
"همیشه تصور کرده ام که بهشت، کتابخانه ای بی انتهاست"بورخس مجله الکترونیک «رنسانس»گزیده ای از دنیای هنر، فلسفه، ادبیات و علوم اجتماعی
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 19 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/22 تا 2026/08/14
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 19 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
. #از_یادداشتهای_پراکنده 🔴 از تابلوی «توماسِ شکاک»: وقتی راه ایمان از بطن زخم میگذرد. قسمت اول ✍️ رضیالدین طبیب «توماسِ شکاک» یا "The Incredulity of Saint Thomas" بیتردید یکی از تکاندهندهترین و جسورانهترین نقاشیهای مذهبیِ «کاراواجو» است؛…. .#از_یادداشتهای_پراکنده🔴 از تابلوی «توماسِ شکاک»: وقتی راه ایمان از بطن زخم میگذرد.قسمت دوم✍️ رضیالدین طبیبنقاشی در ظاهر دربارهٔ ایمان مسیحیست، اما در عمق خود پرسشی معرفتشناختی را پیش میکشد: حقیقت را چگونه میشناسیم؟ از طریق وحی؟ از طریق شهادت دیگران؟ از راه ایمان؟ یا از طریق تجربه و مشاهده؟ البته سادهلوحانه است اگر کاراواجو را نقاشی "عِلمگرا" و این تابلو را پیشدرآمد تجربهگرایی مدرن بدانیم؛ اما نمیتوان انکار کرد که حساسیت اثر به مشاهده، بدن و تجربهٔ مستقیم، با روح تازهای که در فرهنگ اروپاییِ آغاز عصر جدید در حال شکلگیری بود، نسبت قابل تأملی دارد.از سوی دیگر، نباید فراموش کرد که این نقاشی در فضای فرهنگیِ ضداصلاح دینی پدید آمد؛ زمانی که کلیسای کاتولیک بیش از همیشه به تصویرهایی نیاز داشت که مؤمن را مستقیماً تحت تأثیر قرار دهند. دیگر کافی نبود که یک قدیس را زیبا و آرمانی نقاشی کنند؛ تصویر باید میتوانست بیننده را متوقف کند، تکان دهد و وادارش کند که روایت مقدس را تقریباً با حواس خود تجربه کند. و کاراواجو در این کار استاد بود. او به جای آنکه بگوید "رستاخیز را باور کن" ، زخم را جلوی چشم تو میگذارد؛ به جای آنکه شک توماس را محکوم کند، آن را تا انتهای منطقیاش پیش میبرد و به جای آنکه ایمان را از شک جدا کند، نشان میدهد که گاهی ایمان درست از همان جایی آغاز میشود که یقین تمام میشود.به همین دلیل، نقاشی "توماسِ شکاک" فقط یک نقاشی مذهبی نیست؛ تصویریست دربارهٔ خودِ انسان و میل پایانناپذیرش به یقین؛ انسانی که میخواهد بداند، اما نمیتواند همیشه بداند؛ انسانی که میبیند، اما باز هم شک میکند؛ انسانی که برای باور کردن به نشانه احتیاج دارد و برای یقین یافتن گاهی باید دستش را در زخم فرو ببرد. شاید به همین دلیل است که قرنها پس از کاراواجو، هنوز نمیتوانیم به این چهار مرد نگاه کنیم و صرفاً یک داستان انجیل ببینیم. ما خودمان را میبینیم؛ خودمان را در چهرهٔ توماس، مردی که در برابر حقیقت ایستاده و هنوز نمیتواند باور کند.و شاید کاراواجو، با آن نور خشن و آن تاریکی سنگین، بیش از هر چیز یک حقیقت ساده اما هولناک را به ما یادآوری میکند: گاهی برای رسیدن به ایمان، باید نخست با زخم روبهرو شد؛ و شاید ایمان، برخلاف آنچه همیشه تصور کردهایم، نه نقطهٔ مقابل شک، که چیزی باشد که از دلِ آن زاده میشود.@Renaissancetranslate
.#از_یادداشتهای_پراکنده🔴 از تابلوی «توماسِ شکاک»: وقتی راه ایمان از بطن زخم میگذرد.قسمت اول✍️ رضیالدین طبیب«توماسِ شکاک» یا "The Incredulity of Saint Thomas"بیتردید یکی از تکاندهندهترین و جسورانهترین نقاشیهای مذهبیِ «کاراواجو» است؛ اثری که حدود سالهای ۱۶۰۱ تا ۱۶۰۲ میلادی آفرید و امروز در مجموعهٔ قصر سانسوسی در پوتسدام نگهداری میشود. اما اهمیت این تابلو صرفاً در شهرت کاراواجو یا جایگاهش در تاریخ باروک نیست؛ شگفتیِ واقعی آنجاست که نقاش، از میان تمام لحظات ممکن در روایت رستاخیز مسیح، درست آن لحظهای را برگزیده که در آن «ایمان» هنوز ایمان نشده است.توماس گفته بود تا زخمِ میخهای کوفته بر صلیب را نبیند و انگشت خود را در زخم پهلوی مسیح نگذارد، باور نخواهد کرد. کاراواجو نیز به جای آنکه این مرد شکاک را گناهکاری بیایمان یا حواریای مطرود تصویر کند، او را در شمایل انسانی عادی و حتی بسیار انسانی نشان میدهد؛ مردی که میخواهد ببیند، لمس کند و از آنچه دیده مطمئن شود. و درست همینجاست که نقاشی از یک روایت سادهٔ انجیلی فراتر میرود و به پرسشی دربارهٔ خودِ "حقیقت" بدل میشود: آیا برای باور کردن، دیدن کافیست؟ و اگر دیدن کافی نیست، آیا لمس کردن هست؟ کاراواجو پاسخ این پرسش را با زبان فلسفه به ما نمیدهد؛ با انگشتِ توماس نشان میدهد.مسیح خودش دست توماس را گرفته و در بطن سوی زخم پهلویش نشانده است. انگشت حواری تقریباً در شکاف گوشت تن مولایش فرو رفته و دو حواری دیگر نیز با کنجکاوی و حیرتی خاموش به این صحنه خیره ماندهاند. این دیگر آن مسیحِ دور از دسترس و غرق در شکوه آسمانیِ نقاشیهای سنتی نیست؛ مسیحیست با بدن، با پوست، با زخمی خونآلود و با گوشتِ مثلهشده. امر قدسی اینجا نه در آسمان، که درست در میان ماده و بدن پسر خدا اتفاق میافتد. شاید راز ماندگاری تابلو نیز همین باشد: کاراواجو ایمان را از آسمان پایین میکشد و به زمین میآورد.