تازگی گردآوری
تا حدی تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-15 02:59 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
غزل، رباعی,تک و دوبیتی_آوا@Man2316سازندهمنصور پیکانپور
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 23 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-10 تا 2026-08-16 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
رودی که به سر هوای دریا داردصد صخره و دره پشت سر بگذارددیوانه و بیقرارِ اقیانوس استابری که سراسیمه فقط میبارد#منصور_پیکانپور@sheroshuor
رودی سر راه خود کویری را دیداحوال ترکهای لبش را پرسیدگفتا که اگر جدا شدی از بارانخود پاسخ این سوال خواهی فهمید#منصور_پیکانپور@sheroshuor
وقتی بجای تیر پرستو مقصر استتقصیر گرگ چیست که آهو مقصر استناحق بجای حق زد اگر تکیه بی گمانقاضی خطا نکرده ترازو مقصر استدر خواب ماندگان نکند باخبر شونددر کشتن خروس هیاهو مقصر استتا کوچه بوی آتش و باروت می دهدگلدان تشنه با گل شب بو مقصراستبر دار میرود سر عاشق اگر,،،بدانعشق از قفس رها شده هالو مقصر استتلخ است کام مردم این شهر سالهاستبی شک طلسم و جمبل و جادو مقصر استخود کرده را ،که چاره و تدبیر کرده است؟اینجا نه تیغه, دسته ی چاقو مقصر استکشتی به گل نشسته و طوفان در انتظارتقصیر ناخدا که نه, پارو مقصر است#منصورپیکانپور@Sheroshuor
با تبر گفت درختی که پر از رویا بودکه مگر نوبت انداختنم حالا بود؟گفت فرقی نکُند عمر تو چند است ولیبین این جنگلِ انبوه سرت پیدا بودبارها پیکرت افتاد به چنگال خزانریشه ات باز در اعماق زمین بر جا بودخود ببین نارونی را که کمر خم کردهزنده ماندست اگر پیر و اگر تنها بودپیش از این ها زده ام ریشه ی شمشادی راچونکه بالنده تر از سرو و صنوبرها بودضربه ای زد تبر و هیچ ننالید درختدر دلِ جنگلِ سر سبز ولی غوغا بودگفت حرفی به دلت مانده؟ بگو می شنومپاسخش داد سکوتی که خودش گویا بودپیش از ضربه ی آخر به تبر گفت بزنگِلِه ای نیست که جنسِ تنِ تو از ما بود#منصورپیکانپور@sheroshuor
"گر گذارد خشت اول بر زمین معمار کج"کار معلومیست ،این را کرده استکبار کجگر شود آن خانه کج معمار بایستی غمینشانه هایش را کند مانند یک بیمار کجهر که آمد تا بسازد از نو این دیوار رادیده ای خط سیاهی گوشه ی اخبار کجکار هر مرغی نباشد خوردن انجیر چونمرغ میخواهد به ظاهر ساده و منقار کجبارها هم دیده ای شخص رجالی در وطنمینشیند صاف ،اما میکند گفتار کجبار کج را سوی منزل میبرد آیا کسی؟پس چرا باری رسیده مقصدش صدبار کجمن نمیدانم ولی گفتند آقا زاده ایبرده یک کامیون از شمش طلا یکبار کجظاهرا دارد گِله این طرز بنّائی ولی غالبا خشتی نهد در خانه ای معمار کجمن شدم مانند ماهیگیر مفلوکی که بازمیکند خشمین نگاهش مرغ ماهیخوار کج#منصورپیکانپور@sheroshuor
مانده در زلزله داند غم بی خانه شدن راتنِ دیوار گرفته عطشِ شانه شدن رامثل آن خانه ی در معرضِ سیلم که دمادمدر خودش ریخته دلشوره ی ویرانه شدن رامنم آن مرغِ مهاجر که شدم طعمه ی طوفانمرغ پر بسته ندارد غم بی دانه شدن راعشق بی آنکه بدانی کُنَد اعجاز درونتکرم از پیله نیاموخته پروانه شدن راهرگز از شعله ننالید که جنسِ دگری داشتتبر انداخت به جنگل تَبِ بیگانه شدن رابغض در هق هقِ سردم شده لبریز چنانکهغم چشمت به من آموخته دیوانه شدن راچه شبیهیم به لیلا و به مجنون و گمانمدارد این قصه ی ماهم سرِ افسانه شدن را#منصورپیکانپور@sheroshuor
