همواره به یاد آر که چه تعداد از پزشکان، پس از آنکه بر بالین بیماران دردمند، ابرو در هم کشیدند، مردن…
انتشار: 2026/08/01 09:23 UTCدریافت: 2026/08/08 03:06 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/08 03:06 UTC
همواره به یاد آر که چه تعداد از پزشکان، پس از آنکه بر بالین بیماران دردمند، ابرو در هم کشیدند، مردند.چه تعداد از طالعبینان، بعد از آنکه با حالتی جدی مرگ مراجعان خود را پیشبینی کردند، جان سپردند. چه تعداد از فرماندهان بزرگ پس از کشتن هزاران نفر، در کام مرگ فرو رفتند. چه تعداد از ستمگران مغرور پس از حکومت بر حیات و ممات مردم، به دام مرگ افتادند، به رغم آنکه خود را خدایانی نامیرا میپنداشتند.چه تعداد از شهرها با خاک یکسان شدند.پس از آن، تکتک آشنایانت را به یاد آر؛ چگونه در مدتی کوتاه یکی پس از دیگری در خاک فرو خفتند. کوتاه سخن آنکه زندگی انسان ناپایدار و بیارزش است. دیروز نطفهای بیش نبوده و فردا یا جسدی مومیایی است یا خاکستر.پس این عمر کوتاه فانی را هماهنگ با طبیعت سپری کن، و سپس خرسند و آسودهخاطر بخواب، همچون زیتونی که پس از رسیدن فرو میافتد.مارکوس اورلیوستأملات@Beheshteketab
پستهای تلگرام — در گذرِ كتاب
👈چرا این کتاب را باید خواند؟ میرسپاسی نسخهای برای اصلاح ایران نمیپیچد و وعدهی راهحل نمیدهد. کاری که میکند مهمتر و دشوارتر است: جای پرسش را عوض میکند و شاید همین کافی باشد. چون ملتی که صد سال است میپرسد «چرا عقب ماندیم؟»، صد سال است دارد به عقب نگاه میکند. کسی که میپرسد «جامعهی نیک چیست و چگونه بسازیماش؟»، ناچار است رو به جلو بایستد.
میرسپاسی کتاباش را با تصویری به یاد ماندنی میبندد. جهان امپراتوری عباسی در حال فروپاشی بود و این یکی از بحرانیترین لحظات تاریخ اسلام این دوران بود. غزالی در آن لحظه چه کرد؟ به سوگواری نپرداخت. نشست و «کیمیای سعادت» را نوشت- کتابی سرشار از امید و راهکارهای عملی برای زیستن اخلاقی. درس این تصویر برای میرسپاسی روشن است. حتی در روزگار بحران، اندیشیدن به جامعهی نیک و ترسیم افقی برای آبادانی، نهتنها ممکن، بلکه ضروری است. پرسش «چگونه به آبادانی ایران فکر کنیم؟» بنابراین دعوتی است به نوعی از اندیشیدن که نه در بند گذشتهی خیالی باشکوه است، نه اسیر خیالِ سیاهِ زوال، و نه دلبستهی تقلید کورکورانه از هیچ الگوی بیرونی. نگاهی است که از سه جا زاده میشود: از تجربهی واقعی ایرانیان، از گفتوگوی صادقانه با تاریخ خودمان و جهان، و از همکاری آگاهانهی شهروندانی که ایران را خانهی مشترک خود میدانند.@Beheshteketab
اگر بخواهیم کل استدلال کتاب را در یک نقشهی راه بریزیم هفت گام برای اندیشیدن به آبادانی است.۱. بیرون آمدن از چرخهی گفتمانهای بسته- عقبماندگی، انحطاط، تقابل سنت/تجدد، نوستالژی گذشته. نه با انکار مشکلات، بلکه با رد این پیشفرض که سرنوشت ما از پیش رقم خورده است.۲. بازخوانی منصفانهی تاریخ خودمان- همان کاری که او با افسانهی عباسمیرزا کرد: هیچ روایت آشنایی را بیپرسش نپذیریم، به منابع اصلی برگردیم.۳. ساختن بر پایهی دستاوردهای واقعی- بهویژه میراث مشروطه، بهجای محکومکردن یا فراموشکردن آن.