
من روانپزشک هستم. قسمتهایی از كتابهایی كه میخوانم را همرسان میکنم و برايشان پینوشت مینويسم. تلفن منشی برای گرفتن نوبت آنلاین09120743890https://t.me/Hafezbajoghli/9569
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 22 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/11
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 26 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-13 تا 2026-08-19
بعد از این که مثل هزارپایی دراز به زور خودم را اینچ به اینچ از وان بیرون کشیدم، خودم را به آشپزخانه رساندم تا تلاش کنم یک لیوان آب بخورم.(حکایتهایی از دیوانگیهای روزمره، بوکوفسکی، نظامآبادی)پ.ن: یعنی بهتر از این نمیشد تصویر بیرون اومدن از وان رو این قدر ساده و ملموس و قابل تصور توصیف کرد. معجزهی ادبیات از نظر من همینه. این که بتونی این قدر ساده و قابل تصور حرف بزنی. روز به روز بیشتر از لفاظی و سخنپردازی حالم به هم میخوره. چرا وقتی میخواهید بنویسید این جوری میشید؟ چرا مثل بچهی آدم حرفتون رو نمیزنید؟! میخواهید بگید خیلی خفنید؟ به نظر من اگه پولهاتون رو جمع کنید، یه ساعت رولکس بخرید و از آستینتون بندازید بیرون بهتر از اینه که زور بزنید لفاظی کنید.@hafezbajoghli
اما آشپزخانهی کثیف یک زن - از نگاه مردها - قصهی دیگری است. اگر زن شاغل نیست و بچه هم ندارد، تمیزی یا کثیفی آشپزخانهاش تقریبن همیشه به جز موارد استثنایی نسبت مستقیم دارد با این که چقدر به تو اهمیت میدهد. بعضی زنها تئوریهایی دربارهی نجات جهان دارند اما نمیتوانند یک فنجان قهوه را بشورند. اگر همین حرفها را هم به آنها بزنی در جواب میگویند: «شستن فنجان قهوه چه اهمیتی دارد. متأسفانه اهمیت دارد. به ویژه برای مردی که پشت ماشین تراش هشت ساعت کامل و دو ساعت هم اضافه کاری کرده است. اگر میخواهی دنیا را نجات دهی از نجات یک مرد شروع کن. بقیهاش حرفهای رمانتیک پرطمطراق یا سیاست بازی است.(حکایتهایی از دیوانگیهای روزمره، بوکوفسکی، نظامآبادی)پ.ن: راستش من دفاعی از دریوریهای بوکوفسکی ندارم. نه با حرفهاش موافقم، نه مخالف. اصلن الان کشف کردم مگه یارکشیه که موافق یا مخالف باشی؟! مگه در مورد هر حرفی باید در این جهان موضع مخالف یا موافق گرفت؟! ایشون یه چیزی گفتن و رفتن. اصلن ایشون الان در قید حیات نیستن. فقط میتونم بگم یه جاهایی از ذهن منو تکون داد. نمیدونم دقیقن کجا رو تکون داد یا به چه سمتی تکون داد. ولی خب مطمئنم که تکون داد. من ادبیات رو برای همین میخونم. میخوام یکمی تکون بخورم. یکمی این ور و اون ور بشم. حال میده. نه موافقم، نه مخالف. ولی خاصیت این ور و اون ور کنندگیش جالب انگیزناکه. به قول مولانا "چون کشتی بیلنگر کژ میشد و مژ میشد" الان کشف کردم ادبیات کژ و مژی رو دوست دارم. @hafezbajoghli
