روز بعد رفتیم به مسافرخانهی او و کمی از خرت و پرتهایش را برداشتیم. یک یاروی سبزه طوری آنجا بود ب…
انتشار: 2026/08/06 09:02 UTCدریافت: 2026/08/12 07:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 07:00 UTC
روز بعد رفتیم به مسافرخانهی او و کمی از خرت و پرتهایش را برداشتیم. یک یاروی سبزه طوری آنجا بود با زگیل گندهای روی دماغش. به نظر خطرناک میآمد. از مری لو پرسید: «با این میری؟» «آره.» «خیلی خب خوش بگذره.» و سیگارش را گیراند. مرسی هکتور.... هکتور؟ این دیگر چهجور اسمی بود؟ از من پرسید: «آبج میزنی؟» گفتم: حتمن. هکتور لبهی تخت نشسته بود. بلند شد رفت آشپزخانه و سه بطری آورد. آبجوی خوبی بود. از آلمان وارد شده بود. هکتور بطری مری لو را باز کرد. کمی از آن را برای مری لو ریخت توی لیوان بعد از من پرسید: «لیوان؟» «نه مرسی» بلند شدم و بطری را ازش گرفتم. نشستیم و بطریها را در سکوت نوشیدیم. بعد هکتور گفت: آن قدر مرد هستی که بتونی مری لو رو از من بگیری؟ «چه بدونم ولی انتخاب خودشه اگه میخواد پیش تو بمونه خب میمونه. چرا از خودش نمیپرسی؟» «مری لو پیش من میمونی؟» مری لو گفت نه، من با این میرم و به من اشاره کرد. حس میکردم آدم مهمیام. آن قدر زنها را سر مردهای دیگر از دست داده بودم که حالا که یک بار هم برعکس شده بود حس خوبی داشتم. سیگاری گیراندم.(اداره پست، بوکوفسکی، امیرریاحی)پ.ن: در همین حد بی ریا!@hafezbajoghli
