بدترین بخش فاجعه، مرگ نیست؛ عادتکردن است. ابتدا هر فقدان، جهان را متوقف میکند. بعد شمار قربانیان…
انتشار: 2026/07/25 16:05 UTCدریافت: 2026/08/15 01:18 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:18 UTC
بدترین بخش فاجعه، مرگ نیست؛ عادتکردن است. ابتدا هر فقدان، جهان را متوقف میکند. بعد شمار قربانیان آنقدر زیاد میشود که اندوه نیز به آماری روزانه تبدیل میشود. انسان برای زندهماندن به هر چیزی عادت میکند؛ و همین استعداد شگفتانگیز، گاهی وحشتناکترین ویژگی اوست..."طاعون"✍️آلبر کامو @Renaissancetranslate
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 2 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — رنسانس
. #از_یادداشتهای_پراکنده 🔴 از تابلوی «توماسِ شکاک»: وقتی راه ایمان از بطن زخم میگذرد. قسمت اول ✍️ رضیالدین طبیب «توماسِ شکاک» یا "The Incredulity of Saint Thomas" بیتردید یکی از تکاندهندهترین و جسورانهترین نقاشیهای مذهبیِ «کاراواجو» است؛…. .#از_یادداشتهای_پراکنده🔴 از تابلوی «توماسِ شکاک»: وقتی راه ایمان از بطن زخم میگذرد.قسمت دوم✍️ رضیالدین طبیبنقاشی در ظاهر دربارهٔ ایمان مسیحیست، اما در عمق خود پرسشی معرفتشناختی را پیش میکشد: حقیقت را چگونه میشناسیم؟ از طریق وحی؟ از طریق شهادت دیگران؟ از راه ایمان؟ یا از طریق تجربه و مشاهده؟ البته سادهلوحانه است اگر کاراواجو را نقاشی "عِلمگرا" و این تابلو را پیشدرآمد تجربهگرایی مدرن بدانیم؛ اما نمیتوان انکار کرد که حساسیت اثر به مشاهده، بدن و تجربهٔ مستقیم، با روح تازهای که در فرهنگ اروپاییِ آغاز عصر جدید در حال شکلگیری بود، نسبت قابل تأملی دارد.از سوی دیگر، نباید فراموش کرد که این نقاشی در فضای فرهنگیِ ضداصلاح دینی پدید آمد؛ زمانی که کلیسای کاتولیک بیش از همیشه به تصویرهایی نیاز داشت که مؤمن را مستقیماً تحت تأثیر قرار دهند. دیگر کافی نبود که یک قدیس را زیبا و آرمانی نقاشی کنند؛ تصویر باید میتوانست بیننده را متوقف کند، تکان دهد و وادارش کند که روایت مقدس را تقریباً با حواس خود تجربه کند. و کاراواجو در این کار استاد بود. او به جای آنکه بگوید "رستاخیز را باور کن" ، زخم را جلوی چشم تو میگذارد؛ به جای آنکه شک توماس را محکوم کند، آن را تا انتهای منطقیاش پیش میبرد و به جای آنکه ایمان را از شک جدا کند، نشان میدهد که گاهی ایمان درست از همان جایی آغاز میشود که یقین تمام میشود.به همین دلیل، نقاشی "توماسِ شکاک" فقط یک نقاشی مذهبی نیست؛ تصویریست دربارهٔ خودِ انسان و میل پایانناپذیرش به یقین؛ انسانی که میخواهد بداند، اما نمیتواند همیشه بداند؛ انسانی که میبیند، اما باز هم شک میکند؛ انسانی که برای باور کردن به نشانه احتیاج دارد و برای یقین یافتن گاهی باید دستش را در زخم فرو ببرد. شاید به همین دلیل است که قرنها پس از کاراواجو، هنوز نمیتوانیم به این چهار مرد نگاه کنیم و صرفاً یک داستان انجیل ببینیم. ما خودمان را میبینیم؛ خودمان را در چهرهٔ توماس، مردی که در برابر حقیقت ایستاده و هنوز نمیتواند باور کند.و شاید کاراواجو، با آن نور خشن و آن تاریکی سنگین، بیش از هر چیز یک حقیقت ساده اما هولناک را به ما یادآوری میکند: گاهی برای رسیدن به ایمان، باید نخست با زخم روبهرو شد؛ و شاید ایمان، برخلاف آنچه همیشه تصور کردهایم، نه نقطهٔ مقابل شک، که چیزی باشد که از دلِ آن زاده میشود.@Renaissancetranslate
.#از_یادداشتهای_پراکنده🔴 از تابلوی «توماسِ شکاک»: وقتی راه ایمان از بطن زخم میگذرد.قسمت اول✍️ رضیالدین طبیب«توماسِ شکاک» یا "The Incredulity of Saint Thomas"بیتردید یکی از تکاندهندهترین و جسورانهترین نقاشیهای مذهبیِ «کاراواجو» است؛ اثری که حدود سالهای ۱۶۰۱ تا ۱۶۰۲ میلادی آفرید و امروز در مجموعهٔ قصر سانسوسی در پوتسدام نگهداری میشود. اما اهمیت این تابلو صرفاً در شهرت کاراواجو یا جایگاهش در تاریخ باروک نیست؛ شگفتیِ واقعی آنجاست که نقاش، از میان تمام لحظات ممکن در روایت رستاخیز مسیح، درست آن لحظهای را برگزیده که در آن «ایمان» هنوز ایمان نشده است.توماس گفته بود تا زخمِ میخهای کوفته بر صلیب را نبیند و انگشت خود را در زخم پهلوی مسیح نگذارد، باور نخواهد کرد. کاراواجو نیز به جای آنکه این مرد شکاک را گناهکاری بیایمان یا حواریای مطرود تصویر کند، او را در شمایل انسانی عادی و حتی بسیار انسانی نشان میدهد؛ مردی که میخواهد ببیند، لمس کند و از آنچه دیده مطمئن شود. و درست همینجاست که نقاشی از یک روایت سادهٔ انجیلی فراتر میرود و به پرسشی دربارهٔ خودِ "حقیقت" بدل میشود: آیا برای باور کردن، دیدن کافیست؟ و اگر دیدن کافی نیست، آیا لمس کردن هست؟ کاراواجو پاسخ این پرسش را با زبان فلسفه به ما نمیدهد؛ با انگشتِ توماس نشان میدهد.مسیح خودش دست توماس را گرفته و در بطن سوی زخم پهلویش نشانده است. انگشت حواری تقریباً در شکاف گوشت تن مولایش فرو رفته و دو حواری دیگر نیز با کنجکاوی و حیرتی خاموش به این صحنه خیره ماندهاند. این دیگر آن مسیحِ دور از دسترس و غرق در شکوه آسمانیِ نقاشیهای سنتی نیست؛ مسیحیست با بدن، با پوست، با زخمی خونآلود و با گوشتِ مثلهشده. امر قدسی اینجا نه در آسمان، که درست در میان ماده و بدن پسر خدا اتفاق میافتد. شاید راز ماندگاری تابلو نیز همین باشد: کاراواجو ایمان را از آسمان پایین میکشد و به زمین میآورد.چهار پیکره در تاریکی فشرده شدهاند و تقریباً هیچ حواشی و جزئیات اضافهای در اطرافشان وجود ندارد؛ نه معماری باشکوهی، نه منظرهای، نه آسمانی طلایی و نه فرشتگانی که بخواهند بیننده را متوجه عظمت واقعه کنند. کاراواجو همهٔ این زوائد را کنار گذاشته و تنها یک چیز را باقی گذاشته است: بدن. نور نیز در اینجا برای زیباتر کردن صحنه نیامده؛ آمده تا حقیقت را از دل تاریکی بیرون بکشد. پیشانیها، دستها، چین لباسها، پوست بدن مسیح و البته آن زخم، زیر نور تند و بیرحم او آشکار میشوند. تاریکی هرچه را بیاهمیت است میبلعد و نور تنها چیزی را باقی میگذارد که کاراواجو میخواهد ببینیم: زخم. و این همان چیزیست که کاراواجو از ایمان میسازد: مواجهه با زخم.قدیسان او موجوداتی دستنیافتنی و بینقص نیستند؛ آدماند، وزن دارند، پوست دارند، خاکیاند و گاهی حتی چهرههایشان چنان مردمی و زمینیست که ممکن است تصور کنیم همین چند لحظه پیش از گوشهٔ یکی از کوچههای رم وارد تابلو شدهاند. کاراواجو عمداً فاصلهٔ میان قدیس و انسان معمولی را کم میکند. روایت مقدس را از آسمانِ ایدهآل به جهانِ واقعی میآورد و کاری میکند که ماجرای انجیل چیزی مربوط به گذشتههای دور نباشد؛ گویی همین حالا، پیش چشم ما اتفاق افتاده است. در این میان، توماس بیش از آنکه «شکاک» باشد، نمایندهٔ همهٔ ماست. همهٔ ما توماسیم؛ آنجا که حقیقتی را نمیپذیریم مگر آنکه نشانی از آن ببینیم. همهٔ ما در برابر ادعاهای بزرگ، دستکم یکبار پرسیدهایم: «از کجا معلوم؟» و شاید به همین دلیل است که کاراواجو او را تحقیر نمیکند. مسیح نیز چنین نمیکند. دست توماس را پس نمیزند، بلکه خودش آن را به سوی زخم میبرد؛ گویی میگوید: بیا و ببین.این حرکت از نظر شمایلنگارانه بسیار مهم است. مسیح نه فقط زخم خود را نشان میدهد، بلکه اجازه میدهد انسانِ شکاک آن را لمس کند. حقیقت اینجا چیزی نیست که صرفاً باید دربارهاش سخن گفت؛ باید با آن مواجه شد. توماس نیز در نهایت از راه یک تجربهٔ حسی به یقین میرسد. اما عجیبتر از همه آن است که کاراواجو برای نشان دادن ایمان، زخم را انتخاب میکند، نه شکوه را. این نکتهای بسیار کاراواجوییست. او تقریباً همیشه به جای زیباییِ بینقص، حقیقتِ زخمی را انتخاب میکند؛ به جای بدن آرمانی، بدن واقعی؛ به جای قدیس بیخون و بیگوشت، انسانی که پوست و استخوان و عرق و رنج دارد. در جهان او، امر قدسی برای مقدس شدن مجبور نیست از جسم فاصله بگیرد. شاید از همینجاست که «توماسِ شکاک» با جهان فکری آغاز دوران جدید نیز چنین نسبت عجیبی پیدا میکند.@Renaissancetranslate
موسیقی منتخب روزنسخهٔ شنیدنی و بیکلام(پیانو) ترانهٔ مشهور"بَرنده همهچیزو میبره" از گروه ABBAنوازنده: ریاندی کوزوما سبک: اُلد پاپ، کلاسیک @Renaissancetranslate
انسان وزن بدن خود را احساس نمیکند، امّا وقتی اجسام خارجی را به حرکت در میآورد، وزن آنها را احساس میکند. همینطور متوجه کمبودها و عیوب خود نمیشود، بلکه کمبود و عیب دیگران را میبیند. امّا حسن این امر عبارت از این است که دیگران برای هر کس چون آینهای هستند که در آن همه نوعِ عیب، کمبود، بیادبی و خصوصیت نفرتآور خود را به آشکار میبیند."در باب حکمت زندگی"✍️آرتور شوپنهاور@Renaissancetranslate