خیلی وقت ها وضعیت آشپزخانه مثل وضعیت ذهن است. مردهای آشفته و به هم ریخته مردهای روبه راه، مردهای اندیشمندند. آشپزخانهشان مثل ذهنشان است. پر از آت و آشغال، پر از خرت و پرتهای کثیف و آلوده. اما از این وضعیت ذهن خود به خوبی باخبرند و از آن بدشان هم نمیآید. گاهی از کوره در میروند. به زمین و زمان بد و بیراه میگویند و آتشی به پا میکنند که بیش و کم به این آتش خلاقیت میگوییم. درست مثل زمانی که کمی سرشان گرم است و آشپزخانه را تمیز میکنند. ولی خیلی زود دوباره همه چیز به هم میریزد و دوباره آتششان میخوابد و به قرص و دوا، دعا و جادو، رابطهی جنسی، بخت آزمایی و عرفان رو میآورند؛ ولی مردی که همیشه آشپزخانهاش مرتب است ناتو است. از این مرد بر حذر باش. وضع آشپزخانهاش مثل وضع ذهنش است. همه چیز مرتب است و سر جای خود. گذاشته است زندگی زود تبدیلش کند به ملاطی سیمانی و سفت و سخت با طرز فکری منظم که هم نگهاش میدارد و هم خیالش را راحت میکند. اگر ده دقیقه به حرفهایش گوش کنید، میفهمید که تا حالا هرچه در زندگیاش گفته به کلی بیمعناست و هیشه کلافه کننده. این مرد، مرد سیمانی است.(حکایتهایی از دیوانگیهای روزمره، بوکوفسکی، نظامآبادی)پ.ن: بوکوفسکی همون نویسندهایه که من سالها دنبالش میگشتم! عالیه. من عاشق آدمهایی هستم که شر و ور میگن ولی شر و ور ساختارمند و ادیبانه و مستدل و مستند و متشخصانه و خوشگل! کسی که ادعا میکنه حرف حسابی میزنه و شر و ور نمیگه آدم مزخرفیه.من از آدم حسابیها اصلن خوشم نمیاد. همهی آدم حسابیها دروغ میگن. عاشق بوکوفسکی شدم دقیقن چون ادعای فیک آدم حسابی بودن نمیکنه. قشنگ تو چشم آدم دری وری میگه. باز هم میگم در این دنیای ناحسابی، تمامی حرفها ناحسابین. اصلن حرف حسابی تو این دنیا نداریم. از کسانی که ادعا میکنن حرف حسابی میزنن برحذر باش! آدمای چندش و ناحسابی عشقن. من مخلصشونم. البته به شرطی که شر و ورشون رو قشنگ و دلنشین بیان کنن، مثل بوکوفسکی. @hafezbajoghli
تو به من مردی را نشان بده که تنها زندگی میکند و آشپزخانهاش همیشه کثیف است، من به تو میگویم به احتمال ۵ از ۹ این مرد بی نظیر است. -چارلز بوکوفسکی، ۶۷/۶/۲۷ بعد از ۱۹ امین بطری آبجو.تو به من مردی را نشان بده که تنها زندگی میکند و آشپزخانهاش همیشه تمیز است، من به تو میگویم به احتمال ۸ از ۹ ویژگیهای روانی این مرد تهوع آور است. -چارلز بوکوفسکی۶۷/۶/۲۷، بعد از ۲۰ امین بطری آبجو(حکایتهایی از دیوانگیهای روزمره، بوکوفسکی، نظامآبادی)پ.ن: میشه عاشق کشفیات این نویسنده نشد؟! یه کاشفتر از خودم یافتم! فکر کنم نویسندهی مورد علاقهم رو بعد از سالها پیدا کردم! دمش گرم که با اعتماد به نفس دریوریهاش رو به عنوان فکت به گوش جهانیان میرسونه! مگه بقیه آدما کاری غیر از این میکنن؟! من که تا حالا ندیدم کسی حرف حسابی بزنه. در یک دنیای ناحسابی همهی حرفها ناحسابین. بعضیها فقط ادای تنگا رو در میارن. دم بوکوفسکی گرم. @hafezbajoghli
بیایید با هم این کتاب را بخوانیم و دربارهاش صحبت کنیم.@hafezbajoghli
من یه کشف زبانشناسی کردم!جملهی "بگید، میشنویم" معنی خوبی نمیده. توش حرص نهفته است. بدتر از اون "میفرمودید" است. @hafezbajoghli
دیده بودم که کار آدمها را میخورد. انگار دارند ذوب میشوند...آنها ذوب میشدند یا چاق و گنده. مخصوصن حوالی دور کمر و شکم. این هم به خاطر نشستن روی صندلی بود و حرکات همیشگی و حرفهای همیشگی. بعدش هم حملههای سرگیجه بود و درد بازو و گردن و سینه و همه جا.(اداره پست، بوکوفسکی، امیرریاحی)پ.ن: در اینکه کار آدمو داغون میکنه که هیچ شکی نیست ولی نکته اینجاست که بدتر از کار کردن، بیکاریه. متاسفانه راه سعادتی وجود نداره. صد رحمت به همین کار داغون کننده.@hafezbajoghli
من یه کشفی کردم!تمام کسانیکه اصرار به مارینیت کردن گوشت دارن، با طعم واقعی گوشت مشکل دارن، و همهی کسانی که با طعم واقعی گوشت مشکل دارن به درجاتی مقاومت ناخودآگاه به سکس دارن. خوشسکسترین انسانها همانا کسانی هستند که اصراری به مارینیت کردن گوشت ندارند. اما اگر مارینیت کردن گوشت صرفن به دلیل تنوع باشد و در آن الحاح و اصرار نورزند، بلا اشکال است.@hafezbajoghli
من یه کشف زبانشناسی کردم!برای اهالی کشور آلمان گاهی شنیدم که میگن "آلمانها". برای اهالی کشور انگلیس هم گاهی شنیدم که میگن "انگلیسها" اما هیچوقت آمریکاها، نروژها، سوئدها، فرانسهها، تایلندها نشنیدم. @hafezbajoghli
من یه کشف زبانشناسی کردم!اهالی استان فارس نمیگن ما "فارسی" هستیم، میگن ما "فارس" هستیم. تزکها نمیگن ما "ترکی" هستیم، میگن ما "ترک" هستیم. اهالی قوم بلوچ نمیگن ما "بلوچی" هستیم، میگن ما "بلوچ" هستیم. ولی زابلیها و یزدیها و بابلیها و آملیها و اراکیها و سمنانیها و انگلیسیها و فرانسویها و نروژیها و سوئدیها قشنگ "ی" نسبت به کار میبرن. @hafezbajoghli
با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا(مولانا)@hafezbajoghli
من یه کشف زبانشناسی کردم!"ماجرا" یک واژه نیست، یک جمله است. یک جملهی عربی است که وارد زبان فارسی شده، ماهیت جمله بودنش را از دست داده و تبدیل به یک واژه شده.ما جَری : آنچه جریان یافت، آنچه اتفاق افتاد.@hafezbajoghli
من یه کشف زبانشناسی کردم!وقتی کسی "بر میگرده" و یه چیزی به آدم میگه، هرچی بگه حرف بدیه. وقتی میگیم "طرف برگشته، به من میگه...." هیچ وقت حرف خوبی طرف نزده. آدمها برای گفتن حرفهای خوب بر نمیگردن.@hafezbajoghli
