تازگی گردآوری
تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-15 03:27 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
نویسنده داستان و گوینده اسبق قصه ظهر جمعهدر توئیتر: mr_sarshar@در بله: https://ble.ir/mrsarshar_rahgozar
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 23 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-09 تا 2026-08-15 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
*نگاه امام و رهبر شهید انقلاب، راجع به کودکان و زنان:*" من نسبت به کودکان و زنان حساسیت خاصی دارم. هیچگاه نمیتوانم کمترین آسیب و اهانتی را به یک کودک یا زن تحمل کنم. بارها به دوستان گفتهام: من برای قضاوت میان یک زن و مرد مناسب نیستم. زیرا حتما از زن جانبداری میکنم؛ و همین طور در مورد کودکان. من حتی طاقت این را ندارم که در فیلم، ببینم کودکی دچار مصیبت میشود."(خون دلی که لعل شد؛ ص ۲۹۰)
*ماجرای توسل پسرم مجتبی به امام رضا(ع) برای آزادی من از زندان پهلوی*رهبر شهید انقلاب:"همسرم برایم نقل کرد که مادرش پسرم مجتبی را که کودکی بود سرشار از معصومیت و پاکی و سلامت روحی و عشق و عاطفه و پایبندی به برخی عبادات به حرم حضرت رضا (علیهالسلام) میبرده و به او میگفته: به وسیله امام رضا به خدای متعال متوسل شو و از خدا بخواه که پدرت را از زندان آزاد کند.کودک، معصومانه رو به امام رضا(علیهالسلام) میکرده و به او توسل میجست. یک شب دیگر مجتبی با مادربزرگش به حرم رفته و صحنه تکرارشده؛ اما این بار نشانههای تأثری شدید در مجتبی ظاهر شده، گریه و زاری کرده و با لحنی که حاکی از لبریز شدن کاسه صبر کودک و سوز و گداز عمیق او بوده، با امام رضا صحبت میکرده و به شدت اشک میریخته؛ به حدی که مادربزرگش از کرده خود پشیمان شده و تصمیم گرفته که دیگر این کار را از مجتبی نخواهد.🔹دو روز بعد، تلفن خانه به صدا در میآید تا صدای من را بشنوند؛ من آزاد شده بودم و از خانه برادرم در تهران با آنها تماس گرفته بودم."(خون دلی که لعل شد، ص ۲۷۰)
پاسخ شبهه، این است که امام حسین(ع) را منافقان با دسیسه به شهادت رساندند. اما علاقۀ برخی از عوام شیعه به علیمحمد باب، به جهت آن بود که او را مهدی موعود(عج) میپنداشتند. لکن وقتی کذب سخنانش معلوم گشت از او دست کشیدند. به همین دلیل بود که بهاءالله بر خلاف باب، ادعای مسلمانی نمیکرد. و لذا یحیی دولتآبادی جانشین صبح ازل نیز به دلایل عقلی این فرقه را منحل اعلام کرد و پیروانش را به دامان شیعه بازگرداند. عقل و درایتی که در نزد شاخۀ بهایی یافت نشد.سینما به جناب بیضایی این قدرت را داده است تا وهمیات خود را تصویر کند و جهان مورد علاقۀ خود را بسازد، همانطور که به قوم مغضوب یهود این اجازه را داده است تا آرمانشهر تخیلی خود را در هالیوود به تصویر درآورد. دانش جناب بیضایی، عملاً فایدۀ دیگری نکرده جز ساختن یک جهان وهمی در سینما، تئاتر یا متون نمایشی او. لذا است که بسیاری از مخاطبان با آثار بیضایی ارتباط برقرار نمیکنند چون پیشفرضهای او را نمیشناسند. فقط عدۀ اندکی از هممسلکانش هستند که او را آگاهانه درک میکنند و میفهمند. و بیضایی برای آنها همچون یک پیامبر جدید ظاهر شده است.(بازنشر از کانال بهائیت در ایران)
لهذا میبینید که جناب بیضایی جزو معدود کسانی است که در خصوص تعزیه، علم و اطلاع کافی، داشته است. اما باید گفت که «علم» کافی نیست. یکی از بزرگترین عالمان که روبارو با خداوند متعال سخن گفته، ابلیس راندهشده است. اگر علم کافی بود، شیطان نبایست سقوط میکرد.آدم تعجب میکند که آیا بیضایی، مخاطبان خود را احمق پنداشته یا جاهل!؟ اگر مردم تعزیه ندیده باشند که دیدهاند پس چگونه میتوانند مضحکۀ فیلم او را به عنوان تعزیه بپذیرند!؟ بیضایی حتی به جای نام «تعزیه» از اصطلاح خودساختۀ «درآوردن شبیه اولیاء» استفاده میکند. چه اینکه شمشیر تارا را نیز به تعزیه قرض نمیدهد.اما وجه دیگر این ماجرا، غیرت خداوند متعال و اولیاء اوست. زیرا در فیلمی که میخواهد مرثیهای برای انبیاء کذبهای چون باب و بهاء باشد، جایی برای اولیاء راستین دین وجود ندارد. این غیرت خداست که اجازۀ چنین کاری را نمیدهد. لذا علم آنها را جهل میکند و به طوریکه حتی لیاقت نخواهند داشت که نام «تعزیه» را در فیلمشان ذکر کنند.د. تمسخر شیعیان!بیضایی علاوه بر هجو کردن تعزیه، توهینهای دیگری نیز به شیعیان روا داشته است. برخی از آنها عبارتند از:۱. در سکانس قبرستان بعد از صحبت کردن تارا با پدر بزرگ، مردم مسلمان روستا را میبینیم که یکصدا به سنگ قبرها، با سنگریزه میکوبند. مقصود کارگردان این است که تارا میتواند با عالم اموات ارتباط بگیرد و اینها نه! به عبارت دیگر، پدر بزرگ تارا بعد از مرگ، هنوز زنده است ولی مردگان اینها، مردهاند! همین اندیشه است که دست مایۀ فیلم مسافران (۱۳۷۰) قرار گرفته است.۲. در تعزیه: چوب زدن به آدمکها، صورتک از امام حسین(ع)، آدمک دستبریده و… و در انتها عبور بیادبانۀ تارا از میان مجلس تعزیه در وقتی که تعزیهخوانان بر زمین نشسته و جامه تعویض میکنند.۳. زنگولۀ چرخان در دست تعزیهخوان۴. زنان چادری و نقابدار که جزو خدم و حشم آشوب (سیامک اطلسی) هستند و قاعدتاً از اشرار.۵. دیالوگهای فراوان مرد تاریخی که اشقیاء را در جنگ خود، مسلمان و قرآنخوان مینامد. ﻫ. منتقد مجیزگو!امیر پوریا منتقد مدعو در جلسه که مانند نوبت قبل (نمایش مرگ یزدگرد در ۲۱ تیر) تمام وقت را به مدح و مجیز بیضایی برگزار کرد، سخنی عجیبتر گفت و فیلم «چریکۀ تارا» را نمادی از سینمای ملی دانست. عین سخن او این است: «چریکۀ تارا، یکی از جلوههای سینمای ملی است»! (لینک انتشار در سایت خانه هنرمندان) راقم در این خصوص از او سؤال کردم که خود بیضایی در فیلم میگوید که این جنگ در تاریخها نیامده است. پس ما چگونه باید این بدعتی را که بیضایی معرفی میکند را به عنوان ملیت خود بپذیریم!؟ مگر به بیضایی وحی میشود!؟ چرا اینها باید جزو سینمای ملی باشند!؟ جناب پوریا پاسخی به بنده نداد و گفت که جواب این سؤال را بلد نیست.در ابتدا تصور میکردم که شاید این خطا از جناب پوریا سهوی بوده است. اما به یاد آوردم که احمد کسروی که قرآن و نهج البلاغه آتش میزد، در کتاب بهاییگری خود، این فرقه را در نهایت رد میکند. اما آن را به سبب بها دادن به ملیت ایرانی تمجید میکند. لذا سخن امیر پوریا شبیه احمد کسروی است.