قلعه مالویلبعضی کتابها را میبندی و چند روز بعد همهچیزش از یادت میره. ولی بعضیهاشون یه جوری توی…
انتشار: 2026/07/27 18:20 UTC
قلعه مالویلبعضی کتابها را میبندی و چند روز بعد همهچیزش از یادت میره. ولی بعضیهاشون یه جوری توی وجودت ریشه میدونند که هر از گاهی بیدلیل یادتشون میافتی.برای من «قلعه مالویل» دقیقاً از همون کتابها بود.اول فکر میکردم قراره یه داستان آخرالزمانی بخونم؛ درباره انفجار، ویرانی و آدمهایی که فقط دنبال زنده موندند.اما هرچی جلوتر رفتم فهمیدم این کتاب اصلاً درباره آخر دنیا نیست.دربارهی شروع دوبارهی انسانه.بین تمام شخصیتهای داستان، امانوئل برای من فقط شخصیت اصلی نبود؛ ستون اون دنیا بود.کسی که وقتی همه امیدشون را از دست داده بودند، آدمها را دور هم جمع کرد، بهشون یاد داد دوباره زندگی کنند، دوباره اعتماد کنند و باور داشته باشند که هنوز هم میشه آیندهای ساخت.اون فقط غذا و سرپناه نساخت؛ امید ساخت.جامعهای ساخت که از دل خاکستر به وجود اومد.اما چیزی که بیشتر از هر چیزی قلبم رو شکست، پایان داستان بود.امانوئل از انفجاری جون سالم به در برد که دنیا رو نابود کرده بود؛ اما آخرش به خاطر یه بیماری از دنیا رفت.بیماریای که اگر همهچیز مثل قبل بود، شاید با یه جراحی ساده درمان میشد.این قسمت کتاب بدجور آدم را به فکر فرو میبره؛اینکه گاهی بعد از فروپاشی یک دنیا، چیزهایی که یه روزی عادی بودند، تبدیل میشوند به بزرگترین حسرت.بعد از مرگش، همهچیز انگار داشت از هم میپاشید.انگار با رفتن امانوئل، ستون اون جامعه هم فرو ریخته بود.ولی چیزی که اون از خودش به جا گذاشته بود، خیلی بزرگتر از حضور خودش بود.فکرش، باورش و امیدی که بین آدمها روشن کرده بود، اجازه نداد اون جامعه از بین بره.شاید همین بزرگترین درس «قلعه مالویل» باشه.اینکه آدمها یه روز میرند، اما چیزی که با عشق، ایمان و انسانیت میسازند، میتونه خیلی بیشتر از خودشون عمر کنه.ارزش یک انسان، به مدت زمانی که زندگی میکنه نیست؛ به ثروتش نیست!به ردِّ نوریه که بعد از رفتنش، هنوز توی زندگی دیگران باقی میمونه.@Beheshteketab