روز بعد رفتیم به مسافرخانهی او و کمی از خرت و پرتهایش را برداشتیم. یک یاروی سبزه طوری آنجا بود با زگیل گندهای روی دماغش. به نظر خطرناک میآمد. از مری لو پرسید: «با این میری؟» «آره.» «خیلی خب خوش بگذره.» و سیگارش را گیراند. مرسی هکتور.... هکتور؟ این دیگر چهجور اسمی بود؟ از من پرسید: «آبج میزنی؟» گفتم: حتمن. هکتور لبهی تخت نشسته بود. بلند شد رفت آشپزخانه و سه بطری آورد. آبجوی خوبی بود. از آلمان وارد شده بود. هکتور بطری مری لو را باز کرد. کمی از آن را برای مری لو ریخت توی لیوان بعد از من پرسید: «لیوان؟» «نه مرسی» بلند شدم و بطری را ازش گرفتم. نشستیم و بطریها را در سکوت نوشیدیم. بعد هکتور گفت: آن قدر مرد هستی که بتونی مری لو رو از من بگیری؟ «چه بدونم ولی انتخاب خودشه اگه میخواد پیش تو بمونه خب میمونه. چرا از خودش نمیپرسی؟» «مری لو پیش من میمونی؟» مری لو گفت نه، من با این میرم و به من اشاره کرد. حس میکردم آدم مهمیام. آن قدر زنها را سر مردهای دیگر از دست داده بودم که حالا که یک بار هم برعکس شده بود حس خوبی داشتم. سیگاری گیراندم.(اداره پست، بوکوفسکی، امیرریاحی)پ.ن: در همین حد بی ریا!@hafezbajoghli
یک جایی بود که روی دریا گسترده بود. روی دریا ساخته بودندش. جایی قدیمی، اما باکلاس... اتاقی در طبقهی اول گرفتیم. میشد صدای دریا را که آن زیر بود شنید. صدای موجها، بوی دریا و میشد بالا و پایین شدن جزر و مد را حس کرد. بی هیچ عجلهای همین طور با هم حرف زدیم و نوشیدیم. بعد رفتم آن طرف و کنارش روی کاناپه نشستم. چیزی بینمان به وجود آمده بود. با هم خندیدیم و حرف زدیم و به صدای دریا گوش دادیم. من لباسهایم را سبک کردم، اما از او خواستم همان طور بماند. بردمش به اتاق و همان طور که میخزیدم او را هم سبکتر کردم. اولش کمی سخت بود، بعد کم کم واداد. یکی از بهترینها بود. صدای آب را میشنیدم. بالا و پایین جزر و مد را. انگار دریا در من بود که داشت میآمد. تمامی نداشت. بعد غلت زدم. گفت: اوه!، عیسی مسیح ناصری! اوه! نمیدانم چه دخلی به مسیح دارد این جور چیزها!(اداره پست، بوکوفسکی، امیرریاحی)@hafezbajoghli
باقی مسابقه را نوشیدیم. او برایم شانس آورد. دو تا از سه مسابقهی آخر را بردم. ازش پرسیدم با ماشین خودت اومدهی؟گفت: با یه احمق عوضیای اومدهم، فراموشش کن. گفتم: اگه تو بتونی من هم میتونم. توی اتومبیل پیچیدیم به هم و زبانش مثل بچهی مار گمشدهای هی این ور و آن ور میرفت. بعد باز شدیم و من راندم تا ساحل. شب خوش شانسیام بود. میزی مشرف به دریا گرفتم و نوشیدنی سفارش دادیم و منتظر استیک ماندیم. همهی آدمهای آنجا نگاهش میکردند. خم شدم جلو و سیگارش را روشن کردم و به این فکر میکردم که این یکی از آن خوبها خواهد بود. هر کسی که آنجا بود میدانست من به چه فکر میکنم و مری لو هم میدانست من به چه فکر میکنم و از بالای شعله لبخند زدم.(اداره پست، بوکوفسکی، امیرریاحی)پ.ن: یک صلوات عنایت بفرمایید.@hafezbajoghli
