.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔹#قسمت_دوم♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram🔹جبار و زنش بع…
انتشار: 2026/08/11 16:34 UTCدریافت: 2026/08/16 06:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 06:45 UTC
.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔹#قسمت_دوم♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram🔹جبار و زنش بعدها در اوج قحطی و شیوع بیماری وبا در منتهای فقر و تنگدستی روستایشان را ترک کردند و به مسجدسلیمان رفتند. جبار پس از مدتی به استخدام شرکت نفت درآمد و در اداره حفاری چاههای به کار مشغول شد. از آن پس هر چند ماه را در یکی از شهرها بخشها و یا کویهای کارگری میگذرانید. هرجا چاه نفتی کشف میشد شرکت نفت یکی از گروههای ۳۲ نفره را که از چهار شیفت ۸ نفره تشکیل میشد به آنجا میفرستاد. در این مکانها منازل مسکونی کارگران یا خانههای کوچک بی تجهیزات بودند و یا چادرهای انگلیسی سفید رنگی که روی یک سکوی بتنی کوتاه مستقر میشدند. زن و شوهر مثل بقیه همسایهها و همکاران زندگی سخت و مشقتباری داشتند. گاهی ماه تا ماه حمام نمیکردند و زمانی هفتههایمتمادی از خوردن غذاهای گوشتی محروم میماندند. با این وجود جبار و شوکت در همه حال خانزادگی خود را به رخ دیگران میکشانیدند و جا و بیجا به اصل و نسب خود اشاره میکردند. شوکت شوهرش را خان صدا میکرد و جبار عنوان بیبی را که پیشوند خاص زنان خانواده خوانین بود جلوی نام شوکت میگذاشت.طی آن سالهای رنجبار که با نوعی تکافتادگی و هجران اجباری توام بود خان بودن یا نبودن زن و شوهری که جز چند دست رختخواب کهنه و خرت و پرت اولیه و مستعمل چیزی نداشتند هیچ تاثیری نداشت با این حال آنها به طرز سادهلوحانهای مردم را صرف نظر از تفاوتهایشان به دو دسته تقسیم میکردند: عدهای که خان بودن جبار را میپذیرفتند و کسانی که آشکارا یا تلویحا به چنین چیزی گردن نمینهادند. شوکت و شوهرش دسته اول را دوستان خود به حساب میآوردند میدانستند که اکثر این دوستان زمانی جزو رعایا بودهاند، اما محال بود کلمه رعیت را در موردشان به کار ببرند و معمولا از آنها با عناوینی مثل پدر و مادر دار و فهمیده یاد میکردند. مثلا صورتگل که رعیتزاده اصیلی بود جزو همین آدمها بود چون وقتی شوکت را میدید میپرسید: بیبی، حال خان چطور است؟ اما کسانی که به حساسیت این زن و شوهر اهمیت نمیدادند نه فقط گاهی اوقات از خوشرویی و محبت طبیعیشان محروم میماندند بلکه عنوان رعیت کلهخراب میگرفتند و شوکت کم و بیش از آنها غیبت میکرد و اگر یکی از این افراد او را دلخور و ناراحت میکرد با ژستی سادهلوحانه میگفت: ما را ببین که با کی طرفیم؟ با یک مشت رعیت حرف نفهم!فرنگیس در دامن چنین پدر و مادری رشد کرد. از همان سنین کودکی پدر و مادر برای صدا زدن او از پیشوند بیبی استفاده میکردند. از طفولیت با صداقت کودکانهای به این دختر گفته شد که امپراتوری شرکت نفت و اصلا تمام چرخهای کشور ایران به طور پنهانی با دست خوانین بختیاری به گردش در میآیند. برای اثبات این گفتهها و نیز گفتههای دیگری که بعضیهاشان بدجوری مضحک بودند به همسر شاه اشاره میشد که از خوانین بختیاری بود. به فرنگیس گفته بودند که گرچه از حیث زندگی ظاهری تفاوتی با دخترهای بقیه کارگران ندارد اما به سبب پیوند خونیاش با خوانین از تبار دیگری است پس باید خود را با دختران خوانین مقایسه کند و نه با دخترهای سیاهسوخته و بیریخت کارگرها که زمانی رعیت بودند!شمار این حرفها که در موقعیتها و زمانهای مختلفی هم گفته میشدند از حد خارج بود. در ضمن رفتار و سلوک روزمره جبار و شوکت حکایت از اهمیت بی چون و چرای پیوند با خوانین میکرد. در نتیجه فرنگیس جوری بار آمد که حقیقتا باورش شد به خوانین وابستگی دارد. باور او به مراتب از والدینش قویتر بود به طوری که از سن ۷ یا ۸ سالگی خود را برتر از دخترهای همسایه میدانست و فقط به کسانی اندک اهمیتی میداد که سلطه و سروریاش را پذیرفته باشند.ما عمری با خانواده خوانین تماس داشتیم. دهها زن و دختر از آن خانوادهها دیده بودیم اما تک تک مان حاضر بودیم سوگند بخوریم که هیچ یک از آن زنها و دخترها فخر و تکبر فرنگیس را نداشتند. تصور ما این بود که فرنگیس تاثیر بیشتر و عمیقتر را نه از والدینش بلکه از شخص دیگری گرفته بود. از دختر خواهر سیامک خان سمسام. که چند دهه پیش قدرتمندترین خان منطقه بختیاری بود. شوهر این زن مثل اکثر خوانین به استخدام شرکت نفت درآمده و در مسجدسلیمان پست و مقامی به هم زده بود. فرزندانشان در پایتخت زندگی میکردند. زن که در اواخر عمر تا حدی افسرده و عصبی شده بود میخواست روزها تنها نماند و شبها در غیاب شوهرش که وقتش را در باشگاه میگذراند دق مرگ نشود دنبال کسی میگشت که حاضر شود یکی از دخترهایش را نزد او بفرستد. جبار که آن زمان برای دومین بار در کوی کارگری چهاربیشه در شهر مسجدسلیمان زندگی میکرد با اشتیاق تبآلودی داوطلب شد و شاهزاده ده ساله خود را به حضور آن زن برد!#ادامه_دارد ....