هرازگاهی زنی میآید کاملن شکفته. زنی که انگار لباس به سختی خودش را بر تن او سر هم نگه داشته... موجو…
انتشار: 2026/08/06 08:14 UTCدریافت: 2026/08/12 07:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 07:00 UTC
هرازگاهی زنی میآید کاملن شکفته. زنی که انگار لباس به سختی خودش را بر تن او سر هم نگه داشته... موجودی جذاب، طلسم، نهایت همه چیز. سرم را بلند کردم و دیدمش. در انتهای بار ایستاده بود. آمده بود لبی تر کند و مسوول بار به او سرویس نمیداد و او هم شروع کرده بود به داد و هوار و آنها هم پلیس صدا کرده بودند و پلیس هم بازوی او را گرفته بود و داشت هدایتش میکرد به بیرون و همزمان با هم صحبت میکردند. نوشیدنیام را تمام کردم و دنبالشان رفتم. جناب سروان، جناب سروان! پلیس ایستاد و نگاهم کرد. گفتم همسر من کار اشتباهی کرده؟ ما فکر میکنیم ایشون از خود بیخود شدهن قربان. میخواستم تا دم در همراهیشون کنم. -تا دم در شروع مسابقه؟….. خندید. «نه» قربان، تا دم در خروج.-من همین جا ازتون تحویلش میگیرم جناب سروان.- بسیار خب قربان, فقط مراقب باشین دیگه بیشتر از این نخوره. جواب ندادم. بازوی زن را گرفتم و برگرداندمش. گفت: مرسی، تو نجاتم دادی. تهیگاهش میخورد به من. -اشکالی نداره. اسم من هنکه. گفت: من هم مری لو هستم. گفتم: مری لو، من عاشقتم. خندید.(اداره پست، بوکوفسکی، امیرریاحی)پ.ن: مخزنی واقعی اینه. بقیهشون سوء تفاهمن. @hafezbajoghli
