تازگی گردآوری
تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-15 01:23 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
https://t.me/mehdisahafian
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 29 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-09 تا 2026-08-15 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
بغیر آنکه بشد دین و دانش از دستمبیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم(۳۱۵)دلبر زیبا! بیا و بگو که از عشق تو چه فایدهای بردهام؟ غیر از اینکه دانش و دینم هم از دستم رفته است!۲-گرچه غم عشق دستاورد زندگیام را به باد فنا داده است، اما سوگند به خاک پای با ارزشت که پیمان عشق را نشکستم.(بر باد دادن سرمایه ها، ویرانی و ساختن دوباره کار عشق است- تمرکز دائمی)۳- اگر چه مانند ذرهای ناچیزم، اما بنگر که در پادشاهی عشق و هواداری چهره زیبایت چگونه به خورشید رسيدم(ایهام:خورشید رویت- خورشید حقیقت- اشاره به آیین مهرپرستی و میترائیسم در ایران باستان)۴- اکنون برایم شراب بیاور که در مدت عمرم، یک لحظه از روی آسایش برای خوشگذرانی ننشستهام.۵- اگر درد عشق را نچشیدهای و از هشیاران هستی پند و نصيحت خود را به خاک نینداز که من مست عشقم و نمیشنوم.۶- آری چگونه در برابر معشوق سر از خجالت بردارم؟! که خدمت شایستهای انجام ندادهام.۷- حافظ در این عشق سوخت، اما آن یار مهربان مرهمی نفرستاد تا خاطر زخمیاش را التیام بخشد!آرامش و پرواز روح
لایههای خودخواهی ۸۶خودآگاهی از دیدگاه فلوطین ۴عقل را تصویر او مینامیم، همانگونه که روشنایی با خورشید شباهت دارد، ولی او عقل نیست. پس چگونه عقل را تولید میکند؟ از طریق اندیشیدن، زیرا آنچه چیز دیگری را درمییابد و به خود میپذیرد یا ادراک حسی است یا عقل. عقل چون دایره و ادراک حسی، چون خطی مستقیم است. دایره را میتوان تقسیم کرد در حالی که عقل قابل تقسبم نیست و او خود از نخستین برآمده و در پرتو آن ذات کاملی است...اما چگونه ما به چنین گنجی آگاه نمیشویم و بیشتر اوقات آن را به حال خود میگذاریم و اصلا فعالش نمیسازیم؟ آن جوهرها یعنی عقل و آنچه پیش از عقل است اثر خاص خود را در ما میبخشند از اینرو روح متحرک دائم است.ما همه آنچه را در روحمان روی میدهد ادراک نمیکنیم. اگر بخواهیم از آنچه در روح است باخبر شویم باید نیروی ادراک را متوجه درون خود سازیم.همانگونه که کسی میخواهد صدایی خاص را بشنود، گوش خود را به همه صداها میبندد و همه توجه خود را معطوف آن صدای خاص میسازد، ما نیز باید صداهای محسوس را از خود دور سازیم و نیروی ادراک روح را پاک و آماده شنیدن صداهایی نگاه داربم که از بالا می آیند(دوره آثار فلوطین، ص ۶۷۰ و ۶۷۵)آرامش و پرواز روح
لایههای خودخواهی ۸۵خودآگاهی از دیدگاه فلوطین ۳اکنون که دانستی روح ارجمند و خدایی است، پس یقین بدان به یاری چنین چیزی به خدا میتوانی رسید و بیواهمه و تردید پای در راه صعود بنه و بدان که راهی دراز در پیش نداری، زیرا مراحل میان تو و او بسیار نیستند.اکنون آن حوزه خدایی را تصور کن که روح پس از او و از او میآید. روح تصویری از عقل است: روح اندیشه به زبان آمده عقل است و نیروی زندگی از عقل میتراود. همانگونه که میان گرمایی که در درون آتش است و گرمایی که میبخشد تفاوت است، ولی در مورد عقل نباید اندیشید که گویی از آن بیرون میرود، زیرا این نیرو در خود آن میماند.چون روح از عقل برمیآید، طبیعتی همانند طبیعت عقل دارد و کمال خود را از عقل کسب میکند و عقل آن را تربیت میکند و ببار میآورد همچون پدری که فرزند خود را رشد میدهد.روح از عقل برمیآید در عقل مینگرد و به خود تحقق میبخشد و این تحقق بخشیدن فعال، روح نام دارد. در حالیکه هر چیز فروتر از جایی دیگر به او روی میآورد و درد و انفعال روح فروتر است.عقل چون پدر روح است و در روح حاضر، جنبه خدایی روح را نیرومندتر میسازد زیرا میان آن دو چیزی نیست. روح در مرتبه پس از عقل است و نسبت به آن ماده است و عقل صورت. بنایر این ماده عقل نیز زیباست، زیرا بسیط و معقول است.(دوره آثار فلوطین، ۶۶۴)آرامش و پرواز روح
لایه های خودخواهی ۸۴رسیدن به خودآگاهی از دیدگاه فلوطین ۲اکنون پژوهشکننده(خود روح) برای چگونگی دمیدن زندگی در جهان توسط روح، باید جهان را دریابد، روی در روح جهان آورد و در او بنگرد،ولی باید از فریبی که سایر ارواح را گیج کرده دور بماند تا قابلیت نگریستن را دارا باشد.همچنین از هر جهت آرام باشد:قالب جسمانی - امواج شهوت و هوس- همه چیزهای پیرامونشزمین، دریا، هوا آرام و حتی از آسمان موجی نجنبد بعد آن روح بنگرد و دریابد چگونه از هر سو روح جهان از بیرون به درون جهان جاری میشود و در آن فرو میریزد. چگونه از همه جا و از هر سو بر آن می تابد و روشنش میکند آنگاه زندگی مییابد و مرگ ناپذیر میشود و از خواب و سکون و آرامش بیدار میگردد. آنچه روح جهان بر آن تابید و زندگی بخشید، موجو زنده نیکبختی میشود و نخستبن بار چون روح جهان در آن سکنی یافت، ارزش خود را درمییابد. حال آنکه پیشتر تودهای مرده بود، تاریکی ماده و لاوجودی بود و چنانکه شاعر میگوید خدایان از او بیزار بودند(ایلیاد هومر- فصل ۲۰)اما روح جهان را کسی روشنتر دریافت میکند که بیندیشد چگونه روح جهان با اراده خود آسمان را در آغوش میگیرد و رهبری میکند.