طنز زاینده رودگویند که هر جنگ و جهادی سرِ آب استتقصیر مهیا شدن کشف حجاب استاز شیوه ی ترکیب رُژ و خطِ لب یاروضعیت اقلیم چنین در تب و تاب استپیدا شده موهای زنی در پل خواجواین باعث پیدایش برقی چو سراب استسیلابِ سراسیمه که آمد به گلستانجویا که شدم علت آن بوی کباب استاز لرزش اندام زنان بوده که در رقصگر زلزله رفته به بم و ارگ خراب استافتاده اگر آتش داعش به تن خلقکاشف به عمل آمده از شرب شراب استاز سود ربایی که به دخل همه چَرخدباد خس و خاشاک به اهواز جواب استآن خواب بدی را که بزرگی به شبی دیددر آینه دیدند که از چنگ و رباب استگویا که خداوند فقط در وطن مااز شُرب و ربا و تن زنها به عذاب است#منصور_پیکانپور@Sheroshuor
تو آن ابری که معروف است بارانهای یک بندشمن آن دشت عطشناکی که هستم آرزومندشبه خود دیدم که روزی می شوم مانند مجنونیکه با نیش و کنایه از خیابانها برانندشکسی از حال و روز من خبر دارد که می دانددل دیوانه آسان می دهد جان پای سوگندشسرِ ناسازگاری داری اما بی تو من هستمشبیه عاشقی محروم از دیدار دلبندشکسی را در دلم دارم که هر لحظه جهانم راچنان برزخ کند اخم و چنان بُستان به لبخندشمن از چشم تو خواندم حال و روزم در قیامت راهمان هستی که عاجز گشته از خلقت خداوندش#منصورپیکانپور@Sheroshuor
گمانم از نفس افتاده ام آری؛ کم آوردم خودش را باخت رسوا شد؛ دلِ تنهای شبگردمشبیهِ قایقِ در چنگِ طوفان مانده ای هستمکه میخواهم مسیرِ رفته ام را زود برگردمبه حالم آسمان هم اشک می ریزد نمی دانمچه می خواهد غمت از سینه ی سوزانِ پر دردماگر شد نیمه شب از دور بنشین و تماشا کنببین با لشکری از غصه ی چشمت هماوردمنمی دانم چرا پاییز قصدِ آمدن داردنمی بیند مگر تشویش را در چهره ی زردم؟چگونه دل به فرداها کنم خوش ،تا که می دانماسیرِ دستِ یلدایی بلند و تیره و سردم؟خراب و خسته ام اما ندارم شکوه ای از عشقکه یک روزی خودم این روزها را آرزو کردم#منصورپیکانپور@sheroshuor
طنز تلخبس در آوردیم جانی از کفِ سلاخ رایا تحمل کرده آوای فشنگ و آخ رادر جواب ریشخند برخی در می آوریمشَست خود را تا بفهمد معنی بیلاخ رابس تناقض دیده ایم از نقل قول عده ایواقعا دیگر در آوردیم از آن شاخ راچونکه شور افتاده طعمِ شامِ قصر شوشترسر بریده حاکمی در بلخ هم طبّاخ رامیرسد روزی که سیلابی پُر از آب دهانمیکند ویرانه صدها قلعه ،صدها کاخ راپرده می افتد زمانی و شماها میخریدبس گران با اضطراب از موشها سوراخ را#منصورپیکانپور@sheroshuor
سخت است که هر لحظه بگیری خبرش راهی شعر بگوئی و نبینی اثرش راساحل اگر آغوش نمی بست به رویشبر صخره نمی کوفت چنین موج؛ سرش رادردی ست گرانتر که قفس را بگشایندبر روی عقابی که بچینند پرش راخونست دلِ برکه ی پیری که بداندبر او نکند ابرِ سیاهی گُذَرش راآخر چه کند نابلدی خسته و تشنه؟در راه اگر گم بکُند هم سفرش راحیف است که با زخم تبر سرو بسازداما غمِ پاییز کند خَم کمرش راسخت است که با گریه شبش را بکند صبحآن کس که ندیدست کسی چشمِ ترش رابرگرد که این عاشقِ دلسوخته دیگربا اشک درآمیخته خونِ جگرش را#منصورپیکانپور@Sheroshuor