هرازگاهی زنی میآید کاملن شکفته. زنی که انگار لباس به سختی خودش را بر تن او سر هم نگه داشته... موجودی جذاب، طلسم، نهایت همه چیز. سرم را بلند کردم و دیدمش. در انتهای بار ایستاده بود. آمده بود لبی تر کند و مسوول بار به او سرویس نمیداد و او هم شروع کرده بود به داد و هوار و آنها هم پلیس صدا کرده بودند و پلیس هم بازوی او را گرفته بود و داشت هدایتش میکرد به بیرون و همزمان با هم صحبت میکردند. نوشیدنیام را تمام کردم و دنبالشان رفتم. جناب سروان، جناب سروان! پلیس ایستاد و نگاهم کرد. گفتم همسر من کار اشتباهی کرده؟ ما فکر میکنیم ایشون از خود بیخود شدهن قربان. میخواستم تا دم در همراهیشون کنم. -تا دم در شروع مسابقه؟….. خندید. «نه» قربان، تا دم در خروج.-من همین جا ازتون تحویلش میگیرم جناب سروان.- بسیار خب قربان, فقط مراقب باشین دیگه بیشتر از این نخوره. جواب ندادم. بازوی زن را گرفتم و برگرداندمش. گفت: مرسی، تو نجاتم دادی. تهیگاهش میخورد به من. -اشکالی نداره. اسم من هنکه. گفت: من هم مری لو هستم. گفتم: مری لو، من عاشقتم. خندید.(اداره پست، بوکوفسکی، امیرریاحی)پ.ن: مخزنی واقعی اینه. بقیهشون سوء تفاهمن. @hafezbajoghli
من یه کشف زبانشناسی کردم!دخالت و مداخله واژههای عربی هستند که وارد زبان فارسی شدهاند. جالبه دخالت معنی بد میده ولی مداخله معنی بد نمیده. دخالت چون معنی منفی میده همیشه با فعل نهی به کار میره. مثل "شما دخالت نکن" ولی مداخله خیلی وقتها توصیه میشه. مثل این که بگیم شما باید مداخله میکردی یا این مساله نیاز به مداخلهی شما داره.@hafezbajoghli
اما اسب سواری خیلی منطق برنمیدارد. مربیهای اسبسواری در هر شرایط نامطلوبی هم اسبها را بیرون میآورند تا پول ملت را از جیبشان بکشند بیرون. (اداره پست، بوکوفسکی، امیرریاحی ) پ.ن: من موندم این اصطلاح که میگن "فلانی دستش تو جیب مردمه" چرا اینقدر در فرهنگ…پیرو پست قبلی الان یه خبر خوندم که جیب زنها کوچیکتره! بهتره دستتون تو جیب مردها باشه. چیزهای بیشتری گیرتون میاد! البته به نکات ایمنی دقت کنید. لینک خبر: bbc.com/persian/articles/cwylw405lvno
اما اسب سواری خیلی منطق برنمیدارد. مربیهای اسبسواری در هر شرایط نامطلوبی هم اسبها را بیرون میآورند تا پول ملت را از جیبشان بکشند بیرون.(اداره پست، بوکوفسکی، امیرریاحی )پ.ن: من موندم این اصطلاح که میگن "فلانی دستش تو جیب مردمه" چرا اینقدر در فرهنگ ما بد جا افتاده؟! خب پس انتظار دارید دستشون کجا باشه؟! این که خیلی خوبه که همه دستشون تو جیب همدیگه باشه. خب چرخ اقتصاد همین جوری میچرخه دیگه. بهتره همه دستشون تو جیب همدیگه باشه. فقط اگه دستتون رو تو جیب مردها میکنید مراقب باشید جیبشون سوراخ نباشه. دیگه مشکلی غیر از اون مورد نداره.@hafezbajoghli
یک چیزی توی این خاکسپاری بود. انگار کمک میکرد چیزها را بهتر ببینی. اگر هر روز یک خاکسپاری بود، حتمن آدم ثروتمندی میشدم.(اداره پست، بوکوفسکی، امیرریاحی )پ.