جهان با آنکه منقسم به قسمتهای متعدد است و دارای کثرت بینهایت، به نیروی روح جهان واحد است و این جهان به سبب روح جهان خدایی استخورشید و ستارگان نیز همینطور. خود ما نیز اگر اصلا چیزی هستیم به سبب بهرهوری از چنین روحی است، زیرا مردگان همچون سرگین بی فایدهاند که دور افکنده میشود.موجود جسمانی همهاش خاک است اگر هم آنش باشد، آنچه میسوزاند روح است. تنها چیزی که ارزش دارد روح است، پس چرا از خود غافل میمانی و در پی چیز دیکری میروی؟ چون آنچه از همه چیز گرانبها میدانی جز روح نیست. پس بدان که تو خود نیز گرانبها هستی(دوره آثار فلوطین، ترجمه محمد حسن لطفی، ۶۶۲-۶۶۴)آرامش و پرواز روح
لایه های خودخواهی ۸۳ خودآگاهی از دیدگاه فلوطینچه شده است که ارواح که از آن جهان آمدهاند و متعلق به آنند، پدر خود خدا را از یاد بردهاند و نه خود را میشناسند و نه او را ؟! آغاز بدی(شر) برای آنان گستاخی بود، هوس"شدن"، غیریت نخستین و حرص استقلال. چون از استقلال شاد شدند، راه مخالف در پیش گرفتند، از اصل خود بسیار دور شدند، به گمراهی افتادند، همچون کودکانی که زمانی دراز جدا از پدر و مادر در سرزمینی بیگانه به بار آمدهاند، نه خود را میشناسند، نه پدر را. وطن و پدر خویش را از یاد بردهاند و به علت نادانی بر اصل و مبدا خود بر خویشتن بیحرمتی روا داشتند و جهان و همه چیز دبگر را بر خود برتری نهادند و چشم بر جهان دوختند، مهرش را به دل گرفتند*.دلبستگی بدین جهان محسوس، سبب شد جهان برین را به کلی از باد ببرند، چه موجودی که به دیگری دل بندد و به چشم ستایش به آن بنگرد، خود را کمتر از محبوب میداند.روحی که خود را از اشیائی که دستخوش کون و فسادند فرومایهتر شمارد، از قابلیت پذیرایی ماهیت و نیروی خدایی بیبهره میگردد.برای آگاهی و بازگشت، پژوهش کننده که خود روح است باید بدین نکته توجه کند، که خود او همه موجودات است، چه آنها که غذای خود را از زمبن و دریا میگیرند یا آنها که در هوا زندگی میکنند، آفریده و ستارگان، خورشید و آسمان بزرگ را پدید آورده و در آنها زندگی دمیده و به آسمان نظم بخشیده و گردش دورانی آسمان را رهبری میکند. ماهیت خود او غیر از ماهیت همه آن چیزهایی است که می آفریند و زنده میکند و منظم می سازد و ارزشش به مراتب بیش از آنهاست.خود او ابدی است، زیرا هرگز از خود بیرون نمی شود(دوره آثار فلوطین، ترجمه محمد حسن لطفی،۶۶۱)*راهکار کاربردی برای خارج کردن محبت دنیا از دل.آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 178-دنیی در شعر نجم الدین رازی و عراقیبیدار شو دلا که در این روزگار دونخفته دلند و دیدهٔ بیدار مانده نیستاندر سرای دنیی* فانی عزیز منبسیار دل مبند که بسیار مانده نیست(نجم الدین رازی-6)چنین دولت تو را ممکن، تو از بیدولتی دایمچو دونان مانده اندر ره، اسیر نفس شهوانیهوای دنیی* دون را تو از بیهمتی مپسندکه وامانی به مرداری در این وادی ظلمانیچه بینی سبزه دنیا؟ که چشم جان کند خیرهتماشای دل خود کن، اگر در بند بستانیدلی تا باشد اصطبل ستور و گلخن شیطاننیابد از مشام جان نسیم روح ریحانیاگر خواهی که این گلخن گلستانی شود روشنمیان دربند روز و شب عمارت را چو بستانیاگر شاخ وفا بینی ز دیده آب ده او راوگر خار جفا بینی بزن راه پشیمانیبروب از صحن میدانش صفات نفس بدفرمانبرآور قصر و ایوانش به ذکر و شکر یزدانیمراعات زمین دل بدینسان گر کنی یک چندگلستانی شود روشن نظارهگاه اخوانیدر او از مشرب عرفان روان صد چشمهٔ حیواندر او از منبع اخلاق جاری هم دوصد خانیکشیده طوبی ایمان سر از طاعت به علیینغصونش پرتو احسان، ثمارش ذوق وجدانیفروزان از سر هر غصن صد قندیل در میداننمایان نور هر قندیل خورشیدی درخشانی(قصیده 25)دل در طلب دنیی* دون هیچ منهبر دل غم او کم و فزون هیچ منهخواهی که به بارگاه شاهی برسیاز کوی طلب پای برون هیچ منه(رباعی 134)آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 177- دنیی در شعر کمال الدین اسماعیل 2یا رب تو آگهی که در این اندر سال عمرروزی به کام من نگذشته است روزگاراز گونه گونه محنت و رنج آن کشیدهامدر مدت حیات که بیش آید از شماروینک رسید مرگ به نزدیک و لامحالبر یکدیگر زند ز همه گونه کار و باردنیی* چنین گذشت که دانی و آخرتترسم کزین بتر گذرد صدهزار باریا رب چه بودی ار نبدی هستی چنینکز وی نگشت در دو جهان راست هیچ کارورچه نبود گفتنی این لفظ ای خدایاز من چو گفتههای دگر جمله درگذار(ملحقات)نگر ز نکبت ایّام تنگ دل نشویکه چرخ* گه بدهد چیز و گاه بستاندحطام دنیی* فانی