تو قویتری و این، شمشیر من است؛ افتاده به نشانۀ تسلیم». تