تازگی گردآوری
تا حدی تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-15 17:15 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
مکانی متفاوت برای آدمهای متفاوت 1. @NaderiOmid662. @Ali_soltanzadeh3. @khadem_ar4. @M_H_Tavassoli5. @AmiraliEbrahimzadeh6. @Amin_sbutelegram.me/PhilosophyCafe ♨️
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 119 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-10 تا 2026-08-16 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
همی آیدکه اندر بصره رئیسی بود، به باغی از آن خود رفتـه بـود، چشـمش بـه جمـال زن برزگـر افتـاد. مـرد را بـه شغلی بفرستاد و زن را گفت: «درها دربند.»گفتا: «همـه درهـا بسـتم، الا یـک در؛ کـه آن نمـیتـوانم دربسـت.»گفت: «کدام در است آن؟»گفت: «آن در که میان ما و میان خداوند است، جـل جلالـه.»مـرد پشـیمان شـد و استغفار کرد. #کشف_المحجوب_ص۱۳#علی_بن_عثمان_هجویری@PhilosophyCafe🗞️
تاریخ آن چیزی نیست که دانش بر آن صحه میگذارد؛ بلکه جستن «بازیهای حقیقت» است؛ بازیهای صواب و خطایی که از خلال آن وجود و هستی از بعد تاریخی به عنوان یک تجربه شکل میگیرد، یعنی همچون چیزی که میتوان و باید بدان اندیشید. آن هنگام که فرد خود را دیوانه یا بیمار میانگارد یا خویشتن را باشندهای زنده، ناطق و کارگر میداند و یا آن زمان که خویش را محکوم کرده و به عنوان مجرم مجازات میکند از خلال کدام بازی حقیقت اینگونه دربارهی هستیاش میاندیشد؟ باشندهی بشری از خلال کدام بازی حقیقت خود را همچون انسان میلمند (desiring man) میشناسد؟➖➖➖➖➖➖➖📚 بریدهای از «کاربست لذات» نوشتهی «میشل فوکو» ➖➖➖➖➖➖➖@PhilosophyCafe
کتاب_پیامبر_و_دیوانه_جبران_خلیل_جبران_.pdf📚 #معرفی_کتاب 📖 #پیامبر_و_دیوانه✍ نویسنده: #جبران_خلیل_جبران🔁 مترجم: #نجف_دریابندری@PhilosophyCafe ♨️
🗯 جبران خلیل جبران کتابی داره به اسم «پیامبر» که سال 1923 منتشر شده و کتاب دیگهای داره به اسم «دیوانه» که سال 1918 منتشر شد. نشر کارنامه این دو کتاب رو در قالب یه مجلد با عنوان «پیامبر و دیوانه» و با ترجمۀ نجف دریابندری در سال 1378 چاپ کرد. «پیامبر» (که میشه اون رو بهنوعی یه شعر منثور 26 قسمتی دونست) معروفترین اثر خلیل جبرانه. این کتاب به بیش از 100 زبان دنیا ترجمه شده و یکی از پرفروشترین کتابهای جهان محسوب میشه. ماجرای «پیامبر» به این صورته که پیامبری به اسم المصطفی که 12 سال در شهر اُرفالِس زندگی کرده، در نهایت میبینه که کشتیای که قراره اون رو به زادگاهش ببره، به بندر رسیده. مردم اُرفالِس که میبینن پیامبر داره شهر رو ترک میکنه، میرن پیشش و بهش التماس میکنن که از شهر نره و بعدش المصطفی همراه با مردم شهر میرن به میدانِ بزرگِ معبد.🗯 از محرابِ معبد زنی بیرون میاد که اسمش المیترا هست و پیشگوئه. المیترا اولین کسی بود که توی این شهر به المصطفی ایمان آورد. المیترا از المصطفی خواهش میکنه حالا که میخواد شهر رو ترک کنه، برای این مردمی که جمع شدن، حرف بزنه و «حقیقتِ خود را» با مردم شهر به اشتراک بذاره. بقیۀ کتاب (به جز فصل آخر) سخنانی هست که المصطفی برای مردم شهر میگه. این سخنان مربوط به مسائل مختلف زندگی و وضع بشره. مردم دربارۀ این مسائل از پیامبر سؤال میپرسن: مِهر، زناشویی، فرزندان، دَهش، خوردن و نوشیدن، کار، شادی و اندوه، خانه، پوشاک، داد و ستد، جرم و جزا، قانون، آزادی، خرد و شور، درد، شناختِ خویشتن، آموزش، دوستی، سخنگفتن، زمان، خوبی و بدی، دعا، لذت، زیبایی، دیانت و مرگ.🗯 اما فضای کتاب «دیوانه» با «پیامبر» متفاوته. «دیوانه» اولین اثر خلیل جبران به زبان انگلیسیه، به همین دلیل بعضیها میگن که هنوز قلم انگلیسی جبران لرزان و محتاطه. ولی به نظرم یه جسارت، شیطنت و شرارتِ فکریای توی «دیوانه» هست که توی «پیامبر» نیست. مثلاً توی جایی از «دیوانه» میخونیم که یه فرد دیوانه داره توضیح میده که چی شد که دیوانه شد و در انتهاش میگه «از برکتِ دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیدهام؛ آزادیِ تنهایی و امنیت از فهمیدهشدن، زیرا کسانی که ما را میفهمند چیزی را در وجودِ ما به اسارت میگیرند». یا در جای دیگهش میخونیم: «ای دوستِ من، من آن نیستم که مینمایم. نمود، پیراهنیست که به تن دارم- پیراهنی بافته ز جان که مرا از پرسشهای تو و تو را از فراموشیِ من در امان میدارد. آن "من"ی که در من است، ای دوست، در خانۀ خاموشی ساکن است و تا ابد همانجا میماند؛ ناشناس و درنیافتنی».🗯 یا جای دیگهای از «دیوانه» میخونیم: «دوستِ من، تو دوستِ من نیستی، ولی من چگونه این را به تو بفهمانم؟ راهِ من راهِ تو نیست، گرچه با هم راه میرویم، دست در دست». یا مثلاً یکی از حکایتهای «دیوانه» دربارۀ اینه که چندتا دونۀ انار با هم دعواشون میشه. علت دعواشون اینه که یکیشون میگه «من یه روز درختی میشوم» و یکی دیگه بهش میگه این آرزو خامه و باید این خیالها رو گذاشت کنار. از اینجا یه نزاعی بینشون شکل میگیره که در آینده تبدیل به چی میشن. بعضی از دیالوگهای این دعوا جالبه: «دانۀ چهارم گفت "اگر آیندۀ بزرگی در کار نباشد، زندگیِ ما یاوهای بیش نخواهد بود!» دانۀ پنجم گفت "چرا بر سر آنچه خواهیم شد جدال میکنیم، در حالی که حتی نمیدانیم چه هستیم." اما دانۀ ششم در پاسخ گفت "ما هر چه هستیم، همان خواهیم بود."📢 خلیل جبران توی خیلی از نوشتههاش لحن شاعرانه و عرفانی داشته؛ حتی وقتی که میخواسته خطاب به جوونهای آزادیخواه سرزمینهای عربی مطلب بنویسه و به اونها روحیه بده که باید برای استقلال سرزمینشون از امپراتوری عثمانی تلاش کنن، لحن جبران سیاسی و روزنامهای نیست. گویی اون همیشه یه عارفِ پریشان بود. احتمالاً این شیدایی با مرگ خواهرش شروع شد، وقتی که عاشق زنی به اسم جوزیفین پیبادی (که چند سالی هم از جبران بزرگتر بود) شد، شیدایی به حالت برخاستن رسید و بعدش که جبران عاشق زنی به اسم مِری هَسکل شد (که 10 سال از جبران بزرگتر بود) این شیدایی به پرواز دراومد. پربیراه نیست اگه بگیم جبران خلیل جبرانی که الان میشناسیم، محصول تأثیر سه زنه: سلطانه، خواهر چهارده ساله که بر اثر بیماری مُرد، مِری هَسکل که باعث شد جبران دیگه به عربی ننویسه و به انگلیسی بنویسه؛ و از همه مهمتر جوزیفین پیبادی که سخت دلبستۀ جبران بود و سالها پیش از نوشتهشدن کتاب «پیامبر» جبران رو «پیامبرِ من» صدا میزد.✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh«من دلم تنگه، واسه یه دلخوشی کوچیک...» (من باهات قهرم / تتلو)@philosophycafe
آری قاعده چنین رفته است هر کس که عشق را منکرتر بود چون عاشق شود در عاشقی عالیتر گردد. باش تا مسئله قلب کنند.منکر بودم عشق بتان را یک چندآن انکارم مرا بدین روز افکند#مرصاد_العباد_من_المبدأ_الی_المعاد_ص۴۰#نجم_الدین_رازی #باهتمام_شمس_العرفاء@PhilosophyCafe🔗
مارکوس اورلیوس: «آنچه در مسیر مانع میشود، خود مسیر میشود».@PhilosophyCafe ♨️
سوأل کردند که یا شیخ دلهاء ما خفته است که سخن تو در دلهاء ما اثر نمیکند چه کنیم؟گفت کاشکی خفته بودی که خفته را بجنبانی بیدار گردد،دلهاء شما مرده است که هر چه میجنبانی بیدار نمیگردد.#تذکره_الاولیاء_ذکر_حسن_بصری_ره_ص۳۷#عطار @PhilosophyCafe🪞
۱. قانونمندی منعطف: بازیها تابع «قواعد» هستند، اما این قواعد همیشه از پیش نوشته نشدهاند و در جریان عمل شکل میگیرند.۲. نفی جوهر واحد: همانطور که بازیها ویژگی مشترک واحدی ندارند و تنها دارای «شباهت خانوادگی» (Family Resemblance) هستند، زبان نیز مجموعه ای از فعالیتهای متنوع و بدون ذات واحد است. ۳. فهم بهمثابهی مهارت: در بازی، فهمیدن یک حرکت به معنای داشتن یک حالت ذهنی نیست، بلکه به معنای «تسلط بر یک تکنیک» و توانایی «انجام حرکت بعدی» است.@PhilosophyCafe ♨️
«این چه حرامزادهمردمانند، سگ را گشادهاند و سنگ را بسته!»#سعدی@PhilosophyCafe ♨️
یک تمرین:ویتگنشتاین: معنا در کاربرد است.هوش مصنوعی: معنا در داده است.ویتگنشتاین: انسان از قاعده پیروی میکند.هوش مصنوعی: ما مطابق قاعده عمل میکنیم. ویتگنشتاین: هوش مصنوعی دارای شکل زندگی نمیباشد. آنها صرفا نشانهها را دستکاری میکنند. معنا مستلزم مشارکت در شکل زندگی است.ماشینها از طریق دادهها (Data) آموزش میبینند، در حالی که انسان از طریق «عمل» (Deed) وارد زبان میشود.Wittgenstein: In the beginning was the deedAI: In the beginning was the data@PhilosophyCafe ♨️
110. پایان [استدلال]، یک پیشفرض نامدلل نیست، بلکه یک نحوه عملِ نامدلل است»110. But the end is not an ungrounded presupposition: it is an ungrounded way of acting. Wittgenstein, 1969, OC, §110@PhilosophyCafe ♨️
زبان و زمان: زبان، زمانبردار نیست. ما میدانیم که زبانها نیز دچار تطور (تکامل) میشوند. به دنیا میآیند و از بین میروند. اما به معنایی دیگر زبان، زمانبردار نیست. آگوستین فکر میکرد (یا حداقل ما اینجوری به اون بدبخت نسبت میدهیم) که معنا در لحظهی نامگذاری تثبیت میشود، اما معنا همواره امری بیزمان است یعنی کاربردهای آینده هرگز توسط گذشته تعیین نمیشوند و از طرف دیگر معنا امری استقرائی نیز نمیباشد (یکی از بازیهایی که شکاک با ما میکند این است که زبان را وارد بازی استقراء میکند، بازیای که میداند ما در آن شکست خواهیم خورد). به قول ویتگنشتاین این متن بد نوشته شده است و احتمالا بسیار بدتر نیز فهمیده خواهد شد.@PhilosophyCafe ♨️
حق موجودی است که ذات او اقتضای وجود او میکند، یعنی وجود او از غير نیست و واجبالوجود است؛ و وجود ممکن که نیست؛ ذات او مقتضی وجود و عدم نیست، که اگر مقتضی وجود بودی ذات او واجب بودی نه ممکن و اگر مقتضی عدم بودی ذات او ممتنع بودی نه ممکن؛ و ممکن دلیل است بر وجوب وجود واجبالوجود؛ پس عالم که ممکن است دلیل است بر واجب، و واجب مدلول این دلیل است که عالم است؛#حقیقة_الحقایق_ص_نخست#محی_الدین_ابن_عربی @PhilosophyCafe🪞اگر مطلب را دوست داشتید، از کافه فلسفه حمایت کنید. 👇👇👇https://daramet.com/PhilosophyCafe
🔷 وقتی انیشتین در اوایل قرن بیست پرسید آیا زمان و مکان نسبی هست؟ یا آیا فضا زمان خمیدگی داره؟ خدا رو شکر حملات ویتگنشتاینی وجود نداشتن که بگن آقا خمیدگی در زبان روزمره برای طناب و شاخه درخت به کار میره، تو با استفاده ازش تو یه کانتکست اشتباه و بیگانه داری مهمل میبافی و گیجی زبانی ایجاد میکنی. ملت تئوری رو بررسی کردن، و نسبیت متولد شد.🔶 هم فیلسوف (متافیزیسین) و هم ساینتیست به کرات واژهها رو از کانتکست خودشون برمیدارن و در کانتکستهای دیگه استفاده میکنن. حمله ویتگنشتاینی به ساینتیست نمیبینیم. حمله ویتگنشتاینی به متافیزیسین هم ناموجه هست.🔷 وقتی فیلسوف میگه الکترون بخاطر یه کلی افلاطونی ویژگیهای خودشو داره، نقد درست نقد ویتگنشتاینی نیست، نقد اپیستمولوژیک و معرفتشناسانهست، این که فیلسوف با عقل محض و تحلیل خالص نمیتونه تزهای خودشو رد یا تایید کنه.🟢 خلاصه: نقد ویتگنشتاینی به اندازه فلسفه (متافیزیک) به علم (ساینس) هم وارده، و بخاطر ارزشمندی و اعتبار ساینس نقد ویتگنشتاینی رو ببوسید بذارید کنار. اجازه بدید واژگان در کانتکستهای دیگه هم به کار بره مشکل خاصی ایجاد نمیشه.پینوشت: ویتگنشتاین نخوندم صرفا افکارم موقع خوندن متنهای امید نادری رو مینویسم.پن۲: فیزیک رو میشه متافیزیک تجربی دونست.
