مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 272 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/19 تا 2026/08/15
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 275 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
"فهمیده بود که مردی و مردانگی تنها به داشتن یک جسم سالم و نیرومند نیست بلکه به داشتن روحی قوی و بااراده است. یک مگس اگر بداند چه میخواهد میتواند گاوی را از پا دراندازد. شجاعت مسألهای است که به روح بستگی دارد نه به جسم" آزادی یا مرگ – نیکوس کازانتزاکیس
✍️خدا كند انگورها برسندجهان مست شودتلوتلو بخورند خیابانهابه شانهی هم بزنند رئیس جمهورها و گداها......مرزها مست شوند، برای لحظهایتفنگها یادشان برود دریدن راكاردها یادشان برود بریدن را،قلمها آتش را آتشبس بنویسند....الیاس علوی شاعر افغان@adabiyat_va
آن گاه که درباره تو مینويسمبا پريشانی ، دلنگران دواتم هستمو باران گرمی که درونش فرو میباردو میبينم که مرکب به دريا بدل ميشودو انگشتانم ، به رنگين کمانو غمهايم ، به گنجشکانو قلم ، به شاخه زيتونو کاغذم ، به فضاو جسم ، به ابرخويشتن را در غيابت از حضورت آزاد میکنمو بیهوده با تبرم بر سايههای تو بر ديوار عمرم حمله میکنمزيرا غياب تو ، خود حضور استچه بسا که برای اعتياد من به تودرمانی نباشد به جز جرعههای بزرگی از ديدار تودر شريان من✍#غادة_السمان
️یادمان باشد،هیچ یوغی برازندهی انسان نیست!یادمان باشد، آدمی، آبروی زمین است.حرمتش بداریم!️یادمان باشد،دروغگو،دروغگو به دنیا نمیآیداما دروغگو،دروغگو از جهان خواهد رفت!️یادمان باشد،او که به نام عدالت می آیدباید عدالت را برقرار کند،ور نه دشمن است!️یادمان باشد،او که خویش را به بدی بیالایدهرگز شادمان نخواهد زیست!️یادمان باشد،او که شادمانی مردمان را نمیخواهد از ما نیست.او بردهی بی مُزد اهریمن است!#کتاب#دن_آرام#میخائیل_شولوخوف
ماکاشفان کوچههای بنبستیمحرفهای خستهای داریماینبارپیامبری بفرستکه تنها گوش کند!#گروس_عبدالملکیان
🔴 #تاریخ نادر را دیدم که بوی خون میدهددر اواخر جنگ با عثمانی در منطقه قفقاز، نادرشاه پس از شکست سهمگینی که به ارتش عثمانی وارد کرده بود روی تکه سنگی نشست و دستور داد سفرهاش را پهن کنند و در آن تکهای نان و چند پیاز قرار دادند.در همان حال دستور داد سفیر روسیه «گالیتزین» را که همراه ارتش ایران بود به حضورش آورندسپس در حالی که پیاز را با شمشیر خونین دو نیم میکرد به صحنه نبرد و کشتههای عثمانی اشاره کردو گفت آقای گالیتزین سریعاً به دولت متبوعتان اطلاع دهید که ارتش روسیه باید خاک ایران را ترک کند وگرنه تمام افرادتان را میکشم و اجسادشان را به دریا میریزیم.گالیتزین سرش را خم کرد و همان روز برای تزار روسیه نوشت: «نادر را دیدم که بوی خون میداد صلاح این است سریعا خاک ایران را ترک کنیم.»+ارتش روسیه در کمتر از یک ماه خاک ایران رو بدون هیچ جنگی ترک کرد.
عشق چو بُگشاد رَخت سبز شود هر درخت برگ جوان بَردمد هر نفس از شاخِ پیر...هر که شود صید عشق کِی شود او صید مرگ چون سِپرش مَه بود کِی رسدش زخمِ تیر؟✍#مولانا
📷 عکاسی | 31یک قاب، دو تصویردر عکاسی، یک سوژه فقط چیزی نیست که جلوی دوربین ایستاده.زاویه دید، نور، فاصله و لحظهای که انتخاب میکنی، میتواند بخش متفاوتی از همان سوژه را آشکار کند.آدم ها هم گاهی همینطورند.یک نفر ممکن است فقط ترس تو را ببیند.یکی دیگر، شجاعتی را که هنوز کامل ظاهر نشده.اما تفاوت مهم اینجاست:دوربین فقط ثبت میکندرابطه میتواند با واکنشهایش بر آنچه ثبت میشود، اثر بگذارد.اثر میکلآنژ دقیقاً درباره همین استعاره نیست، اما استعاره خوبی برای فهم تفاوت میان دیدن یک ویژگی و کمک به ظهور آن در رفتار است.📁 پرونده هنوز بسته نشده...
ای نفس خرم باد صبا!از بر یار آمدهای مرحبا!قافله شب! چه شنیدی ز صبح؟مرغ سلیمان! چه خبر از سبا؟بر سر خشمست هنوز آن حریفیا سخنی میرود اندر رضا؟از در صلح آمدهای یا خلافبا قدم خوف روم یا رجا؟بار دگر گر به سر کوی دوستبگذری، ای پیک نسیم صبا!گو رمقی بیش نماند از ضعیفچند کند صورت بیجان بقا؟آن همه دلداری و پیمان و عهدنیک نکردی که نکردی وفالیکن اگر دور وصالی بودصلح فراموش کند ماجراتا به گریبان نرسد دست مرگدست ز دامن نکنیمت رهادوست نباشد به حقیقت که اودوست فراموش کند در بلاخستگی اندر طلبت راحتستدرد کشیدن به امید دواسر نتوانم که برآرم چو چنگور چو دفم پوست بدرد قفاهر سحر از عشق دمی میزنمروز دگر میشنوم برملاقصه دردم همه عالم گرفتدر که نگیرد نفس آشنا؟گر برسد ناله سعدی به کوهکوه بنالد به زبان صداسعدی
مرا صدا کن... نه میان هیاهوی سنگستان، که کنارکارون، آنجا که نخلها با باد راز میگویند و نیلبک چوپانی غم هور را تا آسمان میبرد.مرا صدا کن چنانکه باران خاک تشنهی خوزستان را، چنانکه موج، ساحل اروند را، چنانکه پرواز عقاب، آسمان گرم جنوب را.نامم را آرام بگو، تا در رگهایم عطر خرما، شرجی عاشقانهی غروب و آواز پرندگان هور دوباره جان بگیرد.من فرزند جنوبم... اگر صدایم کردی، بگذار در لهجهی گرم نخلستان باشد، که هیچ آوازی برای دل من، شیرینتر از صدای جنوب نیست✍دریا_زکی زاده
باهم ببینیم زیباست 👌🏼
هفت دریا قطره ای از بحر بی پایان ماستاین چنین بحری ز ما می جو که این بحر آن ماستگنج او در کنج دل می جو که آنجا یافتیمجای گنج عشق او کنج دل ویران ماستدل به دلبر داده ایم و جان به جانان می دهیمگر قبول اوفتد شکرانه ها بر جان ماستما درین دور قمر خوش مجلسی آراستیمجام می در دور و ما سرمست این دوران ماستجز خیال روی او نقشی نیاید در نظرهرچه ما دیدیم و می بینیم آن جانان ما استدل به دست زلف او دادیم و در پا می کشدما پریشانیم از او ، او نیز سرگردان ماستشاه_نعمت_الله
چطور جهانی که بخشش به ما می دهد را آن گونه که هست ببینیم و به واقعيت حضور عشق در زندگی خود بیدار شویم؟ تنها با گرایش به رها کردن خود و دیگران از تمام خطاهای گذشته. معلمان بزرگ معنوی به ما می آموزند که میتوان همه را بخشید، حتی کسانی که احساس می کنیم بیشتر از بقیه به ما آسیب رسانده اند. ما هم به عنوان قطره ای از اقیانوس هستی انتخاب میکنیم که جهان را از چشم عشق، چشم بخشش، ببینیم تا از توهمات خود فراتر برویم. همۀ ما خاطرات دردناکی از گذشته خود داریم. به منظور محافظت از خود در برابر تکرار این تجربیات دردناک در آینده، بیشتر دفاعی عمل می کنیم. با استفاده از گذشته ترسناک برای جلوگیری از آینده دردناک شروع به پیش بینی میکنیم و این ما را در لمس حال بدون ترس ناتوان می کند.از آنجایی که نمیتوانیم ترس و عشق را هم زمان تجربه کنیم، باید بدانیم که گذشته گذشته است و دیگر نمیتواند بر ما تأثیر بگذارد. تنها با رهایی از گذشته و از طریق بخشش است که میتوانیم در زمان حال و در حضور عشق زندگی کنیم.جرالد جمپالسکیرهایی از احساس گناهص 203
عشق ما ...صدایی شد در دهان پرندهای و به دوردستها رفت و بین شاخ و برگ درختان، گم شد …#بیژن_جلالی
.دور گردون، گر دو روزی بر مراد ما نرفت دائما یکسان نباشد حال دوران، غم مخور!هان مشو نومید، چون واقف نهای از سِرِ غیبباشد اندر پرده بازیهای پنهان، غم مخور!#حافظدرود بر یاران جانامروز و هر روزتان سرشار از عشق و نیکبختی ☘
از صبح پرده سوز، خدایا ! نگاه دار این رازها که ما به دل شب سپرده ایم #صائب_تبریزیشبتون آرام ☘
🎶🕊🕊من یہ پرندہ ام ....من یہ پرندہ م آرزو دارم تو باغم با شیمن یہ خونہ ے تنگ و تاریڪم ڪاشڪے تو بیاے چراغم باشیهر جا ڪہ باشم هر چے ڪہ باشم تو باید باشیتا زندہ باشم مے میرم اگہ از تو جدا شممے میرم اگہ از تو جدا شماگہ تاریڪم اگہ روشنم اگہ پاییزم اگہ بهارمتو رو دوست دارم .... 🌹♥️روحش شاد و یادش گرامے 🖤
ایرج خواجهامیری درگذشتصدای ماندگار موسیقی ایران خاموش شدحسین خواجهامیری، خواننده نامدار موسیقی ایرانی که با نام هنری ایرج شناخته میشد، امروز چهارشنبه ۲۱ مرداد ماه در سن ۹۴ سالگی درگذشت.ایرج، متولد ۱۱ دی ۱۳۱۱ در خالدآباد نطنز، از شاخصترین خوانندگان موسیقی دستگاهی ایران بود که فعالیت هنری خود را از دهه ۱۳۳۰ آغاز کرد. او با برخورداری از صدایی پرقدرت، وسعت صوتی کمنظیر و تسلط بر ردیف موسیقی ایرانی، طی دههها فعالیت هنری، جایگاهی ماندگار در تاریخ موسیقی ایران به دست آورد.بخش مهمی از فعالیت هنری ایرج در برنامه ماندگار «گلها» در رادیو ایران رقم خورد و آوازها و تصنیفهای متعددی با صدای او در این مجموعه به یادگار ماند. او همچنین در سالهای پیش از انقلاب، به عنوان خواننده در شماری از فیلمهای سینمایی ایران حضور داشت و آثار متعددی را در قالب آواز، تصنیف و ترانه اجرا کرد.