و. بیضایی و روز واقعهبیضایی اگر دانش بسیار هم داشته باشد ربطی به حقیقت یا نفسالامر (واقعیت خارجی) ندارد. او اتفاقاً به فرقۀ بهایی به خاطر عتیقه بودن و خاطرات دوران کودکیاش علاقه دارد و نه نو بودنش. لذا علاقۀ بیضایی به دین، ناشی از مطالعات قومگرایانۀ اوست و نه شوق حقیقت یا شناخت اعمال و سخنان خداوند (علم الهیات) و پیامبران صدیق او.برخیها شاید بیضایی را برای نگارش فیلمنامۀ روز واقعه (۱۳۶۱) بستایند، (که در سال ۱۳۷۳ توسط شهرام اسدی ساخته شد و تلویزیون نیز در ایام محرم، بارها آن را پخش کرده و میکند). اما باید دید قصد بیضایی از نگارش آن فیلمنامه چه بوده است. سال ۱۳۶۰ عبدالله اسفندیاری در تلویزیون ایدۀ مسلمان شدن یک مسیحی در واقعۀ عاشورا را به داریوش فرهنگ داد تا او فیلمنامهای برای آن بنویسد. فرهنگ، مخفیانه آن را به بیضایی سپرد و او نیز با اقتباس از داستان عشق مقدس (۱۳۳۶) نوشتۀ حسینقلی مستعان (پدر گلاب آدینه) که از جرجی زیدان اقتباس کرده بود فیلمنامهای نوشت که با نام مستعار «ع. سالک» به تلویزیون رفت و در مرحلۀ تولید متوقف ماند. این فیلمنامه بالاخره در سال ۱۳۷۳ در بنیاد فارابی ساخته شد. مهمترین دیالوگ فیلم که چندین نوبت از طریق عبدالله مسیحی تکرار میشود این است که مسیح را مسیحیان نکشتند پس چگونه است که مسلمانان امام خود را میکشند!؟ تصور نمی کنید مقصود بیضایی، نه تکریم حضرت سیدالشهدا(ع) بلکه وهن مسلمانان است که رهبر خود را کشتهاند. با گوشۀ چشمی به این موضوع که باب و بهاء در نزد پیروانشان مورد احترام بودند ولی مسلمانان بودند که آنها را کشته و نفی بلد کردند.
یک سال بعد یعنی در سال ۱۲۶۴ قمری، محمد شاه درگذشت و ناصرالدین میرزا از تبریز به تهران آمده تاجگذاری کرد. علیمحمد باب هنوز در قلعۀ چهریق، در حبس بود. پیروان باب در مازنداران، زنجان و نیریز آشوب کردند و توسط مردم و قوای دولتی سرکوب شدند. بابیان سپس به ترور ناصرالدین شاه اقدام کردند که ناموفق ماند. میرزا تقیخان امیرکبیر برای خاموش کردن آشوبها، از علما اذن گرفت تا باب اعدام شود. زیرا در اسلام، حکم فردی که خود را به دروغ مهدی موعود بخواند، قتل است. باب به همراه یکی از یارانش به نام محمدعلی زنوزی در تبریز تیرباران شد. و این واقعه در سال ۱۲۶۶ قمری مطابق ۱۸۵۰ میلادی رخ داد که باب در آن زمان، ۳۱ ساله بود.فیلم چریکۀ تارا، در واقع مرثیهای است بر مرگ کسانی که به حمایت از باب برخاسته و کشته شدهاند.ج. تعزیه یا مضحکه؟بهرام بیضایی در کتاب «نمایش در ایران» که در سال ۱۳۴۴ منتشر شده است، در یک فصل ۵۰ صفحهای، به تاریخ تعزیه پرداخته و جزئیات آن را شرح کرده است. اما عجیب اینجاست که او در فیلمش به وقت اجرای تعزیه، عملاً یک مضحکه اجرا میکند! از یک آدم عادی که از تعزیه چیزی نمیداند چنین خبطی قابل قبول نبود تا چه برسد به کسی که در این خصوص تحقیقات فراوان کرده و کتاب هم نوشته است. اما متأسفانه جناب فیلمساز قصد کرده تا مرثیۀ خود را در تقابل با تعزیه و عزاداریهای سالار شهیدان قرار دهد. لذا در فیلم میبینیم که مرد تاریخی با زره و کلاهخود، وقایع جنگ خود را شرح میدهد، وقایعی که شبیه آنها در کربلا نیز رخ داده است؛ جنگ چهل نفر در مقابل هزار نفر، تیر خوردن به وقت نماز، لگدمال شدن زیر سمّ ستوران، سرهای بریده بر نیزه و البته تشنگی سپاهیان در کنار دریا!نادرستی و عدم صداقت بیضایی این است که برای به اوج بردن مرثیۀ خود، سنت تعزیه را حقیر کرده و علاوه بر آن، به تمسخر مسلمانان پرداخته است. مثلاً در مجلس نخست دیده میشود که تعزیهگردانان به یک عروسک پارچهای که نمادی از دشمن است چوب میزنند و دشمنان نیز به وقت دستگیر شدن، دیگ بر سر میگذارند! در قسمتهای بعدی نیز آنچه اجرا میشود یک بازی بدون کلام و تصنعی است که اجرای آن از عهدۀ کودکان نیز برمیآید. به نظر میرسد که بهرام بیضایی شدیداً پرهیز داشته از اینکه مبادا برای سالار شهیدان و پیروان راستین او تبلیغ کند. اگر فیلمساز، لحظهای از تعزیۀ واقعی را در فیلمش اجرا میکرد در منطق فیلم او، اصلاً تارا نمیتوانست آن مجلس را ترک کند و به قلعۀ چهلتن برود و به روضههای مرد تاریخی گوش و دل بسپارد!در اینجا به ناچار برخی از مواردی که جناب بیضایی در کتاب «نمایش در ایران» دربارۀ تعزیه نوشته است نقل میکنیم:ـ تعزیه در آخرین نیمقرن دورۀ صفویه، تحول نهایی خود را طی کرد و به آن شکلی که میشناسیم در آمد (ص ۱۲۰).ـ به نقل از سرهنگ گاسپار دروویل Drouville (مشاهدات این فرانسوی در سال ۱۸۲۱ در حکومت فتحعلیشاه صورت گرفته و سفرنامهاش به سال ۱۸۲۸ در پاریس منتشر شده است) : تعزیه در فضای باز اجرا میشد و چهار هزار سیاهی لشکر داشت. مهمترین صحنۀ نمایش، روز دهم محرم بر صحنه میآید … امام حسین از تسلیم و بیعت سر باز میزند و با وجود همراهان معدود خویش، با شجاعت و شهامت به جنگ ادامه میدهد. من از دیدن این صحنۀ جاندار که چیزی از واقعیت کم نداشت به حیرت افتادم. حیرتم وقتی بیشتر شد که دیدم پس از پایان نمایش، از آن چهار هزار تن که بدون رعایت نظم و احتیاط به جان هم افتاده بودند، حتی یک تن نیز زخمی نشده است (صص. ۱۲۳ و ۱۲۴).ـ به نقل از اوژن فلاندن Flandin (مستشرق فرانسوی که این وقایع را سال ۱۸۴۹ میلادی در عصر محمد شاه، در تهران دیده است) : یک ملاّ پیش از هر نمایش، مردم را وعظ میکند و برای نمایش حزنانگیز بعد، آمادهشان میسازد … منظرهای که بیشتر مرا جلب کرد، جنگی بود که بین پیروان خاندان حسین ع و لشکر یزید اتفاق افتاد. این منظره چنان اثر میکرد که انسان به شک میافتاد نکند حقیقی باشد (صص. ۱۲۴ و ۱۲۵).ـ تعزیه، تنها نشان دهندۀ یک قصۀ مذهبی ساده نیست. محور اصلی این نمایشها، ماجرای تسلیم و زندگی در برابر پایداری و نابودی است. جنگ خیر و شرّ یا حق و ناحق، و ایستادگی به خاطر اعتقاد به عدالت آسمانی مطرح است. و قهرمانان نمایش، نابودی را بر زندگی در زیر سلطۀ غاصبان و جابران ترجیح میدهند (نمایش در ایران/ ص ۱۳۵).ـ انریکو چرولی، کتابی شامل فهرست ۱۰۵۵ تعزیهنامه را که در کتابخانۀ واتیکان موجود است را در سال ۱۹۶۱ در شهر رم منتشر کرده است (پاورقی ص ۱۳۵).ـ در زمان مظفرالدین شاه، فرستادگان مؤسسۀ فیلمبرداری پاته (pathé) در فرانسه، یک فیلم هفتاد متری مستند از مراسم عزاداری و نیز تعزیۀ تکیه دولت تهیه کردند، در حدود سال ۱۹۰۰ میلادی (ص ۱۵۱).
تو قویتری و این، شمشیر من است؛ افتاده به نشانۀ تسلیم». تارا، مرد تاریخی را به خانهاش دعوت میکند. اما او میگوید: «این غیر ممکن است، همسر مردهای شدن. تو شاید میتوانستی مرا زنده کنی! اگر قیمتش را بپردازی» تارا: «هر چه باشد میدهم.» مرد: «حتی بچههایت!؟» تارا: «یعنی آنها اینقدر بیرحم هستند؟» مرد: «آنها، عوض میطلبند.» تارا: «بچهها را نه! زندگی آنها در دست من نیست.» مرد: «میبینی! تو نمیتوانی مرا زنده کنی! و نباید برای من بمیری!» تارا میگوید: من میتوانم بمیرم. فقط باید بچهها را به قلیچ بسپارم. صبر کن تا برگردم. مرد: صبر میکنم.اما مرد تاریخی منتظر او نمانده، با اسب زخمیاش به دریا میزند. تارا از پی او، با شمشیر به موجهای دریا حمله میکند تا مرد تاریخی را پس بگیرد. (در یک سکانس طولانی و خستهکننده) امواج دریا، تارا را عقب مینشانند. قلیچ سر میرسد و خبر میدهد که مجلس شبیه (تعزیه) تمام شد. تارا با اشارهای به دریا، میگوید: «تمام شد. راحت شدم. چه وقت عروسی میکنیم قلیچ؟» قلیچ: «هر وقت که تو بخواهی! اما روز خرمن، از همه بهتره!» تارا: «این شمشیر را ببین! آنها از گرفتنش منصرف شدند. این، نزد ما میمانَد».نقد و نظراولین سؤالی که با تماشای فیلم به ذهن خطور میکند این است که بیضایی چه میخواست بگوید. این قتل عام، که مرد تاریخی به آن اشاره میکند و موفق میشود تا ترحّم تارا را به خود جلب کند، کدام است؟ چرا مرد تاریخی تصریح دارد که این جنگ، در کتابها درج نشده و برای عموم مردم ناشناخته است؟شاید هیچ فیلمی از بهرام بیضایی اینچنین عریان، عقاید او را تصویر نکرده است. آنچنانکه در تیتراژ آمده، بیضایی خودش تهیه کنندۀ چریکۀ تارا بوده. لذا در ساخت آن، محدودیتی نداشته است. نه قوانین سانسور، دست و پاگیرش بودهاند و نه محدودیتها و فشارهای تهیه کننده. او در این فیلم به روشنی به عقاید فرقهای خودش تصریح کرده و آن را در تقابل با عقاید شیعیان قرار داده است. متأسفانه باید گفت که، بهائیت فرقهای بود که از میان شیعیان سربرآورد و سید علیمحمد باب، از تبار سادات بود، نماز و قرآن میخواند و حج خانۀ خدا میگزارد.الف. بیضایی و زبان تمثیلکسانی که هنوز در خصوص گرایش بیضایی به بهائیت شک و شبههای دارند با دیدن این فیلم شکشان برطرف خواهد شد. او قصد کرده در مقابل واقعۀ عاشورا، مرثیهای برای علیمحمد باب و پیروانش بسراید، مرثیهای که در نزد عموم ایرانیان ناشناخته است. متعاقب دستگیری و زندانی شدن سه سالۀ باب در قلعۀ چهریق در سلماس (آذربایجان غربی)، عدهای از پیروان او دست به شورش برداشتند و سرکوب شدند. چریکۀ تارا، تعزیهای است برای مرگ آن افراد.نعمتالله ذکایی بیضایی (۱۳۶۵-۱۲۸۲ ش.) که در شعرهایش به «ذکایی» تخلص میکرد متولد آران بیدگل بود و به بهائیت تعلق وافر داشت. از این شخص در آران، فرزندی به نام بهرام در سال ۱۳۱۷ متولد شد و به راه پدر رفت. فرزند ارشد بهرام به نام نیلوفر، در سال ۱۳۴۵در تهران به دنیا آمد و از ۱۳۶۴ در آلمان مقیم شد. او سال ۲۰۱۱ در فرانکفورت، نمایشنامۀ «چهره به چهره در آستانه فصلی سرد» را در خصوص «قُرّة العین» یکی از پیشکسوتان فرقۀ بابی به صحنه برد.والد بهرام بیضایی، در حکومت پهلوی میتوانست آزادانه در شهرش به تبلیغ عقاید خود بپردازد. دختر او نیز در آلمان از آزادی برخوردار بوده و هست. اما بهرام بیضایی در تهران نتوانسته به طور واضح عقاید خود را در فیلمهایش ترویج کند. لذا مجبور شده به پیچیدگیهای زبانی، نمادها و تمثیلها متوسل شود هرچند که او در همۀ فیلمهایش، کم و بیش برای فرقۀ ضالۀ بهائیت تبلیغ کرده است، اما این موضوع در چریکۀ تارا نمود بیشتری دارد.ب. بیضایی و تعزیۀ بابسید علی محمد شیرازی که عضو فرقۀ شیخیه بود، در سال ۱۲۶۰ هجری قمری در سن ۲۵ سالگی مدعی شد که دوران هزار سالۀ غیبت مهدی موعود(عج) به پایان رسیده و او بشارتدهنده به آن حضرت است و لذا خود را «باب» خواند. او بهزودی به جهت علاقۀ مردم به حضرت صاحب الزمان(عج)، پیروانی از میان عوام پیدا کرد و مراجعاتش بسیار شد. و این تا سه سال ادامه داشت. باب سپس به توصیۀ برخی از نزدیکانش، به قصد ملاقات با محمد شاه قاجار به سمت تهران حرکت کرد. شاه، مجال دیدار نداد و در عوض او را به آذربایجان فرستاد. به فرمان محمد شاه، چند نفر از علما در حضور پسرش ناصرالدین میرزا (پادشاه بعدی) با او مباحثه کردند. باب در این مباحثات، خود را مهدی موعود خواند! اما از جریان مباحثه معلوم شد که او از بسیاری از طلبههای معمول نیز بیسوادتر است (برای شرح مذاکرات این جلسه که به قلم ناصرالدین میرزا نوشته شده، نگا. اسماعیل رائین، انشعاب در بهائیت، صص ۷۱ تا ۷۳).