اگر بخواهیم کمی خلاف جریان رودخانه شنا کنیم و یک تمثیل را عکس کنیم، میتوانیم از روح و جسم استفاده کنیم. در این تمثیل زمانی که روح از بدن جدا میشود، بدن میمیرد. حالا نسبت را عکس کنیم. زمانی که روح را از بدن جدا کنیم روح میمیرد. روح تمام بدن نیست و بلکه بخشی از بدن است. زنده بودن روح به بودن آن با بدن است. زنده بودن زبان به بودن آن در زندگی است. یعنی زمانی زبان زنده است که در بطن زندگی باشد. یعنی به کار گرفته شود. حال در اینجا معنای یک واژه یعنی کاربرد آن واژه. آنچه به نشانه زندگی میبخشد، کاربرد آن است. واژه اگر به کار نرود میمیرد. انتزاع و تجرید زبان را میکشند.@PhilosophyCafe ♨️
1. اگوستین در اعترافات، یک، ۸: «وقتی بزرگترها شینی را نام میبردند و همزمان به آن رو میکردند، من این را متوجه میشدم و درمییافتم اصواتی که به زبان میآورند نشانگر آن شیء است، چون آنها میخواستند به آن اشاره کنند. ولی این را از ایماواشارههاشان برداشت…ویتگنشتاین میان تعریف اشاری (ostensive definition) و آموزش اشاری واژگان (ostensive teaching of words) تفاوت مینهد. او معتقد است در توصیف آگوستین ما با تعریف اشاری روبهرو نیستیم و بلکه درگیر تعریف اشاری واژگان هستیم. مکگین این تفاوت را بدین شکل توضیح میدهد: ویتگنشتاین [...] تاکید میکند که نباید فرایندی را که در آن معلم به اشیا اشاره میکند، توجه کودک را به آنها جلب مینماید و همزمان واژهای را بر زبان میآورد (مثلاً کلمهٔ «تخته» را در حالی که آن شکل را نشان میدهد)، «تعریف اشاری» بنامیم. منظور ویتگنشتاین از «تعریف اشاری»، عملی است که در آن معنای یک کلمه با اشاره به یک نمونه یا مصداق ارائه میشود. به باور او، اعمالِ ابتداییِ معلم در اشاره به یک شکل و گفتن صدای متناسب را نمیتوان بهعنوان تعریف اشاریِ یک کلمه در نظر گرفت، زیرا کودک هنوز در جایگاهی نیست که بتواند کار بزرگسال را بهعنوان تعریفِ یک اسم درک کند؛ چرا که کودک هنوز بر فنِّ نامگذاری تسلط ندارد و «هنوز نمیتواند بپرسد که نامِ آن چیست». به همین دلیل، ویتگنشتاین فرایند یادشده را «آموزش اشاریِ کلمات» مینامد، نه «تعریف اشاری».The Routledge Guidebook to Wittgenstein’s Philosophical InvestigationsMarie McGinnP. 45@PhilosophyCafe ♨️
🖋 آنگاه پیرمردی مهمانسرادار گفت با ما از خوردن و نوشیدن سخن بگو.و او [پیامبر] گفت:کاشکی میتوانستید از عطرِ خاک زندگی کنید و چون گیاهانِ هوا از پرتوِ نور ببالید.اما چون بایست که از برای خوردن بکُشید، و تشنگیِ خود را با دریغکردنِ مادر از نوزادان فروبنشانید، پس این کارها را از روی عبادت بکنید.بگذارید سفرۀ شما محرابی باشد برای قربانیکردنِ پاکان و بیگناهانِ جنگل و دشت در راهِ آنچه در وجودِ انسان پاکتر و بیگناهتر است.🖋 هنگامی که جانداری را میکُشید در دل با او بگویید:«همان نیرویی که تو را میکُشد، مرا هم خواهد کُشت؛ و من هم خورده خواهم شد.«زیرا همان قانونی که تو را به دستِ من گرفتار کرد مرا هم به دستِ تواناتری گرفتار میکند.«خونِ تو و خونِ من نیستند مگر شیرهای که در رگهای درختِ آسمان جاریست»و هنگامی که سیبی را با دندان میشکافی در دل با او بگو:«تخمهای تو در تنِ من خواهند زیست،«و شکوفههای فردای تو در دلِ من خواهند شکفت،«و عطرِ تو نَفَسِ من خواهد بود،«و ما با هم در همۀ فصلها شادی خواهیم کرد.»و در پاییز، هنگامی که انگورهای تاکستانِ خود را برای چرخُشت [دستگاهی برای ساخت شراب] میچینید، در دلِ خود بگویید،«من خود تاکستانی هستم، و میوۀ من هم برای چرخُشت چیده خواهد شد،«و مانندِ شرابِ جوان در خُمهای ابدی خواهم ماند.»📚 از کتاب «پیامبر»، نوشتۀ جبران خلیل جبران، ترجمۀ نجف دریابندری 📚@philosophycafe
Philosophy Cafe ♨️ pinned «از کافه فلسفه حمایت کنید. https://daramet.com/PhilosophyCafe دونیت کردن (Donate) یا انعام دیجیتال به یک روش ساده برای حمایت مالی از سازندگان محتوا در فضای آنلاین است. شما میتوانید با پرداخت مبالغ کوچک تا بزرگ، از هنرمندان، استریمرها، وبلاگنویسان و هرکسی…»
از کافه فلسفه حمایت کنید. https://daramet.com/PhilosophyCafeدونیت کردن (Donate) یا انعام دیجیتال به یک روش ساده برای حمایت مالی از سازندگان محتوا در فضای آنلاین است. شما میتوانید با پرداخت مبالغ کوچک تا بزرگ، از هنرمندان، استریمرها، وبلاگنویسان و هرکسی که محتوای مفید و کاربردی ارائه میدهد، قدردانی و حمایت کنید. هدف از دونیت چیست ؟ دونیتها به سازندگان کمک میکند که تا با انگیزه بیشتری به کارشان ادامه دهند.
هدف ویتگنشتاین از تمثیل نه تعمیم دادن، بلکه تعلیمِ دیدن است.تعلیم در فلسفه سنتی: قاعدهٔ عام → موارد دیگر → این موردتعمیم در ویتگنشتاین (البته که این را خود نباید یک تعمیم از کار ویتگنشتاین دید و بلکه تلاشی برای دیدن بعضی از مواردی است که وی این کار را انجام داده است، پس ما آگاه به این هستیم که هر خطای گرامری را باید به صورت مستقل مورد رصد قرار داد تا بتوانیم آن را منحل کنیم. به زبان پزشکان شاید بتوان گفت که درمان در اینجا کیس (موردی case) محور است. رها شدن از یک تصویر فلسفی→ دیدن نسبت میان موارد→ جابهجایی منظر→ مقایسه با مورد دیگر→ دیدن یک مورددر فلسفهٔ سنتی (به ساده سازی آن آگاه هستیم) :نظریه → تعمیم → مفهوم → تمثیل اما در ویتگنشتاین:امکان رهایی از سردرگمی → دیدن → تغییر منظر → مقایسه → تمثیلیعنی تمثیل قرار نیست چیزی را نمایندگی کند که پشت آن پنهان است. بلکه خودش بخشی از فرایند درمان فلسفی است.#امید_نادری @PhilosophyCafe ♨️اگر مطلب را دوست داشتید، از کافه فلسفه حمایت کنید. 👇👇👇https://daramet.com/PhilosophyCafe
هزارتو یا لابیرینت (یونانی باستان: Λαβύρινθος) در افسانههای یونانی، نام سازهای بوده که صنعتگری به نام دایدالوس به سفارش شاه مینوس پادشاه کرت ساخت تا مینوتور هیولایی با سر و دم گاو و بدن مرد را در آن نگاه دارد. بعداً پهلوان آتنی، تسئوس به هزارتو راه پیدا…123. A philosophical problem has the form: “I don’t know my way about.”۱۲۳. مسئله فلسفی به این شکل است: «سردرنمیآورم.»I am showing my pupils details of an immense landscape which they cannot possibly know their way around. (CV, p. 56)من به شاگردانم جزئیاتِ چشماندازی عظیم را نشان میدهم که به هیچوجه نمیتوانند راه خود را در آن پیدا کنند.God grant the philosopher insight into what lies in front of everyone’s eyes. (CV, p. 63)خدا به فیلسوف بصیرتی عطا کند تا آنچه را پیش چشم همگان است ببیند.@PhilosophyCafe ♨️اگر مطلب را دوست داشتید، از کافه فلسفه حمایت کنید. 👇👇👇https://daramet.com/PhilosophyCafe
درمان یعنی اینکه ویتگنشتاین باور دارد فرد بیمار باید کاری روی خود انجام دهد. درمان یعنی امر مورد نیاز به کنش. قرار نیست از نظریهای به نظریه دیگری پرت شویم. دیدن یک کنش است. اما اگر نخواهیم ببینیم، چه اتفاقی رخ خواهد داد؟ هیچ. همانجایی که بودیم خواهیم ماند. ما در زندگی با افراد زیادی همراهی میکنیم. اما چرا در این مورد همراهی نمیکنیم؟دوم برای درمان بیمار باید به بیماری خود اقرار کند و سوم بپذیرد که فرایند درمان یک فرایند زمانبر و طولانی است.اگر مطلب را دوست داشتید، از کافه فلسفه حمایت کنید. 👇👇👇https://daramet.com/PhilosophyCafe
چرا ما در هزارتو و یا ماز به دام میافتیم؟ و چرا عدهای میتوانند از آن خارج شوند؟ چه چیزی در هزارتو وجود دارد که ما را به دام میاندازد؟ قبل از اینکه جلوتر برویم اندکی به این موضوع فکر کنیم؟ ما در هزارتو گیج میشویم. گمراه میشویم. دچار سردرگمی میشویم.…شباهتهایی ساختاری در قیاس و در پرسشها ما را به دیواره هزارتو میکوبند. هزارتوی زبان یک هزارتوی مه مانند است. مانندی مهی همهجا را فراگرفته است. عدهای دوست دارند به هر دلیلی در این مه بمانند. عدهای هم کاسبی میکنند. عدهای هم دردی دارند که به صدهزار درمان ندهند. لذت میبرند از اینکه محکم سر خود را به دیواره هزارتو بکوبند. کاری هم برایشان نمیشود کرد.اگر مطلب را دوست داشتید، از کافه فلسفه حمایت کنید. 👇👇👇https://daramet.com/PhilosophyCafe
Philosophy Cafe ♨️ pinned a photo
دوره Lebensform(دیدار سوم پنجشنبه 22 مرداد)یک تجربهٔ جمعی پیوسته و هفتگی دربارهٔ زبان، شکلِ زندگی و هنرِ دیدن امر آشنا ✨در این دوره، با الهام از اندیشهٔ ویتگنشتاین تلاش میکنیم نسبت میان زبان، جهان و شیوهٔ زیستن را از خلال گفتوگو و روایت کشف کنیم.روایتگرانامید نادریدانشجوی دکتری فلسفهٔ علم و تکنولوژی در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی و پژوهشگر ویتگنشتاینعلی سلطانزادهفارغالتحصیل دکتری فلسفهٔ علم از دانشگاه صنعتی شریف و پژوهشگر تاریخ اندیشهبرای ثبتنام و دریافت اطلاعات بیشتر با آیدی زیر در ارتباط باشید:@MindsetAcademySupport@PhilosophyCafe ♨️
چرا ما در هزارتو و یا ماز به دام میافتیم؟ و چرا عدهای میتوانند از آن خارج شوند؟ چه چیزی در هزارتو وجود دارد که ما را به دام میاندازد؟ قبل از اینکه جلوتر برویم اندکی به این موضوع فکر کنیم؟ اگر مطلب را دوست داشتید، از کافه فلسفه حمایت کنید. 👇👇👇 https:…چرا ما در هزارتو و یا ماز به دام میافتیم؟ و چرا عدهای میتوانند از آن خارج شوند؟ چه چیزی در هزارتو وجود دارد که ما را به دام میاندازد؟ قبل از اینکه جلوتر برویم اندکی به این موضوع فکر کنیم؟ما در هزارتو گیج میشویم. گمراه میشویم. دچار سردرگمی میشویم. گرفتار میشویم. چرا؟ چون هزارتو دارای «توهایی» است که بسیار شبیه به هم هستند. این شباهتهای بسیار ما را به خطا میاندازد. زبان نیز یک هزارتو است. دارای صورتهایی است بسیار شبیه به هم. خطا، گرفتاری، گمراهی، سردرگمی و گیجی زمانی رخ میدهد که ما این صورتها را بهجای هم اشتباه میگیریم یا یک صورت خود را به جای صورت دیگری بر ما تحمیل میکند. نمیدانم شاید گاهی بیش از یک صورت تحمیلی وجود داشته باشد و شاید گاهی صورتهای بسیاری با همدیگر ترکیب شده باشند و خطا داری سختی رفع شدنی بیشتری باشد یعنی باید بیشتر زحمت کشید، بارها دور و نزدیک شد از زوایای متفاوت، طرحهای بسیار زد تا راه خروج را پیدا کرد. برای خروج از هزارتو ما نظریه نمیدهیم. عمل میکنیم. سعی میکنیم نشانهگذاری کنیم تا گمراه نشویم. ویتگنشتاین نیز نظریه نمیدهد. او دنبال خروج از این هزارتو است. معتقد است که بدفهمی ناشی از این است که ما منطق زبان خود را نفهمیدهایم. هم در رساله چنین اعتقادی داشت و هم در پژوهشها. کار ویتگنشتاین درمان این بدفهمیها است. شاید بتوان گفت ویتگنشتان #پزشک_زبان است. #امید_نادری @PhilosophyCafe ♨️اگر مطلب را دوست داشتید، از کافه فلسفه حمایت کنید. 👇👇👇https://daramet.com/PhilosophyCafe
شباهتی که ما را گمراه کرده است، میتواند با آشکار کردن تفاوت پنهان در همان شباهت، وسیلهٔ رفع گمراهی شود.#امید_نادری @PhilosophyCafe ♨️اگر مطلب را دوست داشتید، از کافه فلسفه حمایت کنید. 👇👇👇https://daramet.com/PhilosophyCafe
هزارتو یا لابیرینت (یونانی باستان: Λαβύρινθος) در افسانههای یونانی، نام سازهای بوده که صنعتگری به نام دایدالوس به سفارش شاه مینوس پادشاه کرت ساخت تا مینوتور هیولایی با سر و دم گاو و بدن مرد را در آن نگاه دارد. بعداً پهلوان آتنی، تسئوس به هزارتو راه پیدا کرد و مینوتور را کشت. هزارتو معماری جادویی داشته و همه نقشههایی که از آن کشیده شده به جایی ختم نمیشوند. برگرفته از ویکیپدیااگر مطلب را دوست داشتید، از کافه فلسفه حمایت کنید. 👇👇👇https://daramet.com/PhilosophyCafe
چرا ما در هزارتو و یا ماز به دام میافتیم؟ و چرا عدهای میتوانند از آن خارج شوند؟ چه چیزی در هزارتو وجود دارد که ما را به دام میاندازد؟ قبل از اینکه جلوتر برویم اندکی به این موضوع فکر کنیم؟اگر مطلب را دوست داشتید، از کافه فلسفه حمایت کنید. 👇👇👇https://daramet.com/PhilosophyCafe