ندارد آن مقدارکه یاد کردن آن خاطری بشوراندبسا لطیفه که درضمن نامرادیهاستخدای مصلحت کار بنده به داندترا عنایت سلطان چو پایمرد بودفلک ز چنبر حکم تو سر نپیچانداسیر خسرو عالم شدن زبونی نیستکه سیل چونکه به دریا رسد فرومانداگر مهابت سلطان عالمت بگرفتهمت عواطف او زین مضیق برهاند(قصیده 59)آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 176- دنیی در شعر کمال الدین 1ز غایت طلب تست ناز دنیی* دونچو کم طلب کنی آنگاه بیشتر یابیز هرچه جستن آن میکند ترا مشغولفراغت تو از آن بهتر است اگر یابیکنون چو قانع گشتی کزین جهان* فراخبه صد بلا چو خران جای خواب و خَور یابیعذاب جان گرامی مده به کمتر چیزکه این قدر را بی اینهمه خطر یابیبه هرزه بانگ چه داری چو دردمند نهای؟تو درد جوی که درمانش بر اثر یابیگهر درون صدف باشد و صدف در بحرتو روی بحر ندیدی کجا گهر یابی؟برآید از دل تو دود آتش طغیانچو لاله گر به مثل آب بر جگر یابیکشی ز سنگدلی همچو کوه سر به فلکز سنگریزهای ار طرف بر کمر یابیچو شیر مادر خون پدرحلال کنیبه گاه کینه اگر دست بر پدر یابی...مراد دنیی* و دین هر دو ضد یکدگرندترا هوس که به همشان چگونه دریابیحصول لذت این، فوت لذت آنستیکی چو ترک کنی، ذوق آن دگر یابیبه چشم علت تو هرچه هست معیوب استدرست و راست نگر تا همه هنر یابیبرین صفت که تو گم کردهای طریق نجاتز پیروی بزرگان راهبر یابیاز این بزرگان امروز در زمانه یکی استکه مثل او نه همانا به بحر و بر یابیشهاب دین، عمر سهروردی، آن رهروکه از مسالک او دیو بر حذر یابیحشاشهٔ رمق ملت است دریابشکه این سعادت هرچند زودتر یابی(قصیده 179)آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 175-دنیی در خسرونامه عطار و شعر اوحد الدین کرمانیالا ای جوهر قدسی کجایینه در عرش و نه در کرسی کجایینه در کونین و نه در عالمینیکه سرگردان بین الاصبعینیگرت نقد است دنیی* دین تو دارییکی دلدار برسیمین تو داریپس آن جامی که گویم این سخن دانتو آن می بیخودی خویشتن دانچو کار افتاده و محرم تو باشیاگر دل گویمت آن هم تو باشیاگر من شعر سازم جامهٔ رازتو مرد راز شو جامه بیندازکنون گر تو چنین کردی که گفتمفشانم بر تو هر درّی که سفتم(بخش 13)از بس که غم دنییِ* مردار خورینه کار کنی و نه غم کار خوریسرمایهٔ تو از همه عالم عمری استبر باد مده که غصّه بسیار خوری(اوحد الدین کرمانی- رباعی 102)آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 174-دنیی در اسرار نامه عطاریکی پرسید از آن مجنون معنیکه کیست این خلق و چیست این کار دنیی؟*چنین گفت او که دوغ است این همه کارمگس بر دوغ گرد آمد به یکبارچه وادی است این که ما در وی فتادیم؟!ز دست خویش از سر پی فتادیمدرین وادی همه غولان خویشیمز اول روز مشغولان خویشیمچو درمانیم، برداریم فریادبلا چون رفت، بگذرایمش از یاددریغا رنج برد ما به دنیی*غم بسیار و آن را حاصلی نیاگر از دیده صد دریا بباریخدا داند که تو بر هیچ کاریعزیزا گر به دست آری کدوییپدید آری بر او چشمی و روییکدو پر یخ کنی و آنگه بداریکه تا اشگی همیریزی به زاریچو باران گرچه آن اشگ است بسیاربه چشم کس ندارد هیچ مقدارهمه در جنب قدرت همچنانیماگر خندیم وگر اشگی فشانیمهزاران دل بر این آتش کباب استکه را پروای این یک قطره آب است؟نگردد ز اشگ تو حکم خداییچه گویی با کهای و در کجایی؟اگر هر دو جهان* نابود باشدخدا را نه زیان نه سود باشدآرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 173- دنیی در الهی نامه عطار 2چنین گفتهست عبّاسه که دنیی*چو مُرداری است در گلخن به معنیچو زین مردار شیران سیر خَوردندپلنگان آمدند و قصد کردندپلنگان چون بخوردند و رمیدندسگان کُرد و گرگان در رسیدندچو اندک چیز از وی بر سر آمدکلاغ از هر سویی جوقی درآمدبخوردند آن کلاغان آن قدر نیزبماند آخر از ایشان اندکی چیزجُعَل نیز آمد و آن رَوث و آن خونبگردانید هر سویی دگرگونچو ماند استخوانی بیکبابیدر او تابد به گرمی آفتابیاز او اندک قدر چربی برآیدبسی مور از همه سویی درآیدچو آن موران خورند آن چربی آنگاهبماند استخوانی خشک بر راهچنین گفت او که شاهانند شیرانز بعد او پلنگانند امیرانسگ و گرگند اعوانانِ ایشانکلاغانند شاگردانِ اعوانجُعَل آن عامل مال است در کارولیکن مور باشند اهلِ بازارعزیزا میندانم تو چه نامیببین تا تو از اینها خود کدامیهمه دنیا چو مرداری است ای دوستوز او مردارتر آنک از پی اوستکسی کو از پی مردار باشدز مرداری بتر صد بار باشد(گفتار عباسه طوسی)پدر گفتش که چون زر سایه افکندترا از گوهر و از پایه افکندنیاید دُنیی و دین راست هر دوز حق میدان که نتوان خواست هر دو(بخش 20)آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 172- دنیی در الهی نامه عطار 1خضر گفتش که گر شه را خبر نیسترباط این است و بس، چیزی دگر نیستچو میآیند و میگذرند پیوستنشستن در رباطی چون دهد دست؟