[تنها نمونه ای از] انقلابِ پابرهنگان(از خاطرات آقای هاشمی رفسنجانی)۱۹ اردیبهشت ۶۰ شب تلفنى از احمد آقا احوالپرسى كردم. از اسپانيا برگشته است. براى معالجه چشم رفته بود. در آنجا همان تشخيص ايران را تأييد كردهاند.۸ خرداد ۶۰آقای احمد توکلی که قبل از پیروزی انقلاب ممنوع الخروج بوده، برای گرفتن گذرنامه جهت سفر به خارج برای معالجه درد مفاصل احتیاج به نامه من به اداره گذرنامه داشت که نوشتم.۱۸ مرداد ۶۱ساعت هشت صبح آقای موسوی اردبيلی آمدند. عازم سفر به اروپا برای معالجه و چك آپ است. برای تسهيلات ارزی و گذرنامه همراهان و حفاظت كمك خواستند. به دكتر ولايتی و ميرزاده دستور مقتضی را دادم.۱۷ شهریور ۶۱عصر اخویزاده علی هاشمی که از اسپانیا آمده ـچشمش را کمی معالجه کردهـ از وضعنامطلوب سفارتمان ـ به خاطر اینکه کارکنان سابق هنوز هستند گفت.۲۰ آبان ۶۱آقای [عبدالله] امامی نماینده تربت حیدریه برای معالجه در خارج کمک خواست که انجام دادم.۸ اردیبهشت ۶۶دکتر کاشانی از بافت آمد. برای معالجه در انگلیس ارز خواست.۱۹ آذر ۶۴آقای دعاگو آمد. از کیفیت معالجهاش در لندن گفت. سرطان داشته و با شیمی درمانی معالجه شده. راضی است. موهایش در اثر معالجه ریخته است. از نتایج معالجه در مدت اقامت، پیشنهاد جلوگیری از اعزام دانشجو به خارج را داشت که ارز آن را صرف تامین استاد در داخل کنیم.۳۱ خرداد ۶۵شب در جلسه شورای مرکزی جامعه روحانیت مبارز شرکت نمودم. بیشتر صحبتها درباره بد اداره شدن جلسات روحانیت مبارز در دههٔ فجر بود. آقای مهدوی کنی که از لندن پس از معالجه برگشته، به خاطر خستگی نیامده بود. میخواستم ایشان را ببینم.۸ اردیبهشت ۶۶دکتر کاشانی از بافت آمد. برای معالجه در انگلیس ارز خواست.۹ خرداد ۶۶آقای کاظم خوانساری سفیرمان در لیبی آمد. خبر داد که پدرش بیمار قلبی است و خوب است برای معالجه به لندن برود. عضو خبرگان است.۱۵ شهریور ۶۶آقای بهرامی ساوجی آمد. کمک خواست. او برای معالجه عازم سفر آلمان است.۲۵ مهر ۶۶عصر آقای [محمد علی] رحمانی مسئول بسیج آمد. پس از معالجه در خارج برگشته و از معالجه دکترهای داخلی ناراضی است؛ خدا به داد مریضهای معمولی برسد. پایش در تصادف شکسته است.۲۵ مهر ۶۶آقاى علی اكبر آشتيانى، نماينده رهبرى در ژاندارمرى آمد. براى معالجه خود در خارج استمداد كرد.۲۱ مهر ۶۷[آقای عین الله علاء] نماینده علیآباد کتول آمد. سکته کرده و به او توصیه شده برای معالجه به خارج برود۲۰ تیر ۶۸آقای [عیسی] ولائی [رئیس کمیسیون بازرگانی و توزیع] آمد. او برای رفتن به خارج برای معالجه فرزندش استمداد کرد۲۹ مرداد ۶۸شب، آقای علی اکبر محتشمی، آمد. مدتی در آلمان معالجه کرده است؛ دست مصنوعی گذاشته و دو بار گوشها را عمل کرده و اکنون نسبتاً سالم است.۱۲ شهریور ۶۸آقای [غلامرضا] فدائی نماینده اراک آمد. برای معالجه فرزندش با طب سوزنی عازم چین است.۸ دیماه ۶۹در بیمارستان به عیادت آقای ربانی املشی رفتم. قرار است فردا، برای معالجه به سوئیس برود.۲۷ مهر ۷۱آقای آذری قمی آمد و درخواست ارز برای معالجه پروستات در لندن داشت. برای آقای مهدوی کنی هم به خاطر کسالت قلبی، گفته شد در لندن جا رزرو کنند.۲۷ مهر ۷۱آقاى عباس واعظ طبسى، توليت آستان قدس رضوی و فرزندش آمدند. از سفر به لندن و عمل جراحى پایاش راضى است. تحت تأثير نظم و پيشرفت آنها قرار گرفته است.۲۲ اسفند ۷۱آشیخ محمد هاشمیان که برای معالجهٔ چشم به اسپانیا رفته بود راضی برگشته، در منزل ما بودند. گفتند که درک مردم اسپانیا نسبت به مسائل انقلاب ایران بهتر شده است.۲۷ اسفند ۷۱خانم شهید بهشتی به خانهٔ ما آمد و با عفت به دیدن همسر امام رفتند که برای معالجهٔ چشم مدتی به خارج رفته بودند.۱۷ تیر ۷۲اول وقت عفت به فرودگاه رفت تا همراه فائزه و بچههایش براى ادامه معالجه به لندن برود. فاطى و سعید و بچههایش و کاظم هم در همان هواپیما هستند، اما در ایتالیا پیاده مىشوند و از آنجا به مالت و سپس با کشتى به لیبى مىروند.۷ دی ۷۳دربارهٔ درخواست مهندس [مهدی] بازرگان [با سران قوای مقننه و قضاییه]، براى معالجه در خارج از کشور که از ما هم کمک خواسته، صحبت شد؛ قرار شد کمک کنیم.۲۴ آذر ۷۴عصر آقای [محمدرضا] توسلی آمد. از سفر به آلمان برای معالجه نوهاش و از گرانی فوقالعاده معیشت در آلمان گفت و اینکه تهران زیباتر از شهرهای آلمان است.۲۱ شهریور ۸۱سرشب حسنآقا خمینی آمد. از سفر آفریقای جنوبی برگشته است. سه ماه با فرزند [سیدکاظم] نورمفیدی [امامجمعه گرگان] آنجا بودهاند؛ برای تقویت زبان انگلیسی کلاس میرفتهاند.فریادِ درون (سید محمد ناظم زاده)
♥️♥️من صندوقدار یک فروشگاهِ موادِ غذایی هستم.شیفتِ شب کار میکنماز ساعت ۱۰ شب تا ۶ صبحوقتی شبها کار میکنی، معمولاً آدمهای ثابتی را می بینی؛بی خوابها،کارگرهای شیفتِ شب، آدمهایی که کسی منتظرِ آنها نیست و عجله ای ندارند به خانه های شان برگردند!حدودِ دو ماه پیش، مردی ساعتِ ۲ بامداد به صندوقِ من مراجعه کرد و دقیقاً به یاد دارم که ۱۷ دلار و ۲۳ سِنت پول خریدش را با یک اسکناسِ ۲۰ دلاری پرداخت کرد.وقتی بقیه پول و رسیدش را به او دادم، یک دقیقه کامل به رسید خیره شد.بعد به من نگاه کرد و گفت: «میتونم یه چیزِ عجیب ازت بخوام؟»گفتم: «حتماً.»گفت: «میتونی چیزی روی این رسید بنویسی؟... هر چیزی.فقط چیزی که یک انسان برای یک انسان دیگر نوشته باشه.»گیج شده بودم.گفتم: «مثلاً چی؟»گفت: «هر چیزی؛ اسمت، وضعیتِ هوا، یه شکلکِ لبخند... فرقی نمیکنه. فقط به یک نشون نیاز دارم که بفهمم امروز یه نفر منو دیده!»این حرف را خیلی معمولی زد، به نظرم درخواستِ عجیبی نبود.یه خودکار برداشتم و روی رسیدش نوشتم: امیدوارم شبِ خوبی داشته باشی! مارکوسرسید را با دقت تا کرد و داخل کیفِ پولش گذاشت. گفت:«ممنونم. تو شش روزِ گذشته، تو تنها آدمی هستی که با من حرف زده !»بعد رفت...نمی توانستم از فکرِ آن اتفاق بیرون بیایم.شش روز بدونِ هیچ ارتباطِ انسانی و گفتگو با کسی؟!...چطور ممکن بود؟این ماجرا باعث شد به حال و احوالِ سایرِ مشتریان نیز بیشتر توجه کنم!زنی که حدودِ ساعتِ ۳ صبح می آید غذای گربه میخرد، هیچوقت حرف نمی زند.مردی که دور و برِ ساعتِ ۴ صبح قهوه و دونات میگیرد، همیشه هدفون در گوشش است.دخترِ نوجوانی که غذا برای یک نفر می خرد، همیشه نگاهش پایین است.همه اینجا هستیمهمان فروشگاه،همان ساعتها،اما هر کدام در خلوت و تنهاییِ خودمان!پس شروع کردم کاری انجام دادن؛نوشتنِ پیامهایِ کوچک روی رسیدها:- تو مهم هستی!- تو تنها نیستی- تو چقدر دوست داشتنی هستی- یک نفر هست که تو را ببیند- از دیدنت خوشحال شدم- امیدوارم فردا روزِ بهتری باشد- و ....و این کار را ادامه دادم.یک شب همان زنی که غذایِ گربه می خرید آمد، نزدیک به ساعت ۳ صبح بود. ...رسیدش را گرفت، خواند و سرش را بلند کرد. برای اولین بار بعد از چندین ماه، چشم در چشم شدیم.گفت: چه خوب که اینها را می نویسی؟سرم را تکان دادم.شروع کرد به گریه کردن!همانجا پشتِ صندوق.گفت:«دارم طلاق می گیرم. بعد از ۳۲ سال زندگیِ مشترک! این یادداشت ها تنها حرف های مهربانانه ای هستند که در چند ماهِ گذشته شنیده ام! همه شان را نگه داشته ام. چهارده تا از آنها را رویِ یخچالم چسبانده امعکسی را در گوشی اش نشانم داد.یخچالش پر بود از رسیدهای فروشگاه، با دستخطِ من رویِ همه شان.گفت: تو داشتی با من حرف می زدی.من فقط نمی دانستم چطور جوابت را بدهم....نوشته های رو رسیدها باب گفتگو را بین مشتریان با من و گفتگوهای دو سه نفره بین خودشان با هم را باز کرد ....! مدیرِ فروشگاه متوجهِ قضایا شد و پرسید:چرا مشتریان ساعت ۲ و ۳ صبح اینجا دورِ هم جمع می شوند؟گفتم: تنها هستند. جایی میخواهند که بتوانند آنجا دورِ هم باشند.فکر کردم قرار است به دردسر بیفتم، اما مدیر کاری کرد که انتظارش را نداشتم.سه تا نیمکت جلویِ فروشگاه گذاشت و نوشت:نیمکت برای مشتریان شبانه! برای هر کسی که جایی برای نشستن میخواهد. آدمها ساعتِ ا، ۲، ۳ و ۴ صبح میآیند اینجا !وقتی خوابشان نمی برد، وقتی دیگر تحملِ تنهایی را ندارند .وقتی فقط نیاز دارند بدانند یک نفر آنها را می بیند. می نشینند،حرف میزنند،و کنارِ هم هستند.همه اش از جایی شروع شد که یک نفر خواست رویِ یک رسید، کلمه ای، جمله ای ، شکلکی چیزی برایش بنویسم که احساس کند تنها نیست!چون تنهایی یک احساسِ همه گیری است که خیلی ها با این مشکل مواجهند اما درباره اش حرف نمی زنند. ...من هنوز روی رسیدها می نویسمروی تک تک شان....هر بار جمله ای دلگرم کننده برای یک مشتری که برایِ فرار از تنهایی نیمه شب به بهانهء خرید به فروشگاه سر می زند.شاید برای دیده شدن ...شاید برای دو کلمه گفتگو با کارکنانِ فروشگاه یا تک و توک مشتریانی که آنها هم برای فرار از تنهایی در این موقعِ شب به فروشگاه پناه آورده اند!چون دیده شدن مهم است. چون وقتی احساس کنی کسی هست که با تو همدلی کند می تواند نجات بخش باشد.
*نظریه خوک چیست؟**نظریه خوک به طور خلاصه این است:*حاکمی ستمگر دستور داد شهروندی را بدون هیچ دلیلی بازداشت و در سلولی انفرادی به مساحت بسیار کوچکی زندانی کنند.شهروند عصبانی شد و مدام در سلول قدم می زد و درب را با لگد میکوبید و فریاد میزد: «من بیگناهم، چرا مرا بازداشت و زندانی کردهاید؟!»و چون جسارت کرد و بلند فریاد میزد ومی گفت:«من بیگناهم» و سر و صدا می کرد،مدتی بعددستور دادند او را به سلولی به مساحت کوچکتری منتقل کنند.او دوباره شروع به فریاد زدن کرد... اینبار فریادها یش تغییر کرده بوداین بار نگفت «من بیگناهم»؛ بلکه گفت: «ظلم است که مرا در سلولی کوچک زندانی کنید که حتی نمی توانم دراز بکشم .فریادهای دوبارهی شهروند، زندانبانش را آزار داد.پس از مدتی زندانبان دستور داد 9 زندانی دیگر را هم به همان سلول منتقل کنند.شرایط بسیار بد بود ، حالا دیگر حتی قادر نبودند ، روی زمین بنشینند. و چون شرایط برای زندانیان غیرقابل تحمل شده بود، آن ده نفر زندانی مجددا با سرو صدا و فریاد البته کمی آرامتر ، اعتراض خودشان را ابراز کردند. و می گفتند: «این شرایط غیرقابل قبول است! ،ده نفر در یک سلول بسیار کوچک ، عادلانه نیست.چطور ده نفر را در چنین سلول جای دادهاید؟اینطوری خفه میشویم و میمیریم.لطفاً فکری به حال ما کنید حداقل نیمی از ما را به سلول دیگری منتقل کنید.»اما زندانبان که از سر و صدایشان بسیار عصبانی شده بود، دستور داد تا یک خوک را به سلول آنها بیندازند و بگذارند بینشان زندگی کند!آن بیچارهها دیوانهوار فریاد زدند و گفتند:«چطور با این حیوان کثیف در یک سلول زندگی کنیم؟ظاهرش مشمئزکننده است و بوی فضولاتش که همه جا را پر کرده، دارد ما را میکشد.لطفاً فقط همین خوک را از سلول ما بیرون ببرید.»پس از مدتی حاکم به زندانبان دستور داد خوک را بیرون بیاورند و سلول را برای آنها تمیز کنند..حالا دیگر از زندانیان نه فریادی ، نه سروصدایی و نه اعتراضی شنیده نمی شد. چند روز بعد، حاکم به دیدن آنها رفت و از حالشان پرسید.آنها گفتند:«الحمدلله، همهی مشکلاتمان حل شده!»اینگونه بود که مسئلهی اصلی، ، فقط به درخواست بیرون بردن خوک از زندان تقلیل یافت و مسئلهی مساحت سلول فراموش شد،و مسئلهی قبل از آن،و مسئلهی قبل از آن،و مسئلهی قبل از آن...تا اینکه حتی مسئله اصلی و مهم و اولیه، یعنی :«زندانی شدن بیگناه آن شهروندان » کاملا فراموش شده بوددیگر هیچکس آنرا به خاطر نیاورد.حتی من و شما، خواننده این مطلب *و این خلاصه «نظریهی خوک» است.*این است واقعیت زندگی سخت و تلخ ما .*آنها مشکلات جدیدی خلق میکنند تا ما مشکلات اصلیمان را فراموش کنیم.*سپس با مهارت کامل، نظریه خوک و حواسپرتی را به کار میگیرند..!!!و ما را از فریادهای اصلی و خواسته های بر حق ما را دور می کنند.
ميتوان زيبا زيست ...نه چنان سخت که از عاطفه دلگيرشويم ،نه چنان بي مفهوم که بمانيم ميان بدوخوبلحظه ها ميگذرند ،گرم باشيم پرازفکرواميد ،عشق باشيم وسراسرخورشيد ،زندگي همهمه مبهمي از ردشدن خاطره هاست ،هرکجاخنديديم ، هرکجاخندانديم ،زندگاني آنجاست .... " بيخيال همه تلخیها "#ناشناسدرود برشما ظهرتون بخیر ☘
گاهی فکر میکنم بزرگترین تراژدی زندگی، مرگ نیست...این است که آدم، جایی در میانهی راه، آرامآرام از خودش فاصله بگیرد.دیگر از چیزی ذوق نکند،به آسمان خیره نشود،با یک ترانه خاطرهای در دلش زنده نشود،و باور کند که سهم او از زندگی فقط دوام آوردن است.در حالی که زندگی، با همهی سختیها و بیرحمیهایش، هنوز در چیزهای کوچکی پنهان میشود:در عطر نان تازه،در نور کمرنگ یک صبح آرام،در صدای کسی که نامت را با مهر صدا میزند،و در شجاعتِ دوباره برخاستن، پس از روزهای دشوار.مواظب باش...دنیا همیشه آدمها را از پا درنمیآورد؛گاهی فقط کاری میکند که فراموش کنند چگونه باید زندگی کنند.و چه اندوه بزرگیستکه قلبت بتپد،نفست جاری باشد،اما دیگر چیزی درونت به شوق نیاید.شاید گاهی لازم باشد به خودمان یادآوری کنیم:زندگی تنها چیزیست که واقعاً در اختیار ماست؛آنقدر کوتاه و شکننده که ارزش ندارد آن را در دلخوریها، قضاوتها و رنجهای بیپایان هدر بدهیم.پس تا میتوانیم مهربان باشیم؛با دیگران،و بیشتر از همه با خودمانشاید در پایان،آنچه از ما به جا میماند،میزان عشقی باشد که بخشیده ایم.
🔺 برشی از مستند" الماس در گام لامینور"ساختۀ حسن صلحجوکسانی که مدعیاند همه چیز میدانند و همه چیز را میتوانند درست کنند، سرانجام به این نتیجه میرسند که همه را باید کشت#آلبر کامو
هر آن خجستهنظر کاز پِی ِ سعادت رفتبه کُنج ِ میکده و خانهیِ ارادت رفت!زِ رطل ِ دُرْدْکشان کشف کرد سالک ِ راهرموز ِ غیب که در عالَم ِ شهادت رفت!مَجو زِ طالع ِ مولود ِ من بهجُز رندی،که این معامله با کوکب ِ ولادت رفت.بیا و معرفت از من شِنو که در سخنامزِ فیض ِ روح ِ قُدُس نکتهیِ سعادت رفت.مگر به معجزه کوشد طبیب ِ عیسا دَموگرنه کار ِ من ِ خسته از عیادت رفت.زِ بامداد به طرز ِ دِگَر برآمدهای؛وظیفهیِ می ِ دوشین مَگَر زِ یاد اَت رفت؟هزار شُکر که حافظ به راه ِ میکَده باززِ کُنج ِ زاویهیِ طاعت و عبادت رفتحافظ
فقر آفت آگاهی است...طرحی بسیار پرمعنا از پاول کوژینسکی کارتونیست بزرگ لهستانی که نشان میدهد انسان گرسنه در درجه نخست هدفی جز سیر شدن شکم ندارد و غم نان اجازه نمیدهد که انسان به تماشای جهان بنشیند، در زندگی عمیق شود، کتاب بخواند، یاد بگیرد و آگاهیاش را بالا برده و به جهان اطراف خود بیاندیشند.هر کجا فقر تمجید و داشتن سرمایه و پول تقبیح شد، شکمها را هدف نگرفتهاند، تفکر و آگاهی و مغزها را نشانه گرفتهاند...
خدانگران فردایت نباش! خدای دیروز و امروز، خدای فردا هم هست ... ما اولين بار است زندگی می كنيم ولی او قرن هاست خدايی می كند ، اعتماد كن به خدايی اش…Don't be worried about tomorrow. Today's God is tomorrow's as well… We have started life here for the first time, but He has been God since the beginning of the Time. So, trust in His Godhood!شبتون آرام☘
حکایت ایران و ایرانیهادرسی تکاندهنده، از یکی از داستانهای #مثنوی_معنویایران تا کِی پابرجا خواهد ماند؟ راز ماناییِ ایران چیست؟📻راوی: #امیرحسین_ماحوزی،(پزشک و ادیب)
یک سال ما چقدرش در فضای غم میگذرد؟هر وقت کسی درباره نسبت غم و شادی در فرهنگ رسمی حرف میزند، سریع یک عده میگویند: «یعنی با دین مشکل داری؟ با مذهب مشکل داری؟» در حالی که سوال اصلاً این نیست.بحث این نیست که چرا یک جامعه عزاداری دارد؟ همه ملتها برای گذشته، قهرمانان و رنجهای تاریخیشان یادبود دارند. سوال این است که یک جامعه در طول سال چقدر در فضای سوگ زندگی میکند و چقدر فرصت تجربه شادی و امید دارد؟اگر تقویم رسمی ایران را فقط به شکل چند تاریخ نگاه نکنیم و ببینیم در زندگی واقعی مردم چه فضایی ایجاد میکند، ماجرا فرق میکند. عاشورا فقط یک روز نیست. یک دهه فضای عمومی کشور را درگیر خودش میکند. اربعین فقط یک روز روی تقویم نیست. چند روز حرکت، آیین و فضای رسانهای به همراه دارد. فاطمیه، صفر، شبهای قدر و شهادت امام علی(ع) هم هرکدام چند روز جامعه را وارد حالوهوای سوگ میکنند. وقایع تاریخی متاخر چون قیام پانزده خرداد، رحلت آیتالله خمینی، و .. نیز این روزها را هر چه بیشتر کرده.با این نگاه، میشود گفت حدود ۱۰۰ تا ۱۳۰ روز سال جامعه رسمی ایران درگیر فضای سوگ، عزاداری یا یادآوری فقدان است.اما در مقابل، روزهایی که بهانه شادی و جشن دارند حدود ۴۰ تا ۶۰ روز هستند! (که نوعا برنامه اجتماعی یا مناسک رسمی مشخصی برایش نداریم!)حالا این را بگذاریم کنار وضعیت واقعی امروز جامعه. ما فقط با تقویم سوگ روبهرو نیستیم. خود جامعه هم سالهاست با تجربههای سنگین زندگی میکند. تجربه جنگ، تنشهای سیاسی و اجتماعی، فشار اقتصادی، تحریم، کاهش قدرت خرید و فرسایش امید، کاهش ازدواج، افزایش طلاق، و... خودش یک بار روانی دائمی روی مردم گذاشته است.دعوی حقیر این نیست که سوگ بد است یا عزاداری نباید باشد. مسئله این است که وقتی یک جامعه هم در واقعیت زندگی با فشار و فقدان روبهروست و هم بخش قابل توجهی از زمان جمعیاش با یادآوری رنج و فقدان میگذرد، سهم امید، شادی و بازسازی روحی مردم چقدر میشود؟در چنین شرایطی، وقتی یک جامعه مدام با لایههای مختلف فقدان، رنج و سوگ مواجه میشود، مسئله فقط «چند روز عزاداری» نیست! مسئله ظرفیت روانی یک جامعه است. جایی که صبر اجتماعی تحلیل میرود، خشم انباشته میشود، جامعه به سمت انفجارهای ناگهانی روانی و اجتماعی حرکتمیکند!
کسی نیستبیا زندگی را بدزدیم،آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم ...#سهراب_سپهری#گیلان ( پاییزِ سال ۱۳۲۹ )📷 : #هنری_کارتیه_برسون ...
ای عشق همه بهانه از توستمن خامشام این ترانه از توستآن بانگِ بلندِ صبحگاهیوین زمزمهی شبانه از توستمن اندهِ خویش را ندانماین گریهی بی بهانه از توستای آتشِ جانِ پاکبازاندر خرمن من زبانه از توستافسون شدهی تو را زبان نیستور هست همه فسانه از توستکشتیِّ مرا چه بیم دریا؟طوفان ز تو و کرانه از توستگر باده دهی وگرنه، غم نیستمست از تو، شرابخانه از توستمی را چه اثر به پیش چشمات؟کاین مستی شادمانه از توستپیش تو چه توسنی کند عقل؟رام است که تازیانه از توستمن میگذرم خموش و گمنامآوازهی جاودانه از توستچون "سایه" مرا به خاک برگیرکاینجا سر و آستانه از توست#هوشنگ_ابتهاج
یک روزتاک بودم و مسـتیک روزبیــد بودم و مجنـونامــا این بار خواهش میکنممرا قاصــدک بیـافرین!آدم هاخیلی وقت استکہ بہ خبرهاےِ خوب محتـاجنــد...#حسین_متولیـان
۱۹ امرداد سالروز درگذشت امیرهوشنگ ابتهاج (زاده ۶ اسفند ۱۳۰۶ رشت -- درگذشته ۱۹ امرداد ۱۴۰۱ آلمان) متخلص به «ه.ا.سایه» شاعر و ترانهسرادر آغاز همچون شهریار، چندی کوشید تا به راه نیما برود، اما نگرش مدرن و اجتماعی شعر نیما، بهویژه پس از سرایش ققنوس، با طبع او که اساساً شاعری غزلسرا بود، همخوانی نداشت. پس راه خود را که همان سرودن غزل بود، دنبال کرد.درسال ۱۳۲۵ مجموعه «نخستین نغمهها» را که شامل اشعاری بهشیوه کهن است، انتشار داد. آن زمان که هنوز با نیمایوشیج آشنا نشده بود، «سراب» نخستین مجموعهاش را که به اسلوب جدید بود، در قالب چهارپاره با مضمونی از نوع تغزل و بیان احساسات و عواطف فردی؛ عواطفی واقعی و طبیعی بود، منتشر کرد. مجموعه «سیاه مشق» او نیزشعرهای سال ۲۵ تا ۲۹ شاعر را دربر میگیرد. وی در این مجموعه، تعدادی از غزلهایش را بهچاپ رسانید و توانایی خویش را در سرودن غزل نشان داد تا آنجا که میتوان گفت تعدادی از غزلهای او، از بهترین غزلهای این دوران بهشمار میرود.او در مجموعههای بعدی، اشعار عاشقانه را رها کرد و با کتاب شبگیر که حاصل سالهای پر تب و تاب پیش از سال ۱۳۳۲ است، به شعر اجتماعی روی آورد و مجموعه «چند برگ از یلدا» راه روشن و تازهای در شعر معاصر را گشود.وی در سال ۱۳۹۱ خاطراتش را در گفتگو با میلاد عظیمی در کتاب "پیر پرنیاناندیش" عنوان کرد و در این کتاب بهبیان عقاید و نظراتش درباره بسیاری از چهرههای بهنام موسیقی، شعر و سیاست در زمان خود پرداخت. آرامگاه وی در باغ محتشم رشت است.#هوشنگ_ابتهاج،
ناامیدم مکن از سابقهٔ لطفِ ازلتو پسِ پرده چه دانی که که خوب است و که زشت؟!نه من از پردهٔ تقوا به درافتادم و بسپدرم نیز بهشتِ ابد از دست بهشت!حافظا روزِ اجل گر به کف آری جامییک سر از کویِ خرابات بَرَندَت به بهشت!حافظدرود برشما ظهرتون بخیر ☘
چیزی عایدمان نمیشوددر گیر و دار جنگهاجز زخمهای بیالتیامدر چشم انتظاریِ مادرانو نامههای نخواندهی معشوقههایی که عطر دستهایشان پر کشیده از کاغذهای خمیدهو پیراهنهای آویزانِ در خانهبا پلاکهای نیامده/ما خواهرانی میشویمکه نامِ برادرانمان را لای کشتهها تفحص میکنیم...#مهری_ذبیحی_اترگله
درخت بائوباب، سمبل کشور ماداگاسکار، مشهور به درخت زندگی، شاید زیباترین درختی بود که تاحالا دیدم.این درخت ۸ گونه داره که ۶ تا از اونها در ماداگاسکار هست، یکی در اسیا و یکی در استرالیا. جزو درختان با عمر بالا هست و میوه ای بزرگ داره که ازش واسه معطر کردن نوشابه هم استفاده میشه. داخل تنه درخت تو خالی هست و معمولا میتونه به قطر ۱۲ متر برسه، اما جایی خوندم که حتی تا حدود ۴۰ متر هم دیده شده. داخل خودش آب ذخیره میکنه تا در شرایط بی آبی زنده بمونه.این درخت مقدس هست و به درخت سر و ته شده هم معروفه. دلیلش اینه که بالای درخت شبیه ریشه درخت هست.یکی از دیدنی ترین مکان ها برای دیدن بائوباب، ماداگاسکار و خیابان بائوباب هاست که به صورت یک خط در کنار هم قرار گرفته و سن برخی از آنها به ۸۰۰ سال هم می رسد. این جاذبه در نزدیکی شهر Morondava در ماداگاسکار غربی واقع شده است. متاسفانه، هیچ رستوران یا سرویس بهداشتی در این نزدیکی وجود ندارد.
خاطره جالب، شیرین و شنیدنیِ یک بانوی #هفتگلی، از ماجرای شروع عاشقشدن همسرش از یک مراسم عروسیِ عشایری و .... ادامه ماجراکانال صدای امید
اندیشیدن را جدّی بگیریم. اندیشیدن. آنچه که ما کم داریم، مردان و زنانی هستند که اندیشیدن را جدی گرفته باشند. اندیشیدن باید به مثابه یک کار مهم تلقی بشود. اندیشه ورزیدن. بند زبان را ببندیم و بال اندیشه را بگشاییم. نویسنده نباید فقط در بند گفتن باشد. برای گفتن همیشه وقت هست، اما برای اندیشیدن ممکن است دیر بشود. 📚 نون نوشتن✍ محمود دولت آبادی
داستانی واقعی و تکاندهنده از کشور یمن 👞زمانی که معلمی به شاگردانش قول داد به هر کسی که نمره کامل بگیرد، یک جفت کفش نو جایزه بدهد، همه با نمرات عالی موفق شدند. اما تکه کاغذ کوچکی درون جعبه، رازی را فاش کرد که باعث شد آن معلم تمام شب را در برابر همسرش گریه کند.استاد «نوال» در یک مدرسه ابتدایی کوچک در روستایی فقیر تدریس میکرد. شاگردانش هر صبح با لباسهایی ساده، دفترهایی قدیمی و رؤیایی بزرگتر از خانههایشان به مدرسه میآمدند. او آنها را مانند فرزندان خودش دوست داشت و از چهره هر کودک میفهمید که آیا شب سیر خوابیده است یا گرسنگیاش را از خانوادهاش پنهان کرده است.روزی خواست تا روحیه آنها را بالا ببرد، پس با لبخندی به آنها گفت: «هر کس در امتحان نمره کامل بگیرد، به او یک هدیه کوچک میدهم.»یکی از کودکان با هیجان پرسید: «خانم، هدیه چیست؟»معلم پاسخ داد: «یک جفت کفش نو.»کفش برای آنها یک شیء معمولی نبود، بلکه رؤیای کوچکی بود که روی دو پا راه میرفت. کودکان بسیار خوشحال شدند و با جدیت شروع به درس خواندن کردند و هر کدام آرزو داشتند که این هدیه نصیب او شود. در میان آنها دختری به نام «وفاء عبدالکریم» بود که انتهای کلاس مینشست؛ او بسیار آرام بود و همیشه پاهایش را زیر نیمکت پنهان میکرد.وفاء کفشی قدیمی و پاره داشت که نوک آن باز شده بود و بندش چندین بار گره خورده بود، اما هرگز شکایتی نمیکرد. روز امتحان فرا رسید و کودکان با پشتکاری عجیب نوشتند؛ تا جایی که معلم احساس کرد تمام این قلبهای کوچک میخواهند پیروز شوند.بعد از تصحیح اوراق، غافلگیری این بود که تمام دانشآموزان نمره کامل گرفته بودند!استاد نوال خوشحال شد اما درماند ماند؛ کفش را به چه کسی بدهد در حالی که همه شایستگی آن را داشتند؟ او به آنها گفت: «شما همه عالی هستید، اما هدیه فقط یکی است؛ راه حلی پیشنهاد بدهید که همه راضی باشند.»کودکان کمی با هم مشورت کردند و سپس گفتند: «نامهایمان را روی کاغذهای کوچک بنویسیم و در جعبه بیندازیم و شما یک ورق را به طور تصادفی بیرون بکشید.»معلم پذیرفت و هر کودک نامش را روی کاغذ نوشت، تا کرد و در جعبه انداخت.استاد نوال در مقابل دیدگان آنها یک کاغذ بیرون کشید، آن را به آرامی باز کرد و خواند: «وفاء عبدالکریم».وفاء با قدمهایی لرزان و در حالی که اشکهایش از شادی جاری بود، جلو آمد و در حالی که بقیه دانشآموزان صادقانه برایش دست میزدند، کفش نو را گرفت. او کفش را طوری در آغوش گرفت که انگار گنجینهای به دست آورده است و دست معلمش را بوسید و گفت: «به خدا قسم خانم، من واقعاً به آن نیاز داشتم.»نوال نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد، اما لبخند زد تا شادی آن دخترک خراب نشود. شب هنگام، در حالی که جعبه کوچک کاغذها را با خود داشت، به خانه برگشت.همسرش پرسید: «چرا در حالی که داستانی زیبا تعریف میکنی، گریه میکنی؟»او در حالی که جعبه را باز میکرد گفت: «من به خاطر اینکه وفاء برنده شد گریه نمیکنم.»همسرش تعجب کرد و پرسید: «پس چرا؟»او کاغذها را یکی پس از دیگری بیرون آورد و در مقابل همسرش باز کرد. روی تمام کاغذها، فقط یک نام نوشته شده بود: «وفاء عبدالکریم».همسرش خشکش زد، اما نوال بیشتر گریه کرد و گفت: «تمام بچهها نام او را نوشتند و هیچکدام نام خودشان را ننوشتند!»او در حالی که میلرزید ادامه داد: «همه آنها کفش میخواستند، اما دیدند که نیاز او بیشتر از نیاز آنهاست.»روز بعد، نوال به مدرسه رفت در حالی که به تعداد تمام شاگردان کلاس، کفشهای نو به همراه داشت؛ چرا که همسرش تنها ساعتی را که داشت فروخت تا این کفشها را بخرد.وقتی وارد کلاس شد به کودکان گفت: «دیروز شما درسی به من دادید که در هیچ کتابی نیست.»وفاء گریه کرد، کودکان گریه کردند و آن روز در مدرسه به نام «روز قلبهای سفید» شناخته شد.اما زیباترین اتفاق زمانی رخ داد که پیامی از یک خیرخواه رسید که داستان را شنیده بود و متعهد شد لباس و کفش تمام دانشآموزان مدرسه را تا پایان سال تهیه کند.در پایان پیام نوشته بود: « کودکی که شادی خود را به خاطر دیگری کنار میگذارد، سزاوار است که دنیا تمام درهایش را به رویش باز کند...به احساسات دیگران توجه کنید. هر کس که نعمت و برکتی دارد، باید آن را با کسانی که ندارند تقسیم کند.
صبح ما خیر است ای یاران ز پیغام شماجان ما مست است دائم از می جام شماکام ما هر صبح شیرین گردد از پیغامتانچون عسل شیرین کند یزدان ما کام شمابوستـان زندگـیهاتان بهـاری دائمـابشکفد گلخنده بر لبهای گلفام شمازآسمان مهربانی بخت و اقبال بلندچون هما آید نشیند بر لب بام شماقلبهاتان جایگاه عشق باشد تا ابدنزد دلهاتان بود هر دم دلارام شمابا تفاهم با مدارا با رفاقت با وفاتوسن اقبال باشد دائما رام شمااقبال_لاهوریدرود برشما روزتون بخیر ☘
ع● یک زن در سکوت تاریخ!در دل شیراز قاجاری، دختری بود به نام فخری؛ دلبسته آینهها، دختر آینهکار بزرگ، استاد شیرازی، اما روزگار به زنها اجازه نمیداد در قامت استاد ظاهر شوند.وقتی پدر در میانه ساخت تالار آینه جان سپرد، فخری، شبانه گیسوانش را برید، لباس مردانه پوشید و با نام «فاخر» به جای پدر کار را ادامه داد.کسی نفهمید مردی که آینهها را چون شعر صیقل میداد، یک زن است.۱۳۵ سال بعد، دستنوشتهای زیر بخاری قدیمی پیدا شد:«من، فخری، دختر استاد شیرازی، این تالار را برای نام پدر ساختم.»| امروز، در آینهکاری شیراز، هر اثر ظریف و باشکوه را “کار فاخر” مینامند و کمتر کسی میداند این واژه، از یک زن آغاز شد.
.با من مذاڪره ڪن من آمادهی هر توافقیام ..تو تحریمهایِ بیرحمانه علیهِاحساسم را بردار ...من هم قول میدهم تمامِ سانتریفیوژهایِ غرور وافڪارم را قربانیِ یڪ ثانیه شنیدنِ صدایت ڪنم ...بیا و از این برجام ِدونفرهیِ لعنتی خارج نشو ... بمان ...!!من تا هر ضربالاجلی ڪه معین ڪنی به مفادِ عهدنامهات پایبندم ،حتی اڪَر غیرِ منطقی باشد ...!!#نرگس_صرافیان_طوفان@adabiyat_va
ماریو بارگاس یوسا، نویسنده برجسته پرویی و برنده جایزه نوبل ادبیات، در آثار خود همواره بر اهمیت گفتوگو و مدارا در جوامع تأکید داشته است. در رمان «گفتوگو در کاتدرال»، او ساختار روایت را بر پایه دیالوگهای متعدد بنا نهاده و از طریق آنها، زوایای مختلف جامعه دیکتاتورزده پرو را به تصویر کشیده است. عبدالله کوثری، مترجم این اثر، در مقدمه کتاب مینویسد: «ساخت اصلی داستان بر گفتوگوها استوار است... از درون گفتوگوهاست که آدمها سر بر میآورند و شناخته میشوند و از درون گفتوگوها است که رویدادها به تصویر در میآیند.» یوسا در مصاحبهای با نشریه آبزرور نیز بیان میکند: «دیکتاتورها فجایع طبیعی نیستند. این همان چیزیاست که من تلاش کردهام در رمانهایم بیان کنم. این که چگونه دیکتاتورها به کمک مردمان بسیاری و گاه حتی به کمک قربانیان خود به قدرت میرسند.» این دیدگاهها نشاندهنده باور عمیق یوسا به نقش گفتوگو و مدارا در پیشگیری از استبداد و ترویج آزادی در جوامع است.#یوسا #گفتگو_در_کاتدرال #گفتگو #دیکتاتور #گفتگو_توانا
#مجله_ادبی_هنری_روزآمد آن روزها که نخواهم بودابری ست با توسایه اش مدام بر تومنم آن ابرنخواهی شناختنسیمی در دامنت خواهد پیچیدگیسوانت پریشانیک دستت به دامن و دست دیگر به موهایتمنم آن نسیمنخواهی شناختدیرگاهِ شبی در بسترتپهلو به پهلو می شوینه خوابی و نه بیدارمنم آن رویانخواهی شناختسخن می گویی در تنهاییبا کسی که نیستمی گویی تمامِ مگوهایت رابه جان گوش می سپارد به تومنم آن که نیستنخواهی شناختدردی بی گاه در جانِ توبی آن که بدانی از کجاستدلت میانِ خاطره ها خواهد تپیدمنم آن دردنخواهی شناخت#عزیز_نسین ترجمه #پوریا_اشتریاز کتاب "در صدای تو بوسیدم آفتاب را"انتشارات نگاه
این که مجبور نباشید در مورد همه چیز و همه کس اظهار نظر کنید، حس آزادی خیلی خوبی دارد. اصلاً نیاز نیست نگران این باشید که بی نظری شما به عنوان ضعف فکریتان تلقی شود. چون اینگونه نیست و نشانهٔ هوش شماست.بی نظری یک دارایی ارزشمند است. آنچه دنیا را احاطه کرده نه سرریز اطلاعات، که انبوه نظرات ماست.📚#هنر_خوب_زندگی_کردن✍#رولف_دوبلی
زن و جنوب، وجهِ اشتراکِ عجیبی دارند...هر دو زیبا، گرم و زندهاند و جنگ همیشه، راهش را از آنها آغاز میکند.یکی بر خاک،و دیگری در دل.هر رهگذری که از راه میرسد، قلبِ زن را نشانه میگیرد؛ درست همانگونه که جنوب، همیشه نخستین سهم را از آتش میبرد.هر دو، ویرانی را از بر کردهاند و میسوزند؛ اما با این همه، هنوز ایستادهاند.نمیدانم... شاید سرنوشتِ زن و جنوب را با یک جوهر نوشتهاند؛پر از زخم،پر از غم،و به طرز عجیبی...زیبا، زیبا، زیبا...