زبان برای ویتگنشتاین: همچو نی زهری و تَریاقی که دید؟ #مولاناای که هم دردی و هم درمان من#فیض_کاشانی
اینکه ویتگنشتاین به گرفتاری از نظر خود و مسأله از نظر سایر فیلسوفان دور و یا نزدیک میشود لزوما به این معنی نیست که وی قصد منحل کردن آن گرفتاری و یا به زعم سایر فلاسفه قصد حل کردن آن را دارد. ویتگنشتاین در حال تمرین تفکر است. این کار روش او است. گاهی یک پاراگراف و گاهی چندین صفحه مطلب نوشته است راجعبه یک موضوع. تعهدی به هیچ فرد، گروه و یا سازمان خاصی ندارد. او کار خود میکند. دیدن پایان ندارد. این چیزی است که ویتگنشتاین میآموزد و کار فیلسوف کمک به تغییر دهد است. اما ما چون قصد داریم کتاب و مقاله بنویسیم به دنبال بیرون کشیدن ماهی خود از روش ویتگنشتاین هستیم. نمیخواهیم ماهیگیری یاد بگیریم. باید سریعتر مقاله و کتاب را تمام کنیم پس نیازی به یک یا چند عدد ماهی داریم. حالا ماهی بیسر و دمی هم شد اشکال ندارد. کم در تاریخ فلسفه و مقاله و پایاننامه شیر بی یال و کوپال نداریم. توصیه همیشه این است اجازه داری مقاله و یا پایان نامه راجع به ویتگنشتاین برداری ولی اجازه نداری با چگونه دیدن او و چگونه برخورد کردن او همراه شوی. فقط نتایج ویتگنشتاین را صید کن با فرد دیگری مقایسه کن و همین کافی است.#امید_نادری @PhilosophyCafe ♨️اگر مطلب را دوست داشتید، از کافه فلسفه حمایت کنید. 👇👇👇https://daramet.com/PhilosophyCafe
پژوهشها روش نزدیک شدن و دور شدن از گرفتاریهای فلسفی است. تمرین است. تمرین تفکر. تمرین طراحی. تمرین دیدن. یک نوع ممارست است. یادگیری است. قرار نیست به چه چیزی نگاه کردن را یاد بدهد، قرار است چگونه دیدن را یاد بدهد. تمرین ماهیگیری است و نه ماهی خاصی را گرفتن. برای همین است که از توی پژوهشها نظریه (ماهی) بیرون نمیآید و چگونه دیدن و چگونه خاص خود دیدن یک کار بیپایان است. کتاب آموزش مواجهه است. مواجهه با خطاهای گرامری.#امید_نادری @PhilosophyCafe ♨️
🖋 آنگاه مردِ توانگری گفت با ما از دهش [بخشندگی و سخاوت] سخن بگو.و او [پیامبر] پاسخ داد:هنگامی که از مالِ خود چیزی میدهید، چندان چیزی نمیدهید.اگر از جان خود بدهید، آنگاه به راستی میدهید.زیرا که مال مگر چیست، به جز آنچه از برایِ فردای مبادا نگاه میدارید؟و مگر فردا را چه ارمغانیست از برای سگِ دوراندیشی که استخوان را در زیرِ ریگِ بینشانِ بیابان دفن میکند و خود به دنبالِ قافلۀ زائرانِ شهرِ مقدس میرود؟و مگر ترسِ از نیاز همان نیاز نیست؟آیا ترس از تشنگی هنگامی که چاه پر از آب است، چیزی جز تشنگیِ سیرابنشدنیست؟🖋 هستند کسانی که از بسیاری که دارند اندکی میدهند- آن هم برای نام، و این خواهشِ پنهان بخششِ آنها را آلوده میکند.و هستند کسانی که اندکی دارند و همه را میدهند.این کسان به زندگی و برکتِ زندگی باور دارند، و دستشان هرگز تهی نمیشود.هستند کسانی که با شادی میدهند، و پاداشِ آنها همان شادیست.و هستند کسانی که با درد میدهند، و آن درد تعمیدِ آنهاست.و هستند کسانی که میدهند و از دهش دردی نمیکشند؛ حتی شادی هم نمیخواهند و نظری به ثواب هم ندارند؛اینها چنان میدهند که در آن درۀ دوردست گیاهی عطر خود را در فضا میپراکَنَد.با دست این کسان است که خداوند سخن میگوید، و از پسِ چشمِ این کسان است که او به زمین لبخند میزند.📚 از کتاب «پیامبر»، نوشتۀ جبران خلیل جبران، ترجمۀ نجف دریابندری 📚@philosophycafe
G.H. von Wright:[Wittgenstein] thought that his influence as a teacher was, on the whole, harmful to the development of independent minds in his disciples. I am afraid that he was right. And I believe that I can partly INTRODUCTION 7 understand why it should be so. Because of the depth and originality of his thinking, it is very difficult to understand Wittgenstein’s ideas and even more difficult to incorporate them into one’s own thinking. At the same time the magic of his personality and style was most inviting and persuasive. To learn from Wittgenstein without coming to adopt his forms of expression and catchwords and even to imitate his tone of voice, his mien and gestures was almost impossible. The danger was that the thoughts should deteriorate into jargon. The teaching of great men often has a simplicity and naturalness which makes the difficult appear easy to grasp. Their disciples usually become, therefore, insignificant epigones. The historical significance of such men does not manifest itself in their disciples but through influences of a more indirect, subtle, and often unexpected kind.(quoted in Malcolm, 1984:17)[ویتگنشتاین] بر این باور بود که بهطورکلی نفوذ او در شاگردانش در مقام معلم از حیث رشد اذهان مستقل آنها زیانآور است. متأسفانه حق با او بود. بهنظرم تا اندازهای میدانم که چرا چنین بود. درک افکار ویتگنشتاین به لحاظ عمق و اصالت اندیشهاش بسیار دشوار بود و مشارکت فکری کردن با او در آن حتی دشوارتر. درعینحال، بیش از همه افسون سبک و شخصیت او جاذب و رغبتانگیز بود. از ویتگنشتاین آموختن بدون آنکه شیوههای بیان، و تکیهکلامهای او اختیار شوند و حتی بدون تأسی نمودن به او در آهنگ کلام، چهره و حرکات سر و دست تقریباً ناممکن بود. خطر آن وجود داشت که افکار او به زبانی نامفهوم بیان شود. تعلیمدادن مردان بزرگ اغلب چنان ساده و بیتکلف است که فهم آنچه مشکل است آسان مینماید. از این رو معمولاً شاگردان مریدانی ناچیز میشوند. اهمیت تاریخی چنین مردانی به بروز آن در شاگردان آنان نیست، بلکه بر اثر نفوذهای بیشتر غیرمستقیم، ظریف و اغلب بهنوعی دور از انتظار به منصۀ ظهور میرسد.(در کتاب مُلکُم، ۱۹۸۴، ص ۱۷)@PhilosophyCafe ♨️
4.003 بیشتر گزاره ها و پرسش هایی که درباره موضوعات فلسفی نوشته شده اند غلط نیستند، بلکه مهمل اند. از این رو پرسش هایی از این نوع را اصلا نمی توانیم پاسخ بدهیم. بلکه فقط می توانیم حکم به مهمل بودن آنها دهیم. بیشتر پرسش ها و گزاره های فیلسوفان ناشی از این هستند که ما منطق زبانمان را نمی فهمیم. ... و تعجب آور نیست که عمیق ترین مسائل به راستی مسئله نیستند. (TLP 4.003).گزارهای که تقریبا در سراسر اندیشه ویتگنشتاین ثابت مانده است.@PhilosophyCafe ♨️
بدان که گروهیاند از ملاحده لعنهم اللّه که مر ایشان را سوفسطائیان خواننـد و مـذهب ایشـان آن است که:«بـه هیچ چیز علم درست ناید و علم خود نیست.»با ایشان گوییم که: «این دانش که میدانیـد کـه بـه هـیچ چیـز علـم درست نیاید، درست هست یا نی؟» اگر گویند: «هست»، علم اثبات کردند و اگر گویند: «نیست»، پس چیزیکهدرست نیاید، آن را معارضه کردن محال باشد و با آنکس سخن گفتن از خرد نبود.#کشف_المحجوب_ص۱۴#علی_بن_عثمان_هجویری@PhilosophyCafe🔗
🗯 «بایگانی» یه فیلم علمی-تخیلی بریتانیایی به کارگردانی گوین راتری هست که سال 2020 منتشر شد. داستان یه خطی فیلم به این صورته که توی سال 2038 یه دانشمند به دنبال اینه که هوش مصنوعی رو به یه گام فراتر از انسان ارتقا بده. یه دغدغۀ شخصی پشت تلاشهای این دانشمند (جورج) هست و اون دغدغه اینه که همسرش رو از مرگ برگردونه. جورج و جولز یه تصادف رو از سر گذروندن که جولز توی اون تصادف کشته شد. آگاهی جولز توسط شرکت «آرکایو» (یا همون بایگانی) توی یه هارد ذخیره شده و این به جورج اجازه میده که یه گفتگوی شبیهسازیشده با همسرش رو توی گوشی همراهش تجربه کنه. مسئله اینه که اون حداکثر 200 ساعت میتونه چنین گفتگویی رو با همسرش داشته باشه. به خاطر همین جورج دست به انجام یه پروژۀ مخفی میزنه ...🗯 حالا یه مقدار روی فضا و داستان فیلم دقیقتر بشیم. جورج توی کشور ژاپن و توی یه جنگل دوردست یه آزمایشگاه پیشرفته داره و اونجا بهتنهایی مشغول انجام کارهای خودشه. اینکه میگم «بهتنهایی» منظورم اینه که اون تنها انسان اون آزمایشگاهه؛ ولی دو تا ربات همکار داره. نوع ارتباط جورج و این دو ربات، مثل ارتباط یه پدر و دو دخترشه؛ یه حسی از انرژی پدرانه توی جورج رو میشه دید. جورج بهکمک این دو ربات، به دنبال اینه که سومین و آخرین ورژن یه ربات زن کاملاً بالغ رو بسازه. توی لحظات ابتدایی فیلم، ما با نورپردازی واضح، جزئیات یه جنگل پوشیده از برف رو میبینیم. فصلها میان و میرن و ما جورج رو میبینیم که همچنان داره به کارش ادامه میده. نماهای مکرر از طبیعت زیبای اون جنگل رو میبینیم، مثلاً یه آبشار رو بارها توی فیلم میبینیم.🗯 اتفاق غافلگیرکنندۀ فیلم رو یکی از همین دو ربات رقم میزنه. یکی از این رباتها (که اسمش «نمونۀ اولیۀ 2» هست) رفتارهاش شبیه یه دختر نوجوونه. این ربات در طول فیلم نقشهای متعددی رو به عهده میگیره؛ مثلاً یه جایی در جایگاه شرور قصه قرار میگیره و یه جای دیگه دلمون براش میسوزه. نمونۀ اولیۀ 2 ظاهر انسانی نداره، یه کلۀ مکعبی داره و روی دو پای مبدل انسانی با یه صدای «خسخس» حرکت میکنه. ظاهرش احتمالاً ما رو یاد رباتهای سادۀ «جنگ ستارگان» میندازه. ولی نکتۀ جالب اینه که به شدت این توانایی رو داره که باعث بشه ما بهش به عنوان یه موجود انسانی نگاه کنیم؛ موجودی که احساس داره. منظورم مهمترین احساساته: عشق و حسادت. پس از یه طرف ما توی فیلم «بایگانی» به یه سری ربات بامزه سروکار داریم.🗯 ولی از طرف دیگه «بایگانی» قصهای رو روایت میکنه که قبل از این ما توی روایتهای آثاری مثل «آینۀ سیاه» شبیهش رو دیدیم؛ قصهای که تکنولوژی و هوش مصنوعی با احساسات شخصی انسان مثل غم، اندوه و فقدان گره میخوره و یه قصه رو به وجود میاره. نکتۀ شگفتانگیز قصۀ «بایگانی» اینه که بخش زیادی از تنشهای درون فیلم، نه بین انسان و ربات، بلکه بین خود رباتهاست. پس ما با دو داستان بزرگ توی «بایگانی» مواجه هستیم: اولی داستان همسر دانشمنده که قراره از مرگ برگرده؛ و دومی داستان عشق و حسادت یه رباته. این دو داستان توی یکسوم پایانی فیلم به هم مربوط میشن و در اونجا ما شاهد یه پیچش داستانی خواهیم بود که احتمالاً خیلی از مخاطبها رو شوکه کنه. البته چنین قصهای و چنین پایانی توی تاریخ سینما بدیع و نو نیست و سابقه داره.📢 «بایگانی» فیلم پرهزینهای نیست، بودجۀ زیادی برای ساختش مصرف نشده. ایدههای تأملبرانگیزی هم توی فیلم وجود نداره که باعث بشه با دیدنش، نیاز داشته باشیم بریم مطالعات بیشتری انجام بدیم. «بایگانی» به نظرم یه فیلم کمادعا دربارۀ یه سری ربات نامتعارف و دوستداشتنیه. از جهتی این فیلم ممکنه بعضیها رو یاد فیلم «تلقین» (ساختۀ کریستوفر نولان) بندازه؛ چون توی اون فیلم هم ما شاهد این هستیم که دام کاب (با بازی لئوناردو دیکاپریو) به نوعی به دنبال اینه که با استفاده (یا سوءاستفاده) از تکنولوژی به همسر مُردهش دسترسی پیدا کنه. تفاوت جورج (توی فیلم «بایگانی») با کاب (توی «تلقین») اینه که کاب صرفاً به دنبال اینه که یه مقدار زمانی رو بتونه به صورت فیزیکی در کنار همسرش باشه (توی خاطراتشون)؛ ولی جورج میخواد که همسرش رو زنده کنه. جورج به دنبال اینه که نقشی خداگونه بازی کنه.✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh«معشوقۀ من باحاله؛ توی مراسم ختم هم خنده از لبهاش جدا نمیشه؛ میدونه که هیچکس از این رفتار خوشش نمیاد؛ باید زودتر از اینها میپرستیدمش» (مرا به کلیسا ببر / هوزیر)@philosophycafe
۵. با نگاه به مثال نکتۀ ۱ شاید ذهنیتی ایجاد شود از اینکه تا چه حد مفهوم کلی از داللتِ کلماتِ طرزِ کارِ زبان را با دو دوبغباری احاطه میکند که دیدِ روشن را ناممکن میسازد. ــ میوهپراکنده میشود اگر ما پدیدارهای زبان را در انواع ابتدایی کاربردِ آنها مطالعه…در جلسه دیروز تا بند پنجم به گفت و گو نشستیم. جای همه دوستانی که به هر دلیلی نبودن خالی بود. امیدوارم در جلسه پنج شنبه هفته پیش رو شما، رو هم ببینیم. چون و اقعا جاتون خالی بود.
