تازگی گردآوری
تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-16 06:45 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3

تاسیس کانال: شنبه ششم آذرماه ۱۳۹۵ 👈استفاده ازفایل های صوتی کانال با ذکر منبع و آیدی کانال کتابخوانی بلامانع استارتباط با ادمین: 👇@gooyaabook.♦️تبلیغات پذیرفته میشود.♦️.
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 59 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-10 تا 2026-08-16 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
#معرفی_کتاب 🔹یک خانه، یک ازدواج، یک ثروت بزرگ... و سرنوشتی که آرامآرام تغییر میکند.🔸گاهی یک آدم به زندگیمان وارد میشود و همهچیز را به هم میریزد؛اما گاهی، این پول و ثروت است که آدمها را تغییر میدهد!!📚 #اوژنی_گرانده✍ #اونوره_دو_بالزاکیکی از ماندگارترین رمانهای کلاسیک ادبیات فرانسه؛ داستان خانوادهای ثروتمند، اما گرفتارِ حرص و حسابگری، و دختری که در میان عشق، خانواده و واقعیت تلخ زندگی، آرامآرام بزرگ میشود.بالزاک در این رمان فقط یک داستان عاشقانه تعریف نمیکند؛از پول، قدرت، حرص، روابط خانوادگی، عشق و انتخابهای انسانی میگوید.و شاید سؤال اصلی کتاب این باشد:"وقتی پول وارد رابطههای انسانی میشود، چه چیزی از عشق باقی میماند؟"🤔🎧 بهزودی کتاب صوتی #اوژنی_گرانده را در کانال ما خواهید شنید.👈اگر با رمانهای کلاسیک همراهید،این بار هم با ما بمانید...اوژنی گرانده بهزودی میرسد. 👇👇@ketabkhaniye_telegram@ketabkhaniye_telegram.
🌐 شبکهای برای رشدِ مشترک━━━━━━━━━━━━━━━━━━📚 کتابخانه علوم انسانی➤ @LibraryHumanities📑 فایل و جزوات دانشگاهی➤ @Donyayejozveh🗣️ انگلیسی حرفهای کودک و بزرگسال➤ @RealEnConversations📖 کتابخوانی تلگرام➤ @ketabkhaniye_telegram💬 ترکی رو آسون یادت میدم➤ @TurkishDilli📚 کتب سیاسی➤ @PoliticalBooks📝 گرامر و مکالمه تخصصی➤ @Grammar_in_use25📰 مقالات سیاسی➤ @Political_Articles🏛️ کتب علوم سیاسی➤ @PoliticalBooks_LH🧠 کتب فلسفه➤ @PhilosophyBooks_LH🧠 کتب روانشناسی➤ @PsychologyBooks_LH💰 کتب اقتصاد➤ @EconomicsBooks_LH📖 کتب ادبیات➤ @LiteratureBooks_LH👥 کتب جامعهشناسی➤ @SociologicalBooks_LH🏺 کتب تاریخ➤ @HistoryBooks_LH🗣️ تو زبان مشکل داری؟ بیا اینجا➤ @MedLinguaMastery🎓 دانشجو سلام➤ @daneshjoosalaam🚗 اخبار خودرو برای کادر درمان➤ @khoodroo_news😂 توئیت فان➤ @TweeTfun403🔍 جامعه را، در یک نگاه عمیقتر ببینیم➤ @A_Quick_look_at_Sociology📚 کتاب بخوانیم➤ @LibMajazi🎓 آموزش زبان شروع شد➤ @EnglishAndBookLovers━━━━━━━━━━━━━━━━━━🔗 عضویت در کانون تبادلات اقاقیا https://t.me/+RwJH0bMb353k7ZIT
.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔹#قسمت_ششم♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram🔹 مدیر از زیر چشم به فرنگیس نگاه کرد و تحسین آمیز با خود گفت: معلوم است که با بقیه فرق دارد. مبصر را هم مینشاند سر جایش!پرویز هنوز سر به زیر داشت فرنگیس رو به حبیب کرد و گفت: لطفاً به آن آقا بگویید که بلند شود و از کلاس برود بیرون.پرویز لحظهای بعد سلانه سلانه راه افتاد تا از کلاس خارج شود. فرنگیس به او هشدار داد: لطفاً تندتر وقت کلاس را نگیرید.پس از خروج پرویز سکوت بر کلاس حاکم شد. فرنگیس گفت: درست بایستید این چه طرز ایستادن است؟فرامرز که شل و ول و باز ایستاده بود به سرعت خود را جمع و جور کرد. فرنگیس به صدا درآمد: ادامه بدهید درس درباره خدا و خلقت زمین و آسمان و انسان بود.فرامرز حین خواندن به کلمه تعالی رسید فرنگیس کف دست چپ را مستقیم نگه داشت و پس از سکوت خواننده پرسید: تعالی یعنی چه؟فرامرز نمیدانست سرسری چند جواب داد. فرنگیس عبوسانه سر تکان داد. فرامرز این پا و آن پا میکرد که دختربس گفت: بگوییم؟فرنگیس سگرمهها را در هم کشید و پندآموز گفت: کار خیلی زشتی کردید تا وقتی چیزی ازتون پرسیده نشده حق ندارید حرف بزنید.دختربس سرش را به زیر انداخت. فرنگیس با قیافه متکبری گلسنم را مخاطب قرار داد و گفت شما لطفاً بایستید و معنی کلمه تعالی رو بگویید گلصنم را مخاطب قرار داد و گفت: شما! لطفا بایستید و معنی کلمه تعالی را بگویید.گلصنم با دستپاچگی جواب داد. فرنگیس با تاسف فخرآمیزی سر تکان داد. گلصنم برای دومین و سومین بار کلماتی به زبان آورد. فرنگیس به نشانه نفی، سر خود را به چپ و راست چرخاند. سپس رو به حبیب گفت: شما بگویید آقای کیانی!حبیب از جایش برخاست و راست ایستاد. در همین حین گلصنم گفت: خودم بگویم فرنگیس؟فرنگیس به سرعت چهره درهم کشید. نگاه خشمگینانهای به گلصنم انداخت و با تندخویی گفت: اولاً برای حرف زدن دستتان را بالا بگیرید تا به شما اجازه داده شود. ثانیاً اینجور مواقع اسم من خانم سمسام است نه فرنگیس! من با هیچ کدام از شماها خودمانی نیستم که اسم کوچکم را صدا بزنید.مدیر از زیر چشم مبهوتانه به فرنگیس نگاه کرد. گلصنم که سخت بور(خجالتزده) شده و جا خورده بود، پکر و مغموم نشست. فرنگیس به او اخطار داد: از کی اجازه گرفتید که نشستید؟گلصنم با ناراحتی بلند شد. فرنگیس از او روی برگردانید و خطاب به حبیب پرسید: خب آقای کیانی، معنی تعالی چیه؟حبیب حین تکان دادن دستها با شور و هیجان گفت: یعنی، یعنی، یعنی آفریدگار.فرنگیس سرش را به عقب پرت کرد و گفت: نوچ!حبیب خود را از تک و تاب نینداخت و هیاهو کنان و ضمن حرکت دادن دستها گفت: ما بلدیم خانم! ما بلدیم معنیش میشود و پس از مکثی طولانی سرسری چند کلمه بیربط بر زبان آورد. فرنگیس با خونسردی او را به آرامش دعوت کرد: اگر بلد نیستید لطفاً شلوغ نکنید. در شأن شما نیست که شلوغ کنید.سپس رو به نادر کرد و گفت: شما بگویید آقای امیری!نادر از جا جست و ایستاد. حبیب های و هوی کنان گفت: یادمان آمد خانوم! یادمان آمد!فرنگیس با بغضی پنهان شده گفت: با اجازه کی حرف زدید؟ و چون مخاطب خود را خاموش دید در همان حال که به چشمهای او زل زده بود، محکم گفت: کلاس برای خودش قاعده و قانون دارد اگر هر کسی بخواهد اینجا داد و قال به راه بیندازد دیگر اسمش کلاس نیست!عضلات چهره حبیب منقبض شد و اخمهایش در هم رفت نگاهش را از فرنگیس برگرفت و سرش را اندکی خم کرد. فرنگیس اجازه داد تا سکوت بیشتر از پیش حبیب را در هم بیاشوبد وقتی احساس کرد حبیب به قدر کافی کلافه شده است، آنگاه با لحن و حالت ارباب منشانهای گفت: خب حالا که از درس عبرت گرفتید اجازه میدهم که خودتان را نشان بدهید و حرفتان را بزنید.حبیب به خود پیچید و پس از چند لحظه تاخیر با دلخوری و با لحنی عشقِ لاتی گفت: والا خانوم، ما بیخودی گفتیم بلد نیستیم!فرنگیس با لحن شماتتآمیزی گفت: پس چرا گفتید بلدید؟ چرا به خودتان اجازه دادید وقت کلاس را بگیرید؟حبیب دستی به صورتش کشید و با سستی اما حق به جانب گفت: والا راستش بلد بودیم ولی از بس حرفهای دیگر آمد وسط یادمان رفت.چند نفر از بچهها خندیدند اما به سرعت ساکت شدند. فرنگیس به علامت تاسف هوف کوتاهی سر داد و در همان سرش را به چپ و راست چرخانید سپس قاطعانه گفت: خیلی زشت است، هم طرز ایستادنتان، هم طرز حرف زدنتان! و در حالی که برای چند لحظه سکوت مطلقی بر کلاس حاکم بود افزود: شما خیال میکنید اینجا کجاست آقای محترم؟ میدان بازی و جلوی بقالیها؟ یا کلاس درس؟حبیب با بی حوصلگی این پا و آن پا کرد و سرش را چرخانید. نمیدانست در جواب فرنگیس چه بگوید؟ نمیتوانست در حضور مدیر مدرسه اعتراف کند که از مدرسه و درس و کلاس متنفر است. پس شانهای بالا انداخت و من من کنان گفت: بله حق با توست!#ادامه_دارد ....
