میگوید مدرنیته فرآیندی است که از دل زندگی روزمره، همکاری اجتماعی، و تجربهی جمعی میجوشد. معیار سنجش یک ایده یا نهاد هم «حقیقت مطلق» آن نیست، بلکه پیامد عملیاش است برای کاهش رنج انسانی و افزایش مشارکت. اهمیت این خوانش برای ایران روشن است: مدرنیته دیگر کالایی «غربی» و «بیگانه» نیست که باید وارد شود، بلکه ظرفیتی است برای رشد نهادهای دموکراتیک و همبستگی اجتماعی که میتواند از دل تجربهی خود هر جامعه سر بربیاورد. و مشروطه، در این چارچوب، دقیقاً نمونهی یک مدرنیتهی زیستهی ایرانی است.@Beheshteketab
درخشانترین فصل کتاب مربوط افسانهای است که همه باورش کردهایم. روایت آشناست. عباسمیرزا، ولیعهد ایران در میانهی جنگهای ایران و روس، با بغض و حسرت از ژوبر- فرستادهی ناپلئون- میپرسد: «چرا شما اروپاییان پیشرفت کردهاید و ما اینچنین عقبماندهایم؟» این لحظه در ادبیات رایج ما- و در کتابهای پرفروشی مثل «ما چگونه ما شدیم؟» اثر صادق زیباکلام- به نقطهی آغاز «خودآگاهی تلخ» ایرانیان تبدیل شده است. میرسپاسی کاری میکند که کمتر کسی کرده است. او به سرچشمه بازمیگردد و سفرنامهی خود ژوبر را میخواند و تصویری کاملاً متفاوت مییابد. عباسمیرزای این متن- جوانی هفدهساله- نه شخصیتی شکستخورده و مچاله از حقارت است، بلکه شاهزادهای هوشیار، پرسشگر، و اهل تدبیر که با نگاهی عقلانی و دیپلماتیک در حال فهم اروپای در حال تغییر و طراحی اصلاحات نظامی، آموزشی و اداری است. ژوبر خود از هوش و ادب و کنجکاوی او با ستایش سخن میگوید.پس چه اتفاقی افتاد؟ روایتی متعادل و حتی مثبت، در گذر زمان- بهویژه از دوران پهلوی به بعد- به «افسانهی ملی حقارت» تبدیل شد. و هرچه بیشتر تکرار شد، ما را بیشتر در «لحظهی عباسمیرزایی» حبس کرد: لحظهای ابدی از پرسیدن «چرا عقب ماندیم؟» بدون یک قدم حرکت به جلو. نکتهی اصلی برای میرسپاسی این نیست که آیا آن گفتوگو رخ داد یا نه. پرسش او عمیقتر است: چگونه یک روایت تاریخی به ابزار بازتولید مداوم احساس حقارت تبدیل میشود؟ آن هم دربارهی مردی که در عمل سیاسیاش- اعزام محصلان به اروپا، اصلاح ارتش، و بنیانگذاری راههای نوسازی- نمونهی کنشگری خردمندانه بود، نه انفعال.@Beheshteketab
چگونه به آبادانی ایران فکر کنیم؟روایتی از کتاب علی میرسپاسی و پرسشی که باید عوض شودجواد حیدری/استاد علوم سیاسیفرض کنید بیماری سالها نزد پزشکان مختلف رفته و همیشه یک سؤال پرسیده: «چرا من مثل دیگران سالم نیستم؟» روزی پزشکی به او میگوید: «مشکل شما در پاسخ نیست، در سؤال است. بپرسید سلامتی برای من چه معنایی دارد و چطور به آن برسم.» علی میرسپاسی، جامعهشناس ایرانی، در کتاب بسیار مهم خودش، «چگونه به آبادانی ایران فکر کنیم؟» دقیقاً همین کار را با ذهن ما ایرانیان میکند.او میگوید پرسشی که از دوران مشروطه تا امروز نسل به نسل تکرار کردهایم، «چرا ما عقب ماندیم و غرب پیشرفت کرد؟» خودش بخشی از بیماری است، نه راه درمان. پیشنهاد او جایگزینی این پرسش با پرسشی دیگر است: «جامعهی نیک برای ایرانیان چه معنایی دارد و چگونه میتوان آن را ساخت؟» تفاوت ظاهراً کوچک است اما یکی نگاه به عقب و غرق در حسرت است؛ دیگری نگاه به جلو و همراه با مسئولیت.میرسپاسی نشان میدهد فضای فکری ایران معاصر اسیر چند «گفتمان طاقتفرسا» شده- روایتهایی که هر یک به شکلی، افق آینده را میبندند. گفتمان اول «عقبماندگی» است که میگوید غرب معیار مطلق است، ما همیشه عقبتریم. مهمترین ایراد این گفتمان نوعی احساس دائمی کمبود است. گفتمان دوم «انحطاط است» که حرف اصلیاش این است که ایران از برههای دچار «انقطاع» فکری شد و در زوال ماند. ایراد میرسپاسی به این گفتمان این است که در آن باور به سرنوشت محتوم موج میزند.گفتمان سوم «سنت در برابر تجدد» است که مدعای اصلی آن این است که باید یکی را کامل پذیرفت و دیگری را کامل رد کرد و این گفتمان در نهایت به نوعی بنبست دوگانهساز ختم میشود. گفتمان چهارم «نوستالژی ایران باستان» است که نجات ما را در بازگشت به گذشتهی پیش از اسلام میبیند و عیباش در فرار از حال به گذشتهی خیالی است.ویژگی مشترک این چهار روایت چیست؟ میرسپاسی با دقت یک جراح انگشت میگذارد روی یک نکته: همهی آنها از پیش تصمیم گرفتهاند نتیجه چه باشد. بهجای تحلیل واقعیت تاریخی ایران، دنبال شواهدی برای اثبات محکومیت آن میگردند. محصول این نگاه، چیزی است که او «کینهتوزی تاریخی» مینامد: آمیزهای از تحقیر، حسرت، و خشم خاموش نسبت به گذشته که بهجای برانگیختن کنش، ما را در سوگواری و انفعال نگه میدارد. او اینجا از ریچارد رورتی وام میگیرد که «چپ فرهنگی» دانشگاهی آمریکا را متهم میکرد «شناخت» را جای «امید» گذاشته و نقد انتزاعی را جای اصلاح واقعی نهادها- و همان الگو را در بخشی از روشنفکری ایرانی بازمیشناسد.@Beheshteketab
طی صدو پنجاه سال گذشته، بارها تحلیلهای تاریخی پیرامون شکستها، موانع توسعه و عوامل عقبماندگی ایران صورت گرفته است. چنین واکاویهایی، هرچند آموزنده است، اما آنگاه که به گفتمان مسلط تبدیل میشوند، خود میتوانند منجر به تشدید کینتوزی تاریخی و احساس تحقیر شوند. بدون تردید، شناخت دشمنان تاریخی، تحلیل شکستها و مرور آسیبهای تاریخی مهم است، اما اگر قرار است آیندهای خلق شود، باید گفتمانی شکل گیرد که نه صرفا انتقادی یا سوگوار، بلکه آیندهنگر و سازنده باشد.در این میان، دو چالش بزرگ فراروی جامعه ایران قرار دارد: نخست، پراکندگی و ناانسجامی اجتماعی و دوم، فقدان پیامی الهامبخش که بتواند میان نیروهای متنوع جامعه پیوندی ایجاد کند؛ گفتمانی که از درون تجربه زیسته ما ایرانیان بر آمده، و در دل تعامل و گفت و گو، ظرفیت بازنگری و تحول را نیز در خود داشته باشدچگونهبهآبادانیایرانفکرکنیمدکتر علی میرسپاسی@Beheshteketab