چهار پیکره در تاریکی فشرده شدهاند و تقریباً هیچ حواشی و جزئیات اضافهای در اطرافشان وجود ندارد؛ نه معماری باشکوهی، نه منظرهای، نه آسمانی طلایی و نه فرشتگانی که بخواهند بیننده را متوجه عظمت واقعه کنند. کاراواجو همهٔ این زوائد را کنار گذاشته و تنها یک چیز را باقی گذاشته است: بدن. نور نیز در اینجا برای زیباتر کردن صحنه نیامده؛ آمده تا حقیقت را از دل تاریکی بیرون بکشد. پیشانیها، دستها، چین لباسها، پوست بدن مسیح و البته آن زخم، زیر نور تند و بیرحم او آشکار میشوند. تاریکی هرچه را بیاهمیت است میبلعد و نور تنها چیزی را باقی میگذارد که کاراواجو میخواهد ببینیم: زخم. و این همان چیزیست که کاراواجو از ایمان میسازد: مواجهه با زخم.قدیسان او موجوداتی دستنیافتنی و بینقص نیستند؛ آدماند، وزن دارند، پوست دارند، خاکیاند و گاهی حتی چهرههایشان چنان مردمی و زمینیست که ممکن است تصور کنیم همین چند لحظه پیش از گوشهٔ یکی از کوچههای رم وارد تابلو شدهاند. کاراواجو عمداً فاصلهٔ میان قدیس و انسان معمولی را کم میکند. روایت مقدس را از آسمانِ ایدهآل به جهانِ واقعی میآورد و کاری میکند که ماجرای انجیل چیزی مربوط به گذشتههای دور نباشد؛ گویی همین حالا، پیش چشم ما اتفاق افتاده است. در این میان، توماس بیش از آنکه «شکاک» باشد، نمایندهٔ همهٔ ماست. همهٔ ما توماسیم؛ آنجا که حقیقتی را نمیپذیریم مگر آنکه نشانی از آن ببینیم. همهٔ ما در برابر ادعاهای بزرگ، دستکم یکبار پرسیدهایم: «از کجا معلوم؟» و شاید به همین دلیل است که کاراواجو او را تحقیر نمیکند. مسیح نیز چنین نمیکند. دست توماس را پس نمیزند، بلکه خودش آن را به سوی زخم میبرد؛ گویی میگوید: بیا و ببین.این حرکت از نظر شمایلنگارانه بسیار مهم است. مسیح نه فقط زخم خود را نشان میدهد، بلکه اجازه میدهد انسانِ شکاک آن را لمس کند. حقیقت اینجا چیزی نیست که صرفاً باید دربارهاش سخن گفت؛ باید با آن مواجه شد. توماس نیز در نهایت از راه یک تجربهٔ حسی به یقین میرسد. اما عجیبتر از همه آن است که کاراواجو برای نشان دادن ایمان، زخم را انتخاب میکند، نه شکوه را. این نکتهای بسیار کاراواجوییست. او تقریباً همیشه به جای زیباییِ بینقص، حقیقتِ زخمی را انتخاب میکند؛ به جای بدن آرمانی، بدن واقعی؛ به جای قدیس بیخون و بیگوشت، انسانی که پوست و استخوان و عرق و رنج دارد. در جهان او، امر قدسی برای مقدس شدن مجبور نیست از جسم فاصله بگیرد. شاید از همینجاست که «توماسِ شکاک» با جهان فکری آغاز دوران جدید نیز چنین نسبت عجیبی پیدا میکند.@Renaissancetranslate
موسیقی منتخب روزنسخهٔ شنیدنی و بیکلام(پیانو) ترانهٔ مشهور"بَرنده همهچیزو میبره" از گروه ABBAنوازنده: ریاندی کوزوما سبک: اُلد پاپ، کلاسیک @Renaissancetranslate
انسان وزن بدن خود را احساس نمیکند، امّا وقتی اجسام خارجی را به حرکت در میآورد، وزن آنها را احساس میکند. همینطور متوجه کمبودها و عیوب خود نمیشود، بلکه کمبود و عیب دیگران را میبیند. امّا حسن این امر عبارت از این است که دیگران برای هر کس چون آینهای هستند که در آن همه نوعِ عیب، کمبود، بیادبی و خصوصیت نفرتآور خود را به آشکار میبیند."در باب حکمت زندگی"✍️آرتور شوپنهاور@Renaissancetranslate
.کتاب «پدرم داستایفسکی، همانگونه که او را میشناختم» با ترجمه "رضیالدین طبیب" و از سوی "انتشارات اميرکبير" به چاپ و نشر رسید؛ یک بیوگرافی متفاوت به قلمِ آیمی داستایفسکی، از مردی دلسوز و پُرکار، اما سخت محجوب و عزلتگزین، که زندگی، روابط و باورهای شخصی او پشتِ نامِ نویسندهای نابغه به نام «فئودور داستایفسکی» پنهان مانده است.ما داستایفسکی را از خلال رمانهای سترگش میشناسیم؛ از «جنایت و مکافات»، «برادران کارامازوف»، «ابله» و «یادداشتهای زیرزمینی». اما پشت این نام عظیم، انسانی زندگی میکرد که روابط، دوستیها، عشقها، اختلافها و دگرگونیهای فکریاش، به اندازهٔ آثارش شایستهٔ شناختن و تأمل است.«پدرم داستایفسکی» نوشتهٔ آیمی داستایفسکی، روایتی جذاب و کمتر خواندهشده از داستایفسکیِ خصوصی است؛ نویسندهای که این بار نه فقط از پشت میز کار و در میان صفحات رمانها و مقالاتش، که در مناسبات نزدیک و شخصیاش با همسر، پدر، برادران، دوستان و نزدیکانش دیده میشود.ما در این کتاب، با چهرهای متفاوت از روابط او با برخی از بزرگترین نویسندگان روسیه نیز روبهرو میشویم؛ از جمله لئو تولستوی و ایوان تورگنیف؛ روابطی که گاه با تحسین، گاه با رقابت و گاه با اختلافهای عمیق فکری و ادبی و حتی با چاشنی خصومتهای شخصی همراه بود.اما اهمیت این کتاب تنها در زندگی خصوصی داستایفسکی خلاصه نمیشود. خاطرات دخترش، پنجرهای متفاوت به باورها و مواضع سیاسی و اجتماعی او و تحولات فکریاش در روسیهٔ قرن نوزدهم میگشاید و کمک میکند نویسنده نامدار را در متن زمانهای ببینیم که خود نیز پیوسته در حال دگرگونشدن بود:از ایفای نقش کلیدی پدرش در توطئه "پتراشِفسکی" برای براندازی نظامِ تزاری، تا شیفتگی، اعتماد و ارادت مُریدوار ملکه روسیه در سالیان آتی نسبت به این نویسنده و متفکر بزرگ.«پدرم داستایفسکی» کتابیست برای کسانی که میخواهند بدانند در پسِ آن ذهن بزرگ و آن جهان فکری ناشناخته، پیچیده و تحلیلگر، چگونه انسانی زندگی میکرد.✔️ ترجمهٔ فارسی این اثر بهتازگی با ترجمه "رضیالدین طبیب" و توسط "انتشارات اميرکبير" در ۳۶۰ صفحه منتشر شده است.🌿پینوشت: این دومين اثر من به عنوان مترجم، از کتاب کمتر شناختهشدهٔ فرزند ارشد فئودور داستایفسکی( منتشر شده به سال ۱۹۲۱)، درست تابستان سال قبل، در اواخر مردادماه به اتمام رسید، هرچند چاپ و انتشارش به واسطه روزهای کماکان تیره و تار "ایرانِ" ما تا به امروز به تعویق افتاد. اما بهرحال به لطف و همت دوستان و همکاران گرامی به طبع و نشر رسید. امید که مقبول طبع دوستان و علاقهمندان واقع شود...#داستایفسکی #ادبیات_روسیه #رمان #ترجمه#تازه_های_کتاب#معرفی_کتاب@Renaissancetranslate