.🆔 @ketabkhaniye_telegram📚 #مردی_که_در_غبار_گم_شد ✍ #نصرت_رحمانی● یادداشت هجدهم🎤گوینده: #پری_ساتکنی@satkani🎚تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram 🔹 شب است، شبی بی ستاره.شیرهی مسموم سیاهی به روی شیشه پنچره ماسیده.تیغهی بران نگاه خشمگینم نمیتواند کوچکترین خراشی به روی دیوار تاریکی بدهد و وزنی به روشنایی بگشاید.غمگین و مأیوس چون جغدی به سر دروازهی ویران آرزوهای گذشته خود نشستهام و گریه میکنم.گریه میکنم ... برای مردی که در غبار گم شد، برای پیکرتراشی که با تیشه بلورین میخواست مجسمهی آهنین "آپولون" را بسازد.اینجا نشستهام و به ابدیت میاندیشم ... .
.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔹#قسمت_پنجم♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram🔹مردها کمتر از این موضوع حرف میزدند ولی چند نفر از آنها از جمله مراد و حسین در فرصتهای مختلف از بیحرمتی او به بزرگترها گله میکردند. البته توهین و گستاخی مشخصی از او ندیده بودند فقط از بیاعتنایی او دلخور بودند چون از نظر آنها بیاعتنایی یک بچه و نوجوان به افراد سالمند دهن کجی وقیحانهای بود.مدیر مدرسه هم از سرسنگینی این دختر سفیدچهره بلندقد و زیبا خوشش نیامد با این حال رفتار سنجیدهای در برابر او در پیش گرفت، رفتاری که میشد آن را دیپلماتیک خواند.در کلاس سوم دبیرستان هشت پسر و دو دختر درس میخواندند آنها از دو سال پیش در همین مدرسه درس خوانده بودند و با خلق و خوی یکدیگر آشنا بودند. قرار بود فرنگیس هم در همین کلاس درس بخواند اما از همان روز اول با فاصلهگیریها، سکوتها و ژستهای خاص خودش به همکلاسیهایش فهماند که حساب جداگانهای برای او باز کنند. همین موضوع این کلاس را به کانون تشنج خصومت و کینه توزی عجیبی تبدیل کرد. بدون شک اگر فرنگیس، حبیب، مدیر، نادر و دیگران به دقت در مورد جزئیات برایم حرف نمیزدند نمیتوانستم آنچه را که در آنجا اتفاق میافتاد به نحو منصفانهای بنویسم. در واقع غیر از توصیف زندگی رنجآور و روحیه آشفته خودم در آن هفتهها و ماههای بحرانی بقیه مطالب را از گفتگو با دیگران کسب کردم، چون اصلاً نمیشد به شایعات و بدگوییهای رایج اکتفا و اتکا کرد. عصاره داستان یا در واقع شرح تلاطمها و تنشها را از حبیب و فرنگیس شنیدم. حبیب در بازگویی پنهانیهای خودش صریحتر و دقیقتر حرف زد. میتوانم بگویم تا آن روز هیچکس نتوانسته بود زوایای تاریک و ناشناخته خودگوییها و تخیلاتش را با آن ظرافت و صداقت برایم توصیف و تشریح کند. فرنگیس در بیان مکنونات درونیاش ضعیفتر ولی در توصیف رویدادها و رابطهها دقیقتر بود. شاید هر دو نفر چیزهایی را هم نگفته باشند ولی همانطور که در ابتدای داستان نوشتم ناگفتههای آنها از نظر من اهمیتی ندارد زیرا نگفتن و ننوشتن بعضی چیزها خود یک هنر است و لزومی ندارد که در یک داستان همه چیز نوشته شود.باری، مدیر روز سوم بازگشایی مدارس در کلاس درس نشسته بود میبایست به چند پرونده رسیدگی میکرد تا آنها را در اولین هفته برای اداره فرهنگ بفرستد کلاس درس فارسی را به فرنگیس سپرد تا هم خودش به کارش برسد و هم به کم و کیف شخصیت و تواناییهای او پی ببرد. او سخت کنجکاو شده بود تا هرچه زودتر این دختر غیر عادی را بشناسد. فرنگیس در حالی که گردن برافراشته بود با کندی اشراف منشانهای جلوی تختهسیاه رفت و ایستاد. همهمه خفیفی شنیده شد فرنگیس خشک و جدی گفت: حرف نباشد مگر نمیبینید ساعت درس است و آقای مدیر دارند به کارهایشان میرسند؟سکوت حاکم شد همه محصلین به فرنگیس چشم دوختند. مدیر از زیر چشم به او نگریست که حالا با حالتی رسمی و حساب شده ایستاده بود و کتاب فارسی را ورق میزد. فرنگیس سرش را بالا گرفت و رو به فرامرز گفت: شمافرامرز: من؟- بله شما بیایید اینجا کتابتان را هم بیاورید.هنگامی که فرامرز به سوی تخته سیاه میرفت مجدداً زمزمه ضعیفی شنیده شد. فرنگیس چهره در هم کشید و در حالی که انگشت نشانه دست چپش را تکان میداد خشم آگین گفت: یادتان باشد که من هر حرفی را فقط یک دفعه میزنم!سپس گردنش را کج کرد و افزود: اگر کسی پچ پچ کند گوشش را میگیرم و میاندازم بیرون!فرامرز در سکوت محض شروع به خواندن کرد. فرنگیس گاهی به کتاب چشم میدوخت و گاهی به محصلین، در یک جا خواندن فرامرز را قطع کرد و رو به بچهها تاکید کرد: شما با شما سه نفر هستم و پس از آنکه به چهره هر سه مخاطب خود نگاه کرد افزود: وقتی دارند درس فارسی میخوانند سرتان روی کتاب باشد تا بفهمید چه میخوانند.هر سه محصل سرها را زیر انداختند فرنگیس زیر لب گفت: ادامه بدهید.بیشتر از ۹۵ درصد کارگران شرکت نفت از ایلها و طوایف جنوب بودند. این ایلات و عشایر برای دوم شخص مفرد ضمیر و فعل دوم شخص جمع به کار نمیبردند. ضمیر شما نداشتند و برای دوم شخص جمع از شماها استفاده میکردند. به همین خاطر کارگران و اعضای خانواده آنها حتی در محاوره با بزرگترها و مقامات مهم ضمیر و فعل دوم شخص جمع به کار نمیبردند. بنابراین حرف زدن فرنگیس برای بچهها و مدیر کاملا تازگی داشت. حبیب در همان حال که سرش را روی کتاب انداخته بود آهسته به پرویز گفت: چقدر لفظ قلم حرف میزند. دختر ناحیه هم اینجوری حرف نمیزند!رئیس ناحیه ارشدترین مقام در منطقه نفت خیز بود پرویز مبصر کلاس که در کنار حبیب نشسته بود خندهاش گرفت. فرنگیس لبخند او را دید با اشاره دست چپ فرامرز را به سکوت واداشت و رو به پرویز گفت: شما، شما که خندیدید بفرمایید از کلاس بروید بیرون!همهمهای شنیده شد دختر بانگ زد: ساکت!همه ساکت شدند.#ادامه_دارد ....
🆔 @ketabkhaniye_telegram 📚 #مردی_که_در_غبار_گم_شد ✍ #نصرت_رحمانی● یادداشت هفدهم🎤گوینده: #پری_ساتکنی@satkani🎚تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram 🔹آری، من همواره باید کوشش کنم تا زندگی یک موجود، یک انسان، گرم و پرشور باشد. چون دوست ندارم چراغی را که به اشتباه شبی در تاریکی قلب او روشن کرده ام، خاموش کنم.گرچه من این چراغ را روشن کردم تا عشقی برای خود بیابم و نیافتم اما نمیدانستم که چشمان او به نور عادت خواهد کرد و قلب او از گرمی لذت خواهد برد ... .
