درخشانترین فصل کتاب مربوط افسانهای است که همه باورش کردهایم. روایت آشناست. عباسمیرزا، ولیعهد ای…
انتشار: 2026/08/16 23:00 UTCدریافت: 2026/08/17 04:52 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 04:52 UTC
درخشانترین فصل کتاب مربوط افسانهای است که همه باورش کردهایم. روایت آشناست. عباسمیرزا، ولیعهد ایران در میانهی جنگهای ایران و روس، با بغض و حسرت از ژوبر- فرستادهی ناپلئون- میپرسد: «چرا شما اروپاییان پیشرفت کردهاید و ما اینچنین عقبماندهایم؟» این لحظه در ادبیات رایج ما- و در کتابهای پرفروشی مثل «ما چگونه ما شدیم؟» اثر صادق زیباکلام- به نقطهی آغاز «خودآگاهی تلخ» ایرانیان تبدیل شده است. میرسپاسی کاری میکند که کمتر کسی کرده است. او به سرچشمه بازمیگردد و سفرنامهی خود ژوبر را میخواند و تصویری کاملاً متفاوت مییابد. عباسمیرزای این متن- جوانی هفدهساله- نه شخصیتی شکستخورده و مچاله از حقارت است، بلکه شاهزادهای هوشیار، پرسشگر، و اهل تدبیر که با نگاهی عقلانی و دیپلماتیک در حال فهم اروپای در حال تغییر و طراحی اصلاحات نظامی، آموزشی و اداری است. ژوبر خود از هوش و ادب و کنجکاوی او با ستایش سخن میگوید.پس چه اتفاقی افتاد؟ روایتی متعادل و حتی مثبت، در گذر زمان- بهویژه از دوران پهلوی به بعد- به «افسانهی ملی حقارت» تبدیل شد. و هرچه بیشتر تکرار شد، ما را بیشتر در «لحظهی عباسمیرزایی» حبس کرد: لحظهای ابدی از پرسیدن «چرا عقب ماندیم؟» بدون یک قدم حرکت به جلو. نکتهی اصلی برای میرسپاسی این نیست که آیا آن گفتوگو رخ داد یا نه. پرسش او عمیقتر است: چگونه یک روایت تاریخی به ابزار بازتولید مداوم احساس حقارت تبدیل میشود؟ آن هم دربارهی مردی که در عمل سیاسیاش- اعزام محصلان به اروپا، اصلاح ارتش، و بنیانگذاری راههای نوسازی- نمونهی کنشگری خردمندانه بود، نه انفعال.@Beheshteketab