آورده اند چون عبدالله خان ازبکخراسان را تصرف کرد بر سر قبررستم آمد و این بیت را خواند: سر از خاک بردار و ایران ببین بکام دلیران توران ببینوزیر او گفت : رستم جوابی دارد که اگر اجازه دهید آن را بگویم ..؟ گفت : بگو فرمود رستم در جواب می گوید : چو بیشه تهی ماند از نره شیر شغالان به بیشه درآید دلیر چوبیشه ز شیران تهی یافتند سگان فرصت روبهی یافتند ...امثال وحکم
اگر زِ گور به جایی دری نباشد چه؟!؟🕊#حسین_جنتی
برادر !کتابهایی را برای من بفرست که پایانی خوش داشته باشند؛هواپیمایی به سلامت فرود میآیدجراح، لبخندزنان اتاق عمل را ترک میکندپسر کور، بیناییاش را باز مییابدعشاق، سرانجام یکدیگر را یافتندعروسیای در پیش استتشنگان به آب میرسندو به نان و آزادی. #ناظم_حکمتشبتون آرام☘
بی اعتنایی در برابر آنچه میگذرد جنایت است.هیچکس نمیتواند بیطرف باشد. در جامعهی ظالم هیچکس بیگناه نیست. سکوت به خودی خود تشویق به ادامه ظلم و درنتیجه، دست داشتن نامستقیم در ارتکاب جنایت است.«بیطرف»ها با سکوتشان ظالم را تشویق میکنند. آنها فقط وقتی صدایشان در میآید که مصالحشان مستقیما درخطر بیفتد و این سکوت نوعی همدستی ضمنی و معاهدهی «حسن همجواری» است میان ظالم با کسی که به او هنوز ظلمی نشده یا ظلم کمتری شده یا در حدی نشده که به انفجار برسد.📚کابوسهای بیروت، غاده السمان@adabiyat_va
در سرزمینِ من خار نَکار!شایدفرداپابرهنه به دیدارم آمدی!!!#غادةالسمان
مغز اجتماعی: چرا مغز انسان به ارتباط، حمایت و همدلی با دیگران نیاز دارد؟در دنیای امروز، فردگرایی بیش از گذشته رواج یافته و بسیاری از افراد، ناخواسته، ارتباطات عمیق انسانی را از دست دادهاند. در حالی که استقلال ارزشمند است، انزوای طولانیمدت میتواند بر عملکرد مغز و سلامت روان تأثیر منفی بگذارد.مغز انسان برای ارتباط ساخته شده است. روابط صمیمانه و احساس تعلق، با افزایش ترشح موادی مانند اکسیتوسین، دوپامین و سروتونین، استرس را کاهش میدهند، خلقوخو را بهبود میبخشند و انعطافپذیری مغز را تقویت میکنند.از سوی دیگر، حمایت و کمک به دیگران تنها یک رفتار اخلاقی نیست؛ بلکه یک نیاز روانشناختی و زیستی است. وقتی از دیگران حمایت میکنیم، مدارهای پاداش مغز فعال میشوند و احساس معنا، رضایت، امید و آرامش افزایش مییابد. این رفتارها علاوه بر تقویت سلامت مغز، احساس تنهایی را کاهش داده و به ارتقای سلامت روانشناختی و تابآوری کمک میکنند.در نهایت، سلامت مغز فقط به تغذیه، خواب و ورزش وابسته نیست؛ کیفیت روابط انسانی نیز نقش تعیینکنندهای دارد. هر ارتباط صمیمانه، هر همدلی و هر اقدام کوچک برای حمایت و کمک به دیگران، هم زندگی اطرافیان را بهتر میکند و هم مغز و روان خود ما را سالمتر و توانمندتر میسازد.✍️ صبا احمدی
#عشق_ورزي مردهاي ايراني قبل از عید داشتم کتابهای کتابخانۀ کوچکمان را گردگیری میکردم. طبق معمول هر کتاب را برمیداشتم؛ عنوان آن را نگاه میکردم؛ چند صفحه نخست آنرا ورق میزدم و بعد با دستمال تمیزش میکردم. توجه ام به جملههای "تقدیم و تشکّری" جلب شد که نویسندگان در صفحات نخست کتابها نوشته بودند. احساس کردم به تدریج دارم قاعدهای کشف میکنم. حداقل در کتاب های کتابخانۀ من اینطور بود. نویسندگانی که زن بودند بهندرت از همسر خود تشکر کرده و یا کتاب خود را به او تقدیم کرده بودند. در مقابل نویسندگان مرد غالباً از صبوری، همراهی و تحمّل همسرشان تشکر کرده بودند! برایم این سؤال مطرح شد که چرا تعداد بسیار کمی از نویسندگان زن از همسرشان تشکر میکنند؟ آیا بر خلاف نویسندگان مرد؛ نویسندگان زن قدرناشناس اند؟ همانجا نشستم و به زنان و مردانی که باواسطه یا بیواسطه میشناختم فکر کردم. برخی شواهد نشان میداد که اکثر زنان زمانی موفق شدهاند کتابی بنویسند که مسئولیتهای سنگین خانه کمتر شده و از شوهر خود جدا شدهاند! بیشتر مردان هم غالباً زمانی توانسته اند کتابی بنویسند که همسری بوده تا مسئولیت خانه را بر عهده بگیرد و خیال آنان از امور خانه و حتی امور شخصیشان راحت بوده است. در بسیاری از جوامع، و با ورود به دنیای جدید، مشارکت اجتماعی و اقتصادی زنان در بیرون از خانه موجب آن نشد تا مسئولیتهای آنان در خانه کاهش یابد. درواقع وظایف جدید بر وظایف قبلی آنان افزوده شد. لذا زنی که قصد دارد کتابی بنویسد باید نخست مسئولیتهای خانهداری و شوهرداری! خود را انجام دهد و پس از آن اگر وقتی و بعد حوصلهای باقی ماند بنشیند و کتاب بنویسد. در مقابل مردان همواره از حمایت و رسیدگی همسرشان برخوردار بودهاند و مطمئن بوده اند که کسی هست تا امور شخصی آنان را انجام دهد. با توجه به این اوصاف، دو راه باقی میماند: یا مردان بخشی از مسئولیتهای خانه را بر عهده بگیرند تا خیال زنان راحت شده و بنشینند و با آرامش کتاب بنویسند؛ و یا آنکه جدا شوند تا فرصتی برای نوشتن بیابند. گویا کم نیستند زنان نویسندهای که راه دوم را برگزیدهاند!در همین حین که روی مبل نشسته بودم و داشتم به این موضوع فکر می کردم ترانه « جانِ مریم » هم به گوش میرسید:بیا رسید وقتِ درو، مالِ منی از پیشم نروبیا سرِ کارمون بریم، درو کنیم گندماروبا خودم گفتم عشقورزی ما مردان ایرانی هم چقدر عجیب و جالب است. به معشوق میگوییم: تو مال من هستی. از پیش من نرو. چون وقت درو رسیده است و باید برویم سر کار و گندمها را درو کنیم. لطفاً بمان . خواهش میکنم بمان و وقتیکه کار درو تمام شد هرکجا خواستی برو دكتر_فردين_عليخواهجامعه شناس@adabiyaty
دیدگاه گور خری در روانشناسی یعنی آدمها را مجموعه ای از ویژگیهای بد و خوب بدانیم،هیچکس بد مطلق و یا خوب مطلق نیستباهم بودن را بیاموزیم نه دربرابر هم بودن ما در حدی نیستیم که راجع به کسی قضاوت کنیم.از گورخری پرسیدم :تو سفیدی، راه راه سیاه داری یا اینکه سیاهی، راه راه سفید داری؟گورخر به جای جواب دادن پرسید :تو خوبی فقط عادت های بد داری ، یا بدی و چندتا عادت خوب داری؟!ساکتی بعضی وقت ها شلوغ میکنی،یا شیطونی و بعضی وقتها ساکت میشی؟ذاتا خوشحالی بعضی روزها ناراحتی، یا ذاتا افسرده ای و بعضی روزها خوشحالی؟لباس هات تمیزن فقط پیراهنت کثیفه،یا کثیفن و شلوارت تمیزه؟!و من دیگه هیچ وقت از گورخرها درباره ی راه راهاشون چیزی نپرسیدم!#شل_سیلور_استاین@adabiyat_va
پایم خلیده، خارِ بیابانجز با گلوی خشک نکوبیدهام به راهلیکن کسی، ز راه مددکاریدستم اگر گرفت فریبِ سراب بود!..#سهراب_سپهری
۱۴ مرداد ۱۲۸۵ #روز_صدور_فرمان_مشروطیت است. مظفرالدین شاه با امضای این فرمان در جریان جنبش مشروطهخواهی، با تشکیل #مجلس_شورای_ملی موافقت کرد و به این ترتیب حکومت ایران به #مشروطه_سلطنتی تبدیل شد.کانال صدای امید
تبریز ؛ نام بلند آسمان آبی ایران۱۴ مرداد روز تبریز استتبریز شهر نخستینها و شهر عشق و حضورشهر کشف و شهود و رندی...شهرِ شاعران و شهریارانشهر صنعتِ بیمرگ ایرانی: شهر نابها و خلوص: فرشهای دستباف چلهابریشمینو شهر سالم و امن و همهی خوبیهای آرزو ماندهی جهان.شهر زنان فریبای و مردانِ تندمزاجِ دیوانهخومیگویند تولستوی آرزو داشت تبریزی میبود!و آرزو داشت ایرانی میبودو خوب، تبریز ما، مهد زیباترینهای ایران و زبان فارسی است.حافظ که سروده است:ترکان پارسیگوی بخشندگان عمرند...روز تبریز بر همهی ایرانیان مبارکباد.#شاهرخ_تندروصالح
🌱🌿یک روز از پدرم پرسیدم فرق بین عشق و ازدواج چیست؟ روز بعد او کتابی قدیمی آورد و به من گفت این برای توست. با تعجب گفتم : اما این کتاب خیلی با ارزش است، تشکر کردم و در حالیکه خیلی ذوق داشتم تصمیم گرفتم کتاب را جایی دنج بگذارم تا سر فرصت بخوانم.چند روز بعد پدرم روزنامه ای را آورد، نگاهی به آن انداختم و بنظرم جالب آمد که پدرم گفت این روزنامه مال تو نیست، برای شخص دیگریست و موقتا میتوانی آن را داشته باشی، من هم با عجله شروع به خواندنش کردم که مبادا فرصت را از دست بدهم، در همین گیر و دار پدرم لبخندی زد و گفت : حالا فهمیدی فرق عشق و ازدواج به چیست؟ در عشق میکوشی تا تمام محبت و احساست را صرف شخصی کنی که شاید سهم تو نباشد اما ازدواج کتاب با ارزشیست که به خیال اینکه همیشه فرصت خواندنش هست به حال خود رهایش میکنی.