درک کردن همان آسیب دیدن است و از آنجا که «حقیقت» بسیار بیرحم است، هرچه بیشتر بدانی، بیشتر آسیب خواهی دید!✍"کارلوس فوئنتس" @renaissancetranslate
علوفهی حیوانات مدام کم و کمتر میشد، همه به جان هم افتاده بودند، حالا دیگر ادای احترام به یادبود موسس مزرعه نه بهخاطر احترام و اعتقاد که فقط از سر اجبار و ترس بود.گوسفندان بیشتری به کشتارگاه برده میشدند و صاحب مزرعه مدام از دسیسههای دشمن خونخواری به نام گرگ بهعنوان منشأ و باعث و بانی تمامی مشکلات مزرعه سخن میگفت."قلعه حیوانات"✍️جورج اورول@Renaissancetranslate
🟥 از کرملین تا کاخ گلستان: نگاهی به همسایگی نامیمون ایران و روسیه (بخش پایانی)✍رضیالدین طبیب امروز نیز در تحلیل رفتار فدراسیون روسیه در قبال ایران نباید دچار خوشبینیهای رمانتیک یا بدبینیهای افراطی و ذات گرایانه شد. روسیه کنونی نیز مانند اسلاف خود به عنوان یک قدرت اوراسیایی در پی حفظ هژمونی منطقهای و موازنه با رقبای غربی است. برای مسکو، ایران همچنان یک متغیر ژئوپلیتیکی تعیینکننده در معادلات خاورمیانه، قفقاز و دریای خزر است. همکاریها و ائتلافهای تاکتیکی کنونی نباید این حقیقت تاریخی را پنهان سازد که منطق ژئوپلیتیک روسیه، کماکان یک ایران ضعیف بیاراده، مهارشده و دورافتاده از مدارهای اصلی اقتصاد و سیاست جهانی را ترجیح میدهد؛ زیرا ایرانی که از توان بازیگری مستقل بینالمللی برخوردار باشد و بتواند به عنوان پل ارتباطی شرق و غرب عمل کند، تعادل ژئوپلیتیکی موردنظر مسکو در حیاط خلوت جنوبیاش را سخت به چالش خواهد کشید.و در نهایت تداوم این همسایگی نامیمون را نباید تنها به پای استراتژیهای تهاجمی و ویرانگر دولت مسکو نوشت. حقیقت گزندهتر آن است که بخش عمدهای از تداوم این وضعیت تأسفبار، محصول مستقیم ضعف ساختارهای داخلی، تشتت آرای ملی، خیانت رجال سیاسی وطنفروش و ناتوانی تاریخی ما در تولید قدرت درونزا بوده است. روسیه تنها زمانی توانست و میتواند اراده خود را بر مقدرات ایران و ملت ایران تحمیل کند که حاکمان مستبد و بیکفایت استقلال و منافع کشور را قربانی بقای خود کنند و نهادهای ملی و میهنی از مسیر کارآمدی و توسعه ساقط شوند. فهم این پویایی تاریخی نه برای بازتولید زخمها و کینههای ملی قدیمی، که برای درک عمیق و روشنتر سازوکارهای بیرحم سیاست بینالملل ضروری است.روسیه هم مانند هر جغرافیای سیاسی و هر حاکمیتی در جهان، پاشنه آشیل های مخصوص به خود را دارد؛ چون به احتمال بسیار نقش و جهت اهتزاز پرچم مسکو در عصر پَساپوتین باز هم تغییر کند و شعارها و راهبردهای روسی بازآفرینی شوند، اما تا زمانی که "ایران" نتواند به یک بازیگر مقتدر، باثبات و مستقل در پهنه ژئوپلیتیک اوراسیا تبدیل شود، جغرافیا کماکان بزرگترین نقطه آسیبپذیری ما و وسوسهانگیزترین عرصه برای بازیهای استراتژیک و توسعهطلبانه همسایه شمالی بیرحم ما باقی خواهد ماند.@Renaissancetranslate
🟥 از کرملین تا کاخ گلستان: نگاهی به همسایگی نامیمون ایران و روسیه (بخش دوم)✍️رضیالدین طبیب ترجیح استراتژیک مسکو، همواره وجود یک ایرانِ "ضعیف، مهارشده، فاقد توان بازدارندگی و وابسته" بوده است. ایرانی که بقای فیزیکی و مرزهای سیاسیاش حفظ شود، اما از حق حاکمیت ملی و قدرت تصمیمگیری مستقل تهی گردد.این سیاست حفظ در وضعیتِ ضعفِ ساختاری، دقیقاً همان عاملیست که روسیه را در مقاطع سرنوشتساز تاریخ معاصر ایران به دشمن قسمخورده آزادیخواهان، مصلحان و نیروهای ملی_میهنی بدل ساخت. هر زمان که حرکتی ملی در ایران آغاز شد تا کشور را به سمت نوسازی، انتظام مالی، استقلالنظامی و حاکمیت قانون هدایت کند، با دیوار ستبر مخالفت و مداخلات سودجویانه مسکو برخورد کرد.بارزترین تجلی این تقابل در جریان انقلاب مشروطیت رخ نمود. جنبش مشروطه پتانسیل آن را داشت که ساختار قدرت در ایران را صورتی عقلانی و مدرن ببخشد و با پایان دادن به استبداد بدوی قاجاریه، دولتی نیرومند و پاسخگو پدید آورد. واکنش امپراتوری روسیه، گسیل داشتن قزاقها و مداخلهٔ نظامی مستقیم برای درهم شکستن کانونهای مقاومت ملی در تبریز و گیلان بود.اعدام آزادیخواهان برجسته و مشروطهخواهان پرشور در آذربایجان به دست ارتش تزاری و متعاقب آن اولتیماتوم نظامی سال ۱۹۱۱ برای اخراج "مورگان شوستر"(کارشناس مالی آمریکایی و نویسنده کتاب مشهور "اختتاق در ایران") و همچنین انحلال مجلس دوم، با هدف ممانعت از سامان یافتن امور مالیه و نهادهای مدرن در ایران صورت گرفت. روسیه با همکاری نزدیک با مستبدین داخلی به وضوح نشان داد که هرگونه تلاش جامعه ایران برای خروج از پیله ضعف و دستیابی به حاکمیت ملی را خطری مستقیم علیه منافع ژئوپلیتیک خود ارزیابی می.