چو پیش از تو بسی شاهان گذشتندنکو خواهان و بد خواهان گذشتندترا هم نیز جان خواهان درآیندوز این کهنه رباطت در رباینددر این کهنه رباط آسودنت چیست؟نه زینجایی تو، اینجا بودنت چیست؟چو ابراهیم این بشنید در گشتچو گویی زین سخن زیر و زبر گشتروان شد خضر و او از پی دوان شدز دام خضر بیرون کی توان شد؟!بسی سوگند دادش کای جوانمرد!قبولم کن کنون گر میتوان کردچو تخمی در دلم کِشتی نهانیکنون آبی بده ای زندگانیبگفت این وز قفای او روان شدکه تا مردی ز مردان جهان شدرباط کهنهٔ دنیا* برانداختجهانداری به درویشی درانداختبزرگانی که سِرّ فقر دیدندبه ملک نقد درویشی خریدندز نقش پادشایی باز رستندبه معنی از گدایی باز رستندکه گرچه ملکِ دُنیی* پادشایی استولی چون بنگری اصلش گدایی است(بخش 15- حکایت ابراهمی ادهم با خضر)چنین دادهست صاحب شرع فتویکه هر کو یک سخن گوید ز دنیی*به پانصد سال ره کان را شمار استز جنّت دور افتد، این چه کار استز دنیا یک سخن، خود چون بوَد آنکه گر افزون بود افزون بود آنکسی کو عمر در دنیی* بسر بردقوی مردی بوَد، در دین اگر مُردچو کُشتی در ره دنیا* تو خود راخری باشی که باشی گول و خود راز دنیی* جزپشیمانی چه خیزدنمیدانی ز نادانی چه خیزد؟(بخش 19)آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 171- دنیی در شعر وطواط و ادیب صابرقدح گیر یک چند و دنیا مگیرکه بدبخت شد هر که دنیی* گرفت(ادیب صابر-غزل9)دنیی* سگ طبع خوی گربگان دارد از آنکچون بزاید بچه را تا بچه گردد شیرخوارقوت خود سازد همی آن بچه را از دوستیدشمن جانی است او آن بچه را نی دوستدارچون کناری نیست این غم را میان دربند چستدر میان غمگنان از خون دل پر کن کناردیده را پر نم کن و جان پر غم و برخیز و رودر نگر یک ره به گورستان به چشم اعتبارمور را بین در میان گور آن کس دانهکشکز تکبر زهر میانداخت از لب همچو ماراز غبار خاک ره مفشان سر و فرق عزیززانکه آن فرق عزیزی بود کاکنون شد غبار(عطار -قصیده 17)ببین این احمقان بیخبر راکه میخواهند دنیا* یکدگر رانمیگیرند عبرت زین بلایهنمیسازند از تسلیم مایهدریغا خلق این معنی ندیدندکه دین از دست شد دنیا ندیدندچو حرفی چند گفت آن پاکِ معصومبگردانید روی از دنیی شومچو مُرداری است این دنیای* غدّارتو چون سگ گشتهٔ مشغول مردارچو در بند سگ و مردار باشیپس از هر دو بتر صد بار باشیگر این سگ مینگردد سیرِ مردارتو زین سگ مینگردی سیر یکباراگر بندش کنی زو رسته باشیوگرنه روز و شب زو خسته باشی(الهی نامه-بخش پنجم-مناظره عیسی با دنیا)ز من ثنای جمیل است بس درین دنیی*که خود به عقبی یابی بسی ثواب جمیلهمیشه تا که بود اندر این سرای فنایکی ز بخت عزیز و یکی ز چرخ ذلیل(رشید الدین وطواط-قطعه 63)آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 170- دنیی در شعر سنایی غزنوی 8گشت زین کاینات جمله خصوصاحسنالصوره مر ترا مخصوصگرد هزل و عبث چرا گردیعمر خود در عبث هبا کردیکه ترا غرهّ کرد بر دنیی*تا بدادی ز دست خود عقبیکار خود دیر و زود دریابیلیک اکنون هنوز در خوابیغافلی زین زمانهٔ* غدّاراز وجود زمانه* دست بدارکین امانی نه پایدار بُوَدحسرتافزای و عمر خوار بُوَدچون من و چون تو صد هزاران کشتناشده سرخ یک سر انگشتتو در این راه کودکی طفلینه شراب مروّقی ثفلیمرد راهی درآی و مردی کنورنه ره گیر و رو مه سردی کن(حدیقه الحقیقه- باب هفتم-در کاهلی)آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 169- دنیی در شعر سنایی غزنوی 7نه همی گویدت فلک* ز فرازکز خرد نردبان کن و بر تازهمچو آدم برای آن دم رانردبان ساز بام عالم رادر جهان* خرد بر آی از خاکچکنی کلبهٔ میان کاواکزیر این پردهٔ کبود منوپند این راهب جهان بشنوکه همی گوید از زبان مرورکه بنگذارمت به غار غرورسه روانت ز نه ستیخ کنمهمه اعضات چار میخ کنمپیش از آن کِت برآید این مکّاربرو این هفت و چار و نه بگذارکه عدد چون رسید بر سر حدروی بنمود بارگاه احددل ز دنیا و مهر او بگسلزآنکه بر جان سمست و در دل سلدنیی* ار چه فراغت حال استآفتش فخر و کبر و محتاتی است(باب هفتم-مذمت دوستی دنیا)محتات: خرمابنی که غوره آن بریزد .ناظم الاطباءآرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 168- دنیی در شعر سنایی غزنوی 6دنیی ارچه ز حرص دلبر تستدست زی او مبر که مادرِِ تستگر نهای گبر پس به خوش سخنیشمادرِ تست چون کنی به زنیشهمچو قرعه برای فالش دارگه بیندازش و گهی بردارگرچه گزدم ز نیش بگزایددارویی را همت به کار آیدمار اگرچه به خاصیت بدخوستپاسبانِ درخت صندل اوستچون ز بانگ سگان شوی دلتنگسنگ برگیر و ده سگان را سنگوآن سگی را که کرد پای افگارنان بیسوزنش مده زنهارمورکی را اگر بیازاریچیره گردی به ظلم و خونخواریاز پی رستن از سرای خسانحیله کن لیک بد به کس مرسانبا خسان خود نشست و خاست مکنقطع کردن ز خس رواست مکن(حدیقه-باب ششم-در احوال نفس کلی)آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 167- دنیی در شعر سنایی غزنوی 5هرکه جست از خدای خود