6. میشود تصور کنیم که زبانِ نکته ۲ کل زبان الف و ب باشد؛ حتی کل زبان یک قبیله. کودکان چنان بار میآیند که این فعالیتها را انجام بدهند، این واژهها را در آن حال به کار ببرند، و اینطور به کلمات دیگران واکنش نشان بدهند. بخش مهمی از آموزش در این خواهد بود که…7. در جریانِ کاربرد زبانِ (۲) یک طرف واژهها را فر یاد میزند، طرف دیگر طبقشـان عمـل میکنـد؛ ولی در تعلیم زبان این فرایند در میان خواهد بود: یادگیرنده اشـیا را نام میبَـرد؛ یعنـی، واژه را به زبان میآورد وقتی معلم به سـنگ اشـاره میکند. ــ بله، در اینجا این تمرینِ بازهم سادهتر در میان خواهد بود: شاگرد کلماتی را که معلم میگوید تکرار میکند ــ هردو فرایندهایی زبانمانند.میتوانیـم هم خیـال کنیم کل فرایند کاربرد کلمـات در (۲) یکی از آن بازیهایی است که توسط آنها کودکان زبان مادریشان را یاد میگیرند. میخواهم این بازیها را «بازیهـای زبانـی» بنامـم، و از یک زبـان ابتدایی گاه بهعنوان یـک بازی زبانـی حرف خواهم زد.و میشـود فرایندهای نام بردن سـنگ و تکرار کردن کلمـات دیگران را هم بازی زبانی نامید. فکر کن به برخی از کاربردهای کلمات در بازیهای دایرهای.کل اینهـا را هـم، یعنی زبـان و فعالیتهایی را که زبان با آنها درهم تثیده اسـت، «بازی زبانى» خواهم ناميد.
۵. با نگاه به مثال نکتۀ ۱ شاید ذهنیتی ایجاد شود از اینکه تا چه حد مفهوم کلی از داللتِ کلماتِ طرزِ کارِ زبان را با دو دوبغباری احاطه میکند که دیدِ روشن را ناممکن میسازد. ــ میوهپراکنده میشود اگر ما پدیدارهای زبان را در انواع ابتدایی کاربردِ آنها مطالعه…6. میشود تصور کنیم که زبانِ نکته ۲ کل زبان الف و ب باشد؛ حتی کل زبان یک قبیله. کودکان چنان بار میآیند که این فعالیتها را انجام بدهند، این واژهها را در آن حال به کار ببرند، و اینطور به کلمات دیگران واکنش نشان بدهند.بخش مهمی از آموزش در این خواهد بود که یاددهنده به اشیاء اشاره کند، توجه کودک را به آنها جلب کند، و در آن حال واژهای را به زبان بیاورد؛ مثلاً واژه «تخت» را در حال ارائه این شکل. (این را نمیخواهم «تعریف» یا «توضیح اشاری» بخوانم، چون کودک هنوز که نمیتواند نام را بپرسد. میخواهم آن را «یاد دادنِ اشاریِ واژهها» بخوانم. — میگویم بخش مهمی از آموزش را خواهد ساخت، چون درمورد انسانها چنین است؛ نه اینکه چون جور دیگری تصورشدنی نیست.) میتوان گفت که این یاد دادن اشاریِ واژهها پیوندی از نوع تداعی میان واژه و چیز برقرار میکند. ولی این یعنی چه؟ خب، امور مختلفی میتواند باشد؛ ولی لابد اول از همه این به فکرمان میرسد که وقتی کودک واژه را میشنود تصویر آن چیز به ذهنش میآید. ولی حال، اگر این روی بدهد ـ آیا این است غرض واژه؟ ـ بله، غرض میتواند این باشد.ـمن میتوانم چنین کاربردی را از واژهها (سلسلهاصوات) خیال کنم. (به زبان آوردن یک واژه گویی زدنِ یکی از دکمهها بر پیانوی قوة تصور است.) ولی در زبانِ نکته ۲ غرض واژهها برانگیختن تصورات نیست. (البته ممکن هم هست که معلوم شود این به غرض حقیقی کمک میکند.)ولی اگر این است تأثیری که یاد دادنِ اشاری دارد، آیا باید بگوییم که تأثیرش فهم واژه است؟ آیا کسی که به فریاد «تخت!» فلان طور رفتار میکند آن را نمیفهمد؟ ـ صدالبته یاد دادن اشاری بود که به پدید آمدن این کمک کرد؛ ولی فقط همراه با تعلیمی خاص. با تعلیمی متفاوت، همان یاد دادنِ اشاریِ این واژهها تأثیرش فهمی کاملاً متفاوت میبود.«با متصل کردن میله به اهرم، ترمز را به کار میاندازم.» — بله، با بودن کل باقیِ سـازوکار. فقط همراه با این سـازوکار اسـت که آن اهرم اهرمِترمز است؛ و جدای از حمایت آن حتی اهرم هم نیست، بلکه هرچیزی ممکن است باشد، یا هیچچیزی.
۴. خط الفبایی را خیال کن که در آن حروف برای نشانگری اصوات به کار بروند، و نیز برای تأکید و نقطهگذاری. (خط الفبا را میتوان زبانی تلقی کرد برای توصیف تصویرهای صوتی.) حال خیال کن که فردی آن خط را چنان بفهمد که انگار ماجرا صرفاً تطابق یک صوت با هر حرف است و…۵. با نگاه به مثال نکتۀ ۱ شاید ذهنیتی ایجاد شود از اینکه تا چه حد مفهوم کلی از داللتِ کلماتِ طرزِ کارِ زبان را با دو دوبغباری احاطه میکند که دیدِ روشن را ناممکن میسازد. ــ میوهپراکنده میشود اگر ما پدیدارهای زبان را در انواع ابتدایی کاربردِ آنها مطالعه کنیم، انواعی که در آنها میتوان به غرض و طرز کار واژهها دیدی روشنو فراگیر داشت. چنین شکلهای ابتدایی از زبان را کودک به کار میبرد وقتی حرف زدن را یاد میگیرد. در اینجا یاد دادنِ زبانِ توضیح دادن نیست، بلکه آموزش دادن است.
۳. میشود بگوییم اگوستین نظامی ارتباطی را توصیف میکند؛ منتها همهآنجه ما زبان مینامیم این نظام نیست. و این را باید در موارد متعددی گفت که این پرسش پیش میآید: «آیا این شرحووصف کارآمد است یا ناکارآمد؟» آنوقت پاسخ این است: «بله، کارآمد است؛ ولی فقط برای…۴. خط الفبایی را خیال کن که در آن حروف برای نشانگری اصوات به کار بروند، و نیز برای تأکید و نقطهگذاری. (خط الفبا را میتوان زبانی تلقی کرد برای توصیف تصویرهای صوتی.) حال خیال کن که فردی آن خط را چنان بفهمد که انگار ماجرا صرفاً تطابق یک صوت با هر حرف است و انگار حروف کارکردهای کاملاً متفاوتِ دیگری هم ندارند. همانند چنین تلقیِ زیادی ساده از خط است تلقی اگوستین از زبان.
۲. آن مفهوم فلسفی از دلالت جای مناسبش در تصوری ابتدایی از شیوه کار کردن زبان است. ولی میتوان هم گفت که تصوری است از زبانی ابتداییتر از زبان ما. زبانی را خیال کنیم که توصیفِ دادهشده توسط اگوستین دربارهاش درست است: آن زبان قرار است به کار ارتباط میان یک…۳. میشود بگوییم اگوستین نظامی ارتباطی را توصیف میکند؛ منتها همهآنجه ما زبان مینامیم این نظام نیست. و این را باید در موارد متعددی گفت که این پرسش پیش میآید: «آیا این شرحووصف کارآمد است یا ناکارآمد؟» آنوقت پاسخ این است: «بله، کارآمد است؛ ولی فقط برای این حوزه خیلی تحدیدشده، نه برای کل آنچه وانمود میکردی داری شرح ووصفش میکنی.» انگار کسی چنین توضیح بدهد: «بازی کردن به این است که چیزها را، مطابق قواعدی، بر یک سطح حرکت بدهند ...» و ما به او پاسخ بدهیم؛ ظاهراً بازیهای تختهای را در نظر داری؛ ولی اینها همۀ بازیها نیستند. میتوانی توضیحت را اصلاح کنی به این نحو که صراحتاً به این بازیها محدودش سازی.
1. اگوستین در اعترافات، یک، ۸: «وقتی بزرگترها شینی را نام میبردند و همزمان به آن رو میکردند، من این را متوجه میشدم و درمییافتم اصواتی که به زبان میآورند نشانگر آن شیء است، چون آنها میخواستند به آن اشاره کنند. ولی این را از ایماواشارههاشان برداشت…۲. آن مفهوم فلسفی از دلالت جای مناسبش در تصوری ابتدایی از شیوه کار کردن زبان است. ولی میتوان هم گفت که تصوری است از زبانی ابتداییتر از زبان ما.زبانی را خیال کنیم که توصیفِ دادهشده توسط اگوستین دربارهاش درست است: آن زبان قرار است به کار ارتباط میان یک بنّا، الف، و یک شاگردبنّا، ب، بیاید. الف دارد با سنگِِ ساختمان بنّایی میکند؛ این سنگها موجود است: مکعبی، ستونی، تخت و چارگوش. ب باید سنگها را، به ترتیبی که الف نیازشان دارد، به دست او برساند. برای این غرض آنها زبانی را به خدمت میگیرند که متشکل از این واژهها است: «مکعبی»، «ستونی»، «تخت»، «چارگوش». الف آنها را فریاد میزند؛ ب سنگی را میآورد که یاد گرفته است با شنیدن این فریاد بیاورد. ـ این را یک زبانِ کاملِ ابتدایی تلقی کن.
1. اگوستین در اعترافات، یک، ۸: «وقتی بزرگترها شینی را نام میبردند و همزمان به آن رو میکردند، من این را متوجه میشدم و درمییافتم اصواتی که به زبان میآورند نشانگر آن شیء است، چون آنها میخواستند به آن اشاره کنند. ولی این را از ایماواشارههاشان برداشت میکردم، یعنی زبان طبیعی همۀ مردمان، زبانی که بهواسطۀ حالات چهره و چشم، حرکات اعضاوجوارح و طنین صدا حاکی از احوال نفس است وقتی میل چیزی را دارد، یا به چیزی میآویزد، یا چیزی را رد میکند، یا از چیزی میگریزد. بدینسان کمکم آموختم بفهمم که نشانگر کدام چیزها هستند واژههایی که به زبان آمدنشان را در جاهای مخصوصبهخود در جملههای مختلف بارهاوبارها میشنیدم. و همینکه دهانم به این نشانهها عادت کرد، بهواسطۀ آنها خواستههایم را به بیان درآوردم.از این کلمات، به نظر چنین مینماید، تصویر خاصی از ذات زبان انسانی دریافت میکنیم. یعنی این تصویر: واژههای زبان به اشیا نام میدهند ـ جملهها ترکیبی هستند از چنین نامهایی. ـ در این تصویر از زبان ریشههای این اندیشه را مییابیم: هر واژهای مدلولی دارد. این مدلول همبستۀ آن واژه است. شیئی است که واژه نمایندۀ آن است.از تفاوتی میان انواع واژهها اگوستین سخنی نمیگوید. کسی که یادگیری زبان را اینطور توصیف میکند، به گمان من، در درجۀ نخست اسمها را در نظر دارد مثل «میز» و «صندلی» و «نان»، و نام اشخاص را، و تازه در درجه دوم نام فعالیتها و ویژگیهایی را؛ باقی انواع واژهها نیز به امان خودشان رها.حال این کاربرد زبان را در نظر بگیر: کسی را خرید میفرستم. به او برگهای میدهم که رویش این نشانهها آمده: «پنج سیب سرخ». او برگه را پیش فروشنده میبرد؛ فروشنده جعبهای را که رویش نشانۀ «سیب» آمده باز میکند؛ سپس در جدولی دنبال واژه «سرخ» میگردد و مقابل آن یک نمونه رنگ پیدا میکند؛ حال دنبالۀ اعداد اصلی را ـ فرض میکنم که آن را از حفظ میداند ـ تا واژه «پنج» میگوید و با هر عدد_واژه از جعبه سیبی را بر میدارد که رنگ نمونه را دارد. ـ اینطور است، و شبیه آن، که با کلمات عمل میکنند. ـ «ولی او چطور میداند کجا و چگونه دنبال واژه «سرخ» بگردد و با واژه «پنج» چه کند؟» ـ خب، فرض میکنم او آنطور که توصیف کردم عمل میکند. تبیینها جایی به پایان میرسند. ـ ولی مدلول واژه «پنج» چیست؟ ـ از چنین چیزی اصلاً حرفی در میان نبود؛ فقط حرف از این بود که واژه «پنج» به کار میرود.