ن: مواجهه با مرگ، مراسم خاکسپاری و چشم در چشم شدن با واقعیت پوچی توش پوله. هرچقدر عمیقتر پوچی رو بپذیرید پولدارتر میشید. باعث میشه اشتباههای خرکی احساسی کمتری بکنید و به کاسبیتون بچسبید. مهمترین موهبتش اینه که مرگ و پوچی رو یک بار برای همیشه میپذیرید و با هر گوز و سرماخوردگی و بستری در بیمارستان و نارو زدن رفیق و این مزخرفات شوکه نمیشید و فکرتون کمتر درگیر میشه، انرژیتون کمتر هرز میره و باز هم به کاسبیتون میچسبید. آقا مرگ و پوچی واقعیتهای گریزناپذیر این جهانه. برای همه هم هست. الان کشف کردم زندگی یعنی کاسبی! فعلن که کسی با کاسبی شما کاری نداره. کرکرهها رو بکشید بالا و به کاسبیتون بچسبید و پولدارتر بشید. باور کنید هر چقدر مرگ و پوچی رو بیشتر قبول کنید پولدارتر میشید. صد درصد تضمینی! @hafezbajoghli
من همیشه فکر میکردم با وجود تولید روزافزون محصولات فیک و "های کپی"، طرفداران "اصل جنس" همچنان وجود داره.واقعیت اینه که دنیا داره به سمت تولیدهای ارزون فیک پیش میره. فقط منظورم لباس و کیف و کفش و ساعت نیست. حتا لاغری هم الان فیک شده. یک زمانی برای لاغر شدن باید کلی ورزش میکردیم و به وسوسهی خوردن غلبه میکردیم. ولی الان یک دوره آمپول مونجارو و تامام! گیرم این دارو عوارضی هم داشته باشه. شما ما رو بکش و خوشگلمون کن. نوکرتیم. این اتفاق حتا برای دانش پزشکی هم افتاده. یک زمانی برای اینکه کسی پزشک حاذق و خوبی بشه لازم بود کلی مطالعات وسیع میکرد، جنبههای مختلف رو در نظر میگرفت، و به معنای واقعی نگاه همهجانبه میداشت. یک پزشک حاذق لازم بود به کلیت دانش پزشکی اشراف داشته باشه، نسبت به تشخیص افتراقیهای متنوع حضور ذهن داشته باشه و در تکنیکهای گرفتن شرح حال و معاینهی فیزیکی مسلط میبود.....ولی الان پزشکی شده گایدلاین. دیگه خیلی تفاوتی نمیکنه شما پیش کدوم دکتر برید. یه گایدلاینهای مشخصی برای تشخیص و درمان وجود داره که همهی دکترها ازش پیروی میکنن و شما پیش هر کس برید تفاوت چندانی نمیکنه. ولی من همیشه نسبت به پذیرش این واقعیت مقاومت میکردم و پیش خودم میگفتم برلیان رو ببین. با وجود این هم بدلیجات فیک lab grown (ساخته شده در آزمایشگاه) که بعضیهاشون رو حتا جواهرفروشها از اصلش تشخیص نمیدن، برلیان بازار خودش و مشتریهای خودش رو داره. ولی امروز فهمیدم اشتباه میکردم. این خبر روخوندم که معدن الماس ونتیا که بزرگترین معدن الماس در آفریقای جنوبی (کشوری که ۴۰ درصد الماس در جهان را استخراج میکند) است که از داراییهای کمپانی De Beers با ۴۰۰۰ پرسنل است به مدت ۲ سال به صورت کامل تعطیل شده! چرا؟ چون مشتری نداره. چون دیگه کسی برای الماس اصل پول نمیده. دنیا طرفدار تولیدات فیک شده. شما اگه طرفدار جنس اصل هستید با مناسبات رایج این دنیا هماهنگ نیستید. جسارتن دورهی شما گذشته. الان کشف کردم آدمهایی که خودشون فیک هستن و فیکپسند هستن خیلی آدمحسابی هستن. خیلی باشخصیتن. هیچ کار بدی هم نمیکنن، حرف بدی هم نمیزنن. همینه که هست. رسم دنیا عوض شده. وقتی جاده میپیچه لطفن شما هم بپیچید وگرنه میرید تو دره. مرسی. لینک خبر: bbc.com/news/articles/cjrgr7lr1ejo@hafezb…