دنییمرحبا لیک نبودش عقبیهردو نبود به هم یکی بگذارزان سرای نفیس دست مدارهست بیقدر دنیی غدّارمر سگان راست این چنین مرداروانکه از کردگار عقبی خواستگر مر او را دهیم جمله رواستزانکه گشتای خوب کاران راستجمله عقبی حلال خواران راست(حدیقه-باب ششم-در طلب دنیا)چون عروسی است ظاهر دنییلیک باطن چو زالِ بیمعنیدین و دنیا به جمله مخرقه دانخویشتن را ز مکر او برهاندشمن تست دوست چون داریدیر و زودش به جای بگذاریکارِ دنیا ترا به نار دهدمِیْ نداده ترا خمار دهدهرکه را هست اندُه بیشیهمره اوست کفر و درویشیاز برون مرد مرد قوت نهددام در خانه عنکبوت نهدصوفیان در دمی دو عید کنندعنکبوتان مگس قدید کنندما که از دست روح قوت خوریمکی نمک سود عنکبوت خوریمآب شورست آز و تو سفریتشنگی بیش هرچه بیش خَوریتشنگی آبِ شور ننشاندمخور آن، کت ازو شکم راندآبِ شورست نعمتِ دنیاچون بُوَد آب شور و استسقارخ بدین آر و بس کن از دینارزانکه دینار هست فردا نارهرکه انبار نه چو مور بُوَدنه همانا ز عار عور بُوَدمور باشد مدام در تگ و پویبیم و رنج و الم ز دنیا جوی(باب ششم-در ذکر نفس کلی)آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 166- دنیی در شعر سنایی غزنوی 4دل بود همچو شمس انجم سوزکه تواند نمود چهره به روزدل که بر نفس مهتری یابدبر همه سروران سری یابدنه چنان دل که از پی دنیی*بفروشد به اندکی عقبیاصل حرص و نیاز دل نبودمایهٔ دل ز آبِ گِل نبود(باب پنجم-فضیلت علم)گر کند کوسه سوی گور بسیچجده جز نو خطش نگوید هیچدنیی از روی زشت و چشم نه نیکهمچو بینیّ زنگی آمد لیک*کرده خود را به سحر حورافشچابک و نغز و ترّ و تازه و خوشوز درون سوی عاقلان جاویدروی دارد سیاه و موی سپیدچون جهان* در جهان نامردانپای بر جای باش و سرگردانعشق او بر تو زان اثر کردهستکان سیاهه سپیدتر کردهستجام زرّین و دست پر زنگارواندر آن جام زهر جان اوبارتو مشو غرّه بر جمال جهان*زانکه نزدیک عاقل و ناداندر غرورش توانگر و درویشراست همچون خیال گنج اندیشزیر برتر ز موش در خانهتو چو گربهاش همی زنی شانهاندرین مغکده چو ابله و مستپای بازی گرفتهای بر دستواندر او چار پشت و هفت بلندبا تو همشیرهاند و خویشاوندپس چو آدم تو بر تن و دل و جانآیهٔ حُرّمت عَلَیکُم خوانچون جهان مادر* و تو فرزندیگر نهای گبر عقد چون بندیهمچو گبران تو از برای جهانخوانده او را دو دیده و دل و جان(باب ششم)*تمثیلات زیبا برای دنیا، دنیا چون بینی زنگی است که خود را چون حورالعین آراسته است-جهان چون مادر است نمیتوان با او عقد بست.آرامش و پرواز روح
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 165-دنیی در شعر سنایی غزنوی 3پسرِ مرتضی امیر حسینکه چنویی نبود در کونینمنبتِ عزّ نباهتِ شرفشحشمتِ دین نزاهتِ لطفشمشربِ دین اصالتِ نسبشمنصبِ دین نزاهتِ ادبشاصل او در زمین علّیّینفرع او اندر آسمان یقیناصل و فرعش همه وفا و عطاعفو و خشمش همه سکون و رضاخَلق او همچو خلق پاک پدرخُلق او همچو خُلق پیغمبرپیش چشمش حقیر بد دنیی*نزد عقلش وجیه بد عقبیهمّت او ورای قمّهٔ عرشنام او گستریده در همه فرشمصطفی مر ورا کشیده به دوشمرتضی پروریده در آغوشبر رخش انس یافته زهراکرده بر جانش سال و ماه دعاباز داند همی بصیرت اوشجرهٔ هرکسی ز سیرت او...به دمشق اندرون یزید پلیدمنتظر بود تا سرش برسیدپیش بنهاد و شادمانی کردتکیه بر دنیی و امانی کرد(حدیقه سنایی- مناقب امیرالمومنین حسین بن علی)
دوش ییماری چشم تو ببرد از دستملیکن از لطف لبت صورت جان میبستم(۳۱۴)دیشب(ایهام به زمان صفر؛ آغاز آفرینش- عشق ازلی) از چشمان خمار تو چنان سرگشته بودم که از دست رفته بودم، ولی شهد لبهای شیرینت به فریادم رسید و در خیالم زنده بودن را تصور کردم(ایهام: ۱- از لبت جان حاصل میشد۲- لبت را جان تصور کردم ۳- لبت این گمان را در من ایجاد کرد که هنوز جان دارم)۲- دیرگاهی است که بر سبزه لبانت که چون خطی از مشک است، عاشق شدهام. آری جامی هلالی است که مدتهاست مستم کرده است.۳- از پایبندی به عشقت این نکته خوشایند است که با بیدادهای عشق، دست از شوق و طلب برنداشتم(وادی طلب. مرید به هیچ ابتلا و امتحان از قدم طلب فروننشیند. مرصادالعباد، ۲۶۵)۴- از من ساکن میخانه عشق، دیگر صلاح و تقوا انتظار نداشته باش! که تا زندهام کمر به خدمت رندان بستهام.۵- چه راه پر غوغایی است عشق! پس از مرگ نیز خطرهای وادی عشق در کمین است. نگو که با مرگ رهایی مییابم(شوق عشق در جان است و جاودانه- به ظاهر بلا و در باطن شوق و حال خوش)۶- پس از این از تیری که حسود از روی نادرستی انداخته است نمیهراسم، زیرا به دیدار معشوق کمان ابروی خود رسیدهام(ایهام: سرزنشها پس از رسیدن به حال خوش، بیاثر است)۷- آری بوسه از لبانت که چون صندوق جواهرات است، برایم گوارا و سهم من است، زیرا در فراق و ستمهای عشق پیمان وفا را نشکستم.۸- معشوق که در دلبری چون جنگجویی گستاخ بود دلم را غارت کرد و رفت. وای اگر مهربانی پادشاه دستگیرم نشود(طنز و حسن طلب)۹- گرچه در دانش رتبهام به فلک رسیده بود، ولی اندوه عشق قد شمشادت مرا فرود آورد.آرامش و پرواز روح
بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم(۳۱۳)ساقی شراب و آورنده حال خوش، بازگرد که مشتاق خدمتگزاریات هستم و برای خدمتگزاری و تمرکز بر تو اشتیاق شدید دارم. آری دعاگوی این پادشاهیام(پادشاهی حال خوش)۲- در آنجا که جام شرابت، فروغ خوشبختی دارد، راه بیرون آمدن از تاریکی سرگردانیام را به من نشان بده!۳- گرچه در دریای گناه از صد جهت فرو رفتهام، ولی تا آگاه شدم از عشق مستحق بخشایش و لطفم(ایهام: آشنا به معنای شنا کردن)۴- ای خردمند رندی و بدنامی را بر من خرده نگیر! سرنوشت من از دیوان تقدیر همین بوده است.۵- شراب بیخودی سرکش! که عاشقی به تلاش و اختیار آدمی نیست، بلکه میراثی است از سرشت آدمی از روز ازل.(غزالی: فعل بنده نه مثل فعل حق اختراع است و نه مثل فعل درخت، ناشی از اضطرار بلکه چیزی است میان این دو. این را کسب مینامند. کیمیای سعادت، ۲، ۵۳۵) ۶- در طول عمرم هیچگاه سفر نکردم، اما عشق دیدن تو، مرا مشتاق غربت کرده است.۷- و برای این سفر از دریا و کوه باید عبور کنم. ای خضر مبارکقدم! به همتم برای دیدن یار، یاری برسان.(یادآور داستان خضر و موسی در قرآن در سوره کهف/۶۵)۸- آری گرچه از درگاه پادشاهیات دور هستم، اما جان و دلم مقیم حضور و درگاه توست.۹- حافظ در برابر چشم تو میخواهد جان دهد. در این خیال شیرینم اگر عمر مهلت دهد(پارادوکس: مهلت عمر را برای زیستن میخواهند ولی اینجا برای مردن- خواهد سپرد فعل مستقبل نیست فعل تام است، قصد دارد.شرح شوق، ۳۱۲۸)آرامش و پرواز روح
برگزیده ادب پارسی- رستاخیز تمدن ایرانی 64امانت داری دزدانای پسر، اگر به تو کسی امانتی دهد به هیچ حال مپذیر و چون پذرفتی نگاهدار، از آنچه امانت پذیرفتن بلا بود، از بهر آنکه عاقبت آن از سه وجه بیرون نباشد: اگر این امانت به وی باز دهی چنان کرده باشی که حق تعالی گفت، طریق جوانمردی و معرفت آن است که امانت نپذیری و چون پذرفتی نگاهداری تا به سلامت به خداوند بازرسانی.حکایت: چنان شنودم که مردی به سحرگاه به تاریکی از خانه بیرون آمد، تا به گرمابه رود؛ در راه دوستی از آنِ خویش بدید. گفت: موافقت کنی با من تا به گرمابه رویم؟ دوست گفت: تا به در گرمابه با تو همراهی کنم، لیکن در گرمابه نتوانم آمد که شغلی دارم. تا به نزدیک گرمابه با وی برفت، به سر دوراهی رسیدند و این دوست پیش از آنکه دوست را خبر دهد بازگشت و به راهی دیگر برفت؛ اتّفاق را طرّاری از پس این مرد همیآمد، تا به گرمابه رود، به طرّاری خویش؛ از قضا این مرد بازنگریست، طرّار را دید و هنوز تاریک بود، پنداشت که آن دوست اوست. صد دینار در آستین داشت، بر دستارچه بسته از آستین بیرون کرد و بدان طرّار داد و گفت: ای برادر، این امانت است، بگیر تا من از گرمابه برآیم به من بازدهی. طرّار زر از وی بستاند و هم آنجا مقام کرد، تا وی از گرمابه آمد روشن شدهبود. جامه پوشید و راست برفت. طرّار او را بازخواند و گفت: ای جوانمرد، زر خویش بازستان و پس برو که امروز من از شغل خویش بازماندم از جهت امانت تو. مرد گفت: این امانت چیست و تو چه بودی؟ طرّار گفت: من مردی طرّارم و تو این زر به من دادی تا از گرمابه برآیی، مرد گفت: اگر طرّاری چرا زر من نبردی؟ طرّار گفت: اگر به صناعت خویش بردمی، اگر این هزار دینار بودی، نه اندیشیدمی از تو و یک جو باز ندادمی؛ ولیکن تو به زینهار به من سپردی و در جوانمردی نباشد که به زینهار به من آمدی، من بر تو ناجوانمردی کردمی، شرط مروّت نبودی.پس اگر مستهلک شود بر دست تو بیمراد، اگر عوض بازخری نیک بود و اگر ترا دیو از راه ببرد طمع در وی کنی و منکر شوی به غایت خطا بود و اگر به خداوند حق باز رسانی بسی رنجها که به تو رسد در نگاه داشتن آن چیز و چون رنجها بسیار بکشی و آن چیز بدو باز دهی رنجها بر تو بماند و آن مرد به هیچ روی از تو منت ندارد، گوید: چیز من بود، آنجا نهادم، بر تو نماند، باز برداشتم و راست گویم، پس رنج کشیدن بیمنت بر تو بماند و مزد تو آن بود که جامه بیالاید و اگر مستهلک شود هیچکس باور نکند و تو بیخیانت بهنزدیک مردمان خاین باشی و میان اشکال تو حرمت برود و نیز کس بر تو اعتماد نکند و اگر با تو بماند حرام بود و وبالی عظیم در گردن تو بماند و درین جهان برخوردار نباشی و در آن جهان عقوبت حق تعالی حاصل شود.فصل: اما اگر به کسی ودیعتی نهی پنهان منه، که نه کسی چیزی از آن تو از وی بخواهد ستد و بی دو گواه عدل چیز خویش بکسی منه ودیعت و بدآنچه دهی حجتی از وی بستان، تا از داوری رسته باشی، پس اگر به داوری افتد به داوری دلیر مباش که دلیری نشان ستمکاریست و تا توانی هرگز سوگند راست و دروغ مخور و خود را به سوگند خوردن معروف مکن، تا اگر وقتی سوگندت باید خورد مردمان ترا بدان سوگند راستگوی دارند؛ هر چند توانگر باشی و نیکنام و راستگوی باشی خویشتن از جملهٔ درویشان دان، که بدنام و دروغزن را عاقبت جز درویشی نباشد و امانت را کار بند، که امانت را کیمیای زر گفتهاند و همیشه توانگر زئی، یعنی که امین باش و راستگوی، که مال همه عام امینان راست و راستگویان را. و بکوش که فریبنده نباشی و حذر کن تا فریفته نشوی، خاصه در بنده خریدن و بالله التوفیق.(قابوسنامه-اندر امانت نگاه داشتن)آرامش و پرواز روح
