با تبر گفت درختی که پر از رویا بودکه مگر نوبت انداختنم حالا بود؟گفت فرقی نکُند عمر تو چند است ولیبی…
انتشار: 2026/08/13 13:44 UTCدریافت: 2026/08/15 02:59 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:59 UTC
با تبر گفت درختی که پر از رویا بودکه مگر نوبت انداختنم حالا بود؟گفت فرقی نکُند عمر تو چند است ولیبین این جنگلِ انبوه سرت پیدا بودبارها پیکرت افتاد به چنگال خزانریشه ات باز در اعماق زمین بر جا بودخود ببین نارونی را که کمر خم کردهزنده ماندست اگر پیر و اگر تنها بودپیش از این ها زده ام ریشه ی شمشادی راچونکه بالنده تر از سرو و صنوبرها بودضربه ای زد تبر و هیچ ننالید درختدر دلِ جنگلِ سر سبز ولی غوغا بودگفت حرفی به دلت مانده؟ بگو می شنومپاسخش داد سکوتی که خودش گویا بودپیش از ضربه ی آخر به تبر گفت بزنگِلِه ای نیست که جنسِ تنِ تو از ما بود#منصورپیکانپور@sheroshuor