" عشق " هدیهای نمیدهدمگر از گوهرِ ذاتِ خویش.و هدیهای نمیپذیرد،مگر از گوهرِ ذاتِ خویش." عشق " نَه مالک است و نَه مَملوک،زیرا " عشق "برای " عشق " کافی است ...وقتی که عاشق میشَویدمگویید :" خداوند در قلبِ من است " ،بلکه بگویید : " من در قلبِ خداوند جای دارم. "و گمان مَکنید که زمامِ عشقدر دَستِ شماست،بلکه این عشق استکه اگر شما را شایسته بیندحرکتِ شما را هدایت میکند ...#جبران_خلیل_جبراندرود بر شما روزتون پراز عشق ☘
✓⭕ما گروگانیم..ما گروگانیم. شاید بزرگترین دروغی که سالها به ما گفتهاند این بوده که آزادیم؛آزادیم انتخاب کنیم، حرف بزنیم و زندگی کنیم. اما گروگان همیشه کسی نیست که دست و پایش را بسته باشند. گاهی گروگان کسی است که اجازه ندارد خودش باشد.ما گروگانیم، گروگان کسانی که نه فقط بر امروز ما، که بر فردای ما نیز چنگ انداختهاند.کسانی که دین ما را به گروگان گرفتهاند، وطن ما را به گروگان گرفتهاند و حتی حق انتخاب کردن را از ما ربودهاند.آنان خود را مالک حقیقت میدانند، گویی خدا حقیقت را یکجا و یکباره بهنام آنان سند زده و دیگران تنها زمانی حق زیستن دارند که نسخهی آنان را برای زندگی بپذیرند.برای ما تصمیم میگیرند چه بپوشیم و چه نپوشیم. چگونه حرف بزنیم و چگونه فکر کنیم. حتی برای صندلیهای یک کافه در پیادهرو نیز تصمیم میگیرند.از رنگ لباسمان نگراناند، از مدل مویمان خشمگین میشوند و از خندههایمان میترسند. گویی انسان آزاد، بزرگترین کابوس آنان است.بر صفحهی تلویزیون مینشینند و برای میلیونها انسان نسخه میپیچند؛این را بخورید، آن را نخورید، این را ببینید، آن را نبینید، این را بگویید و آن را نگویید.سالهاست که به جای ما زندگی میکنند و از ما انتظار دارند بابت این لطف خیالی، سپاسگزار نیز باشیم.و امروز نوبت جنگ است.میگویند باید بجنگید. اما اگر بگویی جنگ نمیخواهم، ناگهان دادگاه تفتیش عقاید برپا میشود. باید ثابت کنی وطنفروشی نیستی. باید ثابت کنی ترسو نیستی. باید ثابت کنی غیرت داری. باید ثابت کنی که حق داری زنده بمانی.چه کسی گفته است که انسان برای اثبات وطندوستی خود باید مشتاق مرگ باشد؟ چه کسی گفته است که دوست داشتن سرزمین، تنها از لولهی تفنگ میگذرد؟ مگر نه اینکه وطن، همان مردمی هستند که باید زنده بمانند؟مگر نه اینکه آبادانی یک سرزمین، مهمتر از ویرانههایی است که نام پیروزی بر آن میگذارند؟آنان جنگ را انتخاب میکنند و دیگران باید هزینهاش را بپردازند؛ یکی با جانش، دیگری با جوانیاش، یکی با خانه و دیگری با آیندهاش. سهم آنان، سخنرانی و شعار است و سهم مردم، ترس و خاکستر.سالهاست که ما را به گروگان گرفتهاند؛ آنچنان که حتی از حق مخالفت نیز باید دفاع کنیم. اگر با آنان نباشی، علیه آنان هستی. اگر سؤال بپرسی، متهمی. اگر جنگ نخواهی، خائنی. اگر سبک دیگری از زندگی را انتخاب کنی، منحرفی. آنان نه تنها حکومت بر تنها را میخواهند، که سودای حکومت بر روحها را نیز در سر دارند.اما حقیقتی هست که همهی گروگانگیران تاریخ دیر یا زود با آن روبهرو شدهاند، هیچ انسانی برای اسارت آفریده نشده است.هیچ قدرتی آنقدر بزرگ نیست که بتواند تا ابد حق انتخاب را زندانی کند. انسان ممکن است سکوت کند، ممکن است بترسد، ممکن است به اجبار سر خم کند، اما میل به آزادی را نمیتوان کشت.ما گروگانیم، اما گروگان به دنیا نیامدهایم. روزی باید این جملهی ساده را دوباره به یاد بیاوریم و با صدای بلند تکرار کنیم: هیچکس حق ندارد به جای ما زندگی کند. نه برای لباس ما، نه برای اندیشهی ما، نه برای صلح و نه برای جنگ.زندگی، تنها یکبار به انسان هدیه میشود و هیچکس حق ندارد آن را به گروگان بگیرد.✍️ مصطفی داننده
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمیدل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمیچشم آسایش که دارد از سپهر تیزروساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمیزیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفتصعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمیسوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگلشاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمیدر طریق عشقبازی امن و آسایش بلاستریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمیاهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیسترهروی باید جهان سوزی نه خامی بیغمیآدمی در عالم خاکی نمیآید به دستعالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمیخیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیمکز نسیمش بوی جوی مولیان آید همیگریهی حافظ چه سنجد پیش استغنای عشقکاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمیحافظ
شما بال پرندههایی را شکستیدکه در سینهی ماداشتند نفس می کشیدند.#جمال_ثریا سیامک تقیزاده
🕊ترانهی «گریه در رگبار»🕯خواننده: #گوگوش▫️ترانهسرا: شهیار قنبری🕯آهنگساز: اسفندیار منفردزاده▫️این ترانه در سال ۱۳۵۶ اجرا و ضبط شد، اما بهعلت انقلاب و تمایل اسفندیار منفردزاده به صدای فرهاد بهجای این اثر، «شبانه ۲» با صدای فرهاد منتشر شد. و نهایتا چهلوپنجسال بعد؛ این اثر در سال ۱۴۰۱ خورشیدی، منتشر شد!
محمد قاضی مترجم و نویسنده برجسته کُرد ایرانی و مترجم آثاری چون دن کیشوت و زوربای یونانی و شازده کوچولو به زبان فارسی است. ( زاده ۱۲ مرداد ۱۲۹۲ در مهاباد- درگذشته ۲۴ دی ۱۳۷۶ در تهران)محمد قاضی در سال ۱۳۱۵ از دارالفنون در رشته ادبی دیپلم گرفت.در سال ۱۳۳۳ کتاب شازده کوچولو نوشته سنت اگزوپری را ترجمه کرد.وی با ترجمه دوره کامل دن کیشوت اثر سروانتس در سال ۱۳۳۶ جایزه بهترین ترجمه سال را از دانشگاه تهران دریافت کرد.قاضی بعد از بازنشستگی به فعالیت در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان پرداخت که حاصل این دوره ترجمه کتابهای ( باخانمان) از ویکتور مالو و ماجرای جوان از نیکوس کازانتزاکیس است.وی در سال ۱۳۵۴ به بیماری سرطان حنجره دچار شد و برای معالجه به آلمان رفت پس از جراحی به علت از دست دادن تارهای صوتی، دیگر نمی توانست سخن بگوید و از دستگاهی استفاده میکرد که صدایی ویژه تولید میکرد. وی ۵۰ سال ترجمه کرد و نوشت و نتیجه تلاش او ۶۸ اثر اعم از ترجمه ادبی و آثار خود او به زبان فارسی است.وی در ۲۴ دی ۱۳۷۶ در ۸۳ سالگی در تهران درگذشت. وی در شهر زادگاه خود مهاباد به خاک سپرده شد. یادش گرامیکانال ساز و طبیعت
موکب داران و خادمین واقعه تازه کشف شده اربعین 🤔😔 خدا وکیلی اگر به دنبال تظاهر وسیاسی کاری نیستید ، یک هفته هم در سال اینجا خدمات بدهید....قطعا هم ثوابش بیشتره و هم خطر انتقال ویروس و بیماریهای واگیرش کمتره@adabiyat_va
من نمیگویم به زیارت اربعین نرویدفقط آن را کامل کنید!✍ رحیم قمیشیمیزبانم در سیستان و بلوچستان از من میپرسد وقتی میشنوی ۶۰ درصد بیکاری، آیا درکی از آن داری؟صادقانه و با بغض میگویم نه درکی ندارم!و توضیح میدهد اینجا ۶۰ درصد بیکاری واقعی هست. همین است که بگویی برای هر کار سختی ۴ میلیون در ماه پرداخت میکنم، صدها نفر به صف میشوند. از دختران و پسران تحصیلکرده.میدانم ۴ میلیون یعنی ۴۰ دلار در ماه!شنیدهام خربزههای منطقه خیلی خوشمزهاند، آخر شب به راننده میگویم یک توقف کوتاه کند تا خربزه بخرم. چند دقیقه بیشتر به نیمه شب نمانده. از دستفروشی یک خربزه میخرم.ارواحی زنده، از کمی دورتر به سرعت به من نزدیک میشوند. آنقدر لاغر که نمیدانم چطور راه میروند. به زبان محلی چیزی میگویند و باز نزدیکتر میشوند. از ترس میپرم داخل ماشین، و راننده حرکت میکند. میپرسم آنها چه میگفتند، راننده اولش نمیگوید، اما وقتی خیلی دورتر شدهایم میگوید میگفتند برای ما هم یک خربزه بخر...مگر من میتوانم دیگر از آن خربزه بخورم!حالا کمکم میفهمم ۶۰ درصد بیکاری یعنی چه.اگر روز قیامت همانها را با من تنها بگذارند، چه پاسخی به آنها دارم که بدهم!بگویم خیلی نماز خواندم؟بگویم خیلی روزه گرفتم!بگویم من زیارت اربعین رفتم!؟رسیدهام تهراناز میدان راهآهن تا خانهمان، صدها و هزارها تابلوی بزرگ میبینم، که بگویند حسین ما را به زیارتش فراخوانده. ما را به پیاده رفتن به آرامگاهش.نمیفهمم شهرداری تهران از این پیادهروی چه چیزی نصیبش میشود!نمیفهمم حاکمیت با بالا رفتن آمار پیادهروی چه گیرش میآید!فقط میفهمم هیچ چیز طبیعی نیست...میدانم هر کس حسین را به شکلی میشناسد.اما من حسین را در نگاه همان گرسنگان نیمه شب میبینم، همانها که فراموش شدند، همانها که دریاچههایشان خشکید و ما فقط نگاه کردیم. همانها که اسمشان را شنیدیم، فکر کردیم همه تروریستند! همانها که پرسیدند سهم ما از این کشور کجاست!