.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔹#قسمت_چهارم♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram🔹 کوی کارگری پاریس۴ در منطقه نفتخیز پاریس کرنج، در نزدیکی شهر کوچک ولی نفتخیز و مشهور آقاجاری قرار داشت. این کوی در دو کیلومتری چاه شماره چهار واقع شده بود. حدود صدوبیست خانه دو اتاقه داشت، هر هشت خانه در کنار هم واقع میشدند و یک بلوک یا به اصطلاح لین تشکیل میدادند. هر سه لین یک آشپزخانه یک مستراح یک حمام و یک شیر آب عمومی داشت. شرکت نفت ایران و انگلیس پس از کشف نفت برای این بخش پاریس را انتخاب کرد، خانهها جز برق چیز دیگری نداشتند. پخت و پز و شستشو در جاهای عمومی صورت میگرفت. کوی، چهار بقالی، یک نانوایی، یک درمانگاه و یک مدرسه مختلط هم داشت. ساختمان اینها هم به وسیله شرکت نفت ساخته شده بود. مدرسه فقط چهار اتاق آموزشی داشت. محصلین سالهای اول تا سوم دبستان در بزرگترین کلاس، دانش آموزان سالهای چهارم تا ششم دبستان در کلاسی کوچکتر از اولی و محصلین دو سالِ اول دبیرستان در یک کلاس و بالاخره ۱۱ محصل سال سوم در آخرین کلاس مینشستند. مدیر مدرسه، معلم سال سوم دبیرستان هم بود. او از شش سال پیش در این مدرسه کار کرده بود و با روحیه ساکنان کوی تا حدی آشنایی داشت. خوب میدانست که با هر یک از نوجوانهای کوی چه رفتاری داشته باشد. مبصری کلاس سوم دبیرستان را به عهده پرویز گذاشته بود که نه چندان سرکش بود و نه زیاد مودب و روی هم رفته از قابلیتهایی برخوردار بود در حالی که امور فوق برنامه، کتابخانه و برنامه نمایش و ترانه خوانی را به نادر سپرده که شاگرد اول بود ولی قدرت نظم دادن به کلاس را نداشت. مدیر با تردستی خاصی دانشآموزی به نام حبیب را مستثنا کرده و به حال خود گذاشته بود با این وجود گاهی مانند پدری سختگیر و دلسوز و در عین حال مقتدر سر او فریاد میکشید حبیب فکر میکرد مدیر به این وسیله میخواهد توانایی و قدرت خود را به اثبات برساند و به سایر دانش آموزان بفهماند که حتی بر قویترین جوان کوی هم سلطه دارد. حبیب به خاطر اینکه مدیر میانسال را نرنجاند تن به تنبیههای اتفاقی او میداد اگر تصوری غیر از این میداشت در خرد کردن دندههای مدیر تردیدی به خود راه نمیداد چون او دشمنانش را فقط با چنین روشهایی سر جایشان مینشاند.باری هفته دوم شهریور جبار و ۳۱ کارگر دیگر به کوی آمدند. تمام دار و ندار هر ۳۲ خانوار را در ۵ کامیون جای داده بودند. کارگرها و زن و بچهها هم در هفت کامیون (Labourlory) نشسته بودند. طبق معمول ساکنان قدیمی کوی به استقبال تازه واردین رفتند تا در تخلیه اثاثیه به آنها کمک کنند. زنها با آب و چای و میوه و ویسکویت از آنها پذیرایی کردند و وقت غذا هر یک از خانوادههای قدیمی یکی از خانوادههای تازهوارد را به خانه خود برد. این رسم از دیرباز در کویهای کارگران حفاری جاری بود چون آنها کم و بیش با یکدیگر دوستی و آشنایی و در بعضی موارد قوم و خویشی داشتند. رسم دیگری هم بود ساکنان قدیمی کوی چنانچه صمیمیت بیشتری با بعضی از تازه واردها میداشتند یکی پس از دیگری برای صرف شام یا ناهار از آنها دعوت میکردند اما این دفعه استثنایی در هر دو رسم پیش آمد که برای من تازگی داشت. مردم میگفتند که فرنگیس از لحظه ورود به کوی خود را از انظار پنهان کرده لب به آب و چای دیگران نزده و ظهر حاضر نشده همراه خانوادهاش برای صرف ناهار به خانه مراد برود و در جواب تعارفها و اصرارهای صورتگل همسر مراد فقط میگفت: مرسی فعلاً کار دارم!روزهای بعد هم که از طرف بعضی از کارگران دعوت شده بودند فرنگیس همیشه غایب بود و مادرش توضیح میداد: کار داشت به بزرگی خودتان ببخشید.اما قضایای شگفتآورتری هم بود فرنگیس برای پخت و پز پا به آشپزخانه عمومی نمیگذاشت و در خلوتترین ساعات یعنی بعد از سپیدهدم، بعدازظهرها بعد از غروب به توالت عمومی میرفت و اگر تصادفاً کسی را میدید سلام نمیکرد و چنانچه به او سلام میکردند با سنگینی و وقار زنان چهل-پنجاه ساله خانوادههای اشراف جواب میداد. او حتی با زنها و دخترها هم خودمانی نبود و حاضر نمیشد لحظهای پیش آنها توقف کند و حرف بزند.طبق رسم مردمان جنوب بچهها صرف نظر از سن و سال خود مردها را عمو و زنها را خاله صدا میکردند ولی فرنگیس طوری از عموها وخالههای قراردادی میگریخت که نه تنها فرصتی برای ابراز محبت و گفتگو به آنها نمیداد بلکه با بیاعتنایی توهین آمیز و مبهوت کننده خود دلشکستهشان میکرد. به همین خاطر هنوز دو سه هفته از ورود آنها نگذشته بود که بیشتر زنها و مردها، پسرها و دخترها به بدگویی از او پرداختند تنها زنی که از فرنگیس بدگویی نمیکرد صورتگل بود!#ادامه_دارد ....
.
.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔹#قسمت_سوم♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram🔹تا سه سال بعد که شرکت نفت، جبار و سیویک کارگر دیگر را از مسجدسلیمان به شهر نفتخیز هفتگل منتقل کرد، فرنگیس در خانه آن زن بود. فقط هر از گاهی ملبس به جامههایی حسرت برانگیز سوار یکی از ماشینهای شورولت تاکسیرانی شرکت نفت میشد و از کوی پر زرق و برق و پر از گل و گیاه کارمندنشین تلخاب به کوی خشک و بی گل و عطر چهاربیشه میرفت تا از خانوادهاش دیدن کند. طی آن سه سال فرنگیس هم از شر زندگی در یک اتاق نُه متری مربعی خلاص شده بود و هم به جای غذاهای شکم پرکن کارگری خورش کرفس و خورش گوساله قارچ و سالاد میگو میخورد. زمستانها جایش گرم و نرم بود و تابستانها کنار کولر گازی میخوابید به همین خاطر آب غلیظی زیر پوستش دوید و قشنگتر از آن چیزی شد که در اصل بود اما اینها نکتههای گذرا بودند چیز ماندگار تاثیر زن لبه گوری بود که به عهد دایناسورها تعلق داشت و حالا با قدرت از شکوه و جلال خوانینی حرف میزد که در بدو شکلگیری شرکت نفت سرزمین بختیاری را به این شرکت فروخته و اینک خود در دم و دستگاه عظیم و بی در و پیکرش حل شده بودند. این زن فرنگیس را درست مثل خانزادههای صد سال پیش تربیت میکرد. اگر فرنگیس با دخترهای همسایه که پدرهاشان کارمند عالی رتبه شرکت بودند حرف میزد زن اخم میکرد و با لحنی پند آموز به او میگفت: با هر کس و ناکسی نشست و برخاست نکن با کمتر از خودت حرف نزن. چنانچه فرنگیس با سر و وضع غیر مرتب به سالن میآمد زن انگشت نشانه را به حرکت در میآورد و با تأکید میگفت: اینجوری میخواهی اسم و رسمت را نگه داری؟این زن تا آنجا که من بعدها از دیگران و شخص فرنگیس شنیدم نقش ویرانگری در شکلگیری شخصیت فرنگیس داشت او میدانست که قطرهای از خون خوانین در رگهای فرنگیس جاری نیست اما ابتدا با انگیزه همدرد کردن مونس خود و بعدها بنا به عادتی بینیاز از انگیزه، او را در سوگ جبروت به تاراج رفته خوانین سهیم میکرد میگفت: دیدی چی بودیم و حالا کارمان به کجا کشیده؟ همیشه هم تعلیمی مسخره به او میداد: از سر و جانت بگذر ولی از رگ و ریشهات نگذر!نوع زندگی شخصیت و حرفهای این زن به حدی فرنگیس را تحت تاثیر قرار داد که دخترک ده-دوازده ساله حتی زنها و دخترهای روسای عالی رتبه شرکت را به چیزی نمیگرفت همسر رئیس کل اداره حفاری که از خانوادهای متمول بود و مدرک دانشگاهی هم داشت شکوه کنان میگفت: عجب دختری بود زورش میآمد جواب سلام دخترم را بدهد، از کنار ما زنها رد میشد ولی نگاهمان هم نمیکرد!چیز دیگری هم بود: غرور غیر عادی بیشتر عاملی بیرونیست تا درونی، توجه بیش از حد دیگران خصوصاً اگر این توجه همه روزه باشد غروری افراط گونه و نامتعادل به انسان میبخشد. فرنگیس هم جدا از تاثیر مخرب اولیه پدر و مادرش و آن زمان قربانی توجه و نگاههای حریصانه و تحسین انگیز پسرها و مردهای جوان شد او عجیب زیبا بود پوست روشن و خوشرنگش میدرخشید و درشتی و حالت و شکل چشمهای خاکستری رنگش کم نظیر بود سیمای بیضیگون و خوش ترکیبی داشت و دهان قشنگ و لبهای گوشتآلود برگشتهاش با بینی کشیده و ظریفش متناسب بود. موهای بلند بلوطی رنگ داشت و خال زیبایی روی لپ چپش بود اندامش به حدی موزون و تراشیده بود که گویی مجسمه ساز ماهری سالها روی او کار کرده بود اما اوج زیبایی او در همان چشمهای افسون کننده و اعجاب انگیزش بود. وقتی اولین بار او را دیدم با خودم گفتم فقط مردی میتواند ادعای بیتفاوتی در برابر جنس مخالف را داشته باشد که مجذوب نگاه و چشمهای افسون کننده فرنگیس نشود. معمولا لباسهای زیبا و در عین حال سنگین و باوقاری میپوشید آنطور که تعریف میکردند در هفت گل بعضی روزها دامنی خردلی رنگ با بلوزی آبی آسمانی و گاهی پیراهن سفید با یقهای پهن و مشکی رنگی میپوشید و کمربند سیاه پهنی هم در کمر باریکش میبست. همه اجزای این لباسها او را زیباتر میکرد گویا تز سنین طفولیت هر لباسی زیبایی او را دوچندان میکرد. به هر حال زیبایی شگفتانگیزش باعث شده بود که از سنین ده-یازده سالگی مورد توجه پسرها قرار گیرد و هر از گاهی نامه عاشقانهای از آنها دریافت کند یا شاهد دلباختگیشان باشد به حدی پیش پسرها محبوب بود که وقتی همراه آن زن وارد سینما میشد سکوت مرموزی حاکم میشد و نوجوانها نگاه خود را به او میدوختند. این چیزها برخلاف بعضی از دخترها او را دچار انحراف زودرس نکرد ولی برتری و امتیازی به او بخشید باورش شد که از هر حیث و نه فقط زیبایی و اصل و نسب بر بقیه مردم برتری دارد و دیگر جز عدهای انگشت شمار برای نوکریاش خوبند!#ادامه_دارد ....
🆔 @ketabkhaniye_telegram📚 #مردی_که_در_غبار_گم_شد ✍ #نصرت_رحمانی● یادداشت شانزدهم🎤گوینده: #پری_ساتکنی@satkani🎚تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram 🔹 "سفر بخیر ... ای غریبهی تنها ... ای نفرینی مطرود سرزمین پاکیزه دامنان ... ای همدرد، هم آواز، هم گریه ...سفربخیر ای آشنا، ای لاله ی روشنِ محراب دل تاریک نصرت، ای عشق قرن های دور و نزدیک "پاندورا"، سفربخیر ... .
.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔹#قسمت_دوم♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram🔹جبار و زنش بعدها در اوج قحطی و شیوع بیماری وبا در منتهای فقر و تنگدستی روستایشان را ترک کردند و به مسجدسلیمان رفتند. جبار پس از مدتی به استخدام شرکت نفت درآمد و در اداره حفاری چاههای به کار مشغول شد. از آن پس هر چند ماه را در یکی از شهرها بخشها و یا کویهای کارگری میگذرانید. هرجا چاه نفتی کشف میشد شرکت نفت یکی از گروههای ۳۲ نفره را که از چهار شیفت ۸ نفره تشکیل میشد به آنجا میفرستاد. در این مکانها منازل مسکونی کارگران یا خانههای کوچک بی تجهیزات بودند و یا چادرهای انگلیسی سفید رنگی که روی یک سکوی بتنی کوتاه مستقر میشدند. زن و شوهر مثل بقیه همسایهها و همکاران زندگی سخت و مشقتباری داشتند. گاهی ماه تا ماه حمام نمیکردند و زمانی هفتههایمتمادی از خوردن غذاهای گوشتی محروم میماندند. با این وجود جبار و شوکت در همه حال خانزادگی خود را به رخ دیگران میکشانیدند و جا و بیجا به اصل و نسب خود اشاره میکردند. شوکت شوهرش را خان صدا میکرد و جبار عنوان بیبی را که پیشوند خاص زنان خانواده خوانین بود جلوی نام شوکت میگذاشت.طی آن سالهای رنجبار که با نوعی تکافتادگی و هجران اجباری توام بود خان بودن یا نبودن زن و شوهری که جز چند دست رختخواب کهنه و خرت و پرت اولیه و مستعمل چیزی نداشتند هیچ تاثیری نداشت با این حال آنها به طرز سادهلوحانهای مردم را صرف نظر از تفاوتهایشان به دو دسته تقسیم میکردند: عدهای که خان بودن جبار را میپذیرفتند و کسانی که آشکارا یا تلویحا به چنین چیزی گردن نمینهادند. شوکت و شوهرش دسته اول را دوستان خود به حساب میآوردند میدانستند که اکثر این دوستان زمانی جزو رعایا بودهاند، اما محال بود کلمه رعیت را در موردشان به کار ببرند و معمولا از آنها با عناوینی مثل پدر و مادر دار و فهمیده یاد میکردند. مثلا صورتگل که رعیتزاده اصیلی بود جزو همین آدمها بود چون وقتی شوکت را میدید میپرسید: بیبی، حال خان چطور است؟ اما کسانی که به حساسیت این زن و شوهر اهمیت نمیدادند نه فقط گاهی اوقات از خوشرویی و محبت طبیعیشان محروم میماندند بلکه عنوان رعیت کلهخراب میگرفتند و شوکت کم و بیش از آنها غیبت میکرد و اگر یکی از این افراد او را دلخور و ناراحت میکرد با ژستی سادهلوحانه میگفت: ما را ببین که با کی طرفیم؟ با یک مشت رعیت حرف نفهم!فرنگیس در دامن چنین پدر و مادری رشد کرد. از همان سنین کودکی پدر و مادر برای صدا زدن او از پیشوند بیبی استفاده میکردند. از طفولیت با صداقت کودکانهای به این دختر گفته شد که امپراتوری شرکت نفت و اصلا تمام چرخهای کشور ایران به طور پنهانی با دست خوانین بختیاری به گردش در میآیند. برای اثبات این گفتهها و نیز گفتههای دیگری که بعضیهاشان بدجوری مضحک بودند به همسر شاه اشاره میشد که از خوانین بختیاری بود. به فرنگیس گفته بودند که گرچه از حیث زندگی ظاهری تفاوتی با دخترهای بقیه کارگران ندارد اما به سبب پیوند خونیاش با خوانین از تبار دیگری است پس باید خود را با دختران خوانین مقایسه کند و نه با دخترهای سیاهسوخته و بیریخت کارگرها که زمانی رعیت بودند!شمار این حرفها که در موقعیتها و زمانهای مختلفی هم گفته میشدند از حد خارج بود. در ضمن رفتار و سلوک روزمره جبار و شوکت حکایت از اهمیت بی چون و چرای پیوند با خوانین میکرد. در نتیجه فرنگیس جوری بار آمد که حقیقتا باورش شد به خوانین وابستگی دارد. باور او به مراتب از والدینش قویتر بود به طوری که از سن ۷ یا ۸ سالگی خود را برتر از دخترهای همسایه میدانست و فقط به کسانی اندک اهمیتی میداد که سلطه و سروریاش را پذیرفته باشند.ما عمری با خانواده خوانین تماس داشتیم. دهها زن و دختر از آن خانوادهها دیده بودیم اما تک تک مان حاضر بودیم سوگند بخوریم که هیچ یک از آن زنها و دخترها فخر و تکبر فرنگیس را نداشتند. تصور ما این بود که فرنگیس تاثیر بیشتر و عمیقتر را نه از والدینش بلکه از شخص دیگری گرفته بود. از دختر خواهر سیامک خان سمسام. که چند دهه پیش قدرتمندترین خان منطقه بختیاری بود. شوهر این زن مثل اکثر خوانین به استخدام شرکت نفت درآمده و در مسجدسلیمان پست و مقامی به هم زده بود. فرزندانشان در پایتخت زندگی میکردند. زن که در اواخر عمر تا حدی افسرده و عصبی شده بود میخواست روزها تنها نماند و شبها در غیاب شوهرش که وقتش را در باشگاه میگذراند دق مرگ نشود دنبال کسی میگشت که حاضر شود یکی از دخترهایش را نزد او بفرستد. جبار که آن زمان برای دومین بار در کوی کارگری چهاربیشه در شهر مسجدسلیمان زندگی میکرد با اشتیاق تبآلودی داوطلب شد و شاهزاده ده ساله خود را به حضور آن زن برد!#ادامه_دارد ....
🆔 @ketabkhaniye_telegram📚 #مردی_که_در_غبار_گم_شد ✍ #نصرت_رحمانی● یادداشت پانزدهم🎤گوینده: #پری_ساتکنی@satkani🎚تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram 🔹 او میخواهد از این سرزمین بگریزد و لحظهای که این خبر را به من داد احساس کردم که بی او زندگی من چقدر خالی خواهد بود.لحظهای که این خبر را به من داد احساس کردم که تنها کسی که میتوانست زندگی مرا بازگرداند اوست.تنها کسی که میتواند همه غبارهای زندگی مرا فرو بنشاند، تنها کسی که میتواند مرا خوشبخت کند ... آری خوشبخت ... کلمهای که سالهاست از ذهن من خارج نشده است!با این که من خیلی آسان همهی آن چیزها که در زندگیام گرانبها بوده است را از دست دادهام، وقتی او گفت میخواهم بروم احساس کردم خسیسترین مرد روزگارم!
نمایش ویژه آسمان:اگر فردا صبح کمی زودتر از خواب بیدار شوید و پیش از طلوع خورشید به آسمان نگاه کنید، چند سیاره از منظومه شمسی را در امتداد یک نوار در آسمان خواهید داشت؛ پدیدهای که به آن «رژه سیارات» میگویند.در این آرایش، مشتری، عطارد، مریخ، زحل، اورانوس و نپتون حضور دارند💥اما یک نکته مهم:آنها واقعاً در فضا در یک خط صف نکشیدهاند!این چیزی است که از زاویه دید ما روی زمین چنین به نظر میرسد؛ چون مدار بیشتر سیارات تقریباً در یک صفحه قرار دارد👈از طرفی، قرار نیست هر شش سیاره را با چشم غیرمسلح ببینیم.اورانوس و نپتون بسیار کمنورند و برای دیدنشان به ابزار رصدی نیاز است.⚡️ شگفتی این روز فقط همین نیست!پیش از طلوع: آرایش چند سیاره در آسمان صبحگاهی☀️ خورشیدگرفتگی کامل در بخشهایی از جهان🌠 شب: اوج بارش شهابی برساوشی (Perseids)📣📣 البته این پدیدههای نجومی، برخلاف بعضی پیامهای فضای مجازی، دلیلی علمی برای تغییر سرنوشت، افزایش قدرت نیت یا آزاد شدن «انرژی ویژه کیهانی» نیستند!!📌اما شاید چیزی زیباتر هم وجود داشته باشد:اینکه گاهی، وسط شلوغی زندگی،سرمان را بالا ببریم و چند دقیقه به آسمان نگاه کنیم..