اتابک : استاد، ایرانِ کوچک را تنها نگذارید.کمال الملک: شما از ایران دست بردارید، مملکت بزرگی میشود. کمالالملک/علی حاتمی@Beheshteketab
“بی داد”فیلم سینمایی «بیداد» به کارگردانی سهیل بیرقی یکی از آثار بحثبرانگیز سینماایران در سالهای اخیر است؛ فیلمی که داستان آن به محدودیتهای پیش روی زنان خواننده در ایران میپردازد و به دلیل محتوای آن و نحوه تولیدش با حواشی و پرونده قضایی روبهرو شد. این فیلم در سال ۱۴۰۴ ساخته شد، اما امکان اکران عمومی در سینماهای ایران را پیدا نکرد.«بیداد» در ادامه فعالیتهای سهیل بیرقی در ساخت آثار اجتماعی و انتقادی قرار میگیرد و تلاش میکند زندگی زنی را روایت کند که علاقه زیادی به موسیقی و خوانندگی دارد، اما برای فعالیت رسمی با موانع مختلف مواجه میشود. حضور بازیگران زن بدون حجاب در برخی صحنههای فیلم نیز از جمله مواردی بود که حاشیههای زیادی برای این اثر ایجاد کرد.@Beheshteketab
داستان اینجه ممدنوشته: یاشار کمال (نویسنده کُرد اهل ترکیه)ترجمه: ثمین باغچهبانقسمت پانزدهمصدا و اجرای: حسین لی@Beheshteketab
داستان اینجه ممدنوشته: یاشار کمال (نویسنده کُرد اهل ترکیه)ترجمه: ثمین باغچهبانقسمت چهاردهمصدا و اجرای: حسین لی@Beheshteketab
داستان اینجه ممدنوشته: یاشار کمال (نویسنده کُرد اهل ترکیه)ترجمه: ثمین باغچهبانقسمت سیزدهمصدا و اجرای: حسین لی@Beheshteketab
در روابط ناایمن، انتخاب شریک اغلب نه از سر پیوند، بلکه از ترسِ تنهایی یا اجتناب از رهاشدگی صورت میگیرد. در این فضا، ما نه بهعنوان «منِ منحصربهفرد»، بلکه بهعنوان «فردِ در دسترس» پذیرفته میشویم.
توهم پایان تاریخشما در طول زمان چقدر تغییر کردهاید؟ سعی کنید تصور کنید که ۲۰ سال قبل چگونه آدمی بودید. به چیزهای بیرونی (شغل، خانه، ظاهر) فکر نکنید، بلکه تمرکزتان روی شخصیتتان، منشتان، خلقیاتتان، ارزشها و تمایلاتتان باشد. آن شخص را با خود کنونیتان مقایسه کنید. در مقیاسی از صفر (بدون تغییر) تا ۱۰ (تحول کامل، سرتاپای من عوض شده است). به تغییرات خودتان چه نمرهای میدهید؟ وقتی از مردم این سوال را میکنم اکثرا به تغییراتی در شخصیت، ارزشها، علایق و بیزاریهایشان در طول بیست سال اخیر اشاره میکنند. آنها معمولاً با عددی بین ۲ تا ۴ جواب میدهند. حالا سوال دوم من: فکر میکنید که در طول ۲۰ سال آینده چقدر تغییر خواهید کرد؟ امتیازی که در پاسخها به این سوال داده میشود غالباً بسیار پایینتر از پرسش قبلی است، یعنی چیزی بین صفر و یک. به عبارت دیگر، بیشتر مردم در عمق وجودشان گمان نمیکنند که در آینده تغییری در آنها ایجاد بشود. اگر هم قبول داشته باشند، این تغییر تنها به مقداری ناچیز خواهد بود.آیا واقعاً ممکن است که امروز همان روزی باشد که شخصیت ما دست از تحول میکشد؟ "دن گیلبرت" روانشناس دانشگاه هاروارد به این پدیده "توهم پایان تاریخ" میگوید. واقعیت آن است که ما تقریباً همانقدر در آینده تغییر خواهیم کرد که در گذشته کردهایم. در چه جهتی؟ این دیگر مشخص نیست، اما میتوان با خیال راحت گفت که شما صاحب شخصیت و ارزشهایی متفاوت خواهید بود.اما اجازه بدهید که مفاهیم والایی مثل شخصیت و ارزشها را یک لحظه کنار بگذاریم. فقط چیزهایی را در نظر بگیرید که دوستشان دارید. به ۲۰ سال قبل فکر کنید. فیلم مورد علاقهتان چه بود؟ امروز چطور؟ الگوهایتان چه کسانی بودند؟ امروز چه کسانی هستند؟ نزدیک ترین دوستانتان چه کسانی بودند؟ امروز چه کسانی هستند؟ خبر خوب: میتوانید تمرین کنید و در شخصیت خودتان تغییراتی ایجاد کنید، البته خیلی هم نه. مقدار قابل توجهی از این تحولات بر اساس تعامل بین برنامه ژنتیکی و محیط پیرامون شما رقم می خورد. اما به هر صورت باید از فرصتتان استفاده کنید. کارآمدترین راه برای در اختیار گرفتن سکّان رشدِ شخصیت، انتخاب الگوهای زندگیتان است. حواستان باشد که چگونه سرمشقهایتان را انتخاب می کنید. خبر بد: نمیتوانید بقیه را تغییر بدهید، حتی شریک زندگی یا فرزندانتان را. انگیزهی تغییرات شخصی باید از درون انسان نشات بگیرد، فشارهای خارجی یا استدلالهای منطقی بینتیجه خواهد بود. به همین خاطر یکی از قانونهای طلایی من برای رسیدن به زندگی خوب به این شرح است: "از قرار گرفتن در موقعیتهایی که در آن مجبور به ایجاد تغییر در سایرین هستید بپرهیزید." این راهبرد ساده، من را تا حد قابل قبولی از شرّ بدبختیها، هزینهها، و سرخوردگی ها در امان داشته است. در عمل، من هرگز کسی را که ناچار به متحول کردن شخصیتش باشم، استخدام نمیکنم؛ چون میدانم که نمیتوانم. فرقی ندارد که یک نفر چقدر میتواند برای من سودآور باشد، با کسی که خلقیاتش با من سازگار نیست، وارد کسب و کار نمیشوم. اگر هم لازم باشد که ذهنیت پرسنل یک سازمان را دگرگون بکنم، هیچگاه مسئولیت رهبری آنجا را به عهده نمیگیرم.تاجران باهوش همواره چنین رویکردی را در پیش گرفتهاند. یکی از اصول راهبردی خطوط هوایی "ساوث وست" از بدو شکل گیری همین بوده: "بر اساس نگرش استخدام کن، برای کسب مهارت آموزش بده." نگرش ها را نمیتوان در یک بازه زمانی معقول عوض کرد، مخصوصاً با فشارهای بیرونی که هرگز؛ اما مهارتها را میتوان افزایش داد.هنر خوب زندگی کردنرولف دوبلی@Beheshteketab
جامعهٔ عادل این چیزها را درست توزیع میکند، یعنی به هر کس به اندازهٔ شایستگیاش میدهد
ارسطو میگوید عدالت یعنی به هر کس به اندازهٔ شایستگیاش دادن. و برای این که ببینیم هر کس چقدر شایستگی دارد، باید تعیین کنیم کدام فضیلتها سزاوار افتخار و پاداشاند. ارسطو معتقد است که تا ما نتوانیم بهترین شیوهٔ زندگی را معلوم کنیم، نمیتوانیم قانون عادلانه وضع کنیم. بنابراین از نظر او قانون نمیتواند دربارهٔ این مسئله که زندگی خوب چیست بیطرف باشد.