.کتاب «پدرم داستایفسکی، همانگونه که او را میشناختم» با ترجمه "رضیالدین طبیب" و از سوی "انتشارات اميرکبير" به چاپ و نشر رسید؛ یک بیوگرافی متفاوت به قلمِ آیمی داستایفسکی، از مردی دلسوز و پُرکار، اما سخت محجوب و عزلتگزین، که زندگی، روابط و باورهای شخصی او پشتِ نامِ نویسندهای نابغه به نام «فئودور داستایفسکی» پنهان مانده است.ما داستایفسکی را از خلال رمانهای سترگش میشناسیم؛ از «جنایت و مکافات»، «برادران کارامازوف»، «ابله» و «یادداشتهای زیرزمینی». اما پشت این نام عظیم، انسانی زندگی میکرد که روابط، دوستیها، عشقها، اختلافها و دگرگونیهای فکریاش، به اندازهٔ آثارش شایستهٔ شناختن و تأمل است.«پدرم داستایفسکی» نوشتهٔ آیمی داستایفسکی، روایتی جذاب و کمتر خواندهشده از داستایفسکیِ خصوصی است؛ نویسندهای که این بار نه فقط از پشت میز کار و در میان صفحات رمانها و مقالاتش، که در مناسبات نزدیک و شخصیاش با همسر، پدر، برادران، دوستان و نزدیکانش دیده میشود.ما در این کتاب، با چهرهای متفاوت از روابط او با برخی از بزرگترین نویسندگان روسیه نیز روبهرو میشویم؛ از جمله لئو تولستوی و ایوان تورگنیف؛ روابطی که گاه با تحسین، گاه با رقابت و گاه با اختلافهای عمیق فکری و ادبی و حتی با چاشنی خصومتهای شخصی همراه بود.اما اهمیت این کتاب تنها در زندگی خصوصی داستایفسکی خلاصه نمیشود. خاطرات دخترش، پنجرهای متفاوت به باورها و مواضع سیاسی و اجتماعی او و تحولات فکریاش در روسیهٔ قرن نوزدهم میگشاید و کمک میکند نویسنده نامدار را در متن زمانهای ببینیم که خود نیز پیوسته در حال دگرگونشدن بود:از ایفای نقش کلیدی پدرش در توطئه "پتراشِفسکی" برای براندازی نظامِ تزاری، تا شیفتگی، اعتماد و ارادت مُریدوار ملکه روسیه در سالیان آتی نسبت به این نویسنده و متفکر بزرگ.«پدرم داستایفسکی» کتابیست برای کسانی که میخواهند بدانند در پسِ آن ذهن بزرگ و آن جهان فکری ناشناخته، پیچیده و تحلیلگر، چگونه انسانی زندگی میکرد.✔️ ترجمهٔ فارسی این اثر بهتازگی با ترجمه "رضیالدین طبیب" و توسط "انتشارات اميرکبير" در ۳۶۰ صفحه منتشر شده است.🌿پینوشت: این دومين اثر من به عنوان مترجم، از کتاب کمتر شناختهشدهٔ فرزند ارشد فئودور داستایفسکی( منتشر شده به سال ۱۹۲۱)، درست تابستان سال قبل، در اواخر مردادماه به اتمام رسید، هرچند چاپ و انتشارش به واسطه روزهای کماکان تیره و تار "ایرانِ" ما تا به امروز به تعویق افتاد. اما بهرحال به لطف و همت دوستان و همکاران گرامی به طبع و نشر رسید. امید که مقبول طبع دوستان و علاقهمندان واقع شود...#داستایفسکی #ادبیات_روسیه #رمان #ترجمه#تازه_های_کتاب#معرفی_کتاب@Renaissancetranslate
درک کردن همان آسیب دیدن است و از آنجا که «حقیقت» بسیار بیرحم است، هرچه بیشتر بدانی، بیشتر آسیب خواهی دید!✍"کارلوس فوئنتس" @renaissancetranslate