زندگی مثل کتاب است...بعضی صفحهها غمگیناند بعضی صفحهها شیرینانداما اگر یک صفحه بد بودهرگز کتاب را نبند!! ورق بزن...! زیرا شاید بهترین فصل زندگیاتدر صفحه بعدی باشدامیدوار باش،تلاش کنو هیچ وقت تسلیم نشوآینده متعلق به کسانی استکه به رؤیاهای خود ایمان دارند✿⃟🪻🍃 @beheshteroya ♡
🆔 @ketabkhaniye_telegram 📚 #مردی_که_در_غبار_گم_شد ✍ #نصرت_رحمانی● یادداشت چهاردهم🎤گوینده: #پری_ساتکنی@satkani🎚تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram 🔹 تنها چیزی که از همه عشقها، شرها و دردها به دست آوردهام این بود که:او مردی را میپرستید که نیمی از آن مرد در من بود.و من چیزهای ناشناسی را دوست داشتم که همه در او بودند.اما نمیدانم چرا بیهوده به او بدبین شده بودم و همیشه سعی میکردم تا آنجا که مقدور باشد با کلماتی خشن، بیانصافانه رنجش دهم و عجیب این بود که او همهی وحشیگریهای مرا تحمل میکرد ... .
.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔹#قسمت_اول ♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegramای گل سرخ کوچکآدمی در ژرفترین درجه درد زندگی میکند،من بیشتر دوست میداشتم در آسمان باشم!آغاز موومان* چهارم از سمفونی دوم گوستاو مالر(موومان (به فرانسوی: mouvement ) به معنای بخش کاملی از یک اثر بزرگترِ موسیقی است که خود آغاز و انجامی دارد. آثاری مانند سمفونی و کنسرتو و سونات هریک از چند موومان تشکیل میشوند. گاه یک موومان از اثری در کنسرتها اجرا میشود، ولی اجرای هر اثر موسیقی وقتی کامل است که تمام موومانهای آن اجرا شود.)🔹کابوس زندگی چیزی نیست جز سوءتفاهمهای تکراری و کهنه، با این وجود هر سوءتفاهمی چه عشق باشد یا خوشبختی و چه اختراع باشد یا جنگ از نظر مردم یک داستان تازه است و میتواند برای مدتی سرگرم کننده باشد. در واقع بشر از بدو پیدایش تاکنون کابوس زندگیاش را با همین داستانها قابل تحمل کرده و حتی به آن جاذبه بخشیده است.آنچه بر من و فرنگیس گذشت از این قاعده مستثنا نبود، با این حال مثل اکثر مردم فکر میکردیم که بدترین ماجراها را از سر گذراندهایم و زجر دیدهترین قربانیهای تمام اعصار بودهایم.شخص سوم یعنی حبیب جور دیگری فکر میکرد ولی او هم با ما دو نفر یک وجه اشتراک داشت، همه این چیزها کمی دیرتر تا حد زیادی مشخص میشود البته ابهامهایی هم احساس خواهد شد که من آنها را به فرنگیس و حبیب نسبت میدهم. من فکر میکردم هر دو نفر به اندازه لازم و کافی صراحت یا دقت نداشتهاند و خواسته یا ناخواسته چیزهای اسرارآمیزی را از من پنهان کردهاند، این حدس چه درست باشد و چه یک وسواس، به هر حال میتوان داستان را بدون حساسیت روی چیزهای رازناک پیش برد.باری جبار پدر فرنگیس و کارگر باسابقه حفاری چاههای نفت، از آدمهای عجیب روزگار خودش بود. معمولا کلمه عجیب به آدمهایی نسبت داده میشود که یا رفتار و گفتارشان کاملا متضاد است و یا خلق و خویشان با مردم زمانه بیگانه است.جبار به گروه اول تعلق داشت او موجودی بیش از حد معمول ساده و زودباور، مهربان و رقیقالقلب و در عین حال متکبر و مغرور بود. او در همان حال که همکارها و همسایهها را از هر حیث و از هر سو مورد لطف و محبت قرار میداد و ساده لوحی حیرت آوری از خود نشان میداد، حساب اصل و نسب فخرآمیز خودش را جدا نگه میداشت و آن را به نوعی به طرف مقابل القا میکرد. او از آن موجوداتی بود که هم به خاطر خوشطینتی و هم به علت سادهلوحی و منگی، به اصطلاح به هیچکس بدی نمیکنند، تنها بدی او این بود که از همنوعانش توقع داشت که خانزادگیاش را بپذیرند و دقیقاً به همین خاطر و نه هیچ علت دیگری به او احترام بگذارند.عجیبتر از این قضیه شباهت جبار و همسرش شوکت بود، شوکت المثنای تمام و کمال شوهرش بود. مثل او خیلی ساده و مهربان، مردمدوست و زودباور بود. تبسم شیرین و محبت آمیزی داشت و نگاه معصومش از نیکطبعی و خیرخواهی حکایت میکرد. او قوم و خویش جبار بود ولی با خوانین نسبتی نداشت. این افتخار مستقیما متوجه جبار بود چون دختر خاله پدرش به همسری یکی از سه خان طایفه درآمده بود گرچه این زن فوق العاده زیبا همسر چهارم خان محسوب میشد ولی خان خانواده پدر جبار را کمی مورد لطف قرار میداد به طوری که جبار در سنین طفولیت چند سالی همبازی بچههای خان شده بود.ازدواج خوانین با دخترهای خیلی خوشگل رعایا امری عادی بود به همین شکل که خانواده خوانین دخترهای زشت و عقب ماندهشان را به رعایا شوهر میدادند، به همین خاطر در سرزمین ما هر خانی با تمام رعایایش قوم و خویش بود. اگر رعیتی آنقدر ساده لوح بود که میخواست وابستگی سببی و نسبی خود را با خوانین طایفه ثابت کند چنانچه نبش قبر میکرد میتوانست دهها و بلکه صدها شاهد زنده و یا استخوان پوسیده جمع کند.باری جبار واقعا دچار این مالیخولیا شده بود و به طرز بیمارگونهای به رابطهاش با خوانین دل خوش کرده بود. پدرش بهره مالکانه به خان میداد و همه ساله چند روز در مِلک خان مجانی کار میکرد و به اصطلاح بیگاری میداد ولی جبار تحت تاثیر نزدیکی با بچههای خان باورش شده بود جزو خانواده خوانین است. این باور مضحک در رفتار و گفتارش به خوبی نمایان بود مثلاً اگر پدرش میگفت که قرار است سال آینده ایل چند نفر سرباز به ارتش بدهد از پدرش میپرسید از رعیتها یا از ماها؟حتی وقتی در جوانی کنار رعایای دیگر شخم میزد و درو میکرد با پرت و پلاهایی مثل ما خوانین و یا شما رعیتها خودش را از دیگران جدا میکرد.#ادامه_دارد ....
.@ketabkhaniye_telegram #برش_کتاب 📚 #سه_سال_در_آسیا✍ #کنت_آرتور_دوگوبینو🔹شب در حضور شاه بودیم..حکيمالممالک که از آن تملقات خنک دارد بنا کرد به شکر کردن، که الحمدالله به زیر سایه شاه نه وبا داریم نه بلا، نه جنگ داریم و نه منگ!روز دیگر سرناهار بودیم..سیدعبدالکریمخان برادر انیسالدوله که از طهران آمده بود به شاه قسم میخورد که در تهران وبا نیست، اما به من اشاره میکرد که هست و شدت هم دارد!روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه:🔹از ترس اهل دولت میگفتند: وبای گیلان از «پر خوردن و سختی هواست»، در خراسان هم بهجهت «اراجیف و تخلف گوئی» است.روحانیون نیز که مردم را در طول شیوع وبا با روضهخوانی و سینهزنی و رفتن به مصلی سرگرم میکردند و بهعنوان درمان، خوردن «تربت سيدالشهدا» را تجویز مینمودند، به هنگام مصيبت در اعتقاد خودشان سستی پیدا میشد و زودتر از دیگران میدان را خالی میکردند و دیرتر باز میگشتند!روحانیون ثروتمند قبل از همه فرار نمودند بهنحویکه اهل قم دیدند که وبا بهکلی رفع شده بود، اما «حاکم و آقای متولی» از ترس جان به شهر نمیآمدند!#اندکی_تفکر.
@ketabkhaniye_telegram - میخواهم حکم کنم سرت را ببرند؛ وصیت چه داری؟- هیچ!- کسانت اینجا هستند؛ پسرت را میخواهی ببینی؟- نه.- زنت را چه؟- نه.- مادرت؟- نه.- چرا؟ قلب در سینهات نداری؟گلمحمد لبخند زد.- از چه میخندی؟گلمحمد پلکها فرو بست و گفت:- از پا افتادن مرد ...دیدنی نیست!!📚#کلیدر✍#محمود_دولتآبادی.
🆔 @ketabkhaniye_telegram📚 #مردی_که_در_غبار_گم_شد ✍ #نصرت_رحمانی● یادداشت سیزدهم🎤گوینده: #پری_ساتکنی@satkani🎚تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram 🔹 باری بتهای سنگی را چون شناختند دیگر نپرستیدند و شکستند. گاوهای مقدس را چون شناختند سر بریدند.و اگر خورشید هم به چنگشان میافتاد و امروز میتوانستیم تکههای شکستهاش را در موزهها تماشا کنیم، بگذریم ...قرن ها گذشت و در هر قرنی انسانها خدایی را از تخت خدایی پایین کشیدند و سر بریدند.تا روزی که همین خدایی را که هنوز خدایی میکند برای خود انتخاب کردند.چنین است که هرکس خداناشناستر است، خداپرستتر است.باری آنچه انسان نیاز داشت ایزد نبود بلکه ایمان بود ... .