موقعی که میپرسیم آیا عدالت در جامعهای برقرار است، در واقع میپرسیم چیزهایی که برایشان ارزش قائلیم ـ درآمد و دارایی، حقوق و وظایف، اختیارات و فرصتها، مقامها و افتخارات ـ در آن جامعه چطور توزیع میشوند. جامعهٔ عادل این چیزها را درست توزیع میکند، یعنی به هر کس به اندازهٔ شایستگیاش میدهد. مسئله وقتی مشکل میشود که میپرسیم کی شایستهٔ چیست، و چرا.مایکل سندل@Beheshteketab
کتاب چون راجع به مسئله چالشی عدالت بحث میکنه، طبیعتا کتاب سخت و دشواریه و این چالشی بودن وقتی بیشتر میشه که نویسنده ناگزیر علاوه بر عدالت به مسائل دیگر فلسفه سیاسی همچون آزادی، اختیار، اخلاق و خیر جمعی هم میپردازه. البته ویژگی سندل اینه که با ذکر مثالهای روزمره و پرهیز از دشواری های متون فلسفی، مفاهیم رو تا حد زیادی ساده میکنه که برای مخاطب عام قابل فهم باشه که البته خودش مثل شمشیر دولبه میتونه عمل کنه و باعث بشه که با خوندن این کتاب فکر کنیم تمام مسائل مربوط به عدالت رو فهمیدیم و در آخر هم از بین روایتهای مطرح شده، انتخاب خودمون رو انجام بدیم. در حالیکه این کتاب تنها مقدمه ای برای اندیشیدن بیشتر و ورود جدی تر به این مباحثه و اتفاقا سوالات جدیدی رو پیش رو قرار میده. برای خود من فصل نهم کتاب با توجه به ورود مهاجران غیرقانونی به ایران و تب بالای مهاجرت از ایران به خارج از کشور، سختترین بخش این کتاب بود که دوراهی های اخلاقی زیادی در مقابلم قرار داد. در پایان به نظرم نکته منفی کتاب هم اینه که نویسنده میتونست بهتر و بیشتر به شرح و بسط نظریات لیبرتارینهایی مثل فریدمن و نوزویک و حتی هایک هم بپردازه ولی با توجه به قرابت فکری بیشتر، قسمت اعظمی از کتاب رو به کانت و(راولز) اختصاص داده.
برای حل مسئلهٔ قایق نجات و خیلی دوراهیهای کماهمیتتر دیگری که ما مدام با آنها روبهرو میشویم، باید چند پرسش بزرگ را در فلسفهٔ اخلاق و فلسفهٔ سیاسی بررسی کنیم: آیا اخلاق یعنی شمردن تعداد جانها و سنجیدن سود و زیان، یا بعضی تکالیف اخلاقی و حقوق انسانی به قدری اساسیاند که بالاتر از این محاسبات قرار میگیرند؟ اگر بعضی حقوق این قدر اساسیاند ـ چه طبیعی باشند، چه مقدس، چه انتقالناپذیر، و چه مطلق ـ ما چطور میتوانیم آنها را بشناسیم؟ و چرا آنها را اساسی میدانیم؟@Beheshteketab
اگر کشتن پادو سزاوار محکومیت اخلاقی باشد، ایراد دوم واردتر است. این ایراد نمیپذیرد که کار درست فقط برمیگردد به محاسبهٔ پیامدها، از حیث سود و زیان. میگوید معنی اخلاق چیزی بیشتر از این است، چیزی که مربوط میشود به رفتار درست انسانها با همدیگر.این دو طرز فکر، دربارهٔ ماجرای قایق نجات، دو رویکرد متفاوت به عدالت را نشان میدهد. یک رویکرد میگوید اخلاقمندی هر عملی بستگی پیدا میکند به نتیجهای که به بار میآورد؛ کار درست کاری است که، با توجه به همهٔ جوانب، بهترین نتیجه را عاید میکند. رویکرد دوم میگوید ما نباید فقط نتیجه را در نظر بگیریم؛ اخلاقاً لازم است به وظایف و حقوق هم، قطع نظر از پیامدهای اجتماعی، احترام بگذاریم.
دوم، حتی اگر با احتساب همهٔ جنبهها سود آن بر هزینهاش بچربد، آیا وجدانمان به ما سرکوفت نمیزند که کشتن و خوردن یک پسربچهٔ بیگناه، به دلایلی که در معادلهٔ سود و زیان اجتماعی آن نمیگنجد، نادرست است؟ آیا استفاده از یک انسان به این صورت ـ بهرهبرداری از آسیبپذیری او و گرفتن جانش بدون موافقت خودش ـ نادرست نیست، ولو سودی برای دیگران داشته باشد؟کسی که از کار دادلی و استیونز وحشت کرده باشد، ایراد اولی چنگی به دلش نمیزند. آن ایراد بر این فرض سودگرایانه (utilitarian) صحه میگذارد که اخلاق عبارت است از معادلهٔ سود و زیان، و فقط اقتضا میکند که پیامدهای اجتماعی کاملاً در نظر گرفته شود.
این استدلال دستکم دو ایراد دارد. اول این که میشود پرسید آیا سود کشتن پادو واقعاً بیشتر از هزینهاش بود. حتی با احتساب تعداد جانهای نجات پیدا کرده و خوشحالی زنده ماندهها و خانوادههایشان، دادن اجازهٔ چنین آدمکشی ممکن است پیامدهای بدی برای جامعه در کل داشته باشد ـ مثلاً هنجار مخالف قتل را تضعیف کند، یا باعث شود مردم قانون را به دست خودشان بگیرند، یا برای ناخداها مشکل کند که پادو استخدام کنند.
👈فرض کنید قاضی دادگاه شما بودید. چه حکمی میدادید؟ برای ساده کردن کارتان، قانون را کنار میگذاریم و فرض میکنیم از شما خواسته شده فقط تشخیص بدهید که آیا کشتن پسرک اشکال اخلاقی نداشته؟قویترین دلیلی که در دفاع از آن میشود آورد این است که، در آن شرایط حاد، ضرورت داشته یک نفر کشته شود تا سه نفر زنده بمانند. اگر هیچ کس کشته و خورده نمیشد، احتمالاً هر چهار نفر میمردند. منطقیترین انتخابْ پارکر بود که حال خوشی هم نداشت، چون خودش کمی بعد میمرد. وانگهی، او برخلاف دادلی و استیونز عائلهای هم نداشت. مرگ او نان کسی را نمیبرید و زن و فرزندی را عزادار نمیکرد.
آنوقت کمک رسید. دادلی در خاطراتش با حسن تعبیر تکاندهندهای نوشته «داشتیم صبحانه میخوردیم» که یک کشتی سروکلهاش پیدا شد. سه نفر باقی مانده را نجات دادند. در انگلستان آنها را بازداشت کردند و کارشان به دادگاه کشید. بروکس شاهد دادستان شد و دادلی و استیونز را محاکمه کردند. هیچ کدام منکر نشدند که پارکر را کشته و خورده بودند؛ ولی مدعی شدند که از روی ناچاری این کار را کرده بودند.
یک روز دیگر هم گذشت و کشتیای پیدا نشد. دادلی به بروکس گفت رویش را برگرداند و به استیونز گفت باید پارکر را بکشیم. دعایی خواند و به پسر گفت اجلش رسیده. با چاقوی جیبی شاهرگ گردنش را زد و او را کشت. بروکس مخالفت وجدانیاش را کنار گذاشت و سهمش را از غنیمت هولناک گرفت. چهار روز از گوشت و خون پسر تغذیه کردند.
