باقی مسابقه را نوشیدیم. او برایم شانس آورد. دو تا از سه مسابقهی آخر را بردم. ازش پرسیدم با ماشین خ…
انتشار: 2026/08/06 08:35 UTCدریافت: 2026/08/12 07:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 07:00 UTC
باقی مسابقه را نوشیدیم. او برایم شانس آورد. دو تا از سه مسابقهی آخر را بردم. ازش پرسیدم با ماشین خودت اومدهی؟گفت: با یه احمق عوضیای اومدهم، فراموشش کن. گفتم: اگه تو بتونی من هم میتونم. توی اتومبیل پیچیدیم به هم و زبانش مثل بچهی مار گمشدهای هی این ور و آن ور میرفت. بعد باز شدیم و من راندم تا ساحل. شب خوش شانسیام بود. میزی مشرف به دریا گرفتم و نوشیدنی سفارش دادیم و منتظر استیک ماندیم. همهی آدمهای آنجا نگاهش میکردند. خم شدم جلو و سیگارش را روشن کردم و به این فکر میکردم که این یکی از آن خوبها خواهد بود. هر کسی که آنجا بود میدانست من به چه فکر میکنم و مری لو هم میدانست من به چه فکر میکنم و از بالای شعله لبخند زدم.(اداره پست، بوکوفسکی، امیرریاحی)پ.ن: یک صلوات عنایت بفرمایید.@hafezbajoghli