کند. قرارداد محرمانه و شرم آور ۱۹۰۷ (میان امپراتوری های روسیه تزاری و بریتانیا) و تقسیم ایران به مناطق تحت نفوذ، عملاً این منطق را نهادینه کرد: ایران به حیاط خلوت و حائلی تبدیل شد که استقلال عملاش قربانی موازنه سیاسی و تعادل قوای قدرتهای بزرگ گردید. تغییر رژیم حاکم بر روسیه در سال ۱۹۱۷ و روی کار آمدن بلشویکها اگرچه در ظاهر با شعارهای ضدامپریالیستی و نفی معاهدات تزاری همراه بود، اما به سرعت نشان داد که جغرافیای سیاسی همواره و حتی بر ایدئولوژی یک نظام سیاسی اولویت دارد. اتحاد شوروی تحت رهبری استالین در جریان جنگ جهانی دوم و پس از آن، همان راه سلف تزاری خود را در پیش گرفت. امتناع ارتش سرخ از تخلیه شمال ایران پس از پایان جنگ در سال ۱۹۴۵ و حمایت همه جانبه مسکومسير از فرقه های تجزیهطلب در آذربایجان و کردستان، بازتولید همان الگوی قدیمی بود: تلاش برای ایجاد مناطق اقماری و حائل در همسایگی جنوبی جهت مهار دولت مرکزی ایران و امتیازگیری در پروندههای بزرگ بینالمللی از جمله نفت شمال. و تنها این ائتلاف دیپلماتیک میان دولت وقت ایران با قدرتهای غربی و فشارهای بینالمللی بود، که موجب شد نیروهای شوروی وادار به عقبنشینی شوند. @Renaissancetranslate
🟥 از کرملین تا کاخ گلستان: نگاهی به همسایگی نامیمون ایران و روسیه (بخش اول)✍️رضیالدین طبیب اگر به دقت تاریخ روسیه را ورق بزنیم با توالی بی پایانی از گسستهای صوری مواجه می شویم؛ نامها دگرگون میشوند، پرچمها تغییر رنگ میدهند، تاج تزارها جای خود را به داس و چکش سرخ میسپارد و نمادهای کمونیستی سرانجام جای خود را به عقاب دوسر تزار باز میگردانند. با این حال در ورای این زلزلههای ایدئولوژیک و سیاسی، یک ثابت جغرافیایی خیره کننده خودنمایی میکند: بُردار حرکت استراتژیک روسیه همواره جهتی رو به بیرون داشته است. از پتر کبیر و کاترین دوم تا لنین استالین و معماران کرملین در دوران پَساشوروی، هیچ یک از نظر ایدئولوژیک میراثبَر دیگری نبودند و حتی در نفی اسلاف خود کوشیدند؛ اما جغرافیا پدیدهای نیست که با مانیفستهای انقلابی یا تغییر رژیم بازنویسی شود. قفقاز، دریای خزر، فلات ایران و آسیای میانه در خلال این پانصدسال همواره ثابت ماندهاند. از این رو برای تبیین مناسبات دیرینه و غالباً تنشآلود میان تهران و مسکو، نباید در پی تحلیل رفتارهای مقطعی ایدئولوژیها بود، بلکه باید "منطق ژئوپلیتیک مسکو" را با دقت کالبدشکافی کرد.گمان میکنم برای فهم عمیق این مناسبات، نخست باید تا جای ممکن از هرگونه تقلیل گرایی قوممدارانه یا تفاسیر مبتنی بر ذاتگرایی فرهنگی پرهیز کرد، هرچند گاه نقش مؤلفهای معنادار را هم ایفا کرده است (بر مبنای همان نگرش سفیدپوست اروپایی به مردمان غیر اروپایی.) دشمنی یا طمعورزی دولت روسیه به جغرافیا و حاکمیت ایران بیش از آن که ناشی از خصلتهای ملی یا قومی روسها باشد، همواره چالشی مستمر و آزارنده برآمده از ماهیت رفتار ساختاری روسیه در مقام یک امپراتوری قارهای و یک قدرت بزرگ اوراسیایی بوده است. روسیه به عنوان پهناورترین کشور جهان در طول تاریخ سیاسی خود همواره با یک اضطراب یا کابوس امنیتی بنیادین دست به گریبان بوده است: فقدان مرزهای طبیعی دفاعپذیر در دشتهای وسیع غربی و جنوبی. این جغرافیایی سبب شد که دکترین دفاعی مسکو نه بر حفظ مرزهای موجود، بلکه بر گسترش مرزها برای دور کردن "کانون تهدید" استوار شود؛ فرمولی کلاسیک و دستکم کارآمد تا به اکنون برای روسیه، بر مبنای دستیابی به "عمق استراتژیک" ، که تناقضی تلخ و آزارنده را در بطن خود پنهان دارد:روسیه برای تأمین امنیت مطلق خود، ناگزیر است امنیت همسایگان پیرامونیاش را به حداقل برساند و آنان را همواره در ناامنی و بیثباتی مستمر نگه دارد.نقش ایران در این کلانروایت ژئوپلیتیک نقشی ساختاری و گریزناپذیر است. سقوط خانات قازان و آستراخان و استیلای روسها بر دهانه رود ولگا روسیه را به کرانههای دریای خزر رساند و از یک دوکنشین محصور در خشکی شمالی، به همسایهٔ بلاواسطه فلات ایران بدل ساخت. قفقاز که برای سدهها بخشی تفکیکناپذیر از قلمرو تمدنی و حاکمیت سیاسی ایران بود، از منظر استراتژیستهای ساکن در سنتپترزبورگ، به مثابه پلکانی طبیعی برای نزول به سمت جنوب نگریسته شد. جنگهای خونین ایران و روس در قرن نوزدهم و تحمیل عهدنامههای "گلستان" و "ترکمانچای" _ که در حافظه تاریخی قاطبه ایرانیان دقیقاً مترداف معنائی واژگانی چون "تحقير" ، "سرشکستگی" و "ناتوانی" اند_ صرفاً به معنای واگذاری چند ایالت یا جابه جایی خطوط مرزی نبودند این رویدادها نقطه عطفی تاریخی بودند که در آن روسیه، قفقاز را به دژ دفاعی و عمق استراتژیک خود تبدیل کرد و ایران را برای همیشه از سپر دفاعی طبیعیاش در شمال محروم ساخت. ژنرالهای عصر تزاری نظیر "پاول سیسیانوف" در گنجه با خشونتی عریان و سیستماتیک، روند انضمام خاک ایران به روسیه را پیش بردند تا مرزهای امپراتوری را تا پشت دروازههای فلات مرکزی ایران جلو بکشند. هدف غایی این فشار ساختاری به سمت جنوب، دستیابی به آبهای آزاد و گرم خلیج فارس و اقیانوس هند بود؛ آرزویی ژئواستراتژیک که به عنوان یک دکترین پایدار همواره در اسناد دفاعی و سیاست خارجی روسیه (چه در دوران تزاری و چه در دوران شوروی و فدراسیون کنونی) ردیابی میشود. در این میان ایران نه یک هدف جانبی، بلکه حائل جغرافیایی اصلی میان روسیه و آبهای آزاد است. یک ایران مستقل، مقتدر و توسعهیافته میتوانست به سدی نفوذناپذیر در برابر این توسعهطلبی ارضی و سیاسی تبدیل شود. از این رو، استراتژی بلندمدت مسکو هرگز ناظر بر "نابودی کامل" یا انحلال فیزیکی دولت ایران نبوده است؛ زیرا فروپاشی کامل یک همسایه بزرگ، فضایی آنارشیک و غیرقابلکنترل پدید میآورد که پای قدرت های رقیب (نظیر بریتانیا) در قرن نوزدهم و ایالاتمتحده در قرن بیستم را به مرزهای جنوبی روسیه باز میکرد. @Renaissancetranslate