برگزیده ادب پارسی- رستاخیز تمدن ایرانی 63راهزنی که به بزرگان فرهنگ میآموختامام محمد غزالی، اهل طوس بود. در آن وقت(قرن پنجم) نیشابور مرکز و دار العلم محسوب میشد. غزالی نیز به نیشابور و گرگان آمد و سالها از محضر اساتید کسب فضل و هنر نمود. و برای آنکه معلوماتش فراموش نشود و خوشههایی که چیده از دستش نرود، آنها را مرتب مینوشت و جزوه میکرد. آن جزوهها را که محصول سالها زحمتش بود مثل جان شیرین دوست میداشت.بعد از سالها عازم بازگشت به وطن شد. جزوهها را مرتب کرده در توبرهای پیچید و با قافله به طرف وطن روانه شد. قافله به راهزنان برخورد. دزدان جلو قافله را گرفتند و آنچه مال و خواسته یافت می شد یکی یکی جمع کردند.نوبت به غزالی رسید. غزالی شروع به التماس و زاری کرد و گفت: غیر از این توبره، هر چه دارم ببرید و این یکی را به من وا گذارید.دزدها خیال کردند داخل این بسته متاع گران قیمتی است. بسته را باز کردند، جز مشتی کاغذ سیاه شده چیزی ندیدند.راهزن: اینها چیست و به چه درد می خورد؟غزالی گفت: هر چه هست به درد شما نمی خورد، ولی به درد من می خورد. اینها ثمره چند سال تحصیل من است. اگر اینها را از من بگیرید، معلوماتم تباه می شود و سالها زحمتم در راه تحصیل علم به هدر می رود.راهزن: علمی که جایش توی بقچه و قابل دزدیدن باشد، آن علم نیست، برو فکری به حال خود بکن.این گفته ساده، تکانی به غزالی داد. بعد از آن در فکر افتاد که کوشش کند بیشتر فکر کند و تحقیق نماید و مطالب مفید را در دفتر ذهن خود بسپارد.غزالی میگوید: من بهترین پندها را، که راهنمای زندگی فکری من شد، از زبان یک دزد راهزن شنیدم.(غزالی نامه، جلال الدین همایی، 116)آرامش و پرواز روح
بشری اذالسلامه حلت بذی سلملله حمد معترف غایه النعم(۳۱۲)مژده باد که سلامتی و آرامش در "ذیسلم"(کنایه از شیراز)فرود آمد. ستایش ویژه خداست، برای شناسای نعمتهای خداوند.۲- آنکه مژده این پیروزی را آورد کجاست؟ تا جانم را چون طلا ونقره(ایهام: جان را افزون بر طلا و نقره) در پایش بریزم.۳- با بازگشت پیروزمندانه شاه به این منزل جدید و بدیع، دشمنش قصد رفتن به سوی مرگ دارد و راهی بجز نیستی ندارد.۴- آنکه پیمان دوستی شکند، زار ونزار خواهد شد. همانا پیمانها در نزد خردمندان امانت است(متنبی: و بینا لو رعیتم ذاک معرفه/ان المعارف فی اهل النهی ذمم. و میان ما اگر رعایت کنید، آشنایی است/ همانا آشناییها نزد ارباب خرد در حکم پیمان است)۵- آری پیمان شکن(دشمن شاه) از ابر آرزو وسعت و بخشایش میخواست، اما اشکارا جز اندوه و حرمان نصیبی نداشت.۶- همانا دشمن پیمان شکن او به نیل اندوه و درد افتاد و آسمان با ریشخند گفت: پشیمانی اکنون سودی ندارد(اقتباس از یونس/۹۰ و ۹۱ الان و قد عصیت قبل و کنت من المغسدین)۷- آنگاه که ساقی یاری زیبارو و رازدار(ایهام: آشنای عالم راز) باشد هم حافظ شراب خورد، هم شیخ و فقیه.آرامش و پرواز روح
معرفی کتاب زنانی که با گرگها میدوند ۲سردادن زوزه: احیای زن وحشیداستان ماده گرگ: پیرزنی هست که در نقطهای مخفی از روح زندگی میکند. همه آنجا را میشناسند، اما کمتر کسی آن را دیده. بنابر افسانههای اروپای شرقی، او منتظر افراد گمشده و جویندگان است که به مکان او بیایند.او در دامنه کوهی از سنگ خارای ساییده در گذر زمان، جایی در قلمرو سرخپوستان تا راهومارا زندگی میکند. خود را به نامهای گوناگون میخواند؛ زن استخوانی، ماده گرگ. گردآورنده...تنها کار او جمع کردن استخوانهاست به ویژه استخوانهایی که در خطر گم شدن هستند.غار او مملو استخوانهای موجودات صحرایی است. گوزنها، مارهای زنگی و کلاغها.او از کوهها بالا میرود، در بستر رودخانهها میخزد، در جستجوی استخوان گرگها همه جا را میکاود.وقتی کل اسکلت را سوار کرد، هنگامی که آخربن استخوان را در جای خود قرار داد و مجسمه سفید و زیبای حیوان در برابرش ایستاد، کنار آتش مینشیند و درباره آوازی که باید بخواند فکر میکند و آنگاه که مطمئن شد، بالای سر حیوان میایستد، بازوانش را به طرف آن دراز میکند و آواز میخواند. در این هنگام استخوانهای ستون فقرات و استخوانهای پاهای گرگ گوشتدار میشوند و جانور پوست و مو پیدا میکند. ماده گرگ باز هم میخواند و میخواند و جانور بیشتر و بیشتر پا به عرصه وجود میگذارد و دم پشمالو و محکمش را به طرف بالا تاب میدهد.و ماده گرگ باز هم میخواند و جانور شروع به نفس کشیدن میکند چنان از ته دل میخواند، که بیابان به لرزه در میآید و همچنان که او میخواند گرگ چشمهایش را بازمیکند، روی پا میجهد و در سراشیبی دره شروع به دویدن میکند.