۴. فهم مدرنیته بهعنوان فرآیند زیسته- نه بستهای وارداتی؛ چیزی که میتواند از دل تجربهی ایرانی نیز بروید.۵. جایگزینی زبان توسعه با زبان آبادانی- زبانی که هدفاش نه فقط رشد اقتصادی، بلکه مراقبت از زندگی مشترک، اعتماد عمومی، عدالت، تکثر فرهنگی و شکوفایی همهی شهروندان است.۶. بازسازی علوم انسانی- از ترجمه و تقلید، به تأمل و نظریهپردازی اصیل.۷. پرورش امید اجتماعی- نه خوشبینی سادهلوحانه، بلکه پیششرط روانی و مدنی هر تغییر واقعی. @Beheshteketab
میرسپاسی در برابر دو گزینهی رایج، گزینهی سومی میگذارد. دو گزینهی رایج کدام است؟ اولی انزوای فرهنگی است که به دنبال رد هر آن چیزی است که از غرب میآید که این خود نوعی واکنش کینهتوزانه و بیثمر است. گزینهی دوم ترجمهی صرف و انتقال نظریههاست بدون نقد آنها که این کار تولید علم نیست، مصرف علم است. گزینهی سوم میهماننوازی فکری است که پیشنهاد خود میرسپاسی است؛ یعنی رویارویی فعال، انتقادی و خلاق با اندیشهها. استعارهی «میهماننوازی» دقیق انتخاب شده است. میهمان را نه از در بیرون میکنیم، نه اجازه میدهیم صاحبخانه شود. با او گفتوگو میکنیم، در خانهی خودمان و با قواعد خودمان. اندیشهی جهانی را باید با تاریخ، زبان و تجربهی زیستهی خودمان درگیر کرد تا نظریهای بزاید که هم بومی است و هم در گفتوگو با جهان. این همان چیزی است که میرسپاسی گذار از «تقلید» به «تأمل» مینامد.@Beheshteketab
تلخترین- و شاید دقیقترین- بخش کتاب، تشخیص میرسپاسی از وضعیت علوم اجتماعی در ایران است. او مفهوم «سفر نظریهها» را از ادوارد سعید وام میگیرد. وقتی ایدهای از بستری تاریخی- جغرافیایی به بستری دیگر منتقل میشود، باید دگرگون شود، با شرایط محلی درآمیزد و معنایی تازه بیابد. وگرنه واردات بیروح میماند. مشکل ایران این است که بخش بزرگی از آنچه «تولید علم» نامیده میشود، در واقع ترجمه است- و نه ترجمهی صادقانه و امانتدار، بلکه انتقال مفاهیم بدون توجه به بستر تاریخی و فکری متن اصلی. دو مثال او از این قرار است:الف) «سیر حکمت در اروپا» از محمدعلی فروغی: فصل مربوط به برگسون، بدون ارجاع دقیق به منابع اصلی نوشته شده.ب) «زمینهی جامعهشناسی» از امیرحسین آریانپور: در واقع برگردانی از یک کتاب درسی آمریکایی، بدون آنکه این نکته بهروشنی به خواننده گفته شود.نگرانی میرسپاسی این است که این الگو- انتقال مفاهیم بدون تحلیل انتقادی، بدون ارجاع دقیق، و گاه در قالب رونویسی پنهان- امروز نهتنها ادامه دارد، بلکه در برخی موارد به سرقت علمی آشکار رسیده است. و پیامد آن یک چیز است: دانشگاهی که مصرفکنندهی نظریه است، اما تولیدکنندهی فهم نیست.بهترین شاهد میرسپاسی برای این ادعا، سرگذشت خودِ مفهوم «غربزدگی» است- و اینجا کتاب به یکی از لحظات طنزآمیز خود میرسد. تصور عمومی این است که این مفهوم را جلال آلاحمد ساخت. اما زنجیرهی واقعی چنین است:احمد فردید- که خود از طریق آموزههای هانری کربن فرانسوی با فلسفهی مارتین هایدگر آشنا شده بود- نقد هایدگری بر مدرنیتهی غربی را برگرفت، آن را به بحران هویت ایرانی گره زد و مفهوم «غربزدگی» را پیش کشید. سپس آلاحمد بود که این مفهوم را عمومی و پرآوازه کرد. نتیجهای که میرسپاسی میگیرد، مثل گرهای است که تنها با پذیرش صورت مسئله باز میشود. مفهومی که قرار بود نقدِ وابستگی فکری به غرب باشد، خودش محصول یک «سفر نظریه» از غرب به ایران است. پس مسئله هرگز خودِ وامگیری فکری نیست بلکه مسئله کیفیت آن است. آیا با تأمل، بومیسازی خلاقانه و ارجاع دقیق همراه است، یا تقلید سطحی و بیزمینه؟@Beheshteketab