چهار سرنشین قایق مدام چشمشان به افق بود به امید این که کشتیای از نزدیکی آنها بگذرد و نجاتشان بدهد. سه روز اول، هر کدام جیرهٔ ناچیز شلغمشان را خوردند. روز چهارم یک لاکپشت گرفتند. چند روز لاکپشت و باقیماندهٔ شلغمها را خوردند. روز هشتم گرسنه ماندند.پارکر، پادو جوان، گوشهٔ قایق خوابیده بود. حرف گوش نکرده بود و آب دریا را خورده بود و حالش بد بود. انگار داشت میمرد. روز نهم در این بوتهٔ آزمایش، ناخدا دادلی پیشنهاد کرد قرعه بیندازند و ببینند کدام یکشان باید بمیرد تا دیگران زنده بمانند. بروکس نپذیرفت و قرعهکشی نکردند.
«تابستان سال ۱۸۸۴ چهار انگلیسی در قایق نجات کوچکی در اقیانوس اطلس جنوبی در فاصلهٔ هزار مایلی از خشکی سرگردان شدند. کشتی آنها، مینیونِت، در توفان غرق شده بود و آنها با قایقی خود را نجات داده بودند. فقط دو قوطی کنسرو شلغم برای خوردن داشتند و یک قطره آب آشامیدنی همراهشان نبود. تامس دادلی ناخدای کشتی بود، ادوین استیونز دستیار اولش، و ادموند بروکس یک ملوان ـ «همه مردانی بزرگوار» به گزارش روزنامهها.سرنشین چهارم قایق، ریچارد پارکر، پادویی هفده ساله بود. پدر نداشت و این اولین سفر دریایی طولانیاش بود. او به حرف دوستانش گوش نداده بود و با «آرزومندی دوران جوانی» به امید این که سفر دریایی از او مردی بسازد با آنها همراه شده بود. افسوس که امیدش ناامید نمیشد.
" عدالت”؛ کار درست کدام است؟ نوشتهی "مایکل سندل"ترجمهی حسن افشار@Beheshteketab
سندل معتقد است سه تعبیر کلی از عدالت وجود دارد:عدالت یعنی تولید حداکثر سود یا رفاه که از طریق نظرات سودگرایان نظیر جرمی بنتام و جان استوارت میل قابل معرفی است.عدالت همگام احترام به آزادی انتخاب به دست میآید که یا به صورت انتخاب واقعی در بازاری آزاد خواهد بود (نظیر نظرات اختیارگرایانی چون رابرت نوزیک است) و یا به صورت انتخاب فرضی در یک موقعیت برابر و مطابق نظرات برابری خواهان لیبرالی همچون جان رالز.عدالتی که مسلتزم پرورش فضیلت و تعقل درباره خیر جمعی است.سندل با انتخاب تعبیر سوم معتقد است برای رسیدن به جامعهٔ عادل باید دربارهٔ معنی زندگی خوب استدلال شده و فرهنگی پذیرای اختلاف نظرهایی که لاجرم بروز میکنند، به وجود بیاوریم.@Beheshteketab
" عدالت؛ کار درست کدام است؟ "نوشتهی "مایکل سندل"ترجمهی حسن افشارآیا دروغگفتن همواره نادرست است؟ آیا آزادی فردی باید حد و حدودی داشته باشد؟ آیا کشتن انسانها را میشود گاهی توجیه کرد؟ آیا بازار آزاد منصفانه است؟ کار درست کدام است؟ پرسشهایی از این دست در قلب زندگی ما جا دارند. کتاب عدالت این پرسشها را از منظری فلسفی و بهشیوهای پر کشش به بحث گذاشته است. برای این کار سندل طیف گستردهای از دیدگاههای فیلسوفان قدیم و جدید را دربارهٔ عدالت به میان میآورد.فصلهای این کتاب از این قرار هستند:۱. کار درست کدام است؟۲. اصل بیشترین خوشنودی/ سودگرایی۳. ما مالک خودمان نیستیم؟/ اختیارگرایی۴. مددکار مزدبگیر/ بازار و اخلاق۵. مهم انگیزه است/ ایمانوئل کانت۶. دفاع از برابری/ جان رالز۷. بحث تبعیض مثبت۸. کی سزاوار چیست؟/ ارسطو۹. ما چه دِینی به یکدیگر داریم؟/ دوراهیهای وفاداری۱۰. عدالت و خیر جمعی@Beheshteketab
داستان اینجه ممدنوشته: یاشار کمال (نویسنده کُرد اهل ترکیه)ترجمه: ثمین باغچهبانقسمت دوازدهمصدا و اجرای: حسین لی@Beheshteketab
داستان اینجه ممدنوشته: یاشار کمال (نویسنده کُرد اهل ترکیه)ترجمه: ثمین باغچهبانقسمت یازدهمصدا و اجرای: حسین لی@Beheshteketab
داستان اینجه ممدنوشته: یاشار کمال (نویسنده کُرد اهل ترکیه)ترجمه: ثمین باغچهبانقسمت دهمصدا و اجرای: حسین لی@Beheshteketab
سرکوبکردنِ خشمِ سالم، عملی موقتیست و مجدداً با اضطراب بازمیگردد.فردی که در برابر ظلم آرام مانده، در واقعیت آرام نیست، بلکه خشمش را علیه خودش برگردانده است.@Beheshteketab
قشنگترین جملهی کتاب “وقتی نیچه گریست” این جمله است؛بزرگترین اشتباه انسان این است که تمام عمر فکر کند هنوز وقت دارد!