Philosophy Cafe ♨️ pinned a photo
دوره Lebensform(دیدار دوم پنجشنبه 15 مرداد)یک تجربهٔ جمعی پیوسته و هفتگی دربارهٔ زبان، شکلِ زندگی و هنرِ دیدن امر آشنا ✨در این دوره، با الهام از اندیشهٔ ویتگنشتاین تلاش میکنیم نسبت میان زبان، جهان و شیوهٔ زیستن را از خلال گفتوگو و روایت کشف کنیم.روایتگرانامید نادریدانشجوی دکتری فلسفهٔ علم و تکنولوژی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی و پژوهشگر ویتگنشتاینعلی سلطانزادهفارغالتحصیل دکتری فلسفهٔ علم از دانشگاه صنعتی شریف و پژوهشگر تاریخ اندیشهبرای ثبتنام و دریافت اطلاعات بیشتر با آیدی زیر در ارتباط باشید:@MindsetAcademySupport
🔻 آکادمی فلسفهی مارزوک تقدیم میکند...🔹درسگفتار :«ذهن یا واقعیت؟ تحلیل شوپنهاور از چیستیِ جهان»🔸 با حضور: دکتر علی سلطان زاده"دکترای فلسفه علم؛ دانشگاه شریفپژوهشگر تاریخ اندیشه"🕒 زمان: شنبه ۱۷مردادماه،۱۴۰۵ساعت ۲۲بوقت ایران۱۹:۳۰ بوقت آلمانلینک گروه آکادمی فلسفه مارزوکhttps://t.me/+RgpoTxExbs0yOTA0کانالِ دکتر سلطان زادهhttps://t.me/PhilosophyCafeکانالِ آکادمی:https://t.me/marzockacademyاینستاگرامhttp://www.instagram.com/marzockacademy
من بعد بدان که این حواس و قوتها که بیان کرده شد همه خادمان نفس انسانیاند و به غير از این، نفس انسـانی را دو خادم دیگر هست یکی را عقل عملی گویند و یکی را عقل نظری، مثال عقل نظـری چنانسـت کـه مـثلاً بنّـا اول تصور کند سرایی را یا کوشکی را که چون خواهد بـود و بـا چنـد طـاق و رواق خواهـد شـد و ایـنکـار عقـل نظری است. بعد از آن عقل عملی، چنانکه عقل نظـری تصـور کـرده باشـد، آن را از قـوت بـه فعـل آورد و جملـۀ صنعتها و پیشهها از خوردنیها و پوشیدنیها و مقامهای باشیدن از شهرها و خانهها و هرچـه امثـال ایـن باشـد، همه از نظرکردن و فرمودن عقل نظری است و فرمانبرداری عقل عملی عقل نظری را. از اینجا معلوم شد که عقل عملی خادم عقل نظری است.#مرآت_المحققین_ص۵#شیخ_محمود_شبستری@PhilosophyCafe🪞
Philosophy Cafe ♨️ pinned «سلام به همهٔ دوستان فلسفهدوست! 👋 همانطور که میدانید ما در حال برگزاری یک دوره درمورد ویتگنشتاین هستیم، اما به یه فضای آروم و جمعوجور نیاز دارم؛ یه کافه، یه گالری، یه سالن کوچیک یا هر جای دیگهای که بتونه میزبان چندتا ذهن کنجکاو باشه. اگر خودتون چنین جایی…»
🖋 آنگاه المیترا [زن پیشگو] باز به سخن درآمد و گفت دربارۀ زناشویی چه میگویی، ای استاد؟و او [پیامبر] در پاسخ گفت:شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود.هنگامی که بالهای سفیدِ مرگ روزهاتان را پریشان میکنند همراه خواهید بود.اما در همراهیِ خود حدِ فاصل را نگاه دارید،و بگذارید بادهای آسمان در میانِ شما به رقص درآیند.به یکدیگر مهر بورزید، اما از مهر بند مسازید:بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میانِ دو ساحلِ روحهای شما.جامِ یکدیگر را پُر کنید، اما از یک جام منوشید.از نانِ خود به یکدیگر بدهید، اما از یک گِردۀ نان مخورید.با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید، ولی یکدیگر را تنها بگذارید،همانگونه که تارهای ساز تنها هستند، با آنکه از یک نغمه به ارتعاش درمیآیند.🖋 دل خود را به یکدیگر بدهید، اما نه برای نگهداری.زیرا که تنها دستِ زندگی میتواند دلهایتان را نگه دارد.در کنار یکدیگر بایستید، اما نه تنگاتنگ:زیرا که ستونهای معبد دور از هم ایستادهاند و درختِ بلوط و درختِ سرو در سایۀ یکدیگر نمیبالند.آنگاه زنی که کودکی در آغوش داشت گفت با ما از فرزندان سخن بگو.و او [پیامبر] گفت:فرزندانِ شما فرزندانِ شما نیستند. آنها پسران و دخترانِ خواهشی هستند که زندگی به خویش دارد.آنها به واسطۀ شما میآیند، اما نه از شما، و با آنکه با شما هستند، از آنِ شما نیستند.شما میتوانید مهرِ خود را به آنها بدهید، اما نه اندیشههای خود را،زیرا که آنها اندیشههای خود را دارند.📚 از کتاب «پیامبر»، نوشتۀ جبران خلیل جبران، ترجمۀ نجف دریابندری 📚@philosophycafe
سلام به همهٔ دوستان فلسفهدوست! 👋 همانطور که میدانید ما در حال برگزاری یک دوره درمورد ویتگنشتاین هستیم، اما به یه فضای آروم و جمعوجور نیاز دارم؛ یه کافه، یه گالری، یه سالن کوچیک یا هر جای دیگهای که بتونه میزبان چندتا ذهن کنجکاو باشه. اگر خودتون چنین جایی…راسل و ویتگنشتاین با هم میخوان برن بار. راسل دم در میگه “من یه در ادراک میکنم ولی نمیدونم دری وجود داره یا نه…”ویتگنشتاین در رو باز میکنه میره تو.تقدیم به امید نادری
سلام به همهٔ دوستان فلسفهدوست! 👋همانطور که میدانید ما در حال برگزاری یک دوره درمورد ویتگنشتاین هستیم، اما به یه فضای آروم و جمعوجور نیاز دارم؛ یه کافه، یه گالری، یه سالن کوچیک یا هر جای دیگهای که بتونه میزبان چندتا ذهن کنجکاو باشه.اگر خودتون چنین جایی دارید، یا جایی رو میشناسید که صاحبش با برگزاری چنین جلساتی موافق باشه، لطفاً به آیدی زیر پیام بدید. هر پیشنهادی برام ارزشمنده و کلی ممنون میشم.آیدی برای ارسال اطلاعات:@naderiomid66از همکاری و لطف شما بینهایت سپاسگزارم
ما را كاري عظيم بيفتاده است: بد بندهايم، و خويشتن را نيك بنده ميدانيم، بدكاريم و خويشتن را نيكوكار ميدانيم! اگر اين ظّن نيكو كه ما به خويشتن، و كار خويشتن ميداريم، به خداي داشتيمي بهتر بودي، و اگر آن كه به نيكوكاري خويش- كه نداريم- مي اميد داريم، به رحمت خداي اميد داشتيمي بهتر بودي؛ تا لاجرم نه نالۀ بدكاران داريم، و نه رجاي راجيان داريم، به تقليد چيزي از هركسي فرا گرفتهايم: اگر يكي گويد سياه، ما هم گوييم سياه، و اگر ديگري گويد سپيد،ما هم گوييم سپيد! چون يكي سر در دين جنباند، ما هم چنان سر در جنبانيم- اين نه كار خردمندان، و عارفان، و اهل بصيرت باشد، مردم چنان بايدكه او را در كارها تميز باشد، تا هرچه فرا وي گويند، به عقل درانديشد، و نيك از بد جدا كند، و به هرچيز ناچيزي فريفته نشود و به قول هر ناداني از سر پي نيفتد، تا او را از اهل عقل و خرد توان گفت، و باللّه العون، والتوفيق.#روضة_المذنبین_و_جنة_المشتاقین_ص۲۵#شیخ_الاسلام_ابونصراحمدجام@PhilosophyCafe📜
🖋 آنگاه المیترا [زن پیشگو] گفت با ما از مهر سخن بگو.پس او [پیامبر] سر برداشت و مردمان را نگریست، و سکوت آنها را فرا گرفت. و او به صدای بلند گفت:هنگامی که مهر شما را فرا میخواند، از پیاش بروید،اگر چه راهش دشوار و ناهموار است.و چون بالهایش شما را دربر میگیرند، وا بدهید، اگرچه شمشیری در میانِ پرهایش نهفته باشد و شما را زخم برساند.و چون با شما سخن میگوید او را باور کنید،اگرچه صدایش رؤیاهای شما را بر هم زند، و چنان که بادِ شمال باغ را ویران میکند.زیرا که مهر در همان دَمی که تاج بر سر شما میگذارَد، شما را مصلوب میکند، همچنان که میپرورانَد، هَرَس میکند.همچنان که از قامتِ شما بالا میرود و نازکترینِ شاخههاتان را که در آفتاب میلرزند نوازش میکند،به ریشههاتان که در خاک چنگ انداختهاند فرود میآید و آنها را تکان میدهد.🖋 شما را مانند بافههای [دستههای] جو در بغل میگیرد.شما را میکوبد تا برهنه کند.شما را میبیزد [غربال میکند] تا از خس جدا سازد.شما را میساید تا سفید کند.شما را میوَرزَد تا نرم شوید؛و آنگاه شما را به آتشِ مقدسِ خود میسپارد تا نانِ مقدس شوید، بر خوانِ مقدسِ خداوند.همۀ این کارها را مهر با شما میکند تا رازهای دلِ خود را بدانید، و با این دانش به پارهای از دلِ زندگی مبدل شوید.اما اگر از روی ترس فقط در پی آرامِ مهر و لذتِ مهر باشید، پس آنگاه بهتر آن است که تنِ برهنۀ خود را بپوشانید و از زمینِ خرمنکوبیِ مهر دور شوید.📚 از کتاب «پیامبر»، نوشتۀ جبران خلیل جبران، ترجمۀ نجف دریابندری 📚@philosophycafe
فلسفه ۱۹۳۲–۱۹۳۳ ۱ من در این بحث، پرسشهایی را کنار میگذارم که پاسخشان از راه تجربه به دست میآید. مسائل فلسفی با تجربه حل نمیشوند؛ زیرا آنچه در فلسفه دربارۀ آن سخن میگوییم، واقعیتها نیستند، بلکه اموریاند که واقعیتها برای آنها مفید واقع میشوند. آشفتگی…Alice Ambrose_ Margaret Macdonald_Lectures on Philosophy 1932-33_Wittgenstein's Lectures_ Cambridge.@PhilosophyCafe ♨️
فلسفه۱۹۳۲–۱۹۳۳۱من در این بحث، پرسشهایی را کنار میگذارم که پاسخشان از راه تجربه به دست میآید. مسائل فلسفی با تجربه حل نمیشوند؛ زیرا آنچه در فلسفه دربارۀ آن سخن میگوییم، واقعیتها نیستند، بلکه اموریاند که واقعیتها برای آنها مفید واقع میشوند.آشفتگی فلسفی از آنجا پدید میآید که دستگاهی از قواعد را پیش روی خود میبینیم و در عین حال درمییابیم که امور با آن سازگار نیستند. این مانند آن است که به کندۀ درختی نزدیک شویم و از آن دور شویم و هر بار چیز متفاوتی ببینیم. نزدیکتر میرویم، قواعد را به یاد میآوریم و احساس رضایت میکنیم؛ سپس دور میشویم و بار دیگر احساس نارضایتی میکنیم.۲واژهها و مهرههای شطرنج همانندی دارند؛ دانستنِ چگونگیِ کاربرد یک واژه مانند دانستنِ چگونگیِ حرکت دادن یک مهرۀ شطرنج است.اما قواعد چگونه در بازی دخیل میشوند؟ تفاوت میان شطرنج بازی کردن و صرفاً مهرهها را بیهدف جابهجا کردن چیست؟من منکر این تفاوت نیستم؛ مقصودم این است که دانستنِ چگونگیِ استفاده از یک مهره، حالت ذهنیِ خاصی نیست که در سراسر بازی استمرار داشته باشد.معنای یک واژه را باید بر حسب قواعد کاربرد آن تعریف کرد، نه بر حسب احساسی که با آن واژه همراه است.از این پس، دو پرسشِ«این واژه چگونه به کار میرود؟»و«گرامر این واژه چیست؟»را یک پرسش واحد تلقی خواهم کرد.تعبیر موضوعِ اشارۀ واژه «ــ یعنی آنچه در ارائۀ یک تعریف اشاری به آن اشاره میشود ــ و تعبیر «معنای واژه» گرامرهای کاملاً متفاوتی دارند؛ این دو مترادف یکدیگر نیستند.برای مثال، توضیح دادن واژهای مانند «قرمز» با اشاره به یک شیء، تنها یکی از قواعد کاربرد آن را در اختیار ما میگذارد؛ و در مواردی که اشاره کردن ممکن نیست، قواعدی از نوعی دیگر ارائه میشوند.مجموع این قواعد است که معنای واژه را تشکیل میدهد؛ و این قواعد صرفاً با ارائۀ یک تعریف اشاری تثبیت نمیشوند.قواعد گرامر کاملاً مستقل از یکدیگرند.دو واژه تنها در صورتی معنای یکسان دارند که قواعد کاربردشان یکسان باشد. آیا قواعد ــ برای مثال، قاعدۀ¬¬p = pدر مورد نفی ــ در برابر معنای یک واژه پاسخگواند؟خیر.قواعد معنا را تشکیل میدهند و در برابر آن پاسخگو نیستند.هرگاه یکی از قواعد تغییر کند، معنای واژه نیز تغییر میکند.برای مثال، اگر بازی شطرنج بر حسب قواعدش تعریف شده باشد، نمیتوان گفت که با تغییر قاعدۀ حرکت یک مهره، خودِ بازی تغییر کرده است. تنها هنگامی که دربارۀ تاریخ شطرنج سخن میگوییم، میتوان از تغییر بازی سخن گفت.قواعد از این جهت دلبخواهی هستند که در برابر هیچ نوع واقعیتی پاسخگو نیستند؛ آنها نه همانند قوانین طبیعتاند و نه در برابر معنایی که واژه از پیش داشته باشد مسئولیتی دارند.اگر کسی بگوید قواعد نفی دلبخواهی نیستند، زیرا نفی نمیتواند به گونهای باشد که¬¬p = ¬pتنها مقصودش این است که چنین قاعدهای دیگر با واژۀ انگلیسی negation («نفی») مطابقت نخواهد داشت.این اعتراض که قواعد دلبخواهی نیستند، از این احساس سرچشمه میگیرد که گویی قواعد باید در برابر معنا پاسخگو باشند.اما اگر نه قواعد، پس معنای «نفی» چگونه تعریف میشود؟قاعدۀ¬¬p = pاز معنای واژۀ «نه» نتیجه نمیشود؛ بلکه خود، معنای آن را تشکیل میدهد.به همین ترتیب،p . p ⊃ q . ⊃ qوابسته به معنای «و» و «اگر ... آنگاه ...» نیست، بلکه معنای آنها را تشکیل میدهد.اگر گفته شود قواعد نفی دلبخواهی نیستند، زیرا نباید با یکدیگر تناقض داشته باشند، پاسخ این است که اگر میان آنها تناقضی وجود داشت، دیگر برخی از آنها را اصلاً «قاعده» نمینامیدیم.زیرا این خود بخشی از گرامر واژۀ «قاعده» است که:اگر «p» یک قاعده باشد، «p . ¬p» دیگر قاعده نیست.@PhilosophyCafe ♨️
🔻 گفتگو با دکتر عبدالرحمن نجل رحیم، پزشک، متخصص مغز و اعصاب و پژوهشگر علوم اعصاب هستیم. ایشان پس از تحصیل پزشکی و تخصص در ایران، برای ادامه پژوهشهای نوروساینس به انگلستان رفت و در سال ۱۹۷۱ دکتری نوروساینس خود را از دانشگاه شفیلد دریافت کرد.🔻در این گفتوگو، از تفاوت نگاه نوروساینس و روانکاوی به ذهن و آگاهی آغاز میکنیم و به نقش بدن، زبان، روابط انسانی و بستر اجتماعی در شکلگیری ذهن میپردازیم. سپس درباره نسبت زیستشناسی و آزادی، معنای اراده آزاد و تأثیر شناخت سازوکارهای مغز بر فهم ما از آزادی پرسش میکنیم و در نهایت به یکی از پرسشهای بنیادین عصر هوش مصنوعی میرسیم: آیا هوش و آگاهی بدون بدن و تجربه زیسته ممکن است؟🎞 فیلم کامل این گفتوگو در یوتیوب «سرشت»:https://youtu.be/YZkqmnnU7Jc✅ حمایت مالی از سرشت:https://donito.me/seresht_podcast🆔 @seresht_podcast
دوره Lebensform (دیدار اول پنجشنبه ۸ مرداد) یک تجربهٔ جمعی پیوسته و هفتگی دربارهٔ زبان، شکلِ زندگی و هنرِ دیدن امر آشنا ✨ در این دوره، با الهام از اندیشهٔ ویتگنشتاین تلاش میکنیم نسبت میان زبان، جهان و شیوهٔ زیستن را از خلال گفتوگو و روایت کشف کنیم. روایتگران…دوره شکل زندگی: متن خوانی کتاب پژوهش های فلسفی ویتگنشتاین@PhilosophyCafe ♨️دوره شکل زندگی: متن خوانی کتاب پژوهش های فلسفی ویتگنشتاین@PhilosophyCafe ♨️
