تازگی گردآوری
تا حدی تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-08 00:08 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
ارتباط با من @karamdokht1345کانال شعرهای شعبان کرم دخت
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 18 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-08 تا 2026-08-14 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
به علی و محمّدنوههای عزیزمشما برادر هم، جان مهربان منیدجنون شعلهور شعر بر زبان منیدبه جاودانگی چشمهایتان سوگندستارگان شبافروز آسمان منیدخیال میکنم این روزها که میگذردکنار شور غزل، بخشی از جهان منیدشما تمام امیدم، شما تمام دلمشما روایت زیبای داستان منیداز اینکه چشم شما روشنی به من دادهستخیال میکنم آیینهی روان منیدپُر از هوای شمایم، پُر از صفای شما"علی!" بگو به "محمّد"، تمام جان منیدشعبان کرمدختمرداد ۱۴٠۵بابلسرکانال شعر من@karamdokht
من و سکوت پریشان این شب بیدارمن و غمی که به پایان نمیرسد انگارجهان و هرچه در آن، بیشتر مِه آلود استکجاست پنجره؟ کو روشنایی بسیار؟ دلی که عشق نداند، به هیچ میماندکه نیست از نفس آفتاب برخوردارنمیرسد به تو ای عشق، دست کوتاهمشدهست کار من این روزها کمی دشوارمرا به صبح، به امّید رو به رو برسانمباد گم بشوم در میان بُهت غباربرای دیدن زیبایی زمانهی خویشامید نیست به آیینههای لاکردارشعبان کرمدختمرداد ۱۴٠۵بابلسرکانال شعر من@karamdokht
مردان بیتکرار تاریخ و فرهنگ ایران عزیز را بیشتر بشناسیم. این غزل منظوم را تقدیم می کنم به حضرت استاد دکتر عباس زریاب خویی که نام بلندش در گسترهی ادبیات فارسی جاودانه میماند. اگرچه فصل پشت فصل میآید هزاران بارنبیند چشم بیدار وطن " زریاب خویی"وارفضیلت بخشی از زیبایی جان و جهانش بودزلال معرفت میریخت از دست و دلش بسیار سکوتش حرفهای تازهای با این و آن میگفتزمانی که سخن میگفت ابری بود گوهر باربه گوش مام میهن با شکوهی تازه میپیچدصدای بیقرار و خستهی این مرد بی تکرارعلوم عقلی و نقلی شناس روزگاران بود" اشاراتش"گرهها میگشود از دامن "اسفار" دلش از "اطلس تاریخی ایران" سخنها داشتنبیند مام میهن مثل او آزادهای بیدارتماشاییست در دوران ما "آیینهی جامش" دل شیدای خود را برد سمت حافظ اسرارگهی در " کاوه"، گاهی در میان متن" ایرانشهر"همیشه داشت جانی از شکوه علم برخوردارچه "بزم آورد" خوبی ماند از او در دفتر ایّاممتاع او خریدار فراوان داشت در بازار"شط شیرین پُر شوکت" که میگویند، چشمش بودگلستان در گلستان بود دامانش گل بیخارمیان او و دانشگاه، این کانون شیداییکدامین دست تا روز قیامت میکشد دیوارسکوتش داشت با تو حرفها از فضل و داناییهمیشه بود از حکمت نگاه روشنش سرشارزمانی مثل مجنون با بیابان گفتگو میکردزمانی خویش را میدید چون حلّاج جان بر دارکجا خط میخورد نام بلند آوازهای چون اونشانیهای او ثبت است بر آیینهی اعصارشعبان کرمدختبابلسربهمن. ۱۴٠۳کانال شعر من@karamdokht