وقتی فردی از دنیا میرود، فرزند او فقط والدش را از دست نمیدهد، بلکه کسی را از دست میدهد که همیشه میتوانست به او پناه ببرد، با او درددل کند یا خودش را در نگاه او ببیند. برای همین، این فرزند احساس میکند انگار بخشی از وجود خودش هم گم شده است.سوگ زمانی کم کم آرام میشود که انسان بتواند برای این جای خالی، معنای تازهای در زندگیاش پیدا کند. قرار نیست فراموش کند یا جای آن آدم را با کس دیگری پر کند، باید یاد بگیرد با نبودن او زندگی کند.به همین دلیل، سوگ چیزی نیست که یک باره تمام شود. آدم باید آرام آرام یاد بگیرد زندگی را دوباره دور این جای خالی بسازد.بعضی جای خالیها هیچ وقت پُر نمیشوند، اما انسان میتواند یاد بگیرد با آنها زندگی کند.@Beheshteketab
زندگی پس از فقدانپرسش و پاسخ هایی درباره سوگ و داغدیدگیرابرت نایمایرترجمهی شهاب یوسفی@Beheshteketab
"خبرنگاری" اثر خوزه ناوارو@Beheshteketab
نظریه آزادی، ایران و دینفایل شماره 1: نسخه بزرگ و چاپی سفیدفایل شماره 2: نسخه بزرگ برای مطالعه در شبفایل شماره 3: نسخه مناسب مطالعه با موبایلفایل شماره 4: نسخه مناسب مطالعه با موبایل برای مطالعه در شب@Beheshteketab
اسامه بن لادن، رهبر القاعده بود که گفت:ما عاشق مرگیم آمریکا عاشق زندگی است این است تفاوت بین ما دو تا.هیچ عبارتی از این بهتر نمیتواند توصیف کنندهی تقابل بنیادگرایی مذهبی با دنیای مدرن باشد .صدام حسین دیکتاتور ،عراق هم با اینکه باورهای مذهبی متعصبانه نداشت اما به خیال خودش نقطه ضعف بزرگ آمریکا را خوب تشخیص داده بود. موقعی که ارتش آمریکا به عراق حمله کرد صدام مطمئن بود که در این نبرد پیروز میشود و استدلالش هم این بود که ما عراقیها به راحتی میتوانیم صد هزار کشته در طول جنگ بدهیم و ککمان هم نگزد. اما آمریکاییها قادر به تحمل تلفات انسانی نیروهایشان نیستند و حتی صد کشته برای آنها غیر قابل تحمل است و به همین دلیل مجبور به توقف جنگ میشوند. تروریستها و دیکتاتورها در یک ویژگی مشترکند و آن بیتوجهی مطلق به حیات انسانی است.بیژن اشتری@Beheshteketab
او در آغاز سال تحصیلی برای معلمان مدرسه این نامه را می فرستاد: کسی هستم که از یک اردوگاه اسیران جان سالم به در برده است. با چشمانم چیزهایی دیدم که هیچ انسانی نباید میدید. اتاقهای گازی را دیدم که توسط بهترین و ماهرترین مهندسین ساختمان ساخته شده بودند. بهترین پزشکانی را دیدم که کودکان را به شکل ماهرانهای مسموم میکردند. پزشک و مهندس شدن کار سختی نیست میشود با چندسال درس خواندن به آن رسید، چه بسا امروز در جامعه، پزشکان و مهندسان زیادی داریم، بزرگترین ثروت ما انسانیت واخلاق ماست که با هیچ مدرکی قابل مقایسه نیست، برای به دست آوردن آنها تلاش کنیم.@Beheshteketab
انسان در جستجوی معنا نویسنده: ویکتورفرانکل@Beheshteketab
اگر زندگی کردن رنج بردن است برای زنده ماندن باید ناگزیر معنایی در رنج بردن یافتاز این رو آنچه مهم است معنای زندگی به طور اعم نیست بلکه هر فرد می بایست معنی و هدف زندگی خود را دریابد اما هیچ کس نمی تواند این معنا را برای دیگری بیابدهرکس باید معنای زندگی خود را خود جستجو کند و مسولیت آن را نیز پذیرا باشدویکتور فرانکل@Beheshteketab
از آنجا که ویکتور فرانکل یهودی بود، در سال 1942 به اردوگاه کار اجباری از آشویتس تبعید شد و سختترین و سرنوشتسازترین روزهای عمرش را در این اردوگاه سپری کرد. او مدتی هم در اردوگاه کار اجباری داخائو سپری کرد. درست است که او در سال 1945 آزاد شد و به خانه برگشت ولی تجربیات خود در این سالهای تبعید را نوشت و در سال 1946 تحت عنوان «انسان در جستجوی معنا» منتشر کرد.او تلاش کرد که شیوه معنا درمانی، پیدا کردن معنای زندگی و مقاومت در برابر سختیها را به همنوعان خودش بیاموزد. امروز مکتب معنادرمانی فرانکل یکی از مطرحترین مکاتب روانشناسی است.@Beheshteketab
کتاب انسان در جستجوی معنا اثر ویکتور فرانکل حاصل تجربیات وی در زمان اسارتش در اردوگاه کار اجباری آلمان نازی است. روزهای سخت و وحشتناکی که بر او گذشت اما در نهایت به آزادیش منجر شد. وی در دوران حضورش در اردوگاه، معنایی از حیات را یافت که لحظات را برایش قابل تحمل و ادامه دادن میکرد. هنر نویسندگی فرانکل آنجایی خودنمایی میکند که مخاطب در هنگام خواندن اثر، خودش را در اردوگاه فرض میکند و گاه ممکن است نفسش از تجربیات تلخ خالق اثر بگیرد. برای مثال در شروع ماجراهای از سر گذرانده شده ویکتور در زندان، خواهیم خواند که زندانیان به دو دسته کلی تقسیم میشدند، دسته اول برای اعدام فرستاده میشدند و تکلیفشان با مرگ روشن میشد و دسته دوم برای کار به مناطق مختلف برده میشدند و کار میکردند و منتظر میماندند تا ببینند کی، زمان اعدامشان فرا میرسد. دسته دوم اگرچه زنده بودند اما همین بلاتکلیفی، عذاب شدیدی بر آنها وارد میکرد و راوی داستان به این گروه دوم تعلق داشت.@Beheshteketab
میلیونها و میلیاردها آدم توی این دنیا هستند و همهشان میتوانند بیتو زندگی کنند، آخر منِ بدبخت چرا نمیتوانم؟خداحافظ گاری کوپررومن گاری@Beheshteketab
هيچی سرِ جاش نيست، بايد دنيارو عوض كرد. همه بايد دست به دست هم بدَن و دنيارو عوض كنن.ولی اگه همه بتونند دست به دست هم بدن، ديگه احتياجی نيست دنيا عوض بشه. چون خود به خود عوض شده. تنها كاری كه تو ميتونی بكنی اينه كه دنيای خودت رو عوض كنی، عوض كردن دنيای ديگران، كار تو نيست.@Beheshteketab
محمود بهفروزی نیز ترجمهای قابل قبول و خوشخوان از این کتاب را با همت انتشارات جامی به چاپ رسانیده است
در کتاب"خداحافظ گاری کوپر" عموما شاهد زبان تند و نگاه منتقدانه نویسنده نسبت به سیاست و دولت ها و جنگ هستیم اما این امر در فصل اول کتاب بسیار برجستهتر و صریح تر دیده میشود. از نگاه نویسنده، هیچ دولت و هیچ حزبی از نقد در امان نیست و رومن گاری با زبانی هجوگونه، همه سو را هدف میگیرد. از آمریکا، فرانسه، سوییس و کوبا گرفته تا عشق و دین و سوسیالیسم و ایدئولوژیها و لنین و کامو و پلیس و سیاستمداران و مردان و زنان و تقریبا هر چیزی به ذهن میرسد. اگر جنگ ویتنام به سخره گرفته میشود همزمان مخالفین آن هم بی نصیب نمیمانند.
خاستگاه مضمون داستان، از دل فرار کردن از جهان مدرن و ناپاکیهایش، سیاست ورزی، تبعیض و ریاکاری مردمانش است. این کتاب، روایت داستان جوان 21 ساله آمریکایی به نام لنی است که از جنگ و دنیای آن متنفر است و از آنجا که نمیخواهد در جنگ با ویتنام شرکت کند، وطن و زادگاه خود و تمام تناقض های سیاسی و اجتماعیاش را ترک میکند و به خانهی دوست روشنفکرش، باگ، در ارتفاعات سوییس میرود
کتاب خداحافظ گاری کوپر رمانی است فلسفی و سیاسی از رومن گاری نویسندهی معروف فرانسوی. این کتاب که یکی از آثار برجسته جهان شناخته شده است درباره پسر جوانی است که برای فرار از جنگ از کشورش میگریزد و به کوههای آلپ پناه میبرد. داستان کتاب در ارتفاعات آلپ رخ میدهد و جملات فلسفی زیادی خواننده را مجذوب خود میکند.
هرچیز حدی دارد، حتی تصمیم آدم به کلنجار رفتن با واقعیات. وقتی آدم به آن حد رسید، دیگر کاری نمی شود کرد. واقعیات باید بروند یکی دیگر را پیدا کنند..خداحافظ گاری کوپررومن گاری@Beheshteketab
داستان اینجه ممدنوشته: یاشار کمال (نویسنده کُرد اهل ترکیه)ترجمه: ثمین باغچهبانقسمت نهمصدا و اجرای: حسین لی@Beheshteketab
داستان اینجه ممدنوشته: یاشار کمال (نویسنده کُرد اهل ترکیه)ترجمه: ثمین باغچهبانقسمت هشتمصدا و اجرای: حسین لی@Beheshteketab
فالک هوتیگ، پژوهشگر مؤسسهی ماکس پلانک، توی کتاب جدیدش The Perks of Being a Bookworm ( مزایای کتاب خوان بودن)میگوید:" ما سالها اثر واقعی کتاب خواندن را دستکم گرفتیم". کتاب فقط یه وسیله phenomenal برای یاد گرفتن نیست؛ یکی از قویترین ابزارهاییه که میتونه مغز انسان را تغییر بدهد.هوتیگ میگوید: "یکی از موثرترین تقویت کنندههای مغز، سالهاست جلوی چشممون بوده و کمتر کسی در بارهاش حرف زده؛ کتاب خواندن.مهم نیست فقط بخونی؛ مهم اینه چی بخونی."اگر همیشه متنهای کوتاه اینستاگرامی،ساده و سطحی بخونیم، مغز هم همون قدر تمرین میکند. اما متنهای عمیق، واژههای ناآشنا و جملههای پیچیده و استدلالهای چند لایه، مغز را وادار میکند بیشتر کار کند.@Beheshteketab
همواره به یاد آر که چه تعداد از پزشکان، پس از آنکه بر بالین بیماران دردمند، ابرو در هم کشیدند، مردند.چه تعداد از طالعبینان، بعد از آنکه با حالتی جدی مرگ مراجعان خود را پیشبینی کردند، جان سپردند. چه تعداد از فرماندهان بزرگ پس از کشتن هزاران نفر، در کام مرگ فرو رفتند. چه تعداد از ستمگران مغرور پس از حکومت بر حیات و ممات مردم، به دام مرگ افتادند، به رغم آنکه خود را خدایانی نامیرا میپنداشتند.چه تعداد از شهرها با خاک یکسان شدند.پس از آن، تکتک آشنایانت را به یاد آر؛ چگونه در مدتی کوتاه یکی پس از دیگری در خاک فرو خفتند. کوتاه سخن آنکه زندگی انسان ناپایدار و بیارزش است. دیروز نطفهای بیش نبوده و فردا یا جسدی مومیایی است یا خاکستر.پس این عمر کوتاه فانی را هماهنگ با طبیعت سپری کن، و سپس خرسند و آسودهخاطر بخواب، همچون زیتونی که پس از رسیدن فرو میافتد.مارکوس اورلیوستأملات@Beheshteketab
تاملات اثر: مارکوس اورلیوستو بر ذهن خود قدرت داری نه بر رویدادهای بیرونی. این واقعیت را درک کن تا قدرت واقعی را بیابی.مارکوس اورلیوس@Beheshteketab
خواندن پرسشهای ایمان میتواند تجربهای تأملبرانگیز برایتان باشد؛١. کسانی که در ایمان خود تردید دارند؛ آیا ایمان واقعاً ممکن است؟ اگر گاهی به این فکر افتادهاید که باورهای دینی تا چه حد منطقی و قابل دفاع هستند، این کتاب دقیقاً برای شماست. برگر بدون تعصب، ایمان را به چالش میکشد و به شما کمک میکند تا پاسخی برای پرسشهای خود بیابید.٢. علاقهمندان به فاسفه دین و الهیات مدرن؛ این کتاب یک منبع ارزشمند برای کسانی است که به دنبال درک مدرن از دین هستند. برگر نهتنها مفاهیم سنتی را بررسی میکند، بلکه آنها را در زمینهای جدید و مدرن قرار میدهد و دیدگاهی نو به ایمان ارائه میدهد.٣. دانشجویان و پژوهشگران علوم دینی و جامعهشناسی؛ اگر به دنبال مطالعهای جدی و علمی در حوزه جامعهشناسی دین هستید، این کتاب یکی از آثار مرجع در این حوزه محسوب میشود. برگر بهعنوان یک جامعهشناس، ایمان را نه از دیدگاه مذهبی، بلکه از منظر اجتماعی تحلیل میکند.۴. کسانی که میخواهند دیدگاهی بازتر نسبت به دین داشته باشند؛ این کتاب فقط برای شکاکان نیست، بلکه برای مؤمنان نیز مفید است. اگر فردی مذهبی هستید اما میخواهید ایمان خود را با دیدگاهی بازتر و آگاهانهتر بررسی کنید، پرسشهای ایمان میتواند به شما کمک کند.۵. کسانی که به دنبال گفتوگویی منطقی درباره دین هستند؛ این کتاب فرصتی است برای ورود به بحثهای جدی درباره ایمان و شکاکیت. برگر نه در تلاش است که ایمان را رد کند و نه میخواهد آن را بدون دلیل بپذیرد. او از خواننده میخواهد که خودش بیندیشد و تصمیم بگیرد.@Beheshteketab
یکی از مهمترین ویژگیهای این کتاب، نگاه واقعبینانه وغیرمتعصبانه به ایمان استبرگر برخلافبسیاری از متفکران مذهبی که سعی در دفاع محض از باورهای سنتی دارند، ایمان را از منظری مدرن و انتقادی بررسی میکند. او نشان میدهد که ایمان در دنیای امروز، نه یک امر بدیهی و پذیرفتهشده، بلکه یک انتخاب آگاهانه است. خواندن این کتاب به شما کمک میکند تا درک کنید که حتی در دنیایی که شک و پرسشگری بر آن حاکم است، همچنان میتوان ایمان داشت، اما این ایمان باید بر پایه تفکر، آگاهی و انتخاب شخصی باشد.@Beheshteketab
مسیرِ آگاهی از درون آغاز میشود.