🗯 رابرت اروین (مورخ بریتانیایی) کتابی داره به اسم «برای شهوتِ دانستن: شرقشناسان و دشمنان آنها» که سال 2006 منتشر شد. این کتاب توی بعضی کشورها مثل ایران و امریکا به اسم «دانش خطرناک: شرقشناسی و مصائب آن» چاپ شد. «دانش خطرناک» رو محمد دهقانی به فارسی ترجمه و نشر ماهی اون رو منتشر کرد. این کتاب هم تاریخِ شرقشناسیِ آکادمیک هست و هم حملهای بر کتاب «شرقشناسیِ» ادوارد سعید (انتشار در سال 1978). اروین کتاب سعید رو اینطور توصیف میکنه: «حاصل شیادی شریرانهای است که تشخیص خطاهای صادقانۀ آن از سیاهنماییهای عامدانهاش دشوار است». عبارت «برای شهوتِ دانستن» که عنوان انگلیسی کتابه، از شعر «سفر طلایی به سمرقند» سرودۀ جیمز الروی فلکر (شاعر بریتانیایی سدۀ نوزدهم و بیستم) گرفته شده.🗯 بخش اعظم کتاب دربارۀ تاریخ شرقشناسی و جریانها و مکاتب این حوزه هست. برخلاف نگاه ادوارد سعید توی کتاب «شرقشناسی»، اروین توی این کتاب رمانها، نقاشیها و بقیۀ آثار ادبی و هنری رو بررسی نمیکنه. تمرکز اروین توی «دانش خطرناک» روی شرقشناسهای بریتانیایی، فرانسوی و آلمانیه و سعی میکنه رویکردهای متضاد اونها رو برای مخاطب روشن کنه. تقریباً هر جایی که اروین توی این کتاب اسمی از سعید میاره، قصدش اینه که به یه اشتباه یا عدم انسجام توی نوشتهها و افکار سعید اشاره کنه. مثلاً یکی از معدود شرقشناسهایی که سعید اون رو ستایش میکنه، لویی ماسینیون و یکی از «اَبَرتبهکارهای شرقشناسی» (تعبیری که اروین به قصد تمسخر سعید به کار میبره)، ارنست رنان هست.🗯 اروین دربارۀ علاقۀ «نامنسجم» سعید به ماسینیون مینویسه: «سعید لویی ماسینیون، این فرانسوی فرهمند و عجیب و غریب و عارفمسلک و شوونیست را بهمراتب بیشتر میپسندد. ... سعید نهفقط به یهودستیزی ماسینیون اشارهای نمیکند، بلکه از نگرش علناً اربابمنشانۀ او در قبال اعراب و نیز دِین آشکار او به [ارنست] رنان در این باب سخنی نمیگوید». منظور اروین اینه که وقتی ماسینیون تا حدود زیادی تحتتأثیر نگاههای فیلولوژیک ارنست رنان بود، سعید نمیتونه همزمان عاشق ماسینیون و متنفر از رنان باشه. یه فصل از «دانش خطرناک» دربارۀ کتاب «شرقشناسیِ» سعید هست و توی بخشی از این فصل اروین سعی میکنه نشون بده که ارجاعات مکرر سعید به فوکو و گرامشی نامنسجم هست؛ چون تلقی فوکو و گرامشی از مفهوم گفتمان متفاوت و متضاد بوده.🗯 آیا در نهایت میشه گفت که نقدهای اروین به سعید، بنیانهای فکری سعید رو تخریب میکنه؟ برای پاسخ به این سؤال، از گفتههای مایا جاسانوف (استاد تاریخ دانشگاه هاروارد) استفاده میکنم. جاسانوف میگه بعضی از اصلاحاتی که اروین دربارۀ آثار سعید مطرح میکنه درست هستن؛ منتها این اصلاحات و نقدها چندان نمیتونن ادعاهای نظری سعید رو تضعیف کنن. در واقع اروین نمیتونه ساختمونی که سعید ساخته رو تخریب کنه، فقط میتونه بعضی از جاهایی که توی این ساختمون، گردوخاک روش نشسته رو تمیز کنه. کتاب «شرقشناسی» یه کتاب الهامبخش برای خیلی از دانشگاهیها توی رشتههای مختلف بوده؛ اونها کورکورانه گزارههای سعید رو قبول نکردن، بلکه اونها رو گسترش داده و اصلاح کردن.📢 الیور مایلز (سفیر سابق انگلیس در لیبی که تحصیلات دانشگاهی شرقشناسی رو توی کارنامۀ خودش داره) هم ارزیابیای شبیه به جاسانوف دربارۀ کار اروین داره. اون میگه اروین تونسته چند تا ضربه به سعید بزنه، ولی نتونسته که سعید رو نقش بر زمین کنه. من بین دو نگاه سعید و اروین به شرقشناسی، نگاه سعید رو بیشتر میپسندم. نه به این دلیل که تصور میشه سعید «غربستیز» هست (که قطعاً نیست)؛ بلکه به این دلیل که معتقدم برای شناخت «گرایشهای شرقشناسانه» صرفاً نگاه به پژوهشگران شرقشناسی در طول تاریخ کافی نیست. گاهی اوقات این گرایشها به شکل قویتر و پررنگتری در بیرون از حوزۀ دانشگاهی شکل میگیره؛ مثلاً بین دیپلماتها، خبرنگارها، رماننویسها، نقاشها و غیره. دانش (یا علم یا معرفت) یه پدیدهایه که تا مغز استخوان اجتماعیه. نمیشه اون رو از تاریخ و فرهنگ منفک و بعد بررسیش کرد.✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh«جنس بدنش از سایهست؛ رو گردنبندش یه تیکۀ شکستۀ آینهست، در حال تابیدن؛ تا یه کمی نزدیک میشه بهت میزنی غلت؛ انگار داری روتو میکنی به سمت تاریکتر» (خودها / بهرام نورایی)@philosophycafe
دوره Lebensform (دیدار اول پنجشنبه ۸ مرداد) یک تجربهٔ جمعی پیوسته و هفتگی دربارهٔ زبان، شکلِ زندگی و هنرِ دیدن امر آشنا ✨ در این دوره، با الهام از اندیشهٔ ویتگنشتاین تلاش میکنیم نسبت میان زبان، جهان و شیوهٔ زیستن را از خلال گفتوگو و روایت کشف کنیم. روایتگران…جای دوستانی که نبودن خالی بود. در جلسه دیروز پیشگفتار متن پژوهشهای فلسفی به طور مفصل بررسی شد. از هفته آینده وارد بندهای پژوهشها خواهیم شد. منتظرتون هستیم.
و هر که از آتش بستر سازد و از مار بالین کند خواب او مهنا نباشد.#کلیله_دمنه_باب_شیروگاو_ص_۹۵#ابوالمعالی_نصرالله_منشی#مجتبی_مینوی @PhilosophyCafe🔥🐍
پژوهشهای فلسفی صفحات ۱ تا ۲۵ترجمه مالک حسینی@PhilosophyCafe ♨️
Working in philosophy - like work in architecture in many respects - is really more a working on oneself. On one’s own interpretation. On one’s way of seeing things. (And what one expects of them.)P.16e#CULTURE_AND_VALUE#Ludwig_WittgensteinEdited by G. H. VON WRIGHT in collaboration with HEIKKI NYMAN Translated by PETER WINCH«کار بر روی فلسفه — همچون کار بر روی معماری از بسیاری جهات — در واقع بیشتر کار بر روی خود است. بر روی برداشت خود. بر روی نحوهی نگاه خود به امور. (و بر روی آنچه از آنها انتظار دارد.)»#ویتگنشتاین #فرهنگ_و_ارزش@PhilosophyCafe ♨️
چرا فلسفه نبردی است علیه جادو شدن شعور ما توسط زبان؟ خیلی واضح است. شما داری زندگیت رو می کنی. می بینی. بعد یهو یکی میاد میگه جهان خارج وجود نداره. بجز من کسی نیست. اذهان دیگه رو منکر میشه. میگه ما یک مغزه در خمره هستیم. میگه هیچ معنایی وجود نداره. میگه زندگی پوچه. ای بابا ما که داشتیم زندگیمون رو می کردیم. چقدر این طرف حرفای عجیبی میزنه. و چقدر هم همه حرفاش درسته. چه زبانی. این طرف بدبخت شد و رفت با این زبان. حالا کار فلسفه چیه؟ کار فلسفه اینه که این فرد رو به زندگی عادیش برگردونه. بهش نشون بده که باباجون من نه تنها شما افسون زده شدید و بلکه اونی هم که اینا رو بهت گفت هم افسون زده شده بود. این زبان شعور ما رو اینجوری افسون زده می کنه. شعوری که وقتی درگیر این افسون ها نیست داره زندگی خودش رو می کنه اما وقتی درگیر اینا میشه، غم باد می گیره و یه گوشه میشینه. ناتوان میشه. در واقع زبان شعور ما رو به سخره می گیره. #امید_نادری @PhilosophyCafe ♨️
ویتگنشتاین ترس دارد آنچه را که سالها برای آن رنج برده بود، تئوریسینها تبدیل به مشتی نظریه کنند. کار ویتگنشتاین از جنس کنش و عمل بود. نسخهای درمانی. برای انجام دادن بود. نسخهای ناتمام. قرار هم نبود تمام باشد. اما قرار بود انجام شود. تلاش برای بیرون کشیدن نظریه از این کتاب نقض غرض است. این کتاب یک جور رساله عملی، کتاب کار و از این دست است. اما باز هم باید گفت ناتمام. #امید_نادری @PhilosophyCafe ♨️
دوره Lebensform (دیدار اول پنجشنبه ۸ مرداد) یک تجربهٔ جمعی پیوسته و هفتگی دربارهٔ زبان، شکلِ زندگی و هنرِ دیدن امر آشنا ✨ در این دوره، با الهام از اندیشهٔ ویتگنشتاین تلاش میکنیم نسبت میان زبان، جهان و شیوهٔ زیستن را از خلال گفتوگو و روایت کشف کنیم. روایتگران…اگر هنوز در زندگیتون احساس پوچی و بیمعنایی میکنید، این دوره برای شماست. تعطیلات این حس بیشتر بهتون دست میدهد؟ غروبای جمعه؟ چرا گاهی یهو نیست؟ بعد یهو هست؟ زندگی ارزش زیست ندارد؟ همه چیز نسبیه؟ دنبال زمین سفت میگردی؟ هیچ بنیانی وجود نداره؟ یک بنیانی هست؟ نمیدونم. خود دانی.
پیشگفتاردر ادامه افکاری را، چکیده تحقیقاتی فلسفی را، منتشر میکنم که در شانزده سال گذشته مشغولم داشتهاند. آنها به موضوعات بسیاری مربوطاند: مفاهیمِ دلالت و فهم و جمله یا گزاره و منطق، مبانی ریاضیات، وضعیتهای آگاهی و موضوعات دیگر. من همه این افکار را بهصورت نکتههایی، بندهایی کوتاه، نوشتهام؛ گاه در زنجیرههایی طولانی درباره موضوعی واحد، گاه با پریدن از حوزهای به حوزه دیگر در تغییری ناگهانی. ـ قصدم از ابتدا این بود که همه اینها را در یک کتاب جمع آورم، کتابی که در زمانهای مختلف تصورات مختلفی از شکل آن داشتم. ولی به نظرم اساســی این مینمود که در آن کتابْ افکار میباید در توالی طبیعی و همواری از موضوعی به موضوع دیگر پیش بروند.پس از چند کوشش نافرجام برای آنکه نتایجم را در چنین کلیتی به هم جوش بزنم، دریافتم که هرگز در این کار موفق نخواهم بود؛ بهترین چیزی که میتوانم بنویسم هرگز بیش از نکتههایی فلسفی نخواهد شد؛ و افکارم زود سستوفشل میشوند اگر بکوشم آنها را، برخلاف میل طبیعیشان، بهزور در یک جهت ســوق بدهــم. ــ و این البته با ماهیــت خود تحقیق پیوند داشـت. چون مــا را وامیدارد حوزه فکریِ وسیعی را، چپ و راســت، در همه جهات بگردیم. ــ نکتههای فلســفیِ این کتاب گویی تعداد زیادی طراحی منظرهاند که در این گشتوگذارهای دراز و پیچاپیچ پدید آمدهاند. مطالبی یکسان، یا تقریباً یکسان، نوبهنو از جهات مختلف مورد مواجهه قرار گرفته و همیشه طرح تصاویری نو ریخته شده است. تعداد بیشماری از اینها بهطرزی بد یا غیرشاخص کشیده شدهاند، و نشان همه نقایص یک طراح ضعیف را با خود دارند. و اگر اینها کنار گذاشته شوند، شماری نیمهبرازنده باقی میمانند که آنوقت باید چنانسامان بیابند، اغلب بریده شوند، که بتوانند تصویری را از منظر به ناظر بدهند. ــ پس این کتاب در حقیقت فقط یک آلبوم است.تا همین اواخر این فکر را که اثر در دوره حیاتم منتشر شود در حقیقت کنار گذاشته بودم. البته گاه بهگاه بیدار میشد، عمدتاً چون ناگزیر متوجه میشدم نتایجی که در درسها و نوشتهها و بحثها انتقال داده بودم، با بدفهمی فراوان و کمابیش رقیق یا مثلهشده، دستبهدست و زبانبهزیان میگردند. این امر غرورم را بر میانگیخت وبهزحمت آرامش میکردم.ولی چهار سال پیش برایم مناسبتی پیش آمد تا نخستین کتابم (رساله منطقی_فلسفی) را دوباره بخوانم و افکارش را توضیح بدهم. آنجا بود که ناگهان به نظرم نمود باید آن افکار قدیم و افکار جدید را با هم منتشر کنم: افکار جدید را فقط در تقابل با شیوه تفکر قدیم من و بر پسزمینه آن میشود بهدرستی دید.آخر، از وقتی که شانزده سال پیش دوباره داشتم به فلسفه مشغول میشدم، ناگزیر خطاهایی جدی در آنچه در آن کتابِِ نخست آورده بودم تشخیص میدادم. نقدی که از جانب فرَنک رمزی بر اندیشههای من وارد شد ــ کسی که طی دو سال آخر حیاتش در گفتوگوهای بیشماری آن اندیشهها را با او بحث کردم ــ به من کمک کرد تا متوجه این خطاها شوم، بهمیزانی که خود من بهسختی قادرم ارزیابیاش کنم. ــ حتی بیشتر از این نقد ــ نقدِِ همواره قوی و مطمئن ــ مدیون نقدی هستم که یکی از معلمان این دانشگاه، آقای پ. زرافّا، سالهای سال بیوقفه بر افکار من وارد کرده است. مدیون همین محرک هستم نتیجهبخشترین اندیشههای این نوشته را. به دلایلی، آنچه در اینجا منتشر میکنم با آنچه دیگران امروزه مینویسند تلاقی خواهد داشت. ــ اگر نکتههایم مُهری بر خود نداشته باشند که نشان دهد نکتههای من هستند، دیگر نمیخواهم دعوی مالکیت آنها را هم داشته باشم.آنها را با احساساتی دوگانه به انتشار میسپارم. اینکه مقدر باشد این اثر، در ناچیزیاش و در ظلمت این زمانه، نوری به این یا آن مغز بیفکند ناممکن نیست؛ ولی البته محتمل هم نیست.نمیخواهم با نوشتهام دیگران را از فکر کردن معاف سازم. بلکه میخواهم، اگر ممکن باشد، کسی را به افکار خاص خودش برانگیزم.دوست میداشتم کتاب خوبی پدید بیاورم. چنین از کار در نیامده است؛ ولی زمان آن گذشته که بتوانم بهترش کنم.کیمبریج، ژانویۀ ۱۹۴۵#پژوهش_فلسفلی#ویتگنشتاینترجمه: #مالک_حسینی@PhilosophyCafe ♨️سعی می کنم به مرور نکتههای این پیشگفتار را خدمتان تقدیم کنم
فاروق او را دید. گلیمی اشتریِ خود فراگرفته و سر و پای برهنه، توانگری هیجده هزار عالم در تحت آن گلیم دید. فاروق از خویشتن و از خلافت خود دلش بگرفت. گفت کیست که این خلافت از ما بخرد به گِردهای؟اویس گفت کسی که عقل ندارد. #تذکره_الاولیاء_ذکراویس_القرنی_رضی_ص۲۸#عطار @PhilosophyCafe✨
AbstractThis paper documents the long and very intense intellectual friendship between Sraffa and Wittgenstein through their extant correspondence. It argues that most likely Wittgenstein discarded the Tractarian thesis of a ‘picture’ theory of meaning in favour of a ‘language game’ theory of meaning in the Philosophical Investigations because of Sraffa’s consistent criticism of the metaphysical foundations of all theories based on human psychology or ‘mental processes’, since no objective data for such foundations exist. It highlights the similarity between the structural relationship between objective data in Sraffa’s system of basic goods and Wittgenstein’s rules of a language game.@PhilosophyCafe ♨️
دوره Lebensform(دیدار اول پنجشنبه ۸ مرداد)یک تجربهٔ جمعی پیوسته و هفتگی دربارهٔ زبان، شکلِ زندگی و هنرِ دیدن امر آشنا ✨در این دوره، با الهام از اندیشهٔ ویتگنشتاین تلاش میکنیم نسبت میان زبان، جهان و شیوهٔ زیستن را از خلال گفتوگو و روایت کشف کنیم.روایتگرانامید نادریدانشجوی دکتری فلسفهٔ علم و تکنولوژی در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی و پژوهشگر ویتگنشتاینعلی سلطانزادهفارغالتحصیل دکتری فلسفهٔ علم از دانشگاه صنعتی شریف و پژوهشگر تاریخ اندیشهبرای ثبتنام و دریافت اطلاعات بیشتر با آیدی زیر در ارتباط باشید:@MindsetAcademySupportجلسه اول رو مهمان کافه فلسفه هستید.