رباعیمن خسته و تو خسته و ایشان خستهاینان دلشان گرفته، آنان خستهاندوهت را میان چشمانم ریختماهی که نشسته کنج ایوان خستهشعبان کرمدختمرداد ۱۴٠۵بابلسرکانال شعر من@karamdokht
چارپارهپا به پای جنون خود رفتمبه تماشا، کجا؟ نمیدانمبا همان لب که از تو میگویمشعر خود را نگفته میخوانممن جنون ترا ورق زدهامبا نگاه تو همسفر شدهامدر مسیری که عشق میداندچه غریبانه در به در شدهامچه شبی بود آنشب بیداربود نقش جهان تماشاییصبح وقتی که چشم وا کردمدیدم از دور دست میآییاز بد و خوب حرفها زدهامخوب و بد را به هر کران دیدمنقش تصویر روشنایی رادر تماشای خود روان دیدمچه غریبانه از تو حرف زدمچه غریبانه گفتگو کردمدل و دست شکستهی خود را زود با عشق رو به رو کردمسمت آیینهی تو تابیدمرو به زیباییت غزل خواندمخواستم از غم تو بنویسماز تو و چشمهات جا ماندمآمدی در ادامهی لبخندآمدی در ادامهی خورشیددیدم آرام مثل زیباییعشق از چشمهات میتابیداولین حرف زندگی عشق استآخرین حرف زندگی پروازمیتوانی مرا به یاد بیاردر دل روزگار بی آغازبا همان جلوهی خیال انگیزبا همان جذبهی تماشاییمعنی تازهای به ماه بدهمعنی تازهای به زیباییشعبان کرمدختفروردین ۱۴٠۵بابلسرکانال شعر من@karamdokht
چند رباعیشوکا (۴)شوکا، شوکا دوباره شوکا، شوکاکو زیبایی؟ چه رفت بر ما؟ شوکاکجکج به تماشای جهان آمدهایمآیینهی ما شکسته گویا شوکاشوکا، شوکا بخوان غمم را شوکاخالی شدم از شور تماشا شوکاحالا که صدای عاشقان خاموش استدیگر چه امیدیست به دنیا شوکاشوکا، شوکای من، کجایی شوکادر حال و هوای من رهایی شوکااز دورترین نقطه بیایی خوب استداری چشم گرهگشایی شوکاشوکا، شوکا من و دریغا شوکاامروزم کو؟ کجاست فردا شوکا؟ در محضر تو چراغ روشن کردمدیوانگیام داشت تماشا شوکاشوکا، شوکا تو خود جهانی شوکاروح غزلی، شور زبانی شوکاطوری، طوری حرف بزن با دل خوددر خاطر عاشقان بمانی شوکاشوکا، شوکا به یاد فردا شوکابنویس ترانههای زیبا شوکاآنقدر به سرنوشت هم خندیدیمشد تنهایی همسفر ما شوکاشوکا، شوکا بمان کنارم شوکابا چشمان تو کار دارم شوکااز آنهمه شیدایی و زیباییهاماندهست فقط گرد و غبارم شوکاشوکا، شوکا در انتظارم شوکابا عشق همیشه کار دارم شوکاآنروز که دستهدسته گل پرپر شدتنها بنشین سرِ مزارم شوکاشعبان کرمدختمرداد ۱۴٠۵بابلسرکانال شعر من@karamdokht
چند رباعیشوکا (۳)شوکا، شوکا چقدر صحرا شوکاگامی دو، سه نه به سوی دریا شوکاگاهی خوب است، زیر باران بشویهمصحبت ماهیان زیبا شوکاشوکا، شوکا میان ایوان شوکابنشین و غزل بخوان فراوان شوکاحرف دل ماه را برایم بنویسدر دفتر شعر خود کماکان شوکاشوکا، شوکا بلند بالا شوکاتفسیر زلال عاشقیها شوکااز پنجرهای که رو به رویم باز استدارم چشمی پُر از تماشا شوکاشوکا، شوکا کجاست مرهم شوکابا زخم نشسته در صدایم شوکاانگار که نقش بست در سینهی مندلتنگترین نشان