درمان یعنی اینکه ویتگنشتاین باور دارد فرد بیمار باید کاری روی خود انجام دهد. درمان یعنی امر مورد نیاز به کنش. قرار نیست از نظریهای به نظریه دیگری پرت شویم. دیدن یک کنش است. اما اگر نخواهیم ببینیم، چه اتفاقی رخ خواهد داد؟ هیچ. همانجایی که بودیم خواهیم ماند. ما در زندگی با افراد زیادی همراهی میکنیم. اما چرا در این مورد همراهی نمیکنیم؟دوم برای درمان بیمار باید به بیماری خود اقرار کند و سوم بپذیرد که فرایند درمان یک فرایند زمانبر و طولانی است.اگر مطلب را دوست داشتید، از کافه فلسفه حمایت کنید. 👇👇👇https://daramet.com/PhilosophyCafe
همی آیدکه اندر بصره رئیسی بود، به باغی از آن خود رفتـه بـود، چشـمش بـه جمـال زن برزگـر افتـاد. مـرد را بـه شغلی بفرستاد و زن را گفت: «درها دربند.»گفتا: «همـه درهـا بسـتم، الا یـک در؛ کـه آن نمـیتـوانم دربسـت.»گفت: «کدام در است آن؟»گفت: «آن در که میان ما و میان خداوند است، جـل جلالـه.»مـرد پشـیمان شـد و استغفار کرد. #کشف_المحجوب_ص۱۳#علی_بن_عثمان_هجویری@PhilosophyCafe🗞️
تاریخ آن چیزی نیست که دانش بر آن صحه میگذارد؛ بلکه جستن «بازیهای حقیقت» است؛ بازیهای صواب و خطایی که از خلال آن وجود و هستی از بعد تاریخی به عنوان یک تجربه شکل میگیرد، یعنی همچون چیزی که میتوان و باید بدان اندیشید. آن هنگام که فرد خود را دیوانه یا بیمار میانگارد یا خویشتن را باشندهای زنده، ناطق و کارگر میداند و یا آن زمان که خویش را محکوم کرده و به عنوان مجرم مجازات میکند از خلال کدام بازی حقیقت اینگونه دربارهی هستیاش میاندیشد؟ باشندهی بشری از خلال کدام بازی حقیقت خود را همچون انسان میلمند (desiring man) میشناسد؟➖➖➖➖➖➖➖📚 بریدهای از «کاربست لذات» نوشتهی «میشل فوکو» ➖➖➖➖➖➖➖@PhilosophyCafe
🗯 جبران خلیل جبران کتابی داره به اسم «پیامبر» که سال 1923 منتشر شده و کتاب دیگهای داره به اسم «دیوانه» که سال 1918 منتشر شد. نشر کارنامه این دو کتاب رو در قالب یه مجلد با عنوان «پیامبر و دیوانه» و با ترجمۀ نجف دریابندری در سال 1378 چاپ کرد. «پیامبر» (که میشه اون رو بهنوعی یه شعر منثور 26 قسمتی دونست) معروفترین اثر خلیل جبرانه. این کتاب به بیش از 100 زبان دنیا ترجمه شده و یکی از پرفروشترین کتابهای جهان محسوب میشه. ماجرای «پیامبر» به این صورته که پیامبری به اسم المصطفی که 12 سال در شهر اُرفالِس زندگی کرده، در نهایت میبینه که کشتیای که قراره اون رو به زادگاهش ببره، به بندر رسیده. مردم اُرفالِس که میبینن پیامبر داره شهر رو ترک میکنه، میرن پیشش و بهش التماس میکنن که از شهر نره و بعدش المصطفی همراه با مردم شهر میرن به میدانِ بزرگِ معبد.🗯 از محرابِ معبد زنی بیرون میاد که اسمش المیترا هست و پیشگوئه. المیترا اولین کسی بود که توی این شهر به المصطفی ایمان آورد. المیترا از المصطفی خواهش میکنه حالا که میخواد شهر رو ترک کنه، برای این مردمی که جمع شدن، حرف بزنه و «حقیقتِ خود را» با مردم شهر به اشتراک بذاره. بقیۀ کتاب (به جز فصل آخر) سخنانی هست که المصطفی برای مردم شهر میگه. این سخنان مربوط به مسائل مختلف زندگی و وضع بشره. مردم دربارۀ این مسائل از پیامبر سؤال میپرسن: مِهر، زناشویی، فرزندان، دَهش، خوردن و نوشیدن، کار، شادی و اندوه، خانه، پوشاک، داد و ستد، جرم و جزا، قانون، آزادی، خرد و شور، درد، شناختِ خویشتن، آموزش، دوستی، سخنگفتن، زمان، خوبی و بدی، دعا، لذت، زیبایی، دیانت و مرگ.🗯 اما فضای کتاب «دیوانه» با «پیامبر» متفاوته. «دیوانه» اولین اثر خلیل جبران به زبان انگلیسیه، به همین دلیل بعضیها میگن که هنوز قلم انگلیسی جبران لرزان و محتاطه. ولی به نظرم یه جسارت، شیطنت و شرارتِ فکریای توی «دیوانه» هست که توی «پیامبر» نیست. مثلاً توی جایی از «دیوانه» میخونیم که یه فرد دیوانه داره توضیح میده که چی شد که دیوانه شد و در انتهاش میگه «از برکتِ دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیدهام؛ آزادیِ تنهایی و امنیت از فهمیدهشدن، زیرا کسانی که ما را میفهمند چیزی را در وجودِ ما به اسارت میگیرند». یا در جای دیگهش میخونیم: «ای دوستِ من، من آن نیستم که مینمایم. نمود، پیراهنیست که به تن دارم- پیراهنی بافته ز جان که مرا از پرسشهای تو و تو را از فراموشیِ من در امان میدارد. آن "من"ی که در من است، ای دوست، در خانۀ خاموشی ساکن است و تا ابد همانجا میماند؛ ناشناس و درنیافتنی».🗯 یا جای دیگهای از «دیوانه» میخونیم: «دوستِ من، تو دوستِ من نیستی، ولی من چگونه این را به تو بفهمانم؟ راهِ من راهِ تو نیست، گرچه با هم راه میرویم، دست در دست». یا مثلاً یکی از حکایتهای «دیوانه» دربارۀ اینه که چندتا دونۀ انار با هم دعواشون میشه. علت دعواشون اینه که یکیشون میگه «من یه روز درختی میشوم» و یکی دیگه بهش میگه این آرزو خامه و باید این خیالها رو گذاشت کنار. از اینجا یه نزاعی بینشون شکل میگیره که در آینده تبدیل به چی میشن. بعضی از دیالوگهای این دعوا جالبه: «دانۀ چهارم گفت "اگر آیندۀ بزرگی در کار نباشد، زندگیِ ما یاوهای بیش نخواهد بود!» دانۀ پنجم گفت "چرا بر سر آنچه خواهیم شد جدال میکنیم، در حالی که حتی نمیدانیم چه هستیم." اما دانۀ ششم در پاسخ گفت "ما هر چه هستیم، همان خواهیم بود."📢 خلیل جبران توی خیلی از نوشتههاش لحن شاعرانه و عرفانی داشته؛ حتی وقتی که میخواسته خطاب به جوونهای آزادیخواه سرزمینهای عربی مطلب بنویسه و به اونها روحیه بده که باید برای استقلال سرزمینشون از امپراتوری عثمانی تلاش کنن، لحن جبران سیاسی و روزنامهای نیست. گویی اون همیشه یه عارفِ پریشان بود. احتمالاً این شیدایی با مرگ خواهرش شروع شد، وقتی که عاشق زنی به اسم جوزیفین پیبادی (که چند سالی هم از جبران بزرگتر بود) شد، شیدایی به حالت برخاستن رسید و بعدش که جبران عاشق زنی به اسم مِری هَسکل شد (که 10 سال از جبران بزرگتر بود) این شیدایی به پرواز دراومد. پربیراه نیست اگه بگیم جبران خلیل جبرانی که الان میشناسیم، محصول تأثیر سه زنه: سلطانه، خواهر چهارده ساله که بر اثر بیماری مُرد، مِری هَسکل که باعث شد جبران دیگه به عربی ننویسه و به انگلیسی بنویسه؛ و از همه مهمتر جوزیفین پیبادی که سخت دلبستۀ جبران بود و سالها پیش از نوشتهشدن کتاب «پیامبر» جبران رو «پیامبرِ من» صدا میزد.✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh«من دلم تنگه، واسه یه دلخوشی کوچیک...» (من باهات قهرم / تتلو)@philosophycafe