قلیچ میرسد و به تارا خبر میدهد که اسب زخمی به قلعۀ چهلتن گریخت، آن اسب برای مجلس شبیه نبود. تارا ماجرای مرد تاریخی را میگوید که عاشق او شده. میگوید سعی کردم که او برگردد و آزاد شود تا من را هم آزاد کند. چون پدر و مادر قلیچ، منتظر جواب من هستند. پدر بزرگ سکوت کرده است. اهالی روستا با سنگریزههایشان یکصدا بر سنگ قبرها میکوبند!اهالی در پای قلعۀ چهلتن جمع شدهاند و مضحکهای اجرا میکنند و به عروسکها چوب میزنند! تارا چشم به قلعه میدوزد و از کوه، بالا میرود. مرد تاریخی در قلعۀ چهلتن قصۀ جنگ و شکست خود را در میان موسیقی رزم و صدای چکاچک شمشیر، برای تارا حکایت میکند و میگوید: «از دریای محیط تا دریای حاشیه [یعنی از خلیج فارس تا دریای خزر]، همه دشمنان من بودند. این، همان جایی است که فرق من شکافت. این، جایی است که هفت برادر من ناپدید شدند. این، جایی است که پرچم فتح ما شکست. این، جایی است که لشکر قدّار، کشتههای ما را لگدکوب سمّ ستوران کرد… کتاب خدا را با ما به شهادت نهاده بودند و سوگند خود را به چند سکه شکستند. چگونه در محاصرۀ آتش و دود و دریا میتوان گریخت؟» تارا میگوید دیشب دعا کردم تا تو برگردی.تعزیه بدون حرف و کلام، در جریان است (اما آنچه اجرا میشود به بازی کودکان میماند و نه تعزیه! با یک موسیقی حزنانگیز و نه حماسی!) اهالی روستا، به طور اغرقآمیزی گریه میکنند. اکنون مرد تاریخی، تارا را به جنگل برده و صحنۀ اصلی جنگ را به او نشان میدهد و میگوید: «پای هر درخت، یکی از تبار من سر بریده شد. هزار کماندار نعره کشیدند. ظهر بود و ما به نماز رفته بودیم.» تصویری از سرهای بریده بر نیزه. «در تمام آبادی از رعیت، هزار تن کشتند که هفتصد تن از آنان حامل قرآن بودند (یعنی قاتلان، حامل قرآن بودند). چه کسی ما را به ایشان وانهاد؟ چه کسی سوگند خود را با ما شکست؟» تارا میگوید چه کنم تا (به قوم خود) برگردی؟ هرچه بخواهی دریغ ندارم. مرد تاریخی خداحافظی میکند و تارا میگوید: پس دیگر برنگرد. قلیچ سرمیرسد. از تارا گله میکند که چرا به او التفات ندارد. مجلس شبیه، تمام شده و تعزیهخوانان بر زمین نشستهاند. تارا (به شکلی توهینآمیز) از وسط معرکۀ آنان میگذرد در حالیکه تعزیهخوانان لباس خود را تعویض میکنند.آشوب، فرزندان تارا را ربوده و آنها را در دامگاه قرار داده است. تارا سرمیرسد و بعد از آزاد کردن آنها، آشوب را متهم میکند که برای رسیدن به او، شوهرش را کشته است. اهالی، درختی را قطع میکنند و تارا میبیند که از آن خون تازه بیرون میآید؛ همانجایی که مرد تاریخی قصۀ جنگ خود را گفته بود. آشوبِ غمزده که نتوانسته مرغابی صید کند، دامگاه خود را ویران میکند و از آبادی میکوچد. شش زن چادری نقابدار، که همواره با او هستند بر رفتن او مویه میکنند.در مزرعه، پدر قلیچ به تارا میگوید: «امروز آخرین مجلس شبیه را درمیآورند، تارا! تو تا امروز فرصت خواسته بودی». تارا میگوید: «با پدر بزرگ صحبت کردم. راضی بود». همان لحظه اسب خونآلود مذکور، ناگهان به مزرعه میآید و سعی اهالی برای گرفتن او بیفایده است. اما اسب در نزد تارا، آرام میگیرد. او بر اسب سوار شده، به دریا میرود. اما اهالی روستا به آخرین مجلس شبیه میروند.تارا گویی که در دریا غسل تعمید میگیرد. در ساحل، شمشیر کذایی را از زیر شنهای دریا بیرون آورده در صحبت با مرد تاریخی، او را متهم میکند که همۀ داستانهایش دروغ است و کسی قبیلۀ تو را نمیشناسد. مرد تاریخی میگوید: «داستان قبیلۀ من در کتابی نیست؛ در خاک و باد و گیاه است. ما بودیم و دشمنانی هزار اسب». تارا از مردان قبیلۀ او سراغ میگیرد که ناگاه یک سپاه حدود ۲۰۰ نفره، از دریا سر برآورده به سمت ساحل میآید، با نیزه و شمشیر و زره. بر نیزههای آنها، سرهایی بریده است که همگی، دستار سفید بستهاند (به نشانۀ عرب بودن و مسلمانی). مرد میگوید: مرا آزاد کن. تارا میگوید: خودت آزاد شو! مرد تاریخی: مرا ریشخند میکنی!؟ من میتوانم از دست تو آزاد شوم.مرد تاریخی به دل جنگل میدود و تارا نعرهزنان از پی او. مرد ماجرای جنگ خود را مجدداً تعریف میکند. او سردار سپاه خود بود. هنگام نماز گزاردن در کنار دریا، دشمنانشان به آنها تیر زدهاند و آنها تشنه بودهاند. مرد تاریخی: «طایفۀ من به خاموشی پیوست اما از مردمان زمین خیر ندید. ما برای ایشان جنگیدیم اما ایشان راه پنهان را به دشمنان نشان دادند». او شمشیر میکشد تا خود را آزاد کند. تارا مخالفت کرده، میگوید که به او علاقهمند شده است. مرد گمان دارد که ریشخند میشود و آن را بدبختی میخواند. تارا میگوید: عاشق بدبختی تو شدهام. مرد ناپدید میشود اما تارا با توسل به قوای زنانه، او را بازمیگرداند. مرد تاریخی: «افسوس! چرا نمیتوان دوباره مُرد! در میدان جنگ، من پیروزم. اما این جنگ، عادلانه نیست.