عالم شوکاشوکا، شوکا زخم زبانها شوکاماندیم میان بینشانها شوکاحالا که زمین جای فراخی داردافتاد دلم از آسمانها شوکاشوکا، شوکا کجای کاری شوکابا من نکنی گشت و گذاری شوکافرهادم و با زمزمهی شیرینیدر خاطرهام ادامه داری شوکاشوکا، شوکا چه شد که شادی شوکاکردی از من دوباره یادی شوکادر آینههای رو به رویت انگارردّی از خود به جا نهادی شوکاشوکا، شوکا کجاست اینجا شوکاانگار که نیست هیچ زیبا شوکامن خستهام از شکستن بسیارشخواهی ببر آرام دلم را شوکاادامه دارد. شعبان کرمدختمرداد ۱۴٠۵بابلسرکانال شعر من@karamdokht
چند رباعیشوکا (۲)شوکا، شوکا سرِ قرارم شوکادر غمهایم ادامه دارم شوکاگیسویت را طناب کن صبحدمیآویزان کن به روی دارم شوکاشوکا، شوکا راز نهانم شوکازیبایی تو کرد عیانم شوکادیگر چه نیازیست به این قاب، که ماندتصویر تو در میان جانم شوکاشوکا، شوکا پُر از امیدی شوکادنبال خیال من دویدی شوکاگفتم که درِ بسته میان من و توستدادی تو به دست من کلیدی شوکاشوکا، شوکا بهار آمد شوکاگل با نفست ببار آمد شوکاحالا که صدای سرخوشیها برخاستباید با تو کنار آمد شوکاشوکا، شوکای سرفرازم شوکادر کفر نگاه توست رازم شوکازیبایی تو ریخت در آیینهی منانگار که دیر شد نمازم شوکاشوکا، شوکا صدای غمها شوکاعشق از دل و دیده کرد رمها شوکاحالا باید که در هوایی سنگینبنشینم با زیاد و کمها شوکاشوکا، شوکای مهربانی شوکابر سفرهی ما نماند نانی شوکااز یاد زمین و آسمانها رفتیمماند از من و تو مگر نشانی شوکا؟ شوکا، شوکای داستانها شوکاما را ببر از دل زمانها شوکااز هیچ طرف، هیچ نیامد خبریاز رستم جان، میان خوانها شوکاادامه دارد. شعبان کرمدختمرداد ۱۴٠۵بابلسرکانال شعر من@karamdokht
چند رباعیشوکا (۱)شوکا، شوکای مهربانم شوکازخمی دارم میان جانم شوکادر غربت این بادیه آهسته برودنبال صدای تو روانم شوکاشوکا، شوکای بیقرارم شوکابنشین دَمَکی با تو ببارم شوکاچون لالهی این دشت فراخ و بیدارداغت را در سینه بکارم شوکاشوکا، شوکا دلم دوباره شوکاپیش غم توست پاره، پاره شوکامیترسم در خیال فردا بشوددنیای من و تو سنگواره شوکاشوکا، شوکا روح بهارم شوکاصحرا صحرا در انتظارم شوکادر آینهای که رو به رویم ماندهستتنها به نگاه تو دچارم شوکاشوکا، شوکا صدای باران شوکادر چشم تو رازها نمایان شوکازیبایی با نگاه تو میزان استشد با نفست دشت چراغان شوکاشوکا، شوکا غمت به جانم شوکابنشین از تو غزل بخوانم شوکاتقویم ورق خورد و تماشایم سوختگم شد نامم، تویی نشانم شوکاشوکا، شوکای نازنینم شوکالبخند تو جوی انگبینم شوکامیخواهم در مسیر شیداییهازیبایی را در تو ببینم شوکاشوکا، شوکا مگو ز دوری شوکاکو در چشمان تو صبوری شوکابا آنهمه شیرینی و شورانگیزیچون آش خودت چقدر شوری شوکاادامه داردشعبان کرمدختمرداد. ۱۴٠۵بابلسرکانال شعر من@karamdokht
قصیده «ایران من»شعر و خوانش: «شعبان کرمدُخت»@karamdokht