تا رامم و تسلیمم در مشیّت تقدیرمبی باک تر از شیرم چالاک تر از مورموان لحظه که در جهدم تدبیر کنم افزونسنگ است پیِ سنگی در معبر منظورم#منصورپیکانپور@sheroshuor
دردا که در این چرخ زمان ،خستگیِ خلقجز غم نبود علت دلبستگی خلقخوب و بد اقبال که شد تابع تغییرمعلوم شود سستی و برجستگی خلقخندیدن این عقربه ی تند زمان ازراهیست دراز و قدم آهستگی خلقوقتی که رسد موعد رفتن نه فقط عشقچون خرقه ی پاره شده همبستگی خلقاین ما و منی کردن و آن خویش ستائیشد علت صد پاره و صد دستگی خلقایکاش که با قید تعلق به خود آیدآزاد منش بودن و وارستگی خلقدردا که برآورده شود کام جهان ازشیرینی ضدیت و بشکستگی خلق#منصورپیکانپور@sheroshuor
خاکی غریب بر سر و رویش نشسته بودسروی که زیر ضربه ی غمها شکسته بوداز موج انفجار به غیر از عذاب و دردافسوس راهها همه تاریک و بسته بودمیخواست انقلاب بزرگی کند، ولیدل از تمام عالم و آدم گسسته بوددنبال بخت خویش هزار بار رفت و رفتشاید که مرگ با همه تلخی خجسته بودیک شب به خواب رفت و سحرگاه برنخاستآری پدر از این همه تکرار خسته بود#منصورپیکانپور@sheroshuor
تر,دیده ی عاشقان شد از قتل حسین(ع)در خلق پر آوازه شده عدل حسین(ع)ایکاش که در وقت عمل می رفتندتا کرب و بلا به یاری اهل حسین(ع)#منصورپیکانپور@sheroshuor
در چشم دریا کِی بیاید قطره ای ناچیز؟از ضربه های موج،ماهی کِی کند پرهیز؟دیگر ندارد غصه و دلشوره ی مرهماز دردهایت تا که باشد سینه ای لبریزهرکس دچارت شد ندارد باکی از طعنهای عشق ،ای احساس زیبای جنون انگیزسرشار اعجازی ،بِرویانی ،بمیرانیدیوانه و عاقل تو را کردست دستاویزآباد را ویران کنی ،ویرانه را آباداز دست غمهایت بهاری میشود پائیزدر آسمانت من غبارم گیج و سرگردانای درد و ای درمان و ای معجون سحرآمیزباید به دریا دل زند هرکس اسیرت شدای کهنه اقیانوس نا آرام طوفان خیزبا اینکه پیدا نیستی در هر دلی هستیدنیا گرفتار و هوادارت شده ،من نیز#منصورپیکانپور@sheroshuor
جایی که جواب پرگشودن تیر استپروانه هم از پرنده بودن سیر استتا ماشه به انگشت برادر باشدتردید نکن گلوله بی تقصیراست#منصورپیکانپور@sheroshuor
گل ،هستی اش از سقوط باران دارداز مردن شمع, شعله ای جان داردگیرم که گلاب, شهره ی آفاق استاین منزلت از داغ گلستان دارد#منصورپیکانپور@sheroshuor
وقت آنست که این قصه به پایان برسددست خورشید به تن پوش زمستان برسدکاش تا مانده رمق در نفس گندمزارناگهان نیمه شبی حضرت باران برسدچشمها خیره به در مانده پر از دلشورهشاید اینبار پدر با سبدی نان برسددسته جمعی سر تابوت نشستیم همهتا که جلاد به ناگاه شتابان برسدزخم بر زخم نهادیم که شاید روزیزخممان کهنه شود,نوبت درمان برسدوقت آنست به اهریمن بد ذات پلیدخبر آمدن رخش سواران برسدزندگی واژه ی زیبای پر از حسرت بودمرده آنکس که دمادم به لبش جان برسدبعد از آرامش طولانی این اقیانوسوقت آنست که هنگامه ی طوفان برسد#منصورپیکانپور@sheroshuor
کاش این تیره شبِ غمزده فردا بشودباز خورشیدِ لبِ پنجره پیدا بشودوای بر عاشق بیچاره ی بیخوابی کهشب به شب غرقِ شبیخونِ غزلها بشودمنم آن رود که شد سهمِ بیابان اماآرزویش همه این بود که دریا بشودترسم اینست که آنقدر دلم تنگ شودکه غمِ هرشبِ تو سخت در آن جا بشودحالِ من حالِ غزالیست که در حمله ی گرگگلّه رم کرده به یک لحظه و تنها بشودسالها ریخته ام خونِ جگر را در دلبدتر از درد ؛ عذابیست که حاشا بشودنیستی دفترِ شعرم شده غمنامه و کاشناگهان با خبرِ آمدَنت تا بشودکاش میشد که بیایی ، نگرانم نکُندکارِ مردم پس از این گفتنِ از ما بشود#منصورپیکانپور@sheroshuor
رفتنی بود و دلم خواهش بیجا می کرددل بیچاره چه بیهوده تقلا می کردمثل صیاد که جان دادنِ صیدش می دیدسنگدل؛ قاتل من بود و تماشا می کردبارها گفتم از او دل بِکَنم اما بازناخودآگاه دلِ غمزده حاشا می کردبه سفر رفتم از او دور شدم سود نداشتکه مرا غصه بلافاصله پیدا می کردحسرتش ماند به دل مثل همان برکه ی خشککه فقط فکر هم آغوشیِ دریا می کردگاهگاهی به نگاهی من و چشمانم رابه نخوابیدن و شبگریه مهیا می کردبی خبر بود که با رد شدنش از کوچهآتشی در دل غارت شده برپا می کردگرچه گویند جنون ؛عشقِ به لیلا بی شکقیس را راهی و آواره ی صحرا می کرد#منصورپیکانپور@Sheroshuorhttps://www.instagram.com/reel/DNlRtR_MnwC/?igsh=MTB3cWw2aW9vOHVzdw==
سالها وعده ی بیهوده به خود می دادمکه کسی می کند از کنج قفس آزادمخون دل خوردم و با طالع خود سر کردمتا مبادا ببرد بخت سیاه از یادمخواستم بوسه به خورشید زنم اما حیفدر طلسم شب جادوگر پیر افتادمآنچنان لشکر غم قصد دلم را می کردکه کسی در همه ی عمر نبیند شادمشعر سرخی که به زیر قلمم می رقصیدروزی از درد به تنگ آمد و شد جلادمیک نفر کاش جوابی به سوالم می دادکه چرا گریه از آغاز شده همزادم؟بغض در حنجره ام زخم گلوگیر شد وواژه پرپر شد و نشنید کسی فریادمسرپا مانده ام و آخر سر خواهم راندهر که ویرانه بخواهد وطن آبادم#منصورپیکانپور@sheroshuor
خواب دیدم که زن و مرد برابر شده استکرد با ترک و لر و فارس برادر شده استآن نهالی که تبر خورد و نیفتاد از پادیدم از دور که یک سرو تناور شده استامریکائی که خودش مالک کشورها بودساکن یک کپر بی در و پیکر شده استپسرش آنکه فقط اسب عرب را می راندبا همه کبکبه اش صاحب یک خر شده استخواب دیدم همه در جشن و سروری غرقندشهر با بوی می ناب معطر شده استهر جوانی که پر از دغدغه و رؤیا بودصاحب خانه و شغل و زر و همسر شده استهمه آزاد و رها با لب خندان همه جانکند دشمن ما دشمن کافر شده استسفره ها پر برکت گشته تورم مردهوضعمان از دبی و دوحه چه بهتر شده استدیگر از خدعه و نیرنگ نمانده است اثرباید اقرار کنم یک شبه محشر شده استرفته از بین دروغ و دغل و ظلم و ستمآمده روز قشنگی که مقدر شده استنه غمی مانده نه اشکی نه دلی پر حسرتدیدم از خنده ی ما گوش فلک کر شده استدیگر از غارت اموال خبر نیست که نیستمملکت در وسط پول شناور شده استبا جهان جنگ نداریم و فقط در صلحیمزندگی کردن ما نیز میسر شده استصبح پرسیدم از استاد که تعبیرش چیست؟گفت هنگام فراری شدن شر شده استداستانی که پر از رنج و بلا بود فقطوارد نیمه خط صفحه ی آخر شده است#منصورپیکانپور@sheroshuor