*چای عصرت را ڪه دم ڪردی فراموش نڪن قند ڪنار آن لبخند مهربانی است ڪه ڪنج لبانت مینشیند عصرتون همراه لبخند و شادی#مریم_النگـــے ویدیو ارسالی همراه کانال دوست گرامی قربانی #عصرشمالبریزآرامش ☕️☕️☕️ *
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻🌹https://t.me/addlist/nadiO7PSBh5lMGE0زمان ⏳️ محدوده زودتر عضو بشید
📌برترین کانالهای Vip درتلگرام 👈🏻 ادبیات 👉🏻 👈🏻 قانون جذب 👉🏻 👈🏻 آموزش زبان👉🏻 👈🏻علمی👉🏻 👈🏻 موسیقی👉🏻 👈🏻 حقوقی 👉🏻 👈🏻 روانشناسی 👉🏻 👈🏻 درمانی 👉🏻 👈🏻موفقیت👉🏻 پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻 بازگشت معشوق تضمینی👩❤️👨 🔷مسیرموفقیترابا ما طیکنید🔷
. .📚 #ایران_بین_دو_انقلاب ✍#یرواند_آبراهامیان🎤 راوی: #حسام@B4midni8🎚تنظیم و میکس: #باران@ketabkhaniye_telegram ♦️بخش یکم، پیشینه تاریخی● #قسمت_ششم:📖 صفحه 55سر تیتر این قسمت:○ شاهان قاجار ،، قسمت دوم📌آیا مردم از حکومت قاجار راضی بودند؟👈یرواند آبراهامیان نشان میدهد که پاسخ به این پرسش، به آن سادگی که تصور میکنیم نیست. هرچند حکومت قاجار مستبد بود، اما پس از سالها ناامنی، جنگهای داخلی و غارت، توانست تا حدی نظم و امنیت را برقرار کند.همین امنیت باعث شد برخی مردم، حکومت مقتدر را بر هرجومرج ترجیح دهند؛ حتی اگر بهای آن، محدود شدن آزادیها باشد!.
این 15 عمل را رها کن تا شاد باشی:۱-همیشه حق با تو بودن را رها کن۲-نیاز به کنترل کردن را رها کن۳-سرزنش کردن را رها کن۴-افکار مبارزهگرانه خود را رها کن۵-باورهای محدودکننده خود را رها کن۶-شِکوه و شکایت را رها کن۷-قضاوت کردن را رها کن۸-نیاز به تحتتاثیر قرار دادن دیگران را رها کن۹-مقاومت در مقابل تغییر را رها کن۱۰-برچسب زدنها را رها کن۱۱-ترس هایت را رها کن۱۲-بهانههایت را رها کن۱۳-گذشته را رها کن۱۴-وابستگیهایت را رها کن۱۵-زندگی کردن بر طبق خواستههای دیگران را رها کن. 🌺🍃჻ᭂ࿐@baranasheghe🌼
🆔 @ketabkhaniye_telegram📚 #مردی_که_در_غبار_گم_شد ✍ #نصرت_رحمانی● یادداشت دوازدهم🎤گوینده: #پری_ساتکنی@satkani🎚تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram 🔹 باز در اندیشه خود فرو رفتم . آیا عشق در حقیقت خودپرستی است؟آری خودپرستی مخصوصی است که هر کس گرفتارش میشود برای این که شهامت ابرازش را ندارد خود را فریب میدهد و به شکل از خودگذشتگی نمایانش میکند. و گاهگاهی کسانی در این فریب و تحریف چنان افراط میکنند که واقعا از خود میگذرند.خودکشی عشاق دلیل این ادعاست. ما شیفتهی کسی میشویم که افکار ما را بفهمد، با زبانمان آشنا باشد و تأییدمان کند ....
*زبان فارسی ما دارد خفه میشود! **نه با گلوله، نه با سانسور... که با واژههایی که از دهان جوانان بیرون میریزد و بوی بیریشگی میدهد.دیگر کسی نمیگوید «زمان»، میگوید «تایم. نمیگوید «باشه»، میگوید «اوکی». «نشانی» شده «آدرس»«فشار روانی» شده «استرس» «خطر» شده «ریسک» «شگفتی» شده «سورپرایز» «نظر» شده «کامنت» «بازخورد» شده «فیدبک»«طرح» شده «پروژه»«گروه» شده «تیم»، «طراحی» شده «دیزاین»«فراگیر» شده «ترند»«هدف» شده «تارگت»«آغاز» شده «استارت»«پایان» شده «فینیش»«رایگان» شده «فری»«ویژه» شده «پریمیوم»«مکان» شده «لوکیشن»«پوشه» شده «فولدر»«پرونده» شده «فایل»«پخش» شده «پلی»«مکث» شده «پاز»«واکنش» شده «ریاکشن»«متن» شده «تکست»«رنگ» شده «کالر»«قلمنوشت» شده «فونت»«زمینه» شده «تم»«داده» شده «دیتا»«برخط» شده «آنلاین»«خارج از خط» شده «آفلاین»«فشردن» شده «کلیک»«بازدید» شده «ویو»«پاسخ» شده «ریپلای»«کاوش» شده «اکسپلور»«سبک» شده «استایل»«عملکرد» شده «پرفورمنس»«حذف» شده «دلیت»«رونویسی» شده «کپی»،«نوشته» شده «پست»«پسند» شده «لایک»«داستان» شده «استوری»«جعلی» شده «فیک»«بینقص» شده «پرفکت»و...............................و همه اینها را با افتخار میگویند. با ادای «باوقار بودن». انگار هر واژهٔ بیگانه، نشان تمدن است و هر واژهٔ فارسی، نشانهٔ عقبماندگی.اما این، عقبماندگی نیست. این، خود باختگی است. این، مرگ تدریجی عزت است.زبان، فقط ابزار حرف زدن نیست. زبان، حافظهٔ جمعی ماست. زبان، خاکریز فرهنگ است. وقتی واژههای مان را مفت میفروشیمیعنی سنگرمان را واگذار کردهایم. خطاب به مدیران فرهنگی:شما که بودجه میگیرید برای «پاسداری از زبان فارسی»، شما که در نشستهای رسمی، واژههای بیگانه را با لبخند به کار میبرید... شما مسئول این مرگ هستید. شما شریک این خودباختگی هستید.اگر نمیتوانید واژهٔ فارسی بسازید که زنده بماند۰ دستکم واژهٔ بیگانه را با افتخار تکرار نکنید.خطاب به جوانان، به نسل آیندهتو که گوشی هوشمند داری، تو که در شبکههای اجتماعی مینویسی، تو که با دوستانت حرف میزنی... بدان که هر واژهای که به کار میبری، یا سنگر است، یا شکاف.اگر «شگفتی» را با «سورپرایز» عوض کنی اگر «نشانی» را با «آدرس» عوض کنی اگر «باشه» را با «اوکی» عوض کنی۰ داری سنگر را واگذار میکنی.داری به بیگانگی خوشآمد میگویی. داری به فراموشی لبخند میزنی.و این، نه باکلاسی است، نه جهانی شدن.این، خودکشی فرهنگی است.یادآوری بزرگان ادب فارسیفردوسی، هزار سال پیش گفت: «زندهام با زبان و با سخن، مردهام بیزبان، بیوطن.»سعدی، با واژههای فارسی، انسان را به اخلاق رساند. حافظ، با زبان فارسی، عشق را جاودانه کرد. مولوی، با واژههای فارسی، عرفان را جهانی کرد. خیام، با زبان فارسی، فلسفه را به کوچهها آورد. نظامی، با واژههای فارسی، داستان را به شعر بدل کرد...و حالا ما، وارثان این زبان ، داریم آن را با «ریاکشن» و «فیدبک» خفه میکنیم.زبان فارسی، مجروحی است که هنوز زنده است. اگر امروز از آن دفاع نکنیم۰ فردا دیگر چیزی برای دفاع باقی نمیماند.نه شعر نه اندیشه نه عزت.برگردیم. نه فقط به گذشته به ریشه... @ketabkhaniye_telegram *سیدرضاحسینی، رییس انجمن نویسندگان برتر ایران و عضو انجمن نویسندگان پیشکسوت ایران*🌹
🆔 @ketabkhaniye_telegram📚 #مردی_که_در_غبار_گم_شد ✍ #نصرت_رحمانی● یادداشت یازدهم🎤گوینده: #پری_ساتکنی@satkani🎚تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram 🔹 آری ... زندگی به من آموخته بود که برای به دست آوردن سرزمین قلب زن چون سرداری با شهامت نه با سیاحت؛ باید با یک خطر حتمی دست به گریبان شد و با قدرت تمام حمله کرد و قلب آن زن را زیر یورش وحشیانه درهم ریخت، و آنگاه چنان حکومت کرد که صدای مهمیز چکمه در سرتاسر دیار سینه زن بپیچد و وحشت بپاشد.ولی باید گذاشت تا حمله از طرف مقابل شروع شود وگرنه شکست، شکست پشت شکست مرد مبارز را خرد خواهد کرد ... .
@ketabkhaniye_telegram 🔹 سکانسی درخشان از فیلم #نرگس_مست به یاد #عارف_قزوینی ، #فرخی_یزدی و همه آزادیخواهان ایران ♦️نوشته و ساخته: #جلالالدین_دری 🪕 از خون جوانان وطن لاله دمیده ...📌 این تصنیف در آغاز انقلاب مشروطه ایران به یاد اولین قربانیان آزادی سروده شدهاست.👈در اینجا تصنیف کامل ارسال شده است..
🆔 @ketabkhaniye_telegram📚 #مردی_که_در_غبار_گم_شد ✍ #نصرت_رحمانی● یادداشت دهم🎤گوینده: #پری_ساتکنی@satkani🎚تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram 🔹 انتظار ... انتظار، همان لحظههای مکرر و مهآلودی که دنیای واقعی ما در آن گم گشته است.مگر همهی ما در انتظار امیدی عبث و بیهوده پیر نگشتیم؟مگر آنقدر روزها چشم به چاده پرت و دورافتاده ندوختیم تا زمانی که به خود بازگشتیم و اندیشیدیم که دیگر خوابی حتی رویایی هم بر جای نمانده بود. دستها را گشودیم و به سوی آسمان دراز کردیم و به انتظار سیل باران نشستیم ولی دریغ از قطره ای! .