در روزهای سختی که جنوب عزیز ایران زیر بمبها و موشکهای دشمن بود، دوست هنرمندم استاد "سعید روحی" ترانهای از شادروان "ناصر عبدالّهی" را برایم فرستاد. این خوانندهی ارجمند اگر این روزهای سخت را میدید،از آنجا که دلی پُر از مهر ایران داشت،با صدای بیقرارش به میدان میآمد. با این غزل یاد این خوانندهی عزیز را گرامی میدارم. روحش شادای صدای جنوبی بیدار"ناصرِ" شعرهای بیتکراربوی آواز تو که میآیدعشق میریزد از هوا بسیاردر مسیر شبانهی نفستنتوان کرد ماه را انکارکاش بودی، دوباره میخواندیبا لبی از گل و غزل سرشارجنگ این روزها چه کرد؟ ببینریخت آیینه بر زمین انگاردل ما را به درد آوردهستنقش ویرانی در و دیواراز خلیج همیشه فارس بخوانغزلی تازه در هوای بهارچشمها را پُر از تماشا کندل ما را ببر سوی "دلوار" از جنوبی بگو که با غیرتایستادهست در دل اعصارسر و جان را به پای ایران ریختدر فراز و فرودها بسیارای پُر از لذّت صدا، "ناصر" پُری از راز لحظهی دیدارعشق را همچنان روایت کنای صدای جنوبی بیدارشعبان کرمدختمرداد ۱۴٠۵بابلسرکانال شعر من@karamdokht
چند رباعیتا شعر کنم صدای سرگردان رابنویس برای من غم پنهان راهرکس خبر از حال دل من داردلطفاً به نشانیام کند پست آن رانامم را خط زد و نشانم را بردآرام، آرام شور جانم را بردماهی که تماشای مرا کج میخواستزیباییهای آسمانم را برداز زشت برای من نگو، زیبا شومثل درِ بسته رو به رویم وا شوحالا من و این بود و نبودی که گذشتای عشق، میان شعر من پیدا شودر شعرم سوز همچنان دارم مناز عشق غمی تازه به جان دارم مناز متن تماشای جهان میآیماز آه در آیینه نشان دارم منآنان که مرا پُر از شکستن کردنداز سوز دلم چراغ روشن کردندبا دشمنشان به هیچ عنوان نکننداین ظلم که دوستانه با من کردنداز سفرهی من نوشت و از نان میگفتاز خاطرههای رو به پایان میگفتتصویر مرا خط زد و در من نگریستاز بیم و امیدها فراوان میگفتتا سوزی در شعر روانم دارمحرفی تازه زیر زبانم دارماز شیداییهای جهانم پیداستمولانایی میان جانم دارمشعبان کرمدختمرداد ۱۴٠۵بابلسرکانال شعر من@karamdokht
به احترام ایران عزیز و زخمهای فراوان این روزهایش. آه از این روزگار تو ایرانسخت شد کار و بار تو ایرانبا نگاهی به رنگ دلتنگیمینشینم کنار تو ایرانروز من را ببین که میگذردبا غم بیشمار تو ایرانمینشیند به روی دامن مناشک بیاختیار تو ایرانآه از این شب، شبی که روشن نیستماه نو در مدار تو ایرانبر دل و جان من نمیتابدمهر خورشیدوار تو ایرانتویی و بیقراری بسیارتویی و حال زار تو ایراندر جهان بزرگ و پهناورجز خدا کیست یار تو ایران؟ نه چراغیست، نه تماشاییدر شب رازبار تو ایرانحال و روز گرفتهای دارددل امّیدوار تو ایرانکاش این روزها نلغزد هیچ! قدم استوار تو ایرانننشیند غبار دور زمانبر بلندِ عِذار تو ایرانهمچنان در سکوت تو جاریستبغض دنبالهدار تو ایران دل پُر از مهر پرچمت دارندمردم هوشیار تو ایرانفرّ و فرهنگ جاودانهی توستهمهی اعتبار تو ایرانچه خیالیست، در سرش دارددشمن نابکار تو ایرانگردن دشمنان تو باشد تشنهی ذوالفقار تو ایرانجانفدایان تو فراواننددر یمین و یسار تو ایرانبه شهیدان تو سلام کنمبا دلی سوگوار تو ایرانراوی غیرت فراوان استوسعت لالهزار تو ایراندید تاریخ در فراز و فرودهمَت پایدار تو ایرانمن به تاریخ دور دیدم، بودقیصری خاکسار تو ایرانبا همین چشمها ببینم کاش! دشمنان را شکار تو ایرانسایههای مترسکان گم باداز سرِ کشتزار تو ایراناز شکوه گذشته حرف بزنچه شد آن اقتدار تو ایران؟ شاهنامه هنوز میگوید از فروغ و وقار تو ایراندر مسیر حماسهها پیداستعزم ایل و تبار تو ایرانروح سیمرغ میکند پروازدر دل کوهسار تو ایرانکاوهی سرفراز تو دارددل و جانی به کار تو ایرانبا کمانی به دست، آرش تومیرسد با شعار تو ایراندارد از دور میرسد با رخشرستم نامدار تو ایرانپُر ز خشم مقدّس است هنوزبا دلی بیقرار تو ایرانبا همان گرز آهنین آمداز پی کارزار تو ایرانهرچه دیو است در مقابل تومیشود تار و مار تو ایرانپیر توس تو حرفها دارداز یلان دیار تو ایراندر فراز و فرودهای جهانشاهنامهست یار تو ایرانتا به زیبایی خودت برسیهست آیینهدار تو ایرانشاهنامه نشان دهد که کجاستدشمن آشکار تو ایرانیاد فردوسی بزرگ تو هستهمچنان یادگار تو ایرانشعبان کرمدختمرداد ۱۴٠۵بابلسرکانال شعر من@karamdokht
چشم تو خودِ قرار من، شعر بخواننمنم بنشین کنار من، شعر بخوانیک روز که نیستم، تو آرام بیاچون لاله سرِ مزار من، شعر بخوانشعبان کرمدختبهار ۱۴٠۵بابلسرکانال شعر من@karamdokht
بس که در من ریخت یاد دلبری ناسازگاربا خودم این روزها دارم سری ناسازگاررفتن و رفتن به سویی که نمیدانم کجاستمیزند سوسو به چشمم اختری ناسازگارجلوهی اهریمنی دارد کسی که داشتهستبین انگشتان خود، انگشتری ناسازگارآفتاب اصلاً ندارد رنگ و بوی تازهایگر ببینی میرسد از خاوری ناسازگارمیرسد روزی به پایان کار و بارش با شکستنادر جان در میان لشگری ناسازگارسرنوشتش گم شدن در موجهای رو به روستآه از آن کشتی که دارد لنگری ناسازگارهیچ از پایان زیبایش نمیدانیم ماعشق بود از اوّلش افسونگری ناسازگارشعبان کرمدختتیر ۱۴٠۵بابلسرکانال شعر من@karamdokht
کنار بیقراریهای پنهان خودت آرامگره بگشای از زلف پریشان خودت آرامبرو تا ناکجا آبادهایی که نمیدانیبخوان تنهاییت را در بیابان خودت آرامچه میجویی میان اینهمه خاکستر خاموشغمت را جمع کن در زیر باران خودت آرامشب است و رنگ تاریکی گرفته دور و برهایتچراغی تازه روشن کن در ایوان خودت آرامکجایت میبرد این نقش ویرانی که میبینیسرت را پُر کن از تصویر سامان خودت آرامبه سمت هرچه میخواهی، به سمت روزگاری نوبرو از متن آشوب فراوان خودت آرامتو و دریا دلیها در کویر این اتّفاقی نیستبیا بیرون از امواج خروشان خودت آرامچو شمعی که زبانش سوخت، با سوز دلت بنویسنشانیهای خود را بر دل و جان خودت آراماگرچه تازه شد زیبایی تو در غزل آغازبرو سمت نگاه رو به پایان خودت آرامشعبان کرمدختتیر ۱۴٠۵بابلسرکانال شعر من@karamdokht