بزرگترین موفقیت این ساختار نه در فروپاشی اقتصاد یا خفگی سیاسی، بلکه در «پروژه تبدیل شهروندان به ناظرانِ بدبینِ یکدیگر» نهفته است؛ بازی کثیفی که با برچسبزنی و دوقطبیسازی، مهارت «گوش دادن» را در حافظه جمعی ما پاک کرد و جای آن را با دیوارکشیهای ذهنی پر کرد. حالا ما به جای اینکه درگیر حل مسائل واقعی باشیم، درگیرِ قضاوتِ لحظهای و پیشدستانه یکدیگریم، انگار یاد گرفتهایم که امنیتِ روانی خودمان را در تخریب و انکارِ دیگری جستوجو کنیم. این نفرتپراکنیِ سیستماتیک، عملاً ظرفیت گفتگو را از کار انداخته و چنان شکافی میان مردم ایجاد کرده که حتی با تغییرات کلان ساختاری هم بهراحتی پر نمیشود؛ چون امروز «بیاعتمادی» به سنگبنای روابط اجتماعی ما تبدیل شده و تا زمانی که یاد نگیریم از پشتِ لنزِ تعصب و ترس به آدمهای اطرافمان نگاه نکنیم، هیچ آبادیِ بیرونی نمیتواند ویرانیِ درونیِ این جامعه را جبران کند.زهرا مهر@Beheshteketab
قلعه مالویلبعضی کتابها را میبندی و چند روز بعد همهچیزش از یادت میره. ولی بعضیهاشون یه جوری توی وجودت ریشه میدونند که هر از گاهی بیدلیل یادتشون میافتی.برای من «قلعه مالویل» دقیقاً از همون کتابها بود.اول فکر میکردم قراره یه داستان آخرالزمانی بخونم؛ درباره انفجار، ویرانی و آدمهایی که فقط دنبال زنده موندند.اما هرچی جلوتر رفتم فهمیدم این کتاب اصلاً درباره آخر دنیا نیست.دربارهی شروع دوبارهی انسانه.بین تمام شخصیتهای داستان، امانوئل برای من فقط شخصیت اصلی نبود؛ ستون اون دنیا بود.کسی که وقتی همه امیدشون را از دست داده بودند، آدمها را دور هم جمع کرد، بهشون یاد داد دوباره زندگی کنند، دوباره اعتماد کنند و باور داشته باشند که هنوز هم میشه آیندهای ساخت.اون فقط غذا و سرپناه نساخت؛ امید ساخت.جامعهای ساخت که از دل خاکستر به وجود اومد.اما چیزی که بیشتر از هر چیزی قلبم رو شکست، پایان داستان بود.امانوئل از انفجاری جون سالم به در برد که دنیا رو نابود کرده بود؛ اما آخرش به خاطر یه بیماری از دنیا رفت.بیماریای که اگر همهچیز مثل قبل بود، شاید با یه جراحی ساده درمان میشد.این قسمت کتاب بدجور آدم را به فکر فرو میبره؛اینکه گاهی بعد از فروپاشی یک دنیا، چیزهایی که یه روزی عادی بودند، تبدیل میشوند به بزرگترین حسرت.بعد از مرگش، همهچیز انگار داشت از هم میپاشید.انگار با رفتن امانوئل، ستون اون جامعه هم فرو ریخته بود.ولی چیزی که اون از خودش به جا گذاشته بود، خیلی بزرگتر از حضور خودش بود.فکرش، باورش و امیدی که بین آدمها روشن کرده بود، اجازه نداد اون جامعه از بین بره.شاید همین بزرگترین درس «قلعه مالویل» باشه.اینکه آدمها یه روز میرند، اما چیزی که با عشق، ایمان و انسانیت میسازند، میتونه خیلی بیشتر از خودشون عمر کنه.ارزش یک انسان، به مدت زمانی که زندگی میکنه نیست؛ به ثروتش نیست!به ردِّ نوریه که بعد از رفتنش، هنوز توی زندگی دیگران باقی میمونه.@Beheshteketab
قلعه مالویلقسمت آخر@Beheshteketab
قلعه مالویلقسمت بیست و یکم@Beheshteketab
قلعه مالویلقسمت بیستم@Beheshteketab
قلعه مالویلقسمت نوزدهم@Beheshteketab
قلعه مالویلقسمت هجدهم@Beheshteketab
قلعه مالویلقسمت هفدهم@Beheshteketab
قلعه مالویلقسمت شانزدهم@Beheshteketab
قلعه مالویلقسمت پانزدهم@Beheshteketab
قلعه مالویلقسمت چهاردهم@Beheshteketab
قلعه مالویلقسمت سیزدهم@Beheshteketab
قلعه مالویلقسمت دوازدهم@Beheshteketab
قلعه مالویلقسمت یازدهم@Beheshteketab
قلعه مالویلقسمت دهم@Beheshteketab
قلعه مالویلقسمت نهم@Beheshteketab
قلعه مالویلقسمت هشتم@Beheshteketab
قلعه مالویلقسمت هفتم@Beheshteketab
قلعه مالویلقسمت ششم@Beheshteketab
قلعه مالویلقسمت پنجم@Beheshteketab
قلعه مالویلقسمت سوم@Beheshteketabقلعه مالویلقسمت چهارم@Beheshteketab
قلعه مالویلقسمت اول@Beheshteketab
شده کتابی را دست گرفته باشید و آنقدر زیبا و موثر است که حیفتان بیاید که تمام شود؟خوش به حال کسانیکه تازه میخواهند این کتاب را بخوانند و توصیه میکنم اصلا عجله نکنید و با صبوری مطالعه کنید چون اوایل کتاب ممکنه بنظرتون کسل کننده باشه ولی بعدش دلتون نمیخواهد کتاب را زمین بگذارید. تو این داستان تمام احساسات انسانی که در شرایط آخرالزمانی قرار گرفته ظهور میکند. عقل و احساس و نیاز به بقا. چشمانتان ببندید و تجسم کنید در یک لحظه تمام دستاوردهای انسانی برای ادامهی بقا از بین بره و تنها موجودات زنده خودتان و چند نفر از دوستانتان باشه چه حسی بهتون دست میدهد؟ امانوئل که زندگی پر ماجرایی داشته در این موقعیت قرار میگیره و ما در اتفاقات بعد از (واقعه) همراهش هستیم. جدال عقل و احساس و نیاز به بقا حوادثی را رقم میزنه که در نوع خودش جای تفکر داره، در این بین در گیر مذهب و عقاید مذهبی شدن هم بسیار جالب توجهه. امانوئل عملگراست و عقاید مذهبی خاص خودشو داره و تو داستان نشون داده میشه که مذهب چطور میتونه از انسانها به صورت استعمار جسمی و فکری استفاده کنه و مخرب باشه. داستان شما را به تفکر وادار میکند.
موضوع قلعه مالویل تنها ویرانی جهان نیست؛ بلکه پرسش اساسی آن این است که وقتی تمدن فرو میپاشد، چه چیزی انسان را انسان نگه میدارد؟ قانون؟ ایمان؟ اخلاق؟ یا قدرت؟ مرل در این اثر، با تمرکز بر رهبری در شرایط بحرانی، تقابل دو الگوی حکمرانی را ترسیم میکند: از یک سو رهبری امانوئل کمت که مبتنی بر مشارکت، عقلانیت و همبستگی است؛ و از سوی دیگر، قدرتی تمامیتخواه که میکوشد با تکیه بر ترس و مذهب، نظمی دیکتاتورمآبانه برقرار کند. این کشمکش هستهی اصلی تقابل انسانیت و دیکتاتوری در داستان است.
روبرت مرل در قلعه مالویل که یکی از آثار شاخص او به شمار میرود و برندهی جایزهی یادبود جان دبلیو کمپبل نیز شده است، داستان جمعیتی را روایت میکند که از وقوع یک حملهی اتمی آخرالزمانی نجات پیدا میکنند و دستبهدست هم میدهند تا تمدن انسانی را از نو احیا کنند. داستانی است پر از پیچیدگیهای روانی و فلسفی که در آن انسانها، در انزوای ویرانی، ناچار میشوند نهتنها با جهان بیرون بلکه با اعماق ناشناختهی ذهن خود روبهرو شوند.مرل با قلمی دقیق و اندوهگین، جهانی تیره و اسرارآمیز را ترسیم میکند که در آن، مفاهیمی چون هویت، قدرت، حقیقت و احساسات انسانی به چالش کشیده میشوند اما این رمان فقط روایت زندهماندن پس از پایان نیست؛ بازسازی تمدن، اخلاق، ایمان و معنای انسانبودن، دغدغههایی است که از لابهلای دیالوگها و سکوتهای سنگین قلعه سر برمیآورند.@Beheshteketab
خبر مهم و رسمیسلام🖐حتما کتاب قلعه مالویل را بخوانید و لذت ببرید.