بخشی از کتاب در نگاه اول بیربط به «آبادانی» مینماید، اما مستقیم به قلب ماجرا میزند. تولستوی در بحران روحی خود به این نتیجه رسید که علم جدید-با همهی دقت و صداقتاش- نمیتواند به پرسش «برای چه هستم؟» پاسخ دهد. ماکس وبر در سخنرانی «علم سیاست بهمثابهی حرفه»، پاسخی غیرمستقیم میدهد. او میگوید جهان مدرن دستخوش «افسونزدایی» شده است. جهانی بیراز- اما همین بیرازی، بار سنگین تعیین ارزش و معنا را تمام و کمال بر دوش خود انسان میگذارد. علم میتواند بگوید چه هست؛ نمیتواند بگوید چه باید باشد. نتیجهگیری میرسپاسی برای ایران: مسئلهی آبادانی، در نهایت مسئلهای اخلاقی و معنایی است، نه فقط فنی و اقتصادی. با «واردکردن» علم و تکنولوژی حل نمیشود. پرسش واقعی این است: چه نوع زندگیای میخواهیم، و چه ارزشهایی باید آن را هدایت کنند؟اینجا به هستهی استدلال میرسیم. اصطلاحاتی مانند «توسعهنیافتگی» و «عقبماندگی» وارداتیاند و یک ویژگی مشترک دارند: ایران را همیشه در آینهی غرب و همیشه در جایگاه کمتر میبینند. میرسپاسی پیشنهاد میکند به مفهومی تمامعیار ایرانی بازگردیم: آبادانی. با تحلیلی زبانشناختی- از سفرنامههای قاجاری تا فرهنگهای لغت کهن- نشان میدهد «آباد» در فارسی همیشه به جایی اشاره داشته که مردم گرد هم آمدهاند، آب و درخت و کشتزار هست، و زندگی جمعی با نظم و معنا جریان دارد. آبادانی پس نزدیکتر است به «سکونت باکیفیت» تا «رشد اقتصادی». و نبود آبادانی، نبودِ زندگی جمعی معنادار است، نه فقط کمبود تولید ناخالص داخلی. اصطلاح کلیدی او آبادانی، «مراقبت از زندگی» است- مراقبتی پویا و رو به جلو، نه ایستا و نوستالژیک. او این مفهوم را حول سه محور بازتعریف میکند:یکم) سرنوشت مشترک- امکان اینکه هر ایرانی، با هر تفاوت قومی، زبانی، مذهبی و طبقاتی، در هر گوشهی کشور بتواند بگوید «ایران خانهی من است.»دوم) مراقبت معنادار از میهن- نه احساس ناسیونالیستی خام، بلکه کنش آگاهانهی شهروندی که خود را عاملی فعال در ساختن آبادانی میبیند، نه گیرندهی منفعل نتایج.سوم) ایجاد و آفرینش امید اجتماعی- امید نه بهعنوان یک حال خوب فردی، بلکه بهعنوان نیرویی برای کنش جمعی.میرسپاسی این چارچوب را به «رویکرد توانمندی» آمارتیا سن و مارتا نوسبام گره میزند: هدف نهایی توسعه افزایش درآمد سرانه نیست، بلکه گسترش آزادیهای واقعی انسانها برای زیستن زندگیای است که خودشان ارزشمند میدانند. و با تکیه بر نقدهای آرتورو اسکوبار و تیموتی میچل بر «گفتمان توسعه» و سیاستهای تکنوکراتیک، توضیح میدهد چرا بسیاری از طرحهای توسعهی از بالا به پایین در ایران- از پهلوی تا امروز- بهجای آبادانی، شکاف دولت و مردم را عمیقتر کردهاند. آبادانی راستین باید مشارکتی باشد؛ یعنی تکیه بر دانش محلی و تجربهی زیستهی مردم هر منطقه، نه تأکید صرف بر نقشههای از پیش طراحیشدهی کارشناسان.@Beheshteketab