زنی که زود.... نگاه کرد غریبانه آسمانش رازنی که زود به پایان سپرد جانش راکنار آتش بسیار همچنان میدیدصدای سوختن باغ ارغوانش راگذشتههای خودش را ورق زد و آرامبه شکل تازهتری خواند داستانش راشبی که ریخته در روشنایی دیداربه پای آینهها گریهی روانش راکنار پنجره همراه خاطرات خودشنشست و خواند غزلهای مهربانش راو زن دوباره به پیشانی فراوانشنگاه کرد که روشن کند جهانش رابه زیر زلف خودش آنچنان نهان شده بودندید هیچکسی در غزل نشانش راشعبان کرمدختتیر ۱۴٠۵بابلسرکانال شعر من@karamdokht
قرنها با "شوکت" نام تو بوداز کجا تا ناکجا میدان ماگاه در "دهلی"، زمانی در" دَکَن"میرسیدی گاهی از "سنجان" ما"جلوه" هایت را فراوان دیدهانددر"عظیمآباد و در یمگان"ماگاه در ابن یمین و قطعهاش گاه در طوطی و بازرگان ماگاه در عطّار و سوز شعر اوگاه در شیدایی "عریان" ماگاه سرشار از شکوه حکمتیهست شعر"ناصرت برهان ماتا بگوید زلزله آنجا چه کردآمد از تبریز جان قطران ماگاه با مسعود طی شد عمر، آهدر "حصار" کهنهی زندان ماگاه با خاقانی بالا بلندآمدی از خطّهی شروان ماسوزنیوار از سمرقند آمدیخواجوی تو آمد از کرمان ماتا برای ما بماند یادگارمتنها دارد ابوریحان مابوعلی سینا و دانشنامهاشهست قانونِ شفا، درمان ماپا به پای نثر خواجه در هراتنور تو میبارد از ایوان ماچیست در دست نظامی؟ گنج شعرگنجه هم شد ملک آبادان ماپرده را برداشتی خیّامواراز رباعیهای بی پایان مابا عراقی و سنایی بزرگریخت در تو جذبهی عرفان مامولوی هم با نی بیدار، بردروح ما را از غریبستان ماریخته در واژههای روشنتشور و حال شعر را سلمان ماجام جم در دست آمد اوحدیای بلند از تو همیشه شان ماسعدی شور آفرینت آمدهستبا گلی در دست از بستان مابا گلستانی که دارد در دلشعالمی شد تابع فرمان ماای بلند آوازهی دوران ماای شکوهت راز جاویدان ماگاه در غزنه چراغت روشن استگاه میآیی تو از پروان ماریخته شور صدای شاعراندر سکوت کوچهی بغلان ماگاه از اخسیکت و گه فاریابگاه میآیی تو از آران ماریخته زیبایی بسیار تواز دل لاهور تا مکران مابا غزلهایی که حافظ گفت و خواندیافت شوری روح سرگردان مابا طلوع آفتابی دلفروزشد خجند تو کمالستان ماگاه با طنز درخشان عبیدآمدی آرام از زاکان مادید چشم بیقرار روزگارجامیات را در بهارستان ماای زبان پارسی با تو گرفتروشنایی "کوچهی رندان" ماای بسا آن شاعر"شوریده"حال"والهای" باشد به "داغستان" ماریخته در لابلای واژههاشور و حال "غازی تَرخان" مابا خیال طالب و صائب هنوزمیدرخشد چهرهی تابان مااز "غنی و فیضی و فانی" تو"بیدلستانی" شده ایران ماگاه همراه "زلالی" آمدیبا "فروغ" تازه از"کاشان"ماباز هم باید ترا از نو شنیدبا صدای "طرزی افغان" مامثل جیحون همچنان جاری بمانای زبان، ای تو صدای جان ماشعبان کرمدختبهار ۱۴٠۵بابلسرکانال شعر من@karamdokht"