علی سلطان زاده:🖋 کسنوفون (حدود 430-354 پ. م.) شاگرد سقراط و مورخ بود. به واسطۀ تبار اشرافیاش، با جمهوری آتن در روزگار خود همدلی نداشت و از این رو مدتی را به خدمت در سپاه شاهزادۀ ایرانی، کورش صغیر، گذراند که پسر داریوش دوم بود. کوروپایدیای کسنوفون («تعلیم و تربیت کورش») از پادشاه ایران تصویری آرمانی به دست میدهد تا ابزاری فراهم آورد برای تأملات او در باب کشورداری و مسائل مربوط به آن. او دستاوردهای قهرمان ایرانیاش را به شکلی کموبیش آرمانی درمیآورد، چنان که کوروپایدیا را باید آمیزهای از رسالهای سیاسی و رمانی تاریخی دانست. در کتاب کسنوفون، یونانیان میکوشند از دستاوردهای کورش، فرمانروا و سردار مثالی، تقلید کنند. گزارش کسنوفون از تشکیلات تحسینبرانگیز حکومت ایران در واقع زادۀ خیال خودش بوده است. لیکن، در زمانی که او کتابش را مینوشت، دیگر روشن بود که امپراتوری ایران با مشکلاتی روبهرو شده است، چنان که در پایان کتاب تجملگرایی ایرانیان محکوم میشود و از بینظمیای سخن میرود که ایران پس از مرگ کورش گرفتار آن شده بود.🖋 این را هم باید گفت که کسنوفون در آناباسیس ایرانیان را خائن و سستعنصر نشان میدهد. آناباسیس شرح راهپیمایی طولانی سپاهی دههزارنفره از یونانیان است که در پی شکست کورش از برادرش اردشیر دوم در جنگ بر سر تصاحب تاجوتخت میکوشند از خاک ایران به وطن خود بازگردند. با این همه، آناباسیس بیشتر به سیاست یونان و مسئلۀ فن رهبری در آن کشور میپردازد تا به ایرانیان و، چنان که رماننویس و منتقد ایتالیایی، ایتالو کالوینو، دربارۀ کسنوفون میگوید، وی در این کتاب از سرزمینهای متخاصمی که در مسیر سفرش بودند پیوسته با احترام یاد میکند: «اگر او اغلب با نوعی سردی و انزجار از آداب و رسوم "بربری" سخن میگوید، این را هم باید گفت که از ریاکاری "استعماری" نیز کاملاً مبراست.»📚 از کتاب «دانش خطرناک»، نوشتۀ رابرت اروین، ترجمۀ محمد دهقانی 📚@philosophycafe
🖋 کسنوفون (حدود 430-354 پ. م.) شاگرد سقراط و مورخ بود. به واسطۀ تبار اشرافیاش، با جمهوری آتن در روزگار خود همدلی نداشت و از این رو مدتی را به خدمت در سپاه شاهزادۀ ایرانی، کورش صغیر، گذراند که پسر داریوش دوم بود. کوروپایدیای کسنوفون («تعلیم و تربیت کورش») از پادشاه ایران تصویری آرمانی به دست میدهد تا ابزاری فراهم آورد برای تأملات او در باب کشورداری و مسائل مربوط به آن. او دستاوردهای قهرمان ایرانیاش را به شکلی کموبیش آرمانی درمیآورد، چنان که کوروپایدیا را باید آمیزهای از رسالهای سیاسی و رمانی تاریخی دانست. در کتاب کسنوفون، یونانیان میکوشند از دستاوردهای کورش، فرمانروا و سردار مثالی، تقلید کنند. گزارش کسنوفون از تشکیلات تحسینبرانگیز حکومت ایران در واقع زادۀ خیال خودش بوده است. لیکن، در زمانی که او کتابش را مینوشت، دیگر روشن بود که امپراتوری ایران با مشکلاتی روبهرو شده است، چنان که در پایان کتاب تجملگرایی ایرانیان محکوم میشود و از بینظمیای سخن میرود که ایران پس از مرگ کورش گرفتار آن شده بود.🖋 این را هم باید گفت که کسنوفون در آناباسیس ایرانیان را خائن و سستعنصر نشان میدهد. آناباسیس شرح راهپیمایی طولانی سپاهی دههزارنفره از یونانیان است که در پی شکست کورش از برادرش اردشیر دوم در جنگ بر سر تصاحب تاجوتخت میکوشند از خاک ایران به وطن خود بازگردند. با این همه، آناباسیس بیشتر به سیاست یونان و مسئلۀ فن رهبری در آن کشور میپردازد تا به ایرانیان و، چنان که رماننویس و منتقد ایتالیایی، ایتالو کالوینو، دربارۀ کسنوفون میگوید، وی در این کتاب از سرزمینهای متخاصمی که در مسیر سفرش بودند پیوسته با احترام یاد میکند: «اگر او اغلب با نوعی سردی و انزجار از آداب و رسوم "بربری" سخن میگوید، این را هم باید گفت که از ریاکاری "استعماری" نیز کاملاً مبراست.»📚 از کتاب «دانش خطرناک»، نوشتۀ رابرت اروین، ترجمۀ محمد دهقانی 📚@philosophycafe
دوره Lebensform(دیدار اول پنجشنبه ۸ مرداد)یک تجربهٔ جمعی پیوسته و هفتگی دربارهٔ زبان، شکلِ زندگی و هنرِ دیدن امر آشنا ✨در این دوره، با الهام از اندیشهٔ ویتگنشتاین تلاش میکنیم نسبت میان زبان، جهان و شیوهٔ زیستن را از خلال گفتوگو و روایت کشف کنیم.روایتگرانامید نادریدانشجوی دکتری فلسفهٔ علم و تکنولوژی در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی و پژوهشگر ویتگنشتاینعلی سلطانزادهفارغالتحصیل دکتری فلسفهٔ علم از دانشگاه صنعتی شریف و پژوهشگر تاریخ اندیشهبرای ثبتنام و دریافت اطلاعات بیشتر با آیدی زیر در ارتباط باشید:@MindsetAcademySupportجلسه اول رو مهمان کافه فلسفه هستید.
دوره Lebensform(دیدار اول پنجشنبه ۸ مرداد)یک تجربهٔ جمعی پیوسته و هفتگی دربارهٔ زبان، شکلِ زندگی و هنرِ دیدن امر آشنا ✨در این دوره، با الهام از اندیشهٔ ویتگنشتاین تلاش میکنیم نسبت میان زبان، جهان و شیوهٔ زیستن را از خلال گفتوگو و روایت کشف کنیم.روایتگرانامید نادریدانشجوی دکتری فلسفهٔ علم و تکنولوژی در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی و پژوهشگر ویتگنشتاینعلی سلطانزادهفارغالتحصیل دکتری فلسفهٔ علم از دانشگاه صنعتی شریف و پژوهشگر تاریخ اندیشهبرای ثبتنام و دریافت اطلاعات بیشتر با آیدی زیر در ارتباط باشید:@MindsetAcademySupportجلسه اول رو مهمان کافه فلسفه هستید.
دوره Lebensform(دیدار اول پنجشنبه ۸ مرداد)یک تجربهٔ جمعی پیوسته و هفتگی دربارهٔ زبان، شکلِ زندگی و هنرِ دیدن امر آشنا ✨در این دوره، با الهام از اندیشهٔ ویتگنشتاین تلاش میکنیم نسبت میان زبان، جهان و شیوهٔ زیستن را از خلال گفتوگو و روایت کشف کنیم.روایتگرانامید نادریدانشجوی دکتری فلسفهٔ علم و تکنولوژی در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی و پژوهشگر ویتگنشتاینعلی سلطانزادهفارغالتحصیل دکتری فلسفهٔ علم از دانشگاه صنعتی شریف و پژوهشگر تاریخ اندیشهبرای ثبتنام و دریافت اطلاعات بیشتر با آیدی زیر در ارتباط باشید:@MindsetAcademySupportجلسه اول رو مهمان کافه فلسفه هستید.