اعتقادات فرقه ای بیضایی در آثار اوفیلم چریکۀ تارا، سال ۱۳۵۷ در تالش فیلمبرداری شد و مراحل فنی آن سال ۱۳۵۸ به پایان رسید. این تاریخها به ترتیب، در ابتدا و انتهای فیلم درج شدهاند. اما به دلیل عدم رعایت حجاب، هیچگاه اجازۀ اکران نیافت؛ آنچنانکه فیلم مرگ یزدگرد (۱۳۶۰) نیز همین مشکل را داشت.دربارۀ چریکۀ تارا، بسیار میتوان گفت، ولی ما قصد داریم فقط به موضوع محوریِ فیلم بپردازیم؛ یعنی کشف تاریخِ مورد اشاره در فیلم. میخواهیم بررسی کنیم آن واقعهای که مرد تاریخی (منوچهر فرید) از آن سخن میگوید و آن را در تقابل با واقعۀ عاشورا قرار میدهد چیست؟ یعنی آن قتل عام مورد اشاره که بنا به دیالوگی از فیلم، حتی در کتابهای تاریخی هم درج نشده.قبل از ورود به بحث، لازم است که داستان فیلم را نقل کنیم. اما به جهت جزئیات پراکندۀ فیلم و دیالوگهای بسیار آن که اصلاً در یاد نمیمانند، ناچار هستیم با شرح و تفصیل بیشتری به آن بپردازیم. (برای مطالعۀ خلاصهای کوتاهتر، به مدخل چریکۀ تارا در سایت سوره مراجعه کنید.)آنچه در ادامه می خوانیدداستان فیلمنقد و نظرالف. بیضایی و زبان تمثیلب. بیضایی و تعزیۀ بابج. تعزیه یا مضحکه؟د. تمسخر شیعیان!ﻫ. منتقد مجیزگو!داستان فیلمبیوه زنی به نام تارا (سوسن تسلیمی) همراه دو کودک خردسالش از ییلاق به خانهاش بازمیگردد. در راه میشنود که پدر بزرگش مرده است. در جادۀ جنگلی، مردی غریب (منوچهر فرید) را با زره و کلاهخود در حال گریز میبیند. در ارثیۀ پدر بزرگ، تارا شمشیری مییابد که نمیداند با آن چه کند. مرد همسایه (محمد پورستار) از آن به جای خیش استفاده میکند اما فوراً پس میآورد. تارا آن را به جای داس و تبر و… به کار گیرد. اما آن شمشیر به این کارها نمیآید. کسی هم آن را نمیخرد. در نهایت، شمشیر را به دریا میاندازد. اسماعیل (سیروس حسنپور) پسرک سادهدل روستا به تارا علاقه نشان میدهد. اما تارا به او جواب منفی میدهد.مرد جنگی (منوچهر فرید) (که در تیتراژ پایانی با عنوان «مرد تاریخی» معرفی شده است) در جاده بر تارا ظاهر شده و از شمشیر سراغ میگیرد. میگوید که همۀ تبار من با آن شمشیر جنگیده و کشته شدهاند و فقط همان برای ما باقی مانده است. مرد تصریح دارد که در هیچکجا نامی از ما برده نشده و نشانی از ما روی زمین نمانده است بجز آن شمشیر. اگر بدون آن بازگردم، امید ما نابود میشود! وقتی که یکی از اهالی، تارا را صدا میزند ناگهان مرد تاریخی ناپدید میشود. اما تارا او را شبهنگام در حیاط خانهاش میبیند و میترسد. جزر دریا، شمشیر را بیرون میاندازد و تارا آن را برمیگیرد. تارا با شمشیر در کنار دریا نشسته است که ناگهان سگی حمله میکند و او با شمشیر، آن را میکشد (خون حیوان، به طرزی اغراقآمیز بر لنز دوربین جاری میشود.) مرد تاریخی مجدداً ظاهر شده و تارا شمشیر را به او میدهد. اما او اظهار میکند که عاشق تارا شده و قادر نیست به دنیای خود بازگردد. میگوید که زخمهای من کهنه است اما پس از عشق تو، هر روز خون تازه از آن بیرون میزند. تارا نیمهشب از صدای گریۀ مرد، بیدار میشود. او در همان نزدیکی است.پدر و مادر قلیچ، تارا را برای پسرشان خواستگاری میکنند. او مهلت میخواهد تا جواب دهد. مردان در روستا برای تعزیه آماده میشوند و مقرر است آن را در پای قلعۀ چهلتن برگزار کنند. آنها به شمشیر تارا نیاز دارند. اما او میگوید که شمشیر را به صاحبش پس داده است.تارا بر قبر شوهرش رحمان نشسته است که خواهر شوهرش با چادر و روبنده، پیش آمده و او را برای برادرش آشوب (سیامک اطلسی) خواستگاری میکند. اما تارا او را با عتاب میراند. بجز قلیچ (رضا بابک) و والدینش، همه به تعزیه میروند. تارا برای جمع کردن هیزم میرود که قلیچ به سراغش میآید. آنها اسب سفیدی را خونآلود میبینند. قلیچ میپندارد که اسب مجلس شبیه(خوانی) است که گریخته. قلیچ از پی آن میدود و مرد تاریخی هویدا میشود. تارا میگوید که من به مردی مثل قلیچ نیاز دارم. اسب به سمت قلعۀ چهلتن میدود و قلیچ میرود تا آن را به مقصد برساند. مرد تاریخی قصۀ چهلتن کشتهشدگان خود را حکایت میکند. نیمهشب تارا شمشیر را در خانهاش مییابد. صبح هنگام، مرد همسایه خبر میدهد که دیشب مردی تا صبح در حیاط خانهات راه میرفت و چند قطره خون هم روی زمین ریخته بود. اما اکنون از خونها خبری نیست.تارا بر قبر پدر بزرگش نشسته است. پدر بزرگ از پشت درختی قطور بیرون آمده و با تارا صحبت میکند. او از صدای گریهای میگوید که دیشب از خانۀ تارا میآمد: «این، علامت بلا است. وای به وقتی که اهل دردی، گریه کند و تو راحت خفته باشی، چون زمین از آن به لرزه میافتد.» تارا میگوید که من گریه نمیکردم و راحت هم نخوابیده بودم. اما صدای گریه را شنیدم.