#یادداشت 🟥 به مناسبت "یکصد و بیستمین سالروز صدور فرمان مشروطه": نگاهی کوتاه به علل، آرمانها و پیامدها ✍ رضیالدین طبیب ۱۴ مرداد ۱۲۸۵(۱۹۰۶م)، هنگامی که مظفرالدینشاه قاجار فرمان مشروطیت را امضا کرد، شاید کمتر کسی میتوانست دریابد که آن سند کوتاه،….(ادامه متن🔺)نکتهای دیگر که کمتر مورد توجه قرار میگیرد، نقش شگفتآور شبکههای نوپای ارتباطی در گسترش اندیشه مشروطه است. در سالهای پایانی حکومت قاجار، چاپخانهها، روزنامهها، تلگراف و ارتباط روزافزون ایرانیان با قفقاز، استانبول و اروپا، فضایی تازه برای انتقال اندیشههای سیاسی پدید آورده بود. واژگانی مانند «ملت»، «قانون»، «حقوق عمومی» و «آزادی» که تا چند دهه پیش بیشتر در نوشتههای محدود روشنفکران دیده میشد، اکنون به زبان بازار، مسجد و محافل عمومی نیز راه یافته بود. به همین دلیل، انقلاب مشروطه را باید نخستین انقلاب ایرانی دانست که علاوه بر خیابان، در عرصه رسانه و افکار عمومی نیز شکل گرفت.مجلس اول نیز صرفاً نهادی سیاسی نبود؛ بلکه مدرسهای برای آموختن سیاست به جامعه ایران محسوب میشد. بسیاری از نمایندگان، تجربه قانونگذاری نداشتند و حتی آیین اداره مجلس برای آنان پدیدهای کاملاً نو بود. با این حال، همان مجلس توانست درباره بودجه، مالیات، نظارت بر هزینههای دربار، مسئولیت وزیران و حدود اختیارات دولت بحثهایی را مطرح کند که تا آن زمان در تاریخ ایران سابقهای نداشت. همین تجربه، هرچند کوتاه، مفهوم پاسخگویی حکومت را در ذهن جامعه نهادینه کرد.در کنار همه این دستاوردها، نباید فراموش کرد که انقلاب مشروطه، جنبشی صرفاً سیاسی و نخبهمحور نبود؛ بلکه تحولی فرهنگی و عمومی نیز به شمار میرفت. ادبیات فارسی، شعر، نمایشنامه و روزنامهنگاری، همگی از روح مشروطه تأثیر پذیرفتند. شاعرانی چون عارف قزوینی، میرزاده عشقی، ادیبالممالک فراهانی، ميرزا آقا تبریزی، ملکالمتکلمین، فتحعلی آخوندزاده و دهها نویسنده و روزنامهنگار برجسته و گمنام دیگر، زبان ادبیات را از مدیحهسرایی دربار و لفافهگویی، به زبان مردم، آزادی و مسئولیت اجتماعی نزدیک کردند. در حقیقت، مشروطه نه تنها سیاست ایران، بلکه شیوه اندیشیدن و نوشتن ایرانیان را نیز دگرگون ساخت.شاید بزرگترین میراث انقلاب مشروطه را بتوان در این حقیقت خلاصه کرد که برای نخستینبار این اندیشه در ایران به رسمیت شناخته شد که هیچ قدرتی فراتر از قانون نیست. اگرچه این اصل بارها نقض شد و تاریخ ایران در سده پس از مشروطه فراز و فرودهای بسیاری را تجربه کرد، اما آرمان حکومت قانون هرگز از افق اندیشه ایرانیان کنار نرفت. از آن زمان تاکنون، هرگاه سخن از اصلاح ساختار حکومت، حقوق ملت، آزادی بیان، عدالت قضایی یا مسئولیت دولت به میان آمده است، ردپای اندیشهای دیده میشود که نخستین بار در روزهای پرالتهاب مرداد ۱۲۸۵ به زبان قانون درآمد.از همین منظر، ارزش واقعی فرمان مشروطه را نباید تنها در سطرهای آن جستوجو کرد، بلکه باید آن را در تغییری دید که در ذهن ایرانیان پدید آورد. آن فرمان، بیش از آنکه ساختار قدرت را یکباره دگرگون کند، تصور مردم از قدرت را تغییر داد. از آن پس، حکومت دیگر صرفاً موهبتی الهی یا میراثی موروثی تلقی نمیشد؛ بلکه نهادی بود که میتوانست مورد پرسش، نقد و نظارت قرار گیرد. این دگرگونی فکری، عمیقتر و ماندگارتر از هر تغییر سیاسی بود.به همین دلیل، با گذشت بیش از یک قرن، امضای فرمان مشروطه همچنان یکی از درخشانترین و سرنوشتسازترین لحظههای تاریخ ایران به شمار میرود؛ لحظهای که در آن، ملتی که قرنها زیر سایه فرمان فردی زیسته بود، برای نخستینبار آرمان حاکمیت قانون را به عنوان افق آینده خود برگزید. شاید بسیاری از آرزوهای مشروطهخواهان هنوز نیز به تمامی تحقق نیافته باشد، اما همان فرمان کوتاه، راهی را گشود که تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران و ایرانیان از آن پس، هرگز نتوانستند از آن چشم بپوشند و قدم به مسیری بیبازگشت اما روشن گذاشتند.@Renaissancetranslate
#یادداشت🟥 به مناسبت "یکصد و بیستمین سالروز صدور فرمان مشروطه": نگاهی کوتاه به علل، آرمانها و پیامدها✍ رضیالدین طبیب ۱۴ مرداد ۱۲۸۵(۱۹۰۶م)، هنگامی که مظفرالدینشاه قاجار فرمان مشروطیت را امضا کرد، شاید کمتر کسی میتوانست دریابد که آن سند کوتاه، سرآغاز یکی از بزرگترین دگرگونیهای تاریخ سیاسی ایران خواهد شد. فرمانی که در واپسین روزهای زندگی شاه صادر شد، تنها اجازهای برای تشکیل «مجلس شورای ملی» نبود؛ بلکه اعلام پایان تدریجی حکومت مطلقه و آغاز عصری تازه بود که در آن، قانون میبایست بر اراده فردی فرمانروا رجحان یابد.انقلاب مشروطه، برخلاف بسیاری از شورشهای پیشین ایران، صرفاً واکنشی به فقر، استبداد یا بحران اقتصادی نبود؛ بلکه نخستین جنبش فراگیر ایرانیان برای استقرار حکومتی قانونمند و مسئول به شمار میرفت. روحانیان، روشنفکران، بازرگانان، دانشجویان، روزنامهنگاران و گروههای مختلف اجتماعی، هر یک با انگیزهای متفاوت، اما با آرمانی مشترک، در کنار یکدیگر ایستادند تا «عدالتخانه» و سپس «مجلس» را به واقعیت تبدیل کنند.