دوره Lebensform (دیدار اول پنجشنبه ۸ مرداد) یک تجربهٔ جمعی پیوسته و هفتگی دربارهٔ زبان، شکلِ زندگی و هنرِ دیدن امر آشنا ✨ در این دوره، با الهام از اندیشهٔ ویتگنشتاین تلاش میکنیم نسبت میان زبان، جهان و شیوهٔ زیستن را از خلال گفتوگو و روایت کشف کنیم. روایتگران…ممنون میشم عزیزان اگر گروه و یا کانالی رو میشناسن اونجا بفرستن لینک دوره رو
Philosophy Cafe ♨️ pinned a photo
دوره Lebensform(دیدار اول پنجشنبه ۸ مرداد)یک تجربهٔ جمعی پیوسته و هفتگی دربارهٔ زبان، شکلِ زندگی و هنرِ دیدن امر آشنا ✨در این دوره، با الهام از اندیشهٔ ویتگنشتاین تلاش میکنیم نسبت میان زبان، جهان و شیوهٔ زیستن را از خلال گفتوگو و روایت کشف کنیم.روایتگرانامید نادریدانشجوی دکتری فلسفهٔ علم و تکنولوژی در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی و پژوهشگر ویتگنشتاینعلی سلطانزادهفارغالتحصیل دکتری فلسفهٔ علم از دانشگاه صنعتی شریف و پژوهشگر تاریخ اندیشهبرای ثبتنام و دریافت اطلاعات بیشتر با آیدی زیر در ارتباط باشید:@MindsetAcademySupportجلسه اول رو مهمان کافه فلسفه هستید.@PhilosophyCafe ♨️
نیهلیسم، اشتباه نیست، بی معناست (Nonsense). یک خطای گرامری است. #امید_نادری @PhilosophyCafe ♨️
PHILOSOPHISCHE UNTERSUCHUNGENPHILOSOPHICAL INVESTIGATIONSLUDWIG WITTGENSTEINTranslated by G. E. M. Anscombe, P. M. S. Hacker and Joachim SchulteRevised fourth edition by P. M. S. Hacker and Joachim Schulte@PhilosophyCafe ♨️
🖋 اوریپیدس (حدود 484-406 پ. م.) معروفترین تراژدینویس بزرگ یونان است. نمایشنامۀ او، باکخای، که احتمالاً پس از مرگش و در سال 405 پ. م. در آتن روی صحنه رفت، عموماً شاهکار او به شمار میرود. موضوع این نمایشنامه آمدن دیونوسیوس، خدای یونانی، به شهر تِبِس است. زنان تبسی به مریدان شادخوار و جنونزدۀ او یا باکخانتها تبدیل میشوند، اما پادشاه شهر، پنثئوس، از اقرار به الوهیت او سر باز میزند، آن هم بهرغم آن که دیونوسیوس قدرت خود را آشکارا به رخ میکشد و قصر او را ویران میکند. سپس دیونوسیوس، که خود را به هیئت یکی از نیایشگرانش درآورده است، پنثئوس را وامیدارد که به جامۀ زنان درآید و خود شاهد اسرار دیونوسیوس باشد. اما نقاب از چهرۀ پنثئوس فرومیافتد و باکخانتها او را تکهتکه میکنند.به نظر [ادوارد] سعید، اوریپیدس در باکخای دیونوسیوس را با رازهای تهدیدآمیز شرق پیوند میدهد.🖋 این نمایشنامه، که در روزگار بسط و گسترش کیشهای شرقی پدید آمد، نمودار جاذبۀ شرق و خطر موذیانۀ آن است: «دیونوسیوس آشکارا با اصل آسیایی خود پیوند دارد.» [به نقل از کتاب «شرقشناسی»، نوشتۀ ادوارد سعید] اما کدام «اصل آسیایی»؟ دیونوسیوس پسر زئوس و سمله، دختر کادموس تبسی، بود که خودش نیای پنثئوس به شمار میآمد. در نتیجه، دیونوسیوس آسیاییتر از پنثئوس نیست. تنها دلیلی که شاید به موجب آن بتوان دیونوسیوس را آسیایی دانست این است که او بخش وسیعی از آسیا را فتح کرده بود (اما در این صورت باید وارن هیستینگز [سیاستمدار انگلیسی و نخستین فرماندار کل هندوستان] و ژنرال اَلِنبی [فرماندۀ ارتش انگلیس در جنگ جهانی اول] را هم آسیایی به شمار آورد). اسباب تأسف است که خوانشی معیوب مردم را از خواندن این نمایشنامه بازدارد، چون نباید آن را رسالهای جدلی دانست که هدفش مقابله با ورود کیشهای جدید شرقی به یونان است.📚 از کتاب «دانش خطرناک»، نوشتۀ رابرت اروین، ترجمۀ محمد دهقانی 📚@philosophycafe
وجود تو لاشیء است و لاشیء مضاف به شـیء نمیشـود. نـه فـانی میشـود و نـه غـير فـانی و نـه موجـود میگردد و نه غير موجود.او علیه السلام اشاره کرد به اینکه تـو الان معـدومی آنچنـانکـه قبـل از تکـوین معـدوم بودی. پس بنابر قول او علیه السلام که : «کان الله و لاشیء معه» الان ازل است و همان ابـد اسـت و الان قِـدَم است. پس الله همان وجود ازلى است و وجـود ابـدی اسـت و وجـود قِـدَمی اسـت بـدون وجـود ازلى و ابـدی و قدمی. پس اگر اینطوری نبود او واحد نبود که شریکی برایش نباشد و واجب است که او واحد باشد و شـریکی برای او نباشد. پس شریک او وجودش بذاته است نه به وجود خدای متعال، پس بدین خـاطر پروردگـاری ثـانی میباشد و این محال است.#رساله_وجودیه_ص_دوم#محی_الدین_ابن_عربی@PhilosophyCafe🔆
Philosophy Cafe ♨️ pinned «نظرخواهی: شرکت در دورهی خوانش گروهی «پژوهشهای فلسفی» ویتگنشتاین (مخصوص غیرفلسفهخوانها)»
"Causes may be discovered by experiments, but experiments do not produce reasons. The word "reason" is not used in connection with experimentation. It is senseless to say a reason is found by experiment."WittgensteinAmbrose & MacDonald, 1979, p. 5«علتها را شاید بتوان با آزمایش کشف کرد، امّا آزمایشها هرگز دلیل به دست نمیدهند. واژهٔ «دلیل» در کنارِ آزمایش به کار نمیرود. گفتن اینکه دلیلی با آزمایش پیدا میشود، بیمعناست.»@PhilosophyCafe ♨️
پير طريقت گفت: الهى! نور تو چراغ معرفت بيفروخت دل من افزونى است. گواهى تو ترجمانى من بكردند نداء من افزونى است، قرب تو چراغ وجد بيفروخت همت من افزونى است، ارادت تو كار من بساخت جهد من افزونى است، بود تو كار من راست كرد بود من افزونى است. الهى از بود خود چه ديدم مگر بلا و عنا؟ و از بود تو همه عطا است و وفا اى بّبر پيدا و بكرم هويدا، ناكرده كرده گيركرد رهى و آن كن كه از تو سزا.#کشف_الأسرار_و_عدة_الأبرار_ص۲۰#ابوالفضل_رشیدالدین_میبدی#مشهوربه_تفسیر_خواجه_عبدالله_انصاری#به_کوشش_زهراخالوئی@PhilosophyCafe📄
لَیْسَ مَنْماتَ فَاسْتَراحَ بِمَیْتٍاِنَّما الْمَیْتُ مَیِّتُ الْاَحْیاءِهر که بمیرد و برآساید مرده نه بود مرده آن بود کی بزندگی بمیرد.#رساله_قشیریه_ص۹۱#ابوالقاسم_عبدالکریم_بن_هوزان_قشیری@PhilosophyCafe📜
🎥 آیا آگاهی با مکانسیمهای مغز قابل توضیح است؟🔻گفتگو با دکتر عبدالرضا ناصر مقدسی، متخصص بیماریهای مغز و اعصاب (نورولوژیست)، پزشک متخصص با تمرکز ویژه بر درمان بیماران مبتلا به اماس (MS)، پژوهشگر حوزه فلسفه ذهن و آگاهی، و مبدع نظریه «اسطورهشناسی عصبی تکاملی».🔻بحث با تفکیک میان «آگاهی در دسترس» (عینی و قابل اشتراک) و «آگاهی پدیداری» (تجربهٔ کیفی و اولشخص) آغاز میشود؛ شکافی که دیوید چالمرز آن را مطرح کرد. ابزارهایی مانند fMRI تنها مکانیسمهای فیزیکی را نشان میدهند اما از توضیحِ چگونگی زایش کیفیات ذهنی از دل نورونهای مادی ناتواناند. تلاشهای تقلیلگرایانهای مانند فرضیهٔ فرانسیس کریک (که غدهٔ «کلاستروم» را مرکز آگاهی میدانست) نیز نقد میشوند؛ چراکه مغز شرط لازم برای آگاهی است، نه شرط کافی.🎞 فیلم کامل این گفتوگو در یوتیوب «سرشت»:https://youtu.be/Hhh4f2UExNg✅ حمایت مالی از سرشت:https://donito.me/seresht_podcast🆔 @seresht_podcast
🗯 انیمیشن «شانس» در ژانر کمدی فانتزی و محصول سال 2022، یه اثر آمریکایی به کارگردانی پگی هلمز هست. داستان یه خطی این انیمیشن به این صورته که بدشانسترین فرد دنیا، سم گرینفیلد، به همراه یه گربۀ سخنگو، باب، به سرزمین شانس میرن تا به کمک هم بتونن خوششانسی رو به زندگی سم برگردونن. سم یه نوجوون یتیم دستوپاچلفتیه که چون تازه به 18 سالگی رسیده، مجبور شده که یتیمخونه رو ترک کنه و یه خونۀ جداگانه برای خودش بگیره. رفتن سم از یتیمخونه باعث ناراحتی رفیق و هماتاقی کوچیکش توی یتیمخونه، هیزل، شده. هیزل امیدواره که به زودی به فرزندخوندگی پذیرفته بشه. هیزل معتقده که باید چیزهایی که مربوط به خوششانسیه رو جمع کنه تا یه روزی به عنوان فرزندخوندۀ یه خانواده پذیرفته بشه.🗯 «شانس» به نظر من انیمیشن خوبی نیست. خیلی از چیزها توی این انیمیشن بیحسه و ازشکلافتادهست. از این جهت که داستانش دربارۀ یه دختر توی دورۀ نوجوونی رو داره روایت میکنه، به نظرم رسید که یه کپی بیکیفیت از «درون و بیرون» بوده. وقتی سم وارد سرزمین شانس میشه، طبیعتاً ما با یه سرزمین خیالی روبهرو میشیم که قوانین و قواعد خیالیای بر اون حاکمه. هر چقدر داستان جلوتر میره، یه سری مشکلات و موانع ساختگی سر راه قهرمان قرار میگیره و برای این مشکلات، راهحلهای مندرآوردیای پیدا میشه که هیچ منطقی ندارن. شاید به همین دلایل باشه که این انیمیشن نتونسته نمرۀ خوبی رو هم توی سایت راتن تومیتوز دریافت کنه؛ 48 درصد نقدها دربارۀ این اثر مثبت بوده. اما آیا این انیمیشن نکات جالبی رو هم داره؟🗯 سم «بدشانسی» خودش رو به عنوان یه مسئلۀ ثابت میبینه و اون رو توطئهای از طرف جهان/عالَم/کائنات میدونه. بارها توی انیمیشن میبینیم که سم دیالوگهایی شبیه به این رو میگه که «باشه جهان» یا «بگیرش جهان». انگار اون اتفاقات روزمرۀ زندگی رو در درگیری خودش با جهان معنی میکنه. بعد از اینکه سم وارد سرزمین شانس میشه، ما میبینیم که سرزمین شانس دو بخش داره: بخش خوششانسی که در بالای این سرزمینه و بخش بدشانسی که در پایین این سرزمینه. بعد از یه مدتی ما متوجه میشیم که ساکنین بخش خوششانسی برخلاف ظاهر خوشگل و جذاب این بخش از سرزمین، مضطرب و پارانوئید هستن. اونها این رو بیان میکنن که «خوششانسی میتونه لذت رو وارد جهان کنه» یا «خوششانسی یعنی لذت و امید».🗯 خوشبختیِ ساکنین سرزمین خوششانسی ناشی از شرایط ایدهآل زندگیشون هست، شرایطی که برای حفظ اون تلاش زیادی میکنن. در نقطۀ مقابل، ساکنین سرزمین بدشانسی از زندگیشون راضیان و باهاش کنار اومدن. لذتهای ساکنین این سرزمین از شرایط ایدهآل زندگی درنیومده، به همین دلیل ساکنین این سرزمین بلدن که چطوری توی هر شرایطی لذت ببرن. این مضمون رو من توی بعضی از متون دینی دیدم که به مخاطبان خودش میگه که توی هر شرایطی راضی باشن. یکی از نمونههاش بخشی از نامۀ پولس به فیلیپیان هست که اینجا نقل میکنم: «این را به خاطر نیازم نمیگویم، زیرا آموختهام که در هر شرایطی قناعت کنم. میدانم نیازمندی چیست و میدانم فراوانی چیست. راز قناعت در هر شرایطی را آموختهام، چه سیر باشم و چه گرسنه، چه در فراوانی زندگی کنم و چه در نیازمندی. من میتوانم همۀ اینها را از طریق کسی که به من قدرت میدهد، انجام دهم».📢 خب جناب سلطانزاده! آقای دکتر! متن بوی نصیحت میده. کی رو داری دعوت به صبر میکنی؟ چه کسی بیشتر از همه نیاز به دعوت به صبر داره؟ چه کسی نیاز به یادآوری این نکته داره که ممکنه خیر از دل شرایط نامطلوب بیرون بیاد؟ چه کسی توی شرایط نامطلوب گیر کرده و داری میبینیش؟ قراره به کی بگی که بدشانسی میتونه کاتالیزوری باشه برای رشد؟ کی باید این حرف رو بشنوه که رنجها میتونن توان همدلی انسان رو افزایش بدن؟ صدا رو نشنیدی؟ نشنیدی که میگفت «برادران من، وقتی در آزمایشهای مختلف قرار میگیرید، آن را کمال شادی بدانید»؟ شادی نه، کمالِ شادی. کدوم خوراکِ شادی در این تنورِ رنج در حال پختنه؟✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh«این آهنگ، حالت روحیِ الانِ منه؛ نه خوشگله، نه زشت، نه عامهپسند؛ نه واسه مهمونی خوبه، نه توی ماشین؛ وسط یه جاده پر از منظرۀ قشنگ؛ نه خوبه، نه بد، نه درسته، نه غلط؛ نه سیاهه، نه سفید، خاکستریه؛ این یعنی رنگ واقعیت؛ واقعیتی که میگه کل زندگی، یه بازیه» (لمس / بهرام نورایی)@philosophycafe
شخصی مفلس به طرّاری مال از مردم گرفتی و همه وقت از او شکایت به قاضی بردندی قاضی بفرمود تا او را در شهر تشهیر کنند تا همه کس بشناسد و با او معامله نکند خر مردی بگرفتند و او را برنشاندند و تا شب میگردانیدند و منادی میگفت طرّار و دغلکار است از چنار دست تهیتر و از روزگار دغلکارتر،کس او را چیزی ندهد که فلسی از او یافت نگردد و چون شب شد و طرار از خر به زیر آمد، صاحب خر دامنش بگرفت که اجرت خر بیار و زود حق من بگزار گفت آری ابله!تمام روز در چه کار بودیم و چه حرف میگفتیم.معانی برخی لغاتطرار:دزد،راهزنفلس:پشیز#محاضرات_الأدباء_ص۱۲۲#راغب_اصفهانی@PhilosophyCafe🫏
کانت با تعیین حدود و صغور عقل در پی آن بود تا انسان از قدم زدن در تاریکی و گرفتار شدن در تناقضات بر حذر بماند و متافیزیک جدیدی را بر مبنای نگاه نوین به انسان و حدود معرفت او بنا نهد حدود معرفت انسان نیز در اندیشه کانت با زمان مشخص میشود؛ یعنی مرز فهم و اندیشه ما در زمان بسته میشود و امور غیر زمانی از دایره فهم انسانی است. انسان در هر تجربه خود در مییابد که امور را زمانی میفهمد. این فرایند در نظر كانت با عنوان شهود تجربی و حسی شناخته میشود پس هر چه در این شهود تجربی نگنجد، از دایره فهم و علم انسان بیرون است.و چون سهشهای ما همواره حسی است در تجربه هرگز برابر ایستایی نمی تواند بـه مـا داده شود که به شرط زمان تعلق نداشته باشد (کانت، ١٣٦٢، ص ١٢٠)از منظر کانت، سه موضوع اصلی متافیزیک سنتی خارج از تجربه ممکن انسان و دایره زمان قرار دارند خدا،نفس و عالم؛ لذا متافیزیک سنتی با مشکلات بی پایانی روبرو شده و ارج و منزلت خود را در جامعه علمی از دست داده است. اگر این امـور سـه گـانـه مـوضـوع فلسفه در نظر گرفته شوند و درصدد اثباتشان برآییم قضایای جدلي الطرفين يا اصطلاحاً آنتی نومی ها پدید می آیند؛ یعنی دو قضیه ای که هر یک استدلال خاص خود را دارند و نمی توان هیچ یک را بر دیگری ترجیح داد. کانت در کتاب سنجش خـرد نـاب سـه دسـته آنتی نومی (۲) را که در فلسفه سنتی وجود دارد ذکر می.کند وی کوشش عقل محض برای شناخت و بحث از آنها را دیالکتیک مینامد.کانت راهحلهای متناقض عقل را برای پرداختن به این قضایا با عنوان تز و آنتی تز (در ترجمه جناب ادیب سلطانی برنهاد و پادنهاد مطرح میکند ولی بیان میکند که سنتز و راه حلی میان تناقض تز و آنتی تــز وجـود ندارد.#بررسی_مفهوم_دیالکتیک_دراندیشه_مارکس_بررسی_نسبت_دیالکتیک_مارکس_بادیالکتیک_کانتی_ودیالکتیک_هگلی_۵#سیناشیخی_محمدتقی_چاوشیPhilosophyCafe📄