🔺تلاش وقیحانه غربگرایان برای تصاحب اختیارات رهبری! || چرا اصولگرایان مقابل ایده «کودتا علیه قانون اساسی» سکوت کردهاند؟🔹در میان سکوت عجیب رسانهها و فعالان سیاسی اصولگرا، یک پروژه هماهنگ و خطرناک با هدف به چالش کشیدن جایگاه قانونی رهبر انقلاب در تصمیمگیریهای کلان کشور در حال اجراست. حلقههای این زنجیره که توسط حزب کارگزاران سازندگی و چهرههای کلیدی دولتهای روحانی و پزشکیان تکمیل میشود، یک هدف مشترک را دنبال میکند: تلاش برای دور زدن اصل ۱۱۰ قانون اساسی و انتقال اختیار اعلان «جنگ و صلح» از ولیفقیه به شورای عالی امنیت ملی. نکته تعجببرانگیز این ماجرا سکوت عجیب رسانهها و فعالان سیاسی اصولگرا به این سخنان خطرناک است.حلقه اول: پیشنهاد رسمی کارگزاران🔹حزب کارگزاران سازندگی، از اصلیترین احزاب حامی دولت، در تازهترین بیانیه خود صراحتاً پیشنهاد کرده است: «ما پیشنهاد میکنیم؛ محوریت شورایعالی امنیت ملی به ریاست رئیسجمهور که جامع قوای کشور است، در این شرایط شبهجنگی، حفظ شود و هیچ تصمیم راهبردی در باب جنگ و صلح بیرون از این نهاد اتخاذ نشود تا موازنه مقاومت و مذاکرات برقرار شود.»🔹این پیشنهاد در عمل، اختیارات مصرح رهبر انقلاب در اصل ۱۱۰ قانون اساسی را نادیده میگیرد و به دنبال ارائه یک نسخه موازی برای مدیریت عالی کشور است.حلقه دوم: پوشش تئوریک توسط روحانی🔹روحانی روز گذشته در دیدار با وزرای دولت خود گفت: «بدانیم برای ادامه جنگ یا پایان جنگ و شرایط آینده کشور، تصمیمگیر اصلی ملت بزرگ ایران است. امروز هم ما امیدواریم آنچه خواستِ مردم و نظر مردم هست طبق همان عمل کنیم و شورایعالی امنیت ملی، دولت، مقامات نظامی و همه مقامات انشاءالله آنچه خواستِ مردم هست بتوانند به آن جامه عمل بپوشانند.» 🔹این اظهارات که با کلیدواژه «خواست مردم»، جایگاه قانونی رهبری را هدف قرار میدهد، پشتوانه فکری و سیاسی لازم برای پیشنهادهایی نظیر بیانیه کارگزاران را فراهم میآورد.حلقه سوم و تکمیلی: تکرار یک خط توسط سایرین🔹نگاهی به مواضع دیگر چهرههای این جریان نیز همین الگو را تایید میکند: حسامالدین آشنا، مشاور روحانی، پیشتر مدعی شده بود که مردم، فصلالخطاب بودن جمعبندی شورایعالی امنیت ملی را پذیرفتهاند و جعفر قائمپناه، معاون اجرایی پزشکیان، پا را فراتر گذاشت و گفت: «اگر قرار باشد تنها نظر رهبری اجرا شود، دیگر مجلس و شورایعالی امنیت ملی معنا ندارد!» 🔹کنار هم قرار دادن این مواضع، تصویر واحدی از یک تلاش مشترک برای دخالت در اختیارات رهبری را آشکار میکند. جریان اصلاحات و اعتدال، راهبرد تازهای را برای تحریف نسبت ولایت فقیه با نهادهای حاکمیتی، -که در حقیقت ابزارهای تحقق منویات رهبری هستند نه مسیرهای موازی با ایشان- در پیش گرفته و میکوشد با انتقال تدریجی مرجعیت تصمیمات راهبردی از رهبری به شوراها، زمینه را برای تغییر موازنه حقوقی و سیاسی نظام به نفع گفتمان «مذاکره و تسلیم» فراهم کند.🔹اما ماجرا وقتی عجیبتر میشود که رسانههای پرتعداد اصولگرا که بسیاری از آنها وابستگیهای متعددی نیز به نهادهای انقلابی دارند، در برابر این سخنان و طرحهای خطرناک سکوت کرده و واکنشی نشان نمیدهند؛ در حالی که مردم در میدان و بدنه جریان انقلابی، از شنیدن این مواضع بهشدت عصبانی و نگران هستند.(کانال اخبار ویژه)
♦️واکنش استاندار آذربایجانشرقی به انتقاد مداح تبریزی از پزشکیان: مدعیالعموم وارد شود!در حالی که انتقاد از مسئولان از حقوق طبیعی مردم در جمهوری اسلامی است، برخی انتقاد یک شهروند تبریزی از رئیس جمهور را به مسئله تبدیل کردهاند!مصاحبۀ اخیر رئیس جمهور که توسط کارکنان ریاست جمهوری آماده شده و برای پخش به تلویزیون تحویل داده شده بود (یعنی مصاحبه آزاد با خبرنگاران نبود) انتقادهای فراوانی را برانگیخت...آنجا که گفت با گفتگو در جنوب لبنان آتشبس برقرار شده (امروز ۱۸ مرداد هم رژیم صهیونیستی جنوب لبنان را زد!)، آنجا که مخالفان تفاهم با قاتل قائد شهید و کودکان میناب را با اسرائیل همموضع خواند و... یکی از مواضع اعلامی رییس جمهور، این بود که با تاکید اعلام کرد:« «ایران را همه مردم نگه داشتند، نه فقط کسانی که در خیابان بودند»تردیدی نیست که ملت، همۀ مردم است نه فقط کسانی که در خیابان هستند. اما کسانی که ماههاست در خیابان، سنگربان امنیت ملی هستند و اجازه خودنمایی به گرگهای تروریست ۱۸ و۱۹ دی ندادهاند، و از نیروهای مسلح و حاکمیت و ثبات کشور حمایت کردهاند، مانند کسانی نیستند که خواب و استراحت را بر خود حرام نکردهاند یا دنبال امور شخصی و خانوادگی و تجارت و تفریح و گردشگری و... بودهاند.🔺در هر حال، کم لطفی پزشکیان در حق مردم مبعوث انتقادها را برانگیخت که بدیهی است این انتقادها آزادانه در رسانۀ ملی منعکس نمیشود؟ اما در فضای مجازی، در کانالهای کشوری و صفحات شخصی انعکاس فراوانی داشته است. همان فضایی که دولت از «رها بودن» آن دفاع میکند، اما وقتی یک جوان مداح تبریزی، با هویت مستقل و جراتی که از مردم تبریز شایسته است، از پزشکیان به خاطر برابر دانستن مجاهدان با خانهنشینان انتقاد میکند، کار بهجایی میکشد که استاندار آذربایجانشرقی هم آن را توهین تلقی میکند و خواستار برخورد مدعیالعموم با مداح جوان میشود!!🔺در همین شهر تبریز، چند روز پیش برای یک سینماگر عضو فرقۀ ضالۀ بهائیت و ضدانقلاب، در ساختمان اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی، مراسم تجلیل برگزار کردند و آب از آب تکان نخورد و مدعی العموم وارد نشد، اما اگر یک جوان آذری تبریزی از پزشکیان انتقاد کند، باید مدعیالعموم وارد شود؟🔺در همین شهر تبریز، در نمایش کوراوغلی، دختران و زنان را روزهای متمادی در صحنۀ نمایش و در معرض تماشاگران رقصاندند و زنانی ساز زدند و آوازخواندند و حتی امام جمعه هم در خطبهها اعتراض کرد، اما کسی خواستار ورود مدعیالعموم نشد! بلکه از استانداری رفتند و به تماشای نمایش نشستند!🔺در همین شهر تبریز، استاندار و معاون سیاسیاش با عناصر قومگرای پروندهدار و دارای سابقه دستگیری که برای برهمزدن ساختار ایران، ویژهنامۀ «فدرالیسم» منتشر کردهبودند، تحت عنوان «فعالان مدنی!» جلسه تشکیل دادند و سرمست آشکارا از آنها حمایت کرد، مدعی العموم هم وارد نشد، اما برای انتقاد یک شهروند ایرانی از پزشکیان، استاندار خواستار ورود مدعی العموم است؟