امضای فرمان مشروطه، نقطه آغاز تحولاتی شد که برای نخستینبار مفاهیمی چون قانون اساسی، تفکیک نسبی قوا، مسئولیت دولت در برابر ملت، حق نمایندگی، انتخابات، آزادی مطبوعات و نظارت عمومی را وارد فرهنگ سیاسی ایران کرد. از آن پس، قدرت دیگر نمیتوانست صرفاً بر پایه فرمان شاه قطعیت و مشروعیت یابد؛ بلکه ناگزیر بود خود را با قانون و اراده نمایندگان مردم نیز هماهنگ سازد. این دگرگونی، هرچند در عمل بارها با مقاومت استبداد، دخالت قدرتهای خارجی و آشفتگیهای داخلی روبهرو شد، اما بنیان اندیشه سیاسی ایران را برای همیشه تغییر داد.از منظر اجتماعی نیز، مشروطه آغازی بر شکلگیری جامعه مدنی نوین ایران بود. روزنامهها رونق گرفتند، انجمنهای مردمی پدید آمدند، مفهوم شهروندی گسترش یافت و آموزش و آگاهی عمومی اهمیت بیشتری پیدا کرد. مردم، برای نخستینبار، خود را صرفاً رعیتِ پادشاه نمیدیدند؛ بلکه به تدریج به عنوان صاحبان حق و مشارکتکنندگان در سرنوشت کشور شناخته شدند. این تغییر در خودآگاهی اجتماعی، شاید مهمترین میراث مشروطه باشد؛ میراثی که تأثیر آن تا امروز نیز در فرهنگ سیاسی ایران قابل مشاهده است.البته انقلاب مشروطه، راهی هموار و بیهزینه نداشت. استبداد صغیر، به توپ بستن مجلس، کشته شدن بسیاری از آزادیخواهان، اختلافهای داخلی و مداخلات روسیه و بریتانیا، آرمانهای مشروطهخواهان را بارها با شکست و عقبگرد مواجه ساخت. با این حال، حتی این ناکامیها نیز نتوانستند اصل اندیشه مشروطیت را از حافظه تاریخی ایرانیان حذف کنند. از آن پس، هر جنبش سیاسی و اجتماعی در ایران، خواهناخواه، خود را در نسبت با مفاهیمی چون قانون، آزادی، عدالت و مشارکت عمومی تعریف کرده است؛ مفاهیمی که نخستینبار در عصر مشروطه به صورت فراگیر وارد گفتمان سیاسی کشور شدند.از این رو، فرمان مشروطه مظفرالدینشاه را باید بیش از یک سند حکومتی دانست؛ این فرمان، نماد گذار ایران از سنت دیرپای فرمانروایی مطلقه به افق دولت قانونمدار بود. هرچند آرمانهای انقلاب مشروطه هرگز به شکلی کامل و پایدار تحقق نیافت، اما بذر اندیشه حکومت قانون، آزادی و مسئولیتپذیری سیاسی را در خاک تاریخ ایران کاشت. به همین دلیل، مشروطه نه فقط یک واقعه تاریخی، بلکه نقطه عطفی ماندگار در مسیر شکلگیری ایران معاصر و یکی از مهمترین سرچشمههای اندیشه سیاسی و اجتماعی ایرانیان به شمار میآید.اما شاید یکی از کمتر روایتشدهترین جنبههای این رخداد تاریخی، فضای روانی و سیاسی روزهای منتهی به صدور فرمان باشد. مظفرالدینشاه در آن زمان پادشاهی بیمار و رنجور بود که توان جسمانیاش بهشدت تحلیل رفته بود. او اندکی پیش از آن از واپسین سفر خود به اروپا بازگشته و مخارج سنگین این سفرهای بیهوده، خزانه دولت را بیش از پیش تهی کرده بود. فشار اعتراضهای مردمی، تحصن بزرگ در سفارت بریتانیا، بستنشینی گروهی از بازاريان و علما در قم و ناتوانی حکومت در مهار بحران، در نهایت شاه را به پذیرش خواستهای واداشت که سالها پیش حتی تصور آن نیز دشوار بود. گفتهاند هنگامی که فرمان را برای امضا نزد او بردند، شاه بیش از آنکه از پیامدهای تاریخی آن آگاه باشد، در اندیشه آرام کردن التهاب پایتخت و پایان دادن به بحرانی بود که سلطنتش را تهدید میکرد. با این همه، تاریخ بارها نشان داده است که گاه تصمیمهایی که از سر اجبار گرفته میشوند، آثاری بسیار ژرفتر از تصمیمهای آگاهانه بر جای میگذارند.(ادامه مطلب🔻)@Renaissancetranslate
."رفیقجان!این قُماشِ طَرار و قاتل، هرگز با جهانِ طبیعی و واقعی نسبتی نداشته و ندارند؛ و هر جنایتشان در خفا یا ملأعام، صرفاً تلاشِ بیوقفه و کوریست برای شبیهسازی و تبدیل جبارانهی “اقالیمِ انسانی اِشغالشده” به آن خاستگاه شومی که موطنِ حقیقی و قلمرو حکمرانی پیرِ "نامَردِ نامُرادِ" آنهاست: جهنم.و اگر قرار باشد روزی رمان یا گزارشی تاریخی دربارهٔ سرگذشت این جانیان بنویسم، حتماً با نام “نوستالژیِ دوزخ” چاپش خواهم کرد. روایتِ مسخِ مضاعف اشباح سرگردانی که در غیبت مطلقِ نور، تباهی را گرامی میدارند و در هر کجای این خاک، که جوانهٔ زیبایی یا نشانهای از هر سِنخ زندگیِ مأنوس میبینند، سراسیمه خود را به تبرِ حرب و تکفیر و چوبهی دار تجهیز میکنند. روایتی هولناک و غمانگیز از کینهٔ ازلی_ابدی فرقه خون و جنون به زندگی و نفسِ زیستن؛ تبار خونریزی که در منطقِ طاعونزدهی خود، هر لبخندِ ساده را عصیانی علنی علیه مشیتِ شیطان، و هر روزنهای رو به حقیقت را اعلان جنگی وجودی برای آن تاریکخانهٔ مقدسمآبی میانگارند که، دخیلبستگانِ مُخلِصَش از دیوارهای سرخ و سیاه آن بالا میروند. و شاید روزی حکایت نانوشتهام، بدل شود به شرححال عبرتآموزی دربارهٔ شیاطینِ بیشرم و شیادی که کوشیدند در هیأت و شمایلِ انسانی، نوستالژیِ عفونتزای زادگاه چِرکین و ناپاک خود را بر زمینِ خدا مجسم سازند؛ همانها که پس از پرستشِ و هلهله به گِرد "بَعل"، رو به قبله نماز میگذارند!"از مجموعه شخصیِ "نامهها و ناگفتهها"✍️رضیالدین طبیب📎تصویر: نگارهای موسوم به "آدينهی ساحرگان" اثر امیل بایار(۱۸۷۰)@Renaissancetranslate
