یک جایی بود که روی دریا گسترده بود. روی دریا ساخته بودندش. جایی قدیمی، اما باکلاس... اتاقی در طبقه…
انتشار: 2026/08/06 08:48 UTCدریافت: 2026/08/12 07:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 07:00 UTC
یک جایی بود که روی دریا گسترده بود. روی دریا ساخته بودندش. جایی قدیمی، اما باکلاس... اتاقی در طبقهی اول گرفتیم. میشد صدای دریا را که آن زیر بود شنید. صدای موجها، بوی دریا و میشد بالا و پایین شدن جزر و مد را حس کرد. بی هیچ عجلهای همین طور با هم حرف زدیم و نوشیدیم. بعد رفتم آن طرف و کنارش روی کاناپه نشستم. چیزی بینمان به وجود آمده بود. با هم خندیدیم و حرف زدیم و به صدای دریا گوش دادیم. من لباسهایم را سبک کردم، اما از او خواستم همان طور بماند. بردمش به اتاق و همان طور که میخزیدم او را هم سبکتر کردم. اولش کمی سخت بود، بعد کم کم واداد. یکی از بهترینها بود. صدای آب را میشنیدم. بالا و پایین جزر و مد را. انگار دریا در من بود که داشت میآمد. تمامی نداشت. بعد غلت زدم. گفت: اوه!، عیسی مسیح ناصری! اوه! نمیدانم چه دخلی به مسیح دارد این جور چیزها!(اداره پست، بوکوفسکی، امیرریاحی)@hafezbajoghli
