.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔹#قسمت_ششم♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram🔹 مدیر از زیر…
انتشار: 2026/08/15 16:30 UTCدریافت: 2026/08/16 06:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 06:45 UTC
.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔹#قسمت_ششم♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram🔹 مدیر از زیر چشم به فرنگیس نگاه کرد و تحسین آمیز با خود گفت: معلوم است که با بقیه فرق دارد. مبصر را هم مینشاند سر جایش!پرویز هنوز سر به زیر داشت فرنگیس رو به حبیب کرد و گفت: لطفاً به آن آقا بگویید که بلند شود و از کلاس برود بیرون.پرویز لحظهای بعد سلانه سلانه راه افتاد تا از کلاس خارج شود. فرنگیس به او هشدار داد: لطفاً تندتر وقت کلاس را نگیرید.پس از خروج پرویز سکوت بر کلاس حاکم شد. فرنگیس گفت: درست بایستید این چه طرز ایستادن است؟فرامرز که شل و ول و باز ایستاده بود به سرعت خود را جمع و جور کرد. فرنگیس به صدا درآمد: ادامه بدهید درس درباره خدا و خلقت زمین و آسمان و انسان بود.فرامرز حین خواندن به کلمه تعالی رسید فرنگیس کف دست چپ را مستقیم نگه داشت و پس از سکوت خواننده پرسید: تعالی یعنی چه؟فرامرز نمیدانست سرسری چند جواب داد. فرنگیس عبوسانه سر تکان داد. فرامرز این پا و آن پا میکرد که دختربس گفت: بگوییم؟فرنگیس سگرمهها را در هم کشید و پندآموز گفت: کار خیلی زشتی کردید تا وقتی چیزی ازتون پرسیده نشده حق ندارید حرف بزنید.دختربس سرش را به زیر انداخت. فرنگیس با قیافه متکبری گلسنم را مخاطب قرار داد و گفت شما لطفاً بایستید و معنی کلمه تعالی رو بگویید گلصنم را مخاطب قرار داد و گفت: شما! لطفا بایستید و معنی کلمه تعالی را بگویید.گلصنم با دستپاچگی جواب داد. فرنگیس با تاسف فخرآمیزی سر تکان داد. گلصنم برای دومین و سومین بار کلماتی به زبان آورد. فرنگیس به نشانه نفی، سر خود را به چپ و راست چرخاند. سپس رو به حبیب گفت: شما بگویید آقای کیانی!حبیب از جایش برخاست و راست ایستاد. در همین حین گلصنم گفت: خودم بگویم فرنگیس؟فرنگیس به سرعت چهره درهم کشید. نگاه خشمگینانهای به گلصنم انداخت و با تندخویی گفت: اولاً برای حرف زدن دستتان را بالا بگیرید تا به شما اجازه داده شود. ثانیاً اینجور مواقع اسم من خانم سمسام است نه فرنگیس! من با هیچ کدام از شماها خودمانی نیستم که اسم کوچکم را صدا بزنید.مدیر از زیر چشم مبهوتانه به فرنگیس نگاه کرد. گلصنم که سخت بور(خجالتزده) شده و جا خورده بود، پکر و مغموم نشست. فرنگیس به او اخطار داد: از کی اجازه گرفتید که نشستید؟گلصنم با ناراحتی بلند شد. فرنگیس از او روی برگردانید و خطاب به حبیب پرسید: خب آقای کیانی، معنی تعالی چیه؟حبیب حین تکان دادن دستها با شور و هیجان گفت: یعنی، یعنی، یعنی آفریدگار.فرنگیس سرش را به عقب پرت کرد و گفت: نوچ!حبیب خود را از تک و تاب نینداخت و هیاهو کنان و ضمن حرکت دادن دستها گفت: ما بلدیم خانم! ما بلدیم معنیش میشود و پس از مکثی طولانی سرسری چند کلمه بیربط بر زبان آورد. فرنگیس با خونسردی او را به آرامش دعوت کرد: اگر بلد نیستید لطفاً شلوغ نکنید. در شأن شما نیست که شلوغ کنید.سپس رو به نادر کرد و گفت: شما بگویید آقای امیری!نادر از جا جست و ایستاد. حبیب های و هوی کنان گفت: یادمان آمد خانوم! یادمان آمد!فرنگیس با بغضی پنهان شده گفت: با اجازه کی حرف زدید؟ و چون مخاطب خود را خاموش دید در همان حال که به چشمهای او زل زده بود، محکم گفت: کلاس برای خودش قاعده و قانون دارد اگر هر کسی بخواهد اینجا داد و قال به راه بیندازد دیگر اسمش کلاس نیست!عضلات چهره حبیب منقبض شد و اخمهایش در هم رفت نگاهش را از فرنگیس برگرفت و سرش را اندکی خم کرد. فرنگیس اجازه داد تا سکوت بیشتر از پیش حبیب را در هم بیاشوبد وقتی احساس کرد حبیب به قدر کافی کلافه شده است، آنگاه با لحن و حالت ارباب منشانهای گفت: خب حالا که از درس عبرت گرفتید اجازه میدهم که خودتان را نشان بدهید و حرفتان را بزنید.حبیب به خود پیچید و پس از چند لحظه تاخیر با دلخوری و با لحنی عشقِ لاتی گفت: والا خانوم، ما بیخودی گفتیم بلد نیستیم!فرنگیس با لحن شماتتآمیزی گفت: پس چرا گفتید بلدید؟ چرا به خودتان اجازه دادید وقت کلاس را بگیرید؟حبیب دستی به صورتش کشید و با سستی اما حق به جانب گفت: والا راستش بلد بودیم ولی از بس حرفهای دیگر آمد وسط یادمان رفت.چند نفر از بچهها خندیدند اما به سرعت ساکت شدند. فرنگیس به علامت تاسف هوف کوتاهی سر داد و در همان سرش را به چپ و راست چرخانید سپس قاطعانه گفت: خیلی زشت است، هم طرز ایستادنتان، هم طرز حرف زدنتان! و در حالی که برای چند لحظه سکوت مطلقی بر کلاس حاکم بود افزود: شما خیال میکنید اینجا کجاست آقای محترم؟ میدان بازی و جلوی بقالیها؟ یا کلاس درس؟حبیب با بی حوصلگی این پا و آن پا کرد و سرش را چرخانید. نمیدانست در جواب فرنگیس چه بگوید؟ نمیتوانست در حضور مدیر مدرسه اعتراف کند که از مدرسه و درس و کلاس متنفر است. پس شانهای بالا انداخت و من من کنان گفت: بله حق با توست!#ادامه_دارد ....