اگر به ما سوزن بزنید خون از ما جاری نمیشود؟ اگر ما را قلقلک دهید به خنده نمیافتیم؟ اگر ما را مسموم کنید، نمیمیریم؟ اگر به ما ستم روا دارید، مگر نباید انتقام بگیریم؟ اگر در این موارد مانند شما هستیم در این یکی هم باید مثل شما باشیم. اگر یک یهودی به یک عیسوی ستم کند عیسوی چه خصلتی نشان میدهد!؟ انتقام! اگر یک عیسوی به یک یهودی ستم کند، رفتار عیسوی به او چه سرمشقی خواهد داد؟ معلوم است...انتقام!رذالتی که شما به من میآموزید من هم به کار میبندم؛ و خیلی عجیب خواهد بود اگر من خود را شاگردی شایسته نشان ندهم!نمایشنامه "تاجر ونیزی"✍️ویلیام شکسپیر @Renaissancetranslate
🟥اگر شاهنامه نبود، ایران چه میشد؟ ۱- ایرانی حافظه تاریخی خود را از دست میداد، یعنی گذشته خود را فراموش میکرد و به یک کشور نو رسیده بدل میگشت. ۲- ادبیات فارسی با این وسعت به وجود نمیآمد. منظور، این است که تمام آثاری که پس از شاهنامه در زبان پارسی پدید آمدند - که چند شاهکار و چند اثر بزرگ در میان آنهاست - همگی تحت تأثير شاهنامه بودهاند. براحتی میشود نشانههایش را بیرون کشید: نظامی، ناصر خسرو، خیام، سعدی، حافظ و دیگران. سعدی بوستان را به تقلید از شاهنامه سرود که (خردنامه) ایران پس از اسلام است. همچنین نمونه حافظ را داریم که میشود گفت که دیوانش یک شاهنامه کوچک است، یعنی سرشار است از یاد گذشته ایران. ۳ـ زبان فارسی آنچنان ریشهٔ محکمی به خود نمیگرفت که از ترکستان چین تا ساحل مدیترانه از یکسو، و از سوی دیگر از هند تا قفقاز و آسیای مرکزی گسترش یابد. شاهنامه البته تنها نبود، ولی، مؤثرترین کتاب بود که توانست پایههای زبان پارسی را محکم کند.۴- عرفان ایرانی که ریشه مشترک با جهان بینی شاهنامه دارد، این گونه بالیده نمیشد. گفتیم که اگر #شاهنامه نیامده بود، ایران چه میشد. ایران به جای خود میماند. همین کوه و همین دشت و همین آبادانی و کویر بود، اما این محتوا نبود، شاید این نام ایران هم دیگر نبود، این خاطرهها از یاد میرفت. مهمتر از همهٔ زبان فارسی است، که به ایران شخصیت خاص بخشید. به او اجازه داد که استعداد خود را شکوفا سازد، در گروه کشورهای عربی مستهلک نشود، و در نتیجه چند شاهکار جهانی پدید آورد. از این رو بود که این زبان در طی کمتر از صد سال به یک نوع گسترش رسید که صدها هزار بیت شعر در دورهٔ سامانی به این زبان سروده شود. متاسفانه بخش زیادی از این شعرها در جریان حوادث از میان رفتهاند. خلاصه آنکه اگر #شاهنامه نمیبود این آب و خاک به جای خود میبود اما به صورت دیگری. ایران در این هزار و صد سال به کمک زبان پارسی دری و شاهنامه مجموعیت خود را حفظ کرده است. اعتنا نکرده که چه کسانی بر او حکومت میکنند، اگر جسم او در معرض دستبرد بوده، روح او محفوظ مانده است.تمدنهای زیادی منقرض شدهاند، زیرا نتوانستند دوام بیاورند، برای اینکه رشتهٔ همبستگی گسسته شد و پیوند تاریخی و تداوم نتوانست راه به جلو بگشایند. از این رو اکنون هیچ اثری از آنها نیست. فقط باستان شناسان میتوانند کاوشهای بکنند و آثاری از آنجا بیرون بیاورند. تمدنی که بتواند دوام پذیر باشد باید خاطرات گذشته را نگه دارد، تجربه گذشته را نگه دارد، و انتقال بدهد از نسلی به نسلی، البته مهمترین عاملی که بتواند این کار را بکند در درجه نخست زبان است. زبان چیزی است که نگهبان خزانههای فکری و فرهنگی یک کشور میتواند باشد. هرگاه یک حالت ناامیدی و بدبینی در مردم ایجاد میشد، توسل به "شاهنامه" پیش میآمد که روحیه ببخشد. بازیافت نیروی درونی بکند. این گذشته پرآب و رنگ و پر افتخار را به یاد بیاورید و بگویید که ما یک چنین گذشتهای داشتهایم. ✍دکتر محمدعلی اسلامیندوشنبرگرفته از کتاب "مرزهای ناپیدا"@kheradsarayeferdowsi@Renaissancetranslate
. 🟥 "استنلی کوبریک" ، در آغاز، هیچ شباهتی به تصویری که ما امروز از یک "نابغه" در ذهن میپرورانیم نداشت. جی وارن اسکات، از همکاران سالهای جوانی او، دربارهاش گفته بود: استنلی بهشدت آدم ساکتی بود. خیلی کم حرف میزد؛ و مثل همهی ما لاغر و مُردنی و تکیده بود."….نخست، از آنرو که آثارش صرفاً روایتگر قصه نیستند، بلکه میدان تأمل بیننده دربارهی سرشت بشر، خشونت، قدرت، میل، تنهایی و سرنوشتاند؛ و دوم، از آن جهت که کوبریک به زبان بصری سینما چنان وسعت و گسترهای بخشید که هر فیلمش ور مقام افقی تازه در امکانات بیانی سینما جلوه میکند.کوبریک جز سینما در والاترین سطح و معنای آن، شیفته شطرنج، عکاسی، موسیقی و علم بود؛ و اگر از خیر اِشرافِ او بر علایقِ سوم و چهارم بگذریم، در اولی خِبره و در دومی به قدر سینما، استادی خلاق و صاحبسبک بود. شاید راز یگانگی ماندگار او نیز در همین آمیزش نادر میان انضباط فکری، نبوغ هنری، وسواس فرساینده و کنجکاوی علمی نهفته باشد. کوبریک از آن دست هنرمندانی است که آثارش نه حاصل الهامات لحظهای، که نتیجهی نظمی تخطیناپذیر، ذهنی اَبَر تحلیلگر و تخیلی مهارناشدنی است؛ و از این حیث، قیاس او با لئوناردو داوینچی چندان دور از ذهن نیست؛ که احتمالاِ تنها هماورد او در تاریخ هنر است.یکی از درخشانترین نمودهای این وسواس خلاقه را میتوان در پرداخت بینقص پرسپکتیو تکنقطه در آثارش مشاهده کرد؛ جایی که هندسه، صرفاً نقشی زینتی یا زیباییشناختی ندارد، بلکه به سازوکاری برای آفرینش معنا و القای اندیشه بدل میشود. در جهان کوبریک، تقارن، عمق، مرکزیت و امتداد خطوط، فقط چشمان مخاطب را نوازش نمیدهند؛ بلکه ذهن او را هدایت، روانش را مضطرب و حواس او را به تمامی مسحور میکنند.🎥این ویدئو، نگاهی کوتاه اما شورانگیز به همین وسواس بیهمتاست؛ به لحظهای که تصویر، در دستان کوبریک، فرسنگها از قاب فراتر میرود و به ساحت اندیشه مبدل میشود. در سینمای او، هر نما نهفقط زیبا، که حامل نظمی رازآلود و معنایی تکاندهنده و هراسانگیز است؛ و شاید از همین روست که هر فیلمش، بهتنهایی، هم شاهکار است و هم مَسترکلاسی تمامعیار در هنر فیلمسازی.۲۶اُم جولای، زادروز "استنلی کوبریک"، یکی از نوابغ برجسته تاریخ هنر و سینماست.✍️ رضیالدین طبیب @Renaissancetranslate