و ما جوابی نداشتیم...دایی احمد میگوید ما گاهی در یک شب، تا هزار غذا میپزیم و بین فقرا تقسیم میکنیم، اما مگر گرسنگی تمام میشود. مگر از عهده ما برمیآید جای خالی کارخانجاتی که باید احداث میشدند و نشدند را پر کنیم. مگر ما میتوانیم آب را بیاوریم به این سرزمین سوخته! مگر میتوانیم کشاورزی را زنده کنیم...من نمیگویم به زیارت اربعین نروید.شاید حسین شما همینکه به پابوس او رفتید وعده بهشتش را به شما بدهد، اما حسینی که من میشناسم آن دنیا از من میپرسد برای آن کودکان سرزمین خودم چه کردم!؟از من میپرسد تو دانستی ۶۰ درصد بیکاری یعنی چه؟از من میپرسد جلوی کدام ظلم را گرفتی؟و من تنها در سکوت نگاهش خواهم کرد...من نتوانستم کاری کنم!من فرار کردممن چشمهایم را بستممن ندیدمندیدم التماس یک خربزه میکردندمن ندیدم در سرزمینم چقدر نیازمند هستو ندیدم عامل این بدبختیها چه کسانی هستند.من نمیگویم به زیارت حسین نرویداما لطفاً آن را کامل کنیدحسین یک آرامگاه نیستحسین یک واسطه و پارتی نیستحسین تنها منتظر پیادهروی ما نیستحسین میپرسد برای مظلومها چه کردید...آنجا که ظلم از در و دیوارش فرو میریختشما کاری هم کردید؟!@adabiyat_va
⬛️ اربعین حسینی، تسلیت و تعزیت درختان را دوست دارم که به احترامِ تو قیام کرده اندو آب را که مهر مادر توست...خون تو شرف را سرخ گون کرده استشفق، آینه دار نجابتتو فلق، محرابیکه تو در آننماز صبحِ شهادت گزارده ای.در فکر آن گودالمکه خون تو را مکیده استهیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودمدر حضیض هم می توان عزیز بوداز گودال بپرس...آه، ای مرگ تو معیار!مرگت چنان زندگی را به سُخره گرفتو آن را بی قدر کرد که مُردنی چنان غبطه ی بزرگ زندگانی شدخونت با خون بهایت، حقیقت در یک تراز ایستادو عزمت، ضامن دوام جهان شد - که جهان با دروغ می پاشد -و خون تو امضای راستی استتو را باید در راستی دید ابدیت، آینه ای است پیش روی قامت رسای تو در عزم!آفتاب لایق نیست وگرنه می گفتم جرقه ی نگاه توست!تو تنهاتر از شجاعتدر گوشه ی روشن وجدان تاریخایستاده ای به پاسداری از حقیقتو صداقت شیرین ترین لبخند بر لبان اراده ی توستمرگ تو، مبدا تاریخ عشق آغاز رنگ سرخ معیار زندگی است!پایان سخنپایان من استتو انتها نداری...#علی_موسوی_گرمارودی
گر باغبان نظر به گلستان کند تو رابر تخت گل نشاند و سلطان کند تو راگر صبحدم به دامن گلشن گذر کنیدست نسیم، گل به سر افشان کند تو رامشرق هزار پاره کند جیب خویشتنگر یک نظر به چاک گریبان کند تو راای کاش چهرهٔ تو سحر بنگرد سپهرتا قبلهگاه مهر درخشان کند تو رادور فلک به چشم تو تعلیم سحر دادتا چشمبند مردم دوران کند تو راچون مار زخم خورده،دل افتد به پیچ و تابهرگه که یاد طرهٔ پیچان کند تو رافروغی_بسطامیدرود برشما روزتان پربرکت☘
کاش بودنها را قدر بدانیم به خدا قسم که نبودنها ،،،همین نزدیكی هاست . . .😔شبتون آرام ☘
حالا بشر یاد گرفته چگونه در هوا مثل پرنده پرواز کند و چگونه در دریا مثل ماهی شنا کند. تنها یک چیز مانده که هنوز بلد نیستیم؛ اینکه چگونه روی زمین مثل آدم زندگی کنیم.• جورج برنارد شاو
۱۱ امرداد زادروز ادیبالممالک فراهانی(زاده ۱۱ امرداد ۱۲۳۹ گازران -- درگذشته ۳ اسفند ۱۲۹۶ یزد) ادیب، شاعر و روزنامهنگار دوران مشروطیتملقب به امیرالشعرا و متخلص به امیری و پروانه بود، در ۱۵ سالگی بهتهران آمد و به پایمردی حسنعلیخان امیرنظام گروسی، بهدستگاه طهماسب میرزا مؤیدالدوله راه یافت.از سال ۱۳۰۷ تا ۱۳۱۱ق همراه امیرنظام در مناطقی مانند آذربایجان، کردستان، کرمانشاه بهسر میبرد. درسالهای ۱۳۱۲ و ۱۳۱۳ق در تهران بود و در دارالترجمه دولتی اشتغال داشت. در سال ۱۳۱۴ق بار دیگر همراه امیرنظام به آذربایجان رفت و هنگامیکه مدرسه لقمانیه تبریز در سال ۱۳۱۶ق افتتاح شد، نیابت ریاست آنجا را عهدهدار گردید و در همین سال روزنامه ادب را در تبریز منتشر ساخت. او در سال ۱۳۱۸ق راهی خراسان شد و انتشار روزنامه ادب را تا سال ۱۳۲۰ بهعهده گرفت و در سال ۱۳۲۱ق به تهران آمد و سردبیر روزنامه ایران سلطانی تا سال ۱۳۲۳ بود. در این سال به بادکوبه رفت و انتشار بخش فارسی روزنامه ارشاد را که بهترکی منتشر میشد، برعهده گرفت.در سال ۱۳۲۴ق بار دیگر بهتهران بازگشت و این بار سردبیری روزنامه مجلس به او سپرده شد. وی در سال ۱۳۲۵ روزنامه عراق عجم را در همین شهر منتشر ساخت. در دوران استبداد محمدعلیشاه، ادیب بهصف مشروطهخواهان پیوست و در سال ۱۳۲۷ق همراه با مجاهدان فاتح وارد تهران شد. در سال ۱۳۲۹ق وارد عدلیه یا دادگستری امروزی شد و تا پایان زندگی بهریاست چندین شعبه عدلیه در شهرهای اراک، سمنان، ساوجبلاغ و یزد منصوب شد.معتبرترین تصحیح دیوان ادیب را موسوی گرمارودی منتشرکرده است.آرامگاه وی در شهر ری است.#ادیب_الممالک_فراهانی،
📖حکایت و داستان پندآموزاندرزهای نهفتهنقل میکنند که روزی سلطان سفرهای گسترانیده و کله پاچهای بیاوردند.سلطان فرمود: در این کله پاچه اندرزها نهفته است!سپس لقمه نانی برداشت و یک راست، مغز کله را تناول نمود، سپس گفت:اگر میخواهید حکومتی جاودان داشته باشید، سعی کنید جامعه را از مغز تهی کنید.سپس زبان کله پاچه را نوش جان و فرمود:اگر میخواهید بر مردم حکمرانی کنید، زبان جامعه را کوتاه و ساکت کنید.سپس چشمها و بناگوش کله پاچه را همچون قبل برکشید و فرمود:برای این که ملتی را کنترل کنید، بر چشمها و گوشها مسلط شوید و اجازه ندهید مردم زیاد ببینند و زیاد بشنوند.وزير اعظم عرض کرد:پادشاها! قربانت بروم حکمتها بسیار حکیمانه بودند، اما جواب شکم ما را چه میدهید؟ذات ملوكانه، در حالی که دست خود را بر سبيل های چرب خویش می کشیدند، با ابروان خود اشارهای به پاچه انداختند و فرمودند:شما پاچه را بخورید و پاچهخواری را در جامعه رواج دهید تا حکومتمان مستدام بماند...
ماه چنین کس ندید خوشسخن و کشخرامماه مبارکطلوع سرو قیامتقیامسرو درآید ز پای گر تو بجنبی ز جایماه بیفتد به زیر گر تو برآیی به بامتا دل از آن تو شد دیده فرو دوختمهر چه پسند شماست بر همه عالم حرامگوش دلم بر در است تا چه بیاید خبرچشم امیدم به راه تا که بیارد پیامدعوت بیشمع را هیچ نباشد فروغمجلس بیدوست را هیچ نباشد نظامدر همه عمرم شبی بیخبر از در درآیتا شب درویش را صبح برآید به شامبار غمت میکشم وز همه عالم خوشمگر نکند التفات یا نکند احترامرای خداوند راست حاکم و فرمانرواستگر بکشد بندهایم ور بنوازد غلامای که ملامت کنی عارف دیوانه راشاهد ما حاضر است گر تو ندانی کدامگو به سلام من آی با همه تندی و جوروز من بیدل ستان جان به جواب سلامسعدی اگر طالبی راه رو و رنج بریا برسد جان به حلق یا برسد دل به کامسعدی
پناه میآورم به توتا بمانی با منتا خوشههای گندم و جوبارهاو آزادیسالم بمانندو جمهوری عشقپرچمهايش را برافرازد#نزار_قبانی
هنوز خورشید لبخند میزند، آسمان در آغوش میگیرد،زمین میرویاند، و درختان شکوفه میزنند. هنوز هم نوزادان متولد میشوند، شمعدانیها گُل میدهند، ماه میتابد، ستاره چشمک میزند، جیرجیرک آواز میخواند، پروانه پرواز میکند، درختان میوه میدهند، چشمهها میجوشند، و #امید، هر صبح در زیر پوست سرد زمین، به جریان میافتد. 🌱امید زیباست، 🌱عشق زیباست، 🌱طلوع زیباست، 🌱شکفتن زیباست، و زندگی... آه زندگی با تمام دردهایش، هنوز هم زیباست … #سهراب_سپهری
در نبرد بین آدمهای سخت و روزهای سخت این آدمهای سخت هستند که میمانندنه روزهای سخت...شبتون آرام☘@adabiyat_va
🌹🌿تصنیف «گلاب و گل»کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشدیک نکته ازین معنی گفتیم وهمین باشدجام می وخون دل هریک به کسی دادنددر دایره ی قسمت اوضاع چنین باشددر کار گلاب وگل حکم ازلی این بودکاین شاهد بازاری واین پرده نشین باشدهرکول نکند فهمی زین کلک خیال انگیزنقشش به حرام از خود صورتگر چین باشدآواز زویا_ثابتآهنگ ناصر_فرهنگفرتنظیم محمدعلی_کیانی_نژاداجرای گروه دستان آلمان
-روباه گفت: « همان مقدار وقتی که برای گلت صرف کردهای باعث ارزش و اهمیت گلت شده است.»شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند: همان مقدار وقتی که برای گلم صرف کردهام…روباه گفت: «آدمها این حقیقت را فراموش کردهاند؛ اما تو نباید فراموش کنی. تو مسئول همیشگی آن میشوی که اهلیش کردهای. تو مسئول گلت هستی!»شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند: «من مسئول گلم هستم…»📚شازده کوچولوآنتوان_دوسنت_اگزوپریسالروز_درگذشت@adabiyat_va