.📣 کتابخانهات در آتش است!! 🔥فقط یک کتاب فرصت نجات داره. نه دوتا، نه سهتا!!!!👈 دستت رو دراز میکنی... کدوم کتاب رو برمیداری؟همان کتابی که فکر میکنی هر انسانی باید دستکم یکبار در زندگی بخونه؟!♦️ اسم کتاب را در کامنت بنویس؛ شاید انتخاب تو، مسیر مطالعه یک نفر دیگر را عوض کنه.منتظر انتخابهای متفاوت شما هستیم👇@ketabkhaniye_telegram 📌گاهی بهترین کتابها را نه تبلیغات، بلکه کتابخوانها به ما معرفی میکنند..
🆔 @ketabkhaniye_telegram📚 #مردی_که_در_غبار_گم_شد ✍ #نصرت_رحمانی● یادداشت نهم🎤گوینده: #پری_ساتکنی@satkani🎚تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram 🔹مادر دختر شروع کرد از بَلاغت و فَصاحت و شهامت و حماقت و هزار کلمهِ مترادفِ دیگرِ این کلمات در بارهی فرزندش، گفتن.و از طرفی مادر من هم از او عقب نمیماند و از نجابت و سیاست و فَضالت و درایَت من داد سخن در میداد.دخترک هم زل زل، -مردی را که بنا بود یک عمر او را بدبخت کند و شبها منزل نیاید اگر هم بر حسب تصادف یک شب ساعت سه بعد از نیمه شب سری به منزل بزند آنقدر مست و بیخبر باشد که خودش را هم فراموش کند چه برسد به زن بدبختش را- با نگاهِ خریداری نگاه میکرد و من هم در فکر بودم که آیا سی سانت مورفین را با ده سانت آب مقطر محلول کنم زودتر جذب میشود یا کمتر... .
@ketabkhaniye_telegram #فیلم🎥Anna_Karenina 2012#آنا_کارنیناژانر : درام تاریخی عاشقانه ♦️کارگردان: Joe Wright🔹ستارگان: Keira Knightley, Jude Law, Aaron Taylor-Johnson, Alicia Vikander #movie 🔸داستانی که در اواخر قرن نوزدهم و در طبقه مرفه روسیه اتفاق می افتد. آنا کارنینای اشراف زاده با کنت ورانسکی دولتمرد وارد یک رابطه عاشقانه می شود اما این روابط عاشقانه دردسرهای فراوانی دارد...
. .📚 #ایران_بین_دو_انقلاب ✍#یرواند_آبراهامیان🎤 راوی: #حسام@B4midni8🎚تنظیم و میکس: #باران@ketabkhaniye_telegram ♦️بخش یکم، پیشینه تاریخی● #قسمت_پنجم:📖 صفحه 47سر تیتر این قسمت:○ شاهان قاجار ،، قسمت اول📌 چرا حکومت قاجار اینقدر دوام آورد؟یرواند آبراهامیان در ایران بین دو انقلاب توضیح میدهد که شاهان قاجار فقط با نیروی نظامی حکومت نمیکردند؛ آنها با ایجاد رقابت و اختلاف میان گروهها، قبایل و حاکمان محلی، مانع اتحاد مخالفان میشدند. به همین دلیل، بسیاری از شورشها پیش از آنکه به تهدیدی جدی تبدیل شوند، از درون تضعیف میشدند.👈این بخش از کتاب، تصویری روشن از سیاست «تفرقه بینداز و حکومت کن» در ایران دوره قاجار ارائه میدهد.
🆔 @ketabkhaniye_telegram📚 #مردی_که_در_غبار_گم_شد ✍ #نصرت_رحمانی● یادداشت هشتم🎤گوینده: #پری_ساتکنی@satkani🎚تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram 🔹 تنها موفقیتی که در این روزها نصیبم شده، از روی درجهبندی شیشه سرنگم پیداست.آری من گنهکارم و این اندوه گران که لحظه به لحظه مرا در کام خویش میکشد کفاره گناهان من است.و گناه من توقع بسیار است که از دیگران دارم. چه کنم؟! من چنین به دنیا آمدهام، چنین پرورش یافتهام، نمیتوانم به دروغ عشق بورزم و با فریب استفاده کنم....
🔹 اگر آهو خانم، زن امروز بود، باز هم همان تصمیمها را میگرفت؟📚 #شوهر_آهو_خانم فقط یک رمان عاشقانه یا خانوادگی نیست؛ روایتی تلخ از عشق، خیانت، قدرت، صبر و جایگاه زن در جامعهای است که سنت، گاهی از عدالت هم پررنگتر میشود.آهو، زنی نیست که فقط رنج بکشد؛ او نماد هزاران زنی است که میان حفظ خانواده و حفظ عزتنفس، ناچار به انتخاب شدهاند.👈سالها از انتشار این رمان گذشته، اما پرسشش هنوز زنده است:♦️اگر جای آهو بودید، میبخشیدید، میماندید یا میرفتید؟📣 بهزودی کتاب صوتی این رمان ارزشمند، بهصورت اختصاصی در کانال «زیر سایه کتاب» در پیامرسان بله منتشر خواهد شد. 👇👇https://ble.ir/ketabkhanijamei.🔹 اگر آهو خانم، زن امروز بود، باز هم همان تصمیمها را میگرفت؟📚 #شوهر_آهو_خانم فقط یک رمان عاشقانه یا خانوادگی نیست؛ روایتی تلخ از عشق، خیانت، قدرت، صبر و جایگاه زن در جامعهای است که سنت، گاهی از عدالت هم پررنگتر میشود.آهو، زنی نیست که فقط رنج بکشد؛ او نماد هزاران زنی است که میان حفظ خانواده و حفظ عزتنفس، ناچار به انتخاب شدهاند.👈سالها از انتشار این رمان گذشته، اما پرسشش هنوز زنده است:♦️اگر جای آهو بودید، میبخشیدید، میماندید یا میرفتید؟📣 بهزودی کتاب صوتی این رمان ارزشمند، بهصورت اختصاصی در کانال «زیر سایه کتاب» در پیامرسان بله منتشر خواهد شد. 👇👇https://ble.ir/ketabkhanijamei.
🆔 @ketabkhaniye_telegram📚 #مردی_که_در_غبار_گم_شد ✍ #نصرت_رحمانی📓 #قسمت_پنجم● یادداشت هفتم🎤گوینده: #پری_ساتکنی@satkani🎚تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram 🔹 وقتی نامهاش را خواندم دلم تپید و من این تپیدنها را خوب میشناسم. تپیدن سینه از عشق با تپیدن از ترس با چیزهای دیگر فرق دارد. میدانم که تپیدن از یک بیاعتمادی نسبت به خود سرچشمه میگیرد، ولی من که از او خواهش نکرده بودم به سویم بشتابد، پس چرا دلم میتپید؟این تپش را خوب میشناختم، این دلم بود که فریاد میزد، از دست من ذله شده بود، ناراحت بود از بس تنهایش گذاشته بودم، نعره میکشید، دلی را میخواست.اینجا دیگر پای غرور من بود که نمیگذاشت به سوی آن زن بروم، دلم فریاد میزد اما غرورم اجازه نمیداد... .
📖 گاهی بعضی آدمها گم نمیشن!فقط در غبارِ روزگار، از چشم هم پنهان میمانند.رمان #مردی_که_در_غبار_گم_شد، روایتی از جستوجو، دلتنگی و امید است؛ داستانی که آرامآرام پرده از رازهای زندگی شخصیتهایش برمیدارد و خواننده را تا پایان با خود همراه میکند.👈اگر به رمانهایی علاقه دارین که با هر فصل، لایهای تازه از داستان را آشکار میکنند، این کتاب میتواند انتخاب خوبی باشد.📣 تا چند دقیقه دیگر، قسمت بعدی کتاب صوتی را در کانال منتشر میکنیم:📚 @ketabkhaniye_telegram.
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻🌹https://t.me/addlist/LybrR1XhGeFlZDA0زمان ⏳️ محدوده زودتر عضو بشید
📌برترین کانالهای Vip درتلگرام 👈🏻 ادبیات 👉🏻 👈🏻 قانون جذب 👉🏻 👈🏻 آموزش زبان👉🏻 👈🏻علمی👉🏻 👈🏻 موسیقی👉🏻 👈🏻 حقوقی 👉🏻 👈🏻 روانشناسی 👉🏻 👈🏻 درمانی 👉🏻 👈🏻موفقیت👉🏻 پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻 تکه هایی از یک🫂 رویا ♦️مسیرموفقیترابا ما طیکنید♦️
🆔 @ketabkhaniye_telegram📚 #مردی_که_در_غبار_گم_شد ✍ #نصرت_رحمانی📓 #قسمت_چهارم● یادداشت ششم🎤گوینده: #پری_ساتکنی@satkani🎚تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram 🔹 به سوی هر مؤمنی رفتم خائن از آب درآمد.به هر سرزمینی که دلم را خوش کردم، به گرو رفته بود.دستم را به سوی هر دوستی دراز کردم، انگشتم را به خاطر انگشتریام برید.در قلبم برای هر زنی عشق ریختم، در جیبهایش به دنبالش گشت.آه؛ که مرا کشتهاند، تازه برایم جشن تولد گرفتهاند، تازه میگویند: خوب شعر میگوید... .
برش کتاب@ketabkhaniye_telegram 📚 #اندیشهها:"دل، دلیلهایی دارد که عقل از آنها بیخبر است، حقیقت را نه فقط با عقل، بلکه با دل نیز مییابیم."✍️ #بلز_پاسکالبلز پاسکال (۱۶۲۳–۱۶۶۲)، فیلسوف، ریاضیدان، فیزیکدان و نویسنده فرانسوی، از برجستهترین متفکران قرن هفدهم بود. کتاب «اندیشهها» مجموعهای از تأملات عمیق او درباره انسان، ایمان، عقل و زندگی است؛ اثری که پس از گذشت قرنها، همچنان الهامبخش خوانندگان در سراسر جهان است..
📚 اگه فقط میتونستی یه کتاب رو دوباره بخونی، کدومو انتخاب میکردی؟نه برای اینکه داستانش رو از اول بدونی،برای اینکه ببینی الان، بعد از این همه تجربه، همون کتاب رو چطور میفهمی.♦️بعضی کتابها عوض نمیشن، این ماییم که عوض میشیم.👈 اسم اون کتاب رو توی کامنتها بنویس 🙏شاید انتخاب تو، کتاب بعدی یکی از اعضای کانال باشه. @ketabkhaniye_telegram.
@ketabkhaniye_telegram📚 #ایران_بین_دو_انقلاب ✍#یرواند_آبراهامیان🎤 راوی: #حسام@B4midni8🎚تنظیم و میکس: #باران@ketabkhaniye_telegram ♦️بخش یکم، پیشینه تاریخی #قسمت_چهارم:📖 صفحه 47>> سر تیتر این قسمت:● کشمکشهای غیر طبقاتی و آگاهی طبقاتی📌مرزهای نامرئی؛ وقتی رفتار، شناسنامه بود!در ایرانِ قاجار، جامعه فراتر از تقابل «فقیر و غنی» بود. اینجا دنیای لایهلایههایی است که در آن:🔹 لباس، پیامِ جایگاه بود؛🔹 عنوان، فراتر از یک اسم بود؛🔹 و آداب معاشرت، مرزهای میان آدمها را ترسیم میکرد.روایتی از روزگاری که در آن، اعتبار خانوادگی گاهی بر ثروت پیروز میشد و تلاشِ آدمها، نه برای زندگی بهتر، بلکه برای «تعلق داشتن» به طبقهای دیگر بود.👈نگاهی به لایههای پنهان جامعهای که مرزهایش، شاید امروز هم به شکلی متفاوت میان ما باشد! 🤔..
🆔 @ketabkhaniye_telegram📚 #مردی_که_در_غبار_گم_شد ✍ #نصرت_رحمانی📓 #قسمت_سوم● یادداشت پنجم🎤گوینده: #پری_ساتکنی@satkani🎚تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram 🔹 اگر بنا باشد ترک کرد باید یک باره همه چیز را با هم ترک کرد.آن گاه بی اختیار یاد مرد دیگری افتادم که یک باره چنین کرد. یاد مردی بزرگ، که از برومندترین انسان های زمانش بود او را به نام «صادق» می شناسیم.فکر کردم اگر روزی از من بپرسند که زیباترین آثار صادق هدایت چیست بی شک خواهم گفت: خودکشی اوست.او بر خلاف آن چه شایع است و کج اندیشان و حسودان می اندیشند انسان ترین و شایسته ترین فرزندان زمان خویش بود..
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻🌹https://t.me/addlist/p4scJJXtsTxlZTY8زمان ⏳️ محدوده زودتر عضو بشید
📌برترین کانالهای Vip درتلگرام 👈🏻 ادبیات 👉🏻 👈🏻 قانون جذب 👉🏻 👈🏻 آموزش زبان👉🏻 👈🏻علمی👉🏻 👈🏻 موسیقی👉🏻 👈🏻 حقوقی 👉🏻 👈🏻 روانشناسی 👉🏻 👈🏻 درمانی 👉🏻 👈🏻موفقیت👉🏻 پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻 ذکرهای شگفت انگیر📿 ♦️مسیرموفقیترابا ما طیکنید♦️
🆔 @ketabkhaniye_telegram📚 #مردی_که_در_غبار_گم_شد ✍ #نصرت_رحمانی📓 #قسمت_دوم● یادداشت سوم و چهارم🎤گوینده: #پری_ساتکنی@satkani🎚تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram 🔹 من منتظر بودهام، منتظر یک "ژتون"آری...من فروشندهی قلب خود بودهام، "قلبی پاک، پاک چون آیینه"چنین بود که عمری ترانه ساختم، شعر سرودم، فریاد زدم و قلبم را سرِ انگشتهایم گرفتم، تا یک خریدار پیدا شود و پیدا نشد که نشد ....
🆔 @ketabkhaniye_telegram📚 #سمفونی_پاستورالاثر: #آندره_ژیدترجمه: #محمد_مجلسی #قسمت_چهارمخوانش: #هما_سلطانی🔹" من سرانجام بعد از هفته ها کوشش و زحمت برای نخستین بار لبخند گرترود رآ دیدم و قوت قلب پیدا کردم که تلاش طاقت فرسای خود را چند برابر کنم.آری، باید بگویم که هرگز لبخند هیچکدام از فرزندانم این طور به قلب و روح من گرما و نشاط نبخشیده بود.این لبخند نشان می داد که گرترود فهمیده است که برای او چه تلاشی می کنم ..."@ketabkhaniye_telegram#Size: 4.4 MB#Length: 00:09:37.
☑️🔻دسترسی ویژه به کانالهای علمی آموزشی☑️🔺🟢 برای داشتن مجموعه کانالهای پروکسی و فیلترشکن رایگان و متصل در مدت محدود، با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🟢جهت هماهنگی در لیست و رزرو تبلیغات 👇@HHo_bb
🆔 @ketabkhaniye_telegram📚 #مردی_که_در_غبار_گم_شد ✍ #نصرت_رحمانی📓 #قسمت_اول 🎤گوینده: #پری_ساتکنی@satkani🎚تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram 🔹 کم کم به اشیاء و لوازم پشت ویترین خیره شدم، دلم میخواست باز هم همانجا بایستم، مثل این که زمین، خستگی پاهایم را میمکید.کنار ویترین یک گردنبند بدلی که سنگِ رویش رنگی بینام داشت، مرا به یاد دو چشم و یک مشت خاطره در هم فرستاد.کم کم آن جمله در گوشم طنین بست، آن جملهی قشنگ که باعث شد خاطره گویندهاش را برای همیشه نگاه دارم....
ای سرزمینکدام فرزندها، در کدام نسل تو را آزاد، آباد و سربلندبا چشمان باور خود خواهند دید؟ای مادر، ای ایرانجان زخمی تو در کدام روز هفته التیام خواهد پذیرفت؟چشمان ما به راه عافیت تو سپید شد.ای ما نثار عافیت تو#محمود_دولت_آبادی🔹پ.نسلام بر زمینی که برای صلح آفریده شدو هیچ روزی رویِ صلح را ندید#محمود_درویشhttps://t.me/Afa_Gh
🆔 @ketabkhaniye_telegram📚 #مردی_که_در_غبار_گم_شد ✍: #نصرت_رحمانی📓 #مقدمه_کتاب🎤گوینده: #پری_ساتکنی@satkani🎚تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram 🔹 این روزها این گونهام ،ببین:دستم، چه کُند پیش می رود،انگار هر شعر باکرهای را سرودهامپایم چه خسته میکشدم، گوییکت بسته از خَمِ هر راه رفتهام تا زیر هرکجاحتی شنودهامهر بار شیون تیر خلاص راای دوستاین روزهابا هر که دوست میشوم احساس میکنمآنقدر دوست بودهایم که دیگر وقت خیانت است ....
📚 #مردی_که_در_غبار_گم_شد✍ #نویسنده: #نصرت_رحمانی@ketabkhaniye_telegramمهم ترین و مشهورترین اثر نصرت رحمانی به نثر، رمان «مردی که در غبار گم شد» می باشد.این رمان که ابتدا به صورت پاورقی چاپ می شد، سرانجام در سال ۱۳۳۶ به شکل کتاب منتشر و کمی بعد به زبان انگلیسی ترجمه شد.-از متن کتاب-آه! که مرا کشتهاند تازه برایم جشن تولد گرفتهاند تازه میگویند خوب شعر میگوید.من مردی هستم که خنجری در سینهام فرو کردهام تا مردم خون را ببینند و بدانند رنگ سرخ یعنی چه. ولی مردم از هم میپرسند آیا این مایعی که از زخم سینهی این مرد برون میریزد خون است؟ای کاش آنها میدانستند که آری این چکهها خون است و خون سرخ است. من به همین راضی بودم.@ketabkhaniye_telegram.
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻🌹https://t.me/addlist/Yn_PuuqFVdsxNDVkزمان ⏳️ محدوده زودتر عضو بشید
📌برترین کانالهای Vip درتلگرام 👈🏻 ادبیات 👉🏻 👈🏻 قانون جذب 👉🏻 👈🏻 آموزش زبان👉🏻 👈🏻علمی👉🏻 👈🏻 موسیقی👉🏻 👈🏻 حقوقی 👉🏻 👈🏻 روانشناسی 👉🏻 👈🏻 درمانی 👉🏻 👈🏻موفقیت👉🏻 پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻 دنیای ایده و ترفندها😇♦️مسیرموفقیترابا ما طیکنید♦️
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻🌹https://t.me/addlist/T2GJzHzM9Y4wMGY0زمان ⏳️ محدوده زودتر عضو بشید
📌برترین کانالهای Vip درتلگرام 👈🏻 ادبیات 👉🏻 👈🏻 قانون جذب 👉🏻 👈🏻 آموزش زبان👉🏻 👈🏻علمی👉🏻 👈🏻 موسیقی👉🏻 👈🏻 حقوقی 👉🏻 👈🏻 روانشناسی 👉🏻 👈🏻 درمانی 👉🏻 👈🏻موفقیت👉🏻 پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻 معاشرت🫂 رشد فردی♦️مسیرموفقیترابا ما طیکنید♦️
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻🌹https://t.me/addlist/Y-PzAbLCu3s0YTRk