.🟥 "استنلی کوبریک" ، در آغاز، هیچ شباهتی به تصویری که ما امروز از یک "نابغه" در ذهن میپرورانیم نداشت. جی وارن اسکات، از همکاران سالهای جوانی او، دربارهاش گفته بود: استنلی بهشدت آدم ساکتی بود. خیلی کم حرف میزد؛ و مثل همهی ما لاغر و مُردنی و تکیده بود." توصیفی که امروزه، در مواجهه با عظمت نام کوبریک، هم غریب مینماید و هم تا حدودی مضحک و طنزآلود؛ گویی تاریخ، گاه نافذترین چهرههای خود را در آغاز در هیأتی کمفروغ، خاموش و بیادعا به جهان عرضه میدارد.اما همین مرد خاموش و گوشهگیرِ بهظاهر عادی، بعدها به یکی از قلههای بیبدیل هنر سینما بدل شد؛ فیلمسازی که نامش نهفقط در شمار برترین کارگردانان تاریخ، که در ردیف نادرترین ذهنهای خلاق سدهٔ بیستم قرار گرفته است. بسياری از مورخان و منتقدان سینما، بهدرستی از او، با دو لقب "فیلسوف سینما" و "پیامبر سینما" یاد میکنند. 🔻(ادامه)@Renaissancetranslate
بدترین بخش فاجعه، مرگ نیست؛ عادتکردن است. ابتدا هر فقدان، جهان را متوقف میکند. بعد شمار قربانیان آنقدر زیاد میشود که اندوه نیز به آماری روزانه تبدیل میشود. انسان برای زندهماندن به هر چیزی عادت میکند؛ و همین استعداد شگفتانگیز، گاهی وحشتناکترین ویژگی اوست..."طاعون"✍️آلبر کامو @Renaissancetranslate
#یادداشت:"اکبر عبدیِ" دهههای شصت و هفتاد، چیزی شبیه به بومِ نقاشیِ سپیدی بود که قلمموی غولهای سینمای ایران روی آن جادو میکرد. او ذاتاً یک "بازیگر" بود که به شکلی غریزی و نبوغآمیز تقریباً هر نقشی را باورپذیر و از آن خود میکرد؛ هنرمندی برخوردار از استعداد و تواناییهایی مهارناشدنی که میتوانست با تغییر میمیک چهره، حالت چشمها و گریمی عادی، دیالوگهای ساده و درِ گوشی مرد عقبماندهی فیلم «مادر» علی حاتمی را به مرثیهای سوزناک و ماندگار در تاريخ سینمای ایران بدل کند؛ (مادر مُرد، از بس که جان ندارد...)و یا در «اجارهنشینها»، حرص و ولعِ نوکیسگان تازهبهدورانرسیدهی تهرانِ "پسا ۵۷" را به مدد اطوار و شمایلش در چشم مخاطب باورپذیر سازد. اکبر عبدی استادانه میدانست چگونه باید روی مرز باریک کمدی و تراژدی قدم برداشت، بیآنکه سقوط کرد. به گمان من، او برای سینمای ایران، نه یک بازیگر مشهورِ صِرف، که عیاری برای سنجشِ تخیلِ مؤلفانی چون حاتمی، مهرجویی و تقوایی بود.اما از نیمه دوم دهه هشتاد شمسی به بعد، عصر سلاخیِ این تخیل اصیل و خلاقانه بود. به لطفِ مرگ، انزواگزینی، مهاجرت یا خانهنشینیِ معمارانِ واقعی سینما و همزمان استیلای سرمایههای بادآوردهی تاریکخانههاو محافل رانتی و امنیتی بینام و نشان، مناسباتِ سینمای ایران از اساس دگرگون شد. در این بازارِ مکاره نفرتانگیز، دیگر کسی حوصله و سوادِ به کار گرفتنِ آن جنونِ خلاقانه ناب را نداشت. سینمایِ مبتذل و فستفودیِ دههی نود، غول بازیسازی چون اکبر عبدی را به قالب و قواره یک "بزکِ زنانه" نخنما، یک تیپِ تکراری بیاثر و یا نهایتاً نامی برجسته روی پوسترِ فیلمهای سوپرمارکتی تقلیل داد؛ همان مثلاً فیلمهایی که یک روز پس از تماشایشان، یادت میرفت اصلاً درباره چه و که بودهاند؛ و شکلگیری فاجعه در کارنامه حرفهای این نابغه بازیگری ایران درست در این نقطه است: عبدی در گنداب سینمایی این دهه، نه به سبب ضعفِ تکنیکی یا افت کیفیت کار خود، که به صدقهسریِ قحطالرجالِ عرصههای فیلمنامهنویسی و کارگردانی بود که به یکی از مشهورترين ذبحشدگان قربانگاه ابتذال هنر ایران بدل شد. عبدی بهناچار یا خودخواسته، در تعدادی از بیسروتهترین آثار سینمایی "لودهمحور_لودهپَروَر" کارگردانهای بیسواد و یکشبه عملآمده از زیر بُته بازی کرد تا به هر ترتیب چرخِ معیشتاش بچرخد و یا ویترینِ سرمایهگذارانِ رانتیِ چشم انتظار بازگشت هزینههای نجومی بیحساب و کتاب از تک و تا نیفتد!زوال و سقوط سالیان پایانی ثبتشده در کارنامه استاد اکبر عبدی، شکستِ شخصی آرتیستی درجهیک نبود؛ بیانیهی رسواییِ سینمای متعفنی بود (و هست!) که بیشرمانه تاجِ پادشاهی را از سرِ یکی از سلاطین بلامنازع بازیگریاش ربود، تا کلاهِ بوقیِ "دلقکهای" فحاش و بی سروپای اینستاگرامی همهکاره را سرش بگذارد؛ همانها که همزمان عکاس، نقاش، آشپز، فیلسوف، طراح مد، مزهپران، رقاص، مجری و خوانندهاند و دستشان هم برسد ماهی چهار کتاب در چهل حوزه متمایز ترجمه میکنند!اکبر عبدی یکی از مشهورترين"بُزِهای بلاگَردان" سیستم پلیدی شد که در آن، هنر، اندیشه، خلاقیت و زیبایی حقیقی، سالهاست به نفعِ پولشویی، ابتذال و اقسام پلشتی و رذائل اخلاقی، مهجور و گمنام ماندهاند.اما با اینهمه، استاد اکبر عبدی برای من، همنسلان من و بسیاری از ایرانیان، تا همیشه بخشی جداییناپذیر، معنابخش و جاودانه از خاطرات شیرین و زیبای روزگاران درگذشته این سرزمين باقی خواهد ماند.روان استاد روشن و مینوی(۱۳۳۹_۱۴۰۵)🥀🙏✍️ رضیالدین طبیب @Renaissancetranslate