قلعه مالویلروبر مرلکتاب قلعه مالویل رمانی یاد آرمانشهری از روبر مرل است و جامعهای را به تصویر میکشد که در اثر یک انفجار هستهای بزرگ نابود میشود. بازماندگانی اندک به رهبریِ شخصی به نام امانوئل کنت بسیج میشوند تا جامعهی انسانی را از نو بسازند؛ غافل از اینکه خطراتی از جانب گروههای دیگری از بازماندگان در گوشه و کنار آنها را تهدید میکند. حوادث داستان در مناطق روستایی کشور فرانسه و در اواخر قرن بیستم می گذرد. شخصیت اصلی کتاب امانوئل کمت است؛ مردی که سابقا مدیر مدرسه بوده و اکنون به کشاورزی و مزرعه داری روی آورده است.اگر همهچیز فرو بریزد، چه چیزی از انسان باقی میماند؟قدرت؟ ثروت؟ دانش؟ یا توانایی ساختن دوبارهی زندگی، کنار دیگران؟«قلعه مالویل» تنها یک رمان آخرالزمانی نیست؛ داستان انسانهایی است که پس از یک فاجعه، باید دوباره مفهوم اعتماد، اخلاق، عشق، رهبری و امید را از نو تعریف کنند.کتابی که بیش از آنکه دربارهی پایان دنیا باشد، دربارهی آغاز دوبارهی انسان است.قلعه مالویل/روبر مرل@Beheshteketab
اگر همهچیز فرو بریزد، چه چیزی از انسان باقی میماند؟قدرت؟ ثروت؟ دانش؟ یا توانایی ساختن دوبارهی زندگی، کنار دیگران؟«قلعه مالویل» تنها یک رمان آخرالزمانی نیست؛ داستان انسانهایی است که پس از یک فاجعه، باید دوباره مفهوم اعتماد، اخلاق، عشق، رهبری و امید را از نو تعریف کنند.کتابی که بیش از آنکه دربارهی پایان دنیا باشد، دربارهی آغاز دوبارهی انسان است.قلعه مالویل/روبر مرل@Beheshteketab
ما همگی با یک سری «فیلترهای ذهنی» زندگی میکنیم. این فیلترها همان پیشفرضها، عادتهای فکری و عقاید از پیش تعیینشدهای هستند که مثل یک عینک رنگی، روی چشمهای ما نشستهاند و هر چیزی را که میبینیم، از خلال آنها تفسیر میکنیم. مشکل اینجاست که این عینکها باعث میشوند ما حقیقت را آنطور که هست نبینیم، بلکه آنطور که «دوست داریم» یا «عادت کردهایم» ببینیم.اگر بخواهیم صادقانه با خودمان روبرو شویم، اولین قدم برای رسیدن به یک تصمیم درست، شناختن این فیلترهاست. باید بدانیم کجای کار هستیم و کجا داریم بر اساس احساس یا تعصب قضاوت میکنیم. وقتی بدانیم ذهنمان تمایل دارد به سمت یک جهت خاص مایل شود، میتوانیم در لحظهی قضاوت، کمی مکث کنیم و با احتیاط بیشتری عمل کنیم.یکی از بزرگترین تلههای ذهنی، محصور شدن در دایرهی آدمهایی است که دقیقاً مثل ما فکر میکنند. وقتی فقط صدای خودمان یا کسانی که با ما موافق هستند را میشنویم، در نهایت فقط پژواک نظرات خودمان را بازتاب میدهیم. برای اینکه از این بنبست خارج شویم، باید تمرین کنیم که آگاهانه سراغ دیدگاههای مخالف برویم. این کار لزوماً به معنای پذیرفتن نظر آنها نیست، بلکه ابزاری است برای دیدن زوایای پنهانی از یک مسئله که تا پیش از آن از چشم ما دور مانده بود.در نهایت، بلوغ فکری در گروی یک ویژگی است؛ انعطافپذیری. ذهن باید مثل یک موجود زنده باشد که با دریافت اطلاعات جدید، خودش را تغییر میدهد. اگر با مواجهه با یک واقعیتِ علمی یا یک دلیلِ منطقی، متوجه شدیم که مسیر قبلیمان اشتباه بوده، بهترین کار این نیست که از آن دفاع کنیم، بلکه بهترین کار این است که با شجاعت، مسیرمان را اصلاح کنیم. حقیقت، ارزشِ تغییر دادنِ نظر ما را دارد.زهرا مهر@Beheshteketab
عادت کردهایم حقیقت را یک گزاره در نظر بگیریم، چیزی شبیه به قوانین نیوتن، اما شاید آنجا که پای انسانها در میان است، گفتگو یا تبادل نظر بیپایان برداشت بهتری از حقیقت باشد. @Beheshteketab
همۀ مبارزات ما از اول بخاطر مردم و خلق و ملت بود. بعدها یادمان رفت و هیچوقت به این فکر نکردیم که آنها چه بلایی سرشان آمد زیر گرانی، زیر بمباران و لای دود جنگ، زیر فشار تبلیغات آخوندها که مملکت را به ورشکستگی کشاندند و چند میلیون آدم را آواره کردند؛ اصلاً یاد آنها نبودیم. داشتیم خودمان را اثبات میکردیم و برای اثبات خود هر کاری میکردیم. اما نپرسیدیم خب بعدش چه میشود؟فریدون سه پسر داشتعباس معروفی@Beheshteketab
مرگ خدا و معنای زندگیوقتی که نیچه مرگ خدا را اعلام کرد، منظورش فقط مرگ خدای مسیحی نبود، بلکه منظورش نفی هرگونه مطلقاندیشی و آرمانگراییای بود که بالاتر از زندگی قرار گرفته بودند، آرمانها و مطلقهایی که به نام دین، علم و اخلاق بر فراز زندگی بشر برافراشته شده و زندگی را از معنایی در خود تهی کرده بودند. @Beheshteketab
چطور سطح IQ مردم یک کشور بر توسعه آن اثر میگذارد؟گرت جونز در سال ۲۰۱۵ کتاب «ذهن جمعی» چگونه ضریب هوشی کشور شما بسیار بیشتر از ضریب هوشی خود شما اهمیت دارد را منتشر میکند. جونز که استاد اقتصاد دانشگاه جرج میسون است، در این کتاب نشان میدهد که کشورهای دارای بالاترین نمرات در آزمون IQ هشت برابر مرفهتر از کشورهایی با پایینترین نمرات در این آزمون هستند. ملتهای باهوشتر ملتهای موفقتری در عرصه اقتصادی هستند و به نفع فرد است که یک انسان با IQ متوسط در یک جامعه نخبه باشد تا یک انسان با IQ بالا در یک جامعه با ضریب هوشی متوسط و پایین. جوامع باهوشتر تمایل بیشتری دارند که پسانداز کنند، مردمشان راحتتر با هم کار میکنند، بیشتر از سیاستهای بازارمحور حمایت میکنند و در کارهای تیمی عالی عمل میکنند. در جوامع باهوش مکانیسم تقلید هم بسیار به توسعه اقتصادی کمک میکند. وقتی فرد اطرافیان خود را میبیند که آگاه، اهل کار تیمی و خوشفکر هستند، خود او هم کمکم تلاش میکند شبیه آنها شود.@Beheshteketab
داستان اینجه ممدنوشته: یاشار کمال (نویسنده بزرگ ترگ)ترجمه: ثمین باغچه بانقسمت هفتمصدا و اجرای: حسین لی@Beheshteketab
داستان اینجه ممدنوشته: یاشار کمال (نویسنده بزرگ ترگ)ترجمه: ثمین باغچه بانقسمت ششمصدا و اجرای: حسین لی@Beheshteketab
جزوه ایمان و تعقل مصطفی ملکیان@Tafakkor
وابستگی، آنجا آغاز میشود که انسان، معنای بودنِ خویش را به حضور دیگری گره میزند.آنگاه نبودنِ دیگری، تنها فقدانِ یک انسان نیست؛فرو ریختنِ جهانی است که هویت خود را بر آن بنا کردهایم. @Beheshteketab