دوش ییماری چشم تو ببرد از دستملیکن از لطف لبت صورت جان میبستم(۳۱۴)دیشب(ایهام به زمان صفر؛ آغاز آفر…
انتشار: 2026/08/07 15:06 UTCدریافت: 2026/08/08 00:02 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/08 00:02 UTC
دوش ییماری چشم تو ببرد از دستملیکن از لطف لبت صورت جان میبستم(۳۱۴)دیشب(ایهام به زمان صفر؛ آغاز آفرینش- عشق ازلی) از چشمان خمار تو چنان سرگشته بودم که از دست رفته بودم، ولی شهد لبهای شیرینت به فریادم رسید و در خیالم زنده بودن را تصور کردم(ایهام: ۱- از لبت جان حاصل میشد۲- لبت را جان تصور کردم ۳- لبت این گمان را در من ایجاد کرد که هنوز جان دارم)۲- دیرگاهی است که بر سبزه لبانت که چون خطی از مشک است، عاشق شدهام. آری جامی هلالی است که مدتهاست مستم کرده است.۳- از پایبندی به عشقت این نکته خوشایند است که با بیدادهای عشق، دست از شوق و طلب برنداشتم(وادی طلب. مرید به هیچ ابتلا و امتحان از قدم طلب فروننشیند. مرصادالعباد، ۲۶۵)۴- از من ساکن میخانه عشق، دیگر صلاح و تقوا انتظار نداشته باش! که تا زندهام کمر به خدمت رندان بستهام.۵- چه راه پر غوغایی است عشق! پس از مرگ نیز خطرهای وادی عشق در کمین است. نگو که با مرگ رهایی مییابم(شوق عشق در جان است و جاودانه- به ظاهر بلا و در باطن شوق و حال خوش)۶- پس از این از تیری که حسود از روی نادرستی انداخته است نمیهراسم، زیرا به دیدار معشوق کمان ابروی خود رسیدهام(ایهام: سرزنشها پس از رسیدن به حال خوش، بیاثر است)۷- آری بوسه از لبانت که چون صندوق جواهرات است، برایم گوارا و سهم من است، زیرا در فراق و ستمهای عشق پیمان وفا را نشکستم.۸- معشوق که در دلبری چون جنگجویی گستاخ بود دلم را غارت کرد و رفت. وای اگر مهربانی پادشاه دستگیرم نشود(طنز و حسن طلب)۹- گرچه در دانش رتبهام به فلک رسیده بود، ولی اندوه عشق قد شمشادت مرا فرود آورد.آرامش و پرواز روح