🔺سرمست در گفتگو با رسانهها به موضعگیری فردی تحت عنوان «رئیس کانون مداحان» علیه مداح جوان تبریزی اشاره کرد.گفتنی است که موضع افرادی تحت عنوان «رئیس کانون مداحان تبریز یا استان» که بعضا توهینآمیز نیز میباشد، موضع شخصی آنهاست و ربطی به قاطبۀ مداحان و حتی کانون مداحان و خصوصا مداحان شاخص تبریز ندارد که معمولا رویۀ آنها عدم ورود به این مسائل گذراست.🔺آزادی بیان از بزرگترین حقوق مردم است که مردم به برکت مجاهدتهای امام راحل و قائد شهید و خون هزاران شهید از آن برخوردار شدهاند. قرار نیست پزشکیان یا فلان وزیر و فلان استاندار، هر چه بخواهند بگویند و کسی حرفهای آنها را نقد نکند. مخالفت با آزادی بیان از رسوم خودکامگان است. کسانی از مشروطه و قانون و آزادی دم میزنند اما مخالف و منتقد را تحمل نمیکنند. مشروطهخواهان انگلیسی هم چنین بودند. دست کسانی چون سبدحسن تقیزاده، محمدعلی تربیت، مستشارالدوله و... به خون مخالفان زیادی آغشته است که یکی از آنها شیخفضلالله نوری است./ سردبیر کانال@tabriz404🇮🇷 نخبگان آذربایجان
پاسخگویی یا فیلم انتخاباتی ؟در گذشته رویه این بود که رئیس جمهور با خبرنگاران صدا و سیما گفت و گو می کرد و به پرسش های موجود پاسخ می داد.حالا دفتر رئیسجمهور ترجیح داده خودش با آقای پزشکیان مصاحبه بگیرد! زاویه دید اطرافیان و روابط عمومی دفتر آقای پزشکیان کجا و مسائل و سوالات مد نظر افکار عمومی کجا؟!دو سال از انتخابات گذشته و دولت دومین سال خود را پست سر گذاشته است اما همچنان مانند ستاد انتخاباتی و ایام تبلیغات انتخاباتی رفتار می شود.دو قطبی سازی، فرافکنی، تمرکز روی حواشی سیاسی، در عین نامطلوب بودن، رفتارهایی پیشا انتخاباتی است و نه رفتار مسئولانه اجرایی. فیلم های تبلیغاتی با انتخابات تمام می شود. می ماند فرجام وعده ها.واقعیت این است که آقای پزشکیان به خاطر آدرس های غلط برخی مشاوران پرنفوذ در میان مدعیان اصلاحات، کشور را در کام جنگ و تحریم و تهدید بیشتر فرو برد و از متن راهبرد عقیم مذاکره و دیگر هیچ، جنگ بیرون آمد.اکنون نیاز به تغییر راهبرد دولت است و در این باره باید گزارش و تعهد جدید داده شود. این کمترین توقع در آغاز سومین سال ریاست آقای پزشکیان است.اینکه در تیزر تبلیغاتی مصاحبه گفته شود «۴۷ سال است میخواهیم درست کار کنیم، میگویند الان وقتش نیست!»، اما در متن مصاحبه معلوم شود که اظهارات آقای پزشکیان ناظر به سوال درباره کالابرگ است، میل به اپوزیسون نمایی در روابط عمومی دفتر را نشان می دهد و نه گزارش به مردم. وگرنه، عدم رسیدگی اصولی به اقتصاد و بازگشت از سر اظطراری به کالابرگ، کاری نیست که از طریق آن بشود ۴۷ سال پسا انقلاب را زیر سوال نشان داد! پاسخ کالابرگی را به عملکرد ۴۷ ساله الصاق کردن، رفتار نادرست تبلیغاتی و انتخاباتی است، نه رفتار مسئولانه در حوزه پاسخگویی.➕محمد ایمانی🔻روزنامه کیهان
*چخوف میگوید: اگر در صحنه اول نمایشت، تفنگی را به دیوار اتاق قهرمانت آویزان میکنی، تا پایان نمایش، حتما آن را شلیک کن.معنیاش این است که، در صحنه نمایش، هیچ چیز اضافه نباید وجود داشته باشد.من این را مقلوب کردم و نوشتم: اگر قرار است در پایان داستانت، یکی از شخصیتها، با تفنگی کشته شود، آن تفنگ را از همان ابتدای داستان، به دیوار اتاق شخص قاتل، آویزان کن.و معنیاش این است که در داستان، هیچچیز نباید اتفاقی و خلقالساعه مطرح شود. بلکه برای هر چیز، باید از قبل، زمینهچینی کرد و مقدمات لازم برای آن را، فراهم آورد.*@mr_sarshr_rahgozar
⭕️ سنجش حساسیت یک وزیر!🔻این تصاویر با عنوان جلسه کارگروه دبیران رسمی ادبیات فارسی، در فضای مجازی منتشر شده است!🔻اطمینان داریم وزیر آموزش و پرورش به پاسِ قوانین رسمی کشور و به احترام خون همه شهدا (بویژه برادر ارجمندشان که سال گذشته به شهادت رسیدند!) با عوامل این جلسه و دبیران خاطی با جدیت برخورد خواهند کرد تا ساحت مقدس آموزش و پرورشِ نظام اسلامی، به جولانگاه افراد لاابالی و مرتکبین حرام تبدیل نگردد!🚨 روایت اولاین گزارش را با دیگران به اشتراک بگذارید.@mr_sarshr_rahgozar
بسمه تعالیضمن تقدیر و تشکر از دغدغه مندی استاد ارجمند جناب آقای سرشار چند نکته ای رو عرض میکنم:١- در خصوص واقعه رخ داده در فرهنگسرا فردوس از روز گذشته بازرسی و حراست سازمان فرهنگی هنری فعال شدند و منتظر دریافت گزارش دقیق هستم برخورد جدی با مقصرین در دستور کار خواهد بود.٢- در خصوص انتصاب این واقعه به جناب آقای توکلی زاده و مدیران زیرمجموعه ایشان باید عرض کنم سازمان فرهنگی هنری مستقل از معاونت فرهنگی اجتماعی شهرداری است و این انتصاب موضوعیت ندارد.٣- در خصوص انتصاب رئیس سازمان همانگونه که مستحضرید سازمان به تدبیر رهبر شهیدمان توسط هیات امنا اداره میشود و انتصاب رئیس با تصویب هیأت ١١ نفره انجام میشودبله بنده حقیر کارمند رسمی صدا و سیما هستم و امروز از آن سازمان مامور به سازمان فرهنگی هنری هستم.۴- در خصوص موضوع آقای شهردار سابق شهر و اینکه جذب خاکستری رخ داده هم به طور کامل با بی انصافی مطرح شده، برخورد با مسببان این واقعه که مورد تایید هیچکداممان نیست قطعی است.در پایان باید تاکید کنم موضوع حفظ حجاب اسلامی بر همگان واجب بوده و این اصل به عنوان اصل عدول ناپذیر در سازمان فرهنگی هنری شهرداری نیز همواره اجرا خواهد شددعاگوی همه عزیزانمحمد باقر اعلمی
♦️بزرگداشت عنصر فرقۀ بهائیت در ساختمان ارشاد اسلامی، تبریزدر پی اجرای نمایشهای هنجارشکن با رقص زنده و آواز و خوانندگی دختران و زنان در تبریز، نوبت تجلیل به عنصر فرقۀ ضالۀ بهائیت رسید.🔺مراسم «شب بیضایی» در تجلیل از بیضائی، عنصر بهائی و ضدانقلاب در ساختمان ارشاد اسلامی در تبریز برگزار شد و سخنرانان در تجلیل از وی سخن گفته و تصویر او را امضا کردند! یکی از مجلات تبریز نیز ویژهنامهای در تجلیل از بهائی نامبرده منتشر کردهاست!🔺بیضائی پس از چند سفر به غرب و بازگشت به ایران، سرانجام از ۱۳۸۹ به آمریکا رفت و تبعۀ آمریکا شد.🔺بیضائی در حمایت از اغتشاشات ۱۴۰۱ فعال بود و شعری با خط خود جهت انتشار در اختیار رادیو فردا (رادیو دولتی آمریکا) قرار داد:مردمِ خوشباورِ پنجاه و هفتغرقهى اميّد و گيج سهم نفتباطل است آن رأىِ ناميمونِ زشتنسل ما رأى دگر خواهد نوشت!كشورِ اشغالىِ ايرانزمينكِى شود آزاد از اين آياتِ كين...بیضائی در دی ماه ۱۴۰۴ در آمریکا مرد.🔸ثبت ازدواج بيضائی با نیر اعظم رانین در دفتر لجنه ازدواج بهائیان تهران به شماره ۶۱-۳۹۷۸ به تاریخ ۱۴ مرداد ۱۳۴۴ مطابق ۵ شهر الکمال سنه ۱۲۲ بهائی، گواه روشن بهائی بودن اوست.(سند مرکز بررسیهای تاریخی) بیضایی پیشتر گفته بود که متولد در یک خانواده بهائی است.🔺 دربارۀ علت بزرگداشت یک عنصر فرقۀ ضداسلامی بهائیت در یک اداره دولتی جمهوری اسلامی خبری منتشر نشده است!اخیرا شایعۀ برکناری نعمتاله پایان شنیده میشود. در جلسۀ شورای فرهنگ عمومی (هفته گذشته) نمایندۀ ولی فقیه در استان تذکری به وی داده است.@tabriz404🇮🇷 نخبگان آذربایجان
به به، چه شعری!چه آزادی و بی حجابی متعهدانهای! مرحبا به سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران!مرحبا به آقای زاکانی!مرحبا به محمدامین توکلی زاده!این امور، همه زیر نظر و سیطره محمدامین توکلی زاده (معاون فرهنگی هنری شهرداری) و زیبایی نژاد (مدیرکل سازمان فرهنگی هنری شهرداری) هستند. الان حرف اول و آخر را در امور فرهنگی و هنری شهرداری ایشان می زنند.اینها تازه راهی را شروع کرده اند که آقای قالیباف ده سال پیش ختم کرده است: به اصطلاح جذب رای خاکستری، با تخفیف دادن از دین و انقلاب!@mr_sarshr_rahgozar
متن ارسالی یکی از هنرجویان مدرسه مدرسان به مناسبت پایان دوره*اهدای گواهینامه پایان دوره مدرسه مدرسان در محل انجمن قلم ایران* 05/05/05 تاریخی است که خیلی از آدمهای این روزها، به بهانه سرراست بودن آن، نقشه ها کشیده و برنامهریزیها کرده بودند. اما فارغ از آن تاریخ و عددبازان، این روز، در انجمن قلم ایران، پس از گذشت ماهها، یک دورهمی دلچسب برای هنرجویان مدرسه مدرسان دوره اول و دوم، با حضور گرم استاد سرشار عزیز و استاد تجار گرامی بود. دورههای مدرسه مدرسان داستاننویسی یکی از دورههای موفق برگزار شده توسط انجمن قلم بود، که با هدایت استاد محمدرضا سرشار- با همه سختیها و مشکلات و واقع شدن در بازه زمانی بین دو جنگ و کودتای بحمدالله نافرجام داخلی به ثمر نشست؛ و مدرسان پذیرفته شده در این دورهها، به عنوان مدرسان معتَمد انجمن قلم در سراسر کشور معرفی خواهند شد. امید است که با روشن شدن چراغهای موفقیت و پیشرفت، در زمینه ادبیات داستانی متعهد به فرهنگ غنی اسلامی ایرانی، داستاننویسان مستعد و خلاقی پرورش بیابند، و در خدمت فرهنگ و هنر کشور باشند.#انجمن_قلم_ایران #آموزش #ادبیات@mr_sarshr_rahgozar
*نویسنده کویتی،عبدالله الجارالله:*«هنگام مرگم نگران نخواهم بود… و اهمیتی به جسد پوسیدهام نخواهم داد… چراکه برادران مسلمانم کار لازم را انجام خواهند داد. یعنی:لباسم را درمیآورند…مرا غسل میدهند…کفنم میکنند…از خانهام بیرونم میبرند…به خانه جدیدم (قبر) میبرند…افراد زیادی برای تشییع جنازهام خواهند آمد…حتی خیلیها کار و قرارشان را برای دفن من لغو میکنند…در حالی که شاید بسیاریشان هیچگاه به نصیحتهایم فکر نکرده باشند…وسایل من دور انداخته میشود…کلیدهایم…کتابهایم…کیفم…کفشهایم…لباسهایم و …و اگر خانوادهام توفیق یابند، آنها را صدقه میدهند تا به من نفعی برسد…مطمئن باشید دنیا برایم غمگین نمیشود…حرکت دنیا متوقف نمیشود…اقتصاد ادامه مییابد…شخص دیگری جای مرا در کار میگیرد…و داراییهایم حلال به وارثانم میرسد…در حالی که من باید درباره همه آنهاپاسخگو باشم!چه کم و چه زیاد… حتی کوچکترین چیزها…نخستین چیزی که پس از مرگ از من میافتد، نام من است!پس وقتی بمیرم میگویند: جنازه کجاست؟و نامم را صدا نمیزنند!وقتی میخواهند برایم نماز بخوانند، میگویند: جنازه را بیاورید!و باز نامم را نمیبرند!وقتی شروع به دفنم میکنند، میگویند: میت را نزدیک کنید…و نامی از من نمیبرند!بنابراین، نه نسبم فریبم دهد… نه قبیلهام… نه مقامم… و نه شهرت من!چه دنیای بیارزشی… و چه عظیم است آنچه در پیش داریم!ای انسانی که اکنون زندهای… بدان که اندوه برایت به سه گونه خواهد بود:کسانی که تو را سطحی میشناسند، میگویند: بیچاره…دوستانت… ساعاتی یا چند روزی غمگین میشوند… سپس به حرف و خنده بازمیگردند!و اندوه عمیق در خانهات خواهد بود… خانوادهات یک هفته، دو هفته، یک ماه، دو ماه یا شاید یک سال غمگین باشند…و سپس تو را در بایگانی خاطرات میگذارند!داستان تو در میان مردم پایان یافت…و داستان واقعیات آغاز شد…از تو جدا شد:زیبایی…مال…سلامتی…فرزند…خانهها و کاخها را ترک کردی…و همسرت را نیز…و تنها چیزی که با تو ماند، عملت بود…و زندگی واقعی تازه آغاز شد!و اینجاست که باید بپرسی:از اکنون برای قبر و آخرتت چه آماده کردهای؟این حقیقتی است که نیاز به تأمل دارد…پس بکوش بر:انجام واجبات…انجام نوافل (عبادات مستحبی)…صدقه پنهانی…عمل صالح…نماز شب…شاید نجات یابی…اگر اکنون که زندهای، مردم را با این نوشته به یاد خدا بیندازی، اثر این یادآوری را در میزان حسناتت در قیامت خواهی یافت، انشاءالله…و و یادآوری کن که یادآوری برای مؤمنان سودمند است.چرا مرده اگر بازگردد، صدقه را انتخاب میکند؟ چنانکه خداوند فرمود:«رَبِّ لَوْلَا أَخَّرْتَنِی إِلَىٰ أَجَلٍ قَرِیبٍ فَأَصَّدَّقَ» (منافقون: ۱۰)و نگفت: عمره میرفتم… یا نماز میخواندم… یا روزه میگرفتم…علما گفتهاند:مرده فقط صدقه را یاد میکند. چون اثر عظیمش را پس از مرگ دیده است!پس بسیار صدقه بدهید!@mr_sarshr_rahgozar
هر کلمه،جمله و بیت این اثر زیبا بر دل نشیند
مرحبا بناصرنا!این دیگر ما نیستیم، بلکه خودشان هستند که میگویند چه کلاه گشادی سر مذاکره کنندگان ایرانی گذاشتهاند.هرچند عاشقان دلباخته دولت و رئیس مجلس و شعام، چشم حقیقتبینشان مدتهاست کور شده.ضمنا، به نظر میرسد بخشی از معنی "علیالاصول" رهبری نیز در خلال این اعترافات آشکار شده است.@mr_sarshr_rahgozar