در نقطه ای از مسیر فرار، یا به خاطر سرعت دویدنش، یا به خاطر عبورش از رودخانه، یا به خاطر برخورد شعاعی از آفتاب یا مهتاب به پهلویش، ناگهان گرگ به زن شاد و خندانی بدل میشود، که آزادانه به سوی افق گام بر میدارد.پس یادتان باشد اگر در بیابان سرگردانید و نزدیک غروب آفتاب است و گم شدهاید و خستهاید، خوش اقبالید. شاید ماده گرگ، نظری به شما بیندازد و چیزی را نشانتان دهد. همه ما به مثابه مشتی استخوان گم شده در بیابان راهمان را آغاز میکنیم ...ماده گرگ چیزی را که دنبالش هستیم یعنی نیروی نابود نشدنی زندگی را به ما نشان میدهد ...ص ۳۳-۳۵**مراحل خودآگاهی در اثر نفوذ جاذبه یک روح بزرگ.آرامش و پرواز روح
معرفی کتاب زنانی که با گرگها میدوند۱ *درباره مولف: شاعر، داستانسرا و حافظ قصههای کهن در ادبیات اسپانیایی-پیرو مکتب روانشناسی یونگ.این کتاب در سال ۱۹۹۲ در امریکا چاپ شد و از پر فروش ترین کتابهای نشریه نیویورک تایمز بود (فروش بیش از یک میلیون نسخه )همه ما از تمنای وحش لبریزیم. به ما آموختهاند که از این میل و آرزو احساس شرم کنیم. ما موهایمان را بلند کردیم و با آن احساساتمان را پوشاندیم، اما هنوز هم سایه زن وحشی از پشت سر اغوامان میکند. هر کجا باشیم سایهای که در پس ما گام برمیدارد، قطعا چهارپا دارد(پیشگفتار)-گرچه عنوان کتاب به زنان اختصاص يافته ولی خودآگاهی انسانی را در داستان های کهن بازگو میکند. در ابتدای هر ۱۶ فصل کتاب، داستانی کهن میآید و بعد تفسیر میشود. برای آگاهی از واقعیت قصهها قصه زیبایی میگوید:خواب دیدم دارم قصه میگویم و حس کردم کسی به نشانه تشویق پایم را نوازش میکند. پایین را نگاه کردم و دیدم روی شانههای پیرزنی ایستادهام که زانوهایم را محکم گرفته و به من لبخند میزند. به او گفتم نه تو بیا روی شانههای من بایست، چون تو پیری. او گفت: نه "بابد این چنبن باشد"دیدم که او روی شانههای زنی یسیار پیرتر و او نیز روی شانههای زنی باز هم پیرتر و آن یکی روی شانههای زنی رداپوش و او هم روی یک روح دیگر که بر شانههای یکی دیگر ایستاده ...من گفته پیرزن رویایم را مبنی بر این که "باید این چنین باشد" باور کردم. توان پرورش و نقل قصه ها ناشی از قدرت و استعداد کسانی است که قبل از من آمده و رفتهاند. ص ۲۶* دکتر کلاریسا پینکو لااستس، ترجمه سیمین موحد، پیکان، تهران، چاپ ۱۵، ۱۳۹۸آرامش و پرواز روح
عاشق روی جوانی خوش نوخاستهاموز خدا دولت این غم به دعا خواستهام(۳۱۱)به زیبایی بکر و تازه جوانی خوش چهره، عشق میورزم! آری از خداوند پادشاهی این غم را در نیایش خواستار شدهام(خانلری: شادی این غم: دارای تضاد)۲- هم عشق میورزم و هم به زیبارویان نظر میدورزم و هم رندی میورزم. آری بدان که چندین هنر دارم(هنر-فضیلت-رندی: آزادگی، وسعت مشرب، پاکبازی، بلاکشی، دردمندی، عیاری و خوشباشی. مفهوم رندی در شعر حافظ، ص چهل و دو)۳- از این خرقه آلوده به تزویر و ادعا شرمگینم که با صد گونه فریب و شعبده بر او وصله زدهام(خانلری: که برو پاره...- تقابل هنر رندی با شعبده ادعا- شما وصلهداری جامه را شرف میشماربد و برای فقیرنمایی چنین میکنید. تلبیس ابلیس، ابن جوزی، موضوع خرقه)۴- ای شمع از غم معشوق، با حال خوش بسوز! که اکنون من هم در دولت عشق بر همین کار تمرکز کرده و مهیا شدهام(خانلری: به همین کار میان بسته)۵- در این سرگشتگی عاشقانه، سود و صلاح از دستم رفته است. آری هر چه از دل و جان کاستهام در غم عشق آن نازنین افزودهام(خانلری: با چنین خبرتم)۶- همانند حافظ، گریبان چاک کرده به خرابات خواهم رفت به این امید که آن دلبر شاداب و زیبا مرا در آغوش گیرد.آرامش و پرواز روح
عاشق روی جوانی خوش نوخاستهاموز خدا دولت این غم به دعا خواستهام(۳۱۱)به زیبایی بکر و تازه جوانی خوش چهره، عشق میورزم! آری از خداوند پادشاهی این غم را در نیایش خواستار شدهام(خانلری: شادی این غم: دارای تضاد)۲- هم عشق میورزم و هم به زیبارویان نظر میدورزم و هم رندی میورزم. آری بدان که چندین هنر دارم(هنر-فضیلت-رندی: آزادگی، وسعت مشرب، پاکبازی، بلاکشی، دردمندی، عیاری و خوشباشی. مفهوم رندی در شعر حافظ، ص چهل و دو)۳- از این خرقه آلوده به تزویر و ادعا شرمگینم که با صد گونه فریب و شعبده بر او وصله زدهام(خانلری: که برو پاره...- تقابل هنر رندی با شعبده ادعا- شما وصلهداری جامه را شرف میشماربد و برای فقیرنمایی چنین میکنید. تلبیس ابلیس، ابن جوزی، موضوع خرقه)۴- ای شمع از غم معشوق، با حال خوش بسوز! که اکنون من هم در دولت عشق بر همین کار تمرکز کرده و مهیا شدهام(خانلری: به همین کار میان بسته)۵- در این سرگشتگی عاشقانه، سود و صلاح از دستم رفته است. آری هر چه از دل و جان کاستهام در غم عشق آن نازنین افزودهام(خانلری: با چنین خبرتم)۶- همانند حافظ، گریبان چاک کرده به خرابات خواهم رفت به این امید که آن دلبر شاداب و زیبا مرا در آغوش گیرد.آرامش و پرواز روح