.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔹#قسمت_اول ♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegramای گل سرخ کوچ…
انتشار: 2026/08/10 13:30 UTCدریافت: 2026/08/16 06:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 06:45 UTC
.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔹#قسمت_اول ♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegramای گل سرخ کوچکآدمی در ژرفترین درجه درد زندگی میکند،من بیشتر دوست میداشتم در آسمان باشم!آغاز موومان* چهارم از سمفونی دوم گوستاو مالر(موومان (به فرانسوی: mouvement ) به معنای بخش کاملی از یک اثر بزرگترِ موسیقی است که خود آغاز و انجامی دارد. آثاری مانند سمفونی و کنسرتو و سونات هریک از چند موومان تشکیل میشوند. گاه یک موومان از اثری در کنسرتها اجرا میشود، ولی اجرای هر اثر موسیقی وقتی کامل است که تمام موومانهای آن اجرا شود.)🔹کابوس زندگی چیزی نیست جز سوءتفاهمهای تکراری و کهنه، با این وجود هر سوءتفاهمی چه عشق باشد یا خوشبختی و چه اختراع باشد یا جنگ از نظر مردم یک داستان تازه است و میتواند برای مدتی سرگرم کننده باشد. در واقع بشر از بدو پیدایش تاکنون کابوس زندگیاش را با همین داستانها قابل تحمل کرده و حتی به آن جاذبه بخشیده است.آنچه بر من و فرنگیس گذشت از این قاعده مستثنا نبود، با این حال مثل اکثر مردم فکر میکردیم که بدترین ماجراها را از سر گذراندهایم و زجر دیدهترین قربانیهای تمام اعصار بودهایم.شخص سوم یعنی حبیب جور دیگری فکر میکرد ولی او هم با ما دو نفر یک وجه اشتراک داشت، همه این چیزها کمی دیرتر تا حد زیادی مشخص میشود البته ابهامهایی هم احساس خواهد شد که من آنها را به فرنگیس و حبیب نسبت میدهم. من فکر میکردم هر دو نفر به اندازه لازم و کافی صراحت یا دقت نداشتهاند و خواسته یا ناخواسته چیزهای اسرارآمیزی را از من پنهان کردهاند، این حدس چه درست باشد و چه یک وسواس، به هر حال میتوان داستان را بدون حساسیت روی چیزهای رازناک پیش برد.باری جبار پدر فرنگیس و کارگر باسابقه حفاری چاههای نفت، از آدمهای عجیب روزگار خودش بود. معمولا کلمه عجیب به آدمهایی نسبت داده میشود که یا رفتار و گفتارشان کاملا متضاد است و یا خلق و خویشان با مردم زمانه بیگانه است.جبار به گروه اول تعلق داشت او موجودی بیش از حد معمول ساده و زودباور، مهربان و رقیقالقلب و در عین حال متکبر و مغرور بود. او در همان حال که همکارها و همسایهها را از هر حیث و از هر سو مورد لطف و محبت قرار میداد و ساده لوحی حیرت آوری از خود نشان میداد، حساب اصل و نسب فخرآمیز خودش را جدا نگه میداشت و آن را به نوعی به طرف مقابل القا میکرد. او از آن موجوداتی بود که هم به خاطر خوشطینتی و هم به علت سادهلوحی و منگی، به اصطلاح به هیچکس بدی نمیکنند، تنها بدی او این بود که از همنوعانش توقع داشت که خانزادگیاش را بپذیرند و دقیقاً به همین خاطر و نه هیچ علت دیگری به او احترام بگذارند.عجیبتر از این قضیه شباهت جبار و همسرش شوکت بود، شوکت المثنای تمام و کمال شوهرش بود. مثل او خیلی ساده و مهربان، مردمدوست و زودباور بود. تبسم شیرین و محبت آمیزی داشت و نگاه معصومش از نیکطبعی و خیرخواهی حکایت میکرد. او قوم و خویش جبار بود ولی با خوانین نسبتی نداشت. این افتخار مستقیما متوجه جبار بود چون دختر خاله پدرش به همسری یکی از سه خان طایفه درآمده بود گرچه این زن فوق العاده زیبا همسر چهارم خان محسوب میشد ولی خان خانواده پدر جبار را کمی مورد لطف قرار میداد به طوری که جبار در سنین طفولیت چند سالی همبازی بچههای خان شده بود.ازدواج خوانین با دخترهای خیلی خوشگل رعایا امری عادی بود به همین شکل که خانواده خوانین دخترهای زشت و عقب ماندهشان را به رعایا شوهر میدادند، به همین خاطر در سرزمین ما هر خانی با تمام رعایایش قوم و خویش بود. اگر رعیتی آنقدر ساده لوح بود که میخواست وابستگی سببی و نسبی خود را با خوانین طایفه ثابت کند چنانچه نبش قبر میکرد میتوانست دهها و بلکه صدها شاهد زنده و یا استخوان پوسیده جمع کند.باری جبار واقعا دچار این مالیخولیا شده بود و به طرز بیمارگونهای به رابطهاش با خوانین دل خوش کرده بود. پدرش بهره مالکانه به خان میداد و همه ساله چند روز در مِلک خان مجانی کار میکرد و به اصطلاح بیگاری میداد ولی جبار تحت تاثیر نزدیکی با بچههای خان باورش شده بود جزو خانواده خوانین است. این باور مضحک در رفتار و گفتارش به خوبی نمایان بود مثلاً اگر پدرش میگفت که قرار است سال آینده ایل چند نفر سرباز به ارتش بدهد از پدرش میپرسید از رعیتها یا از ماها؟حتی وقتی در جوانی کنار رعایای دیگر شخم میزد و درو میکرد با پرت و پلاهایی مثل ما خوانین و یا شما رعیتها خودش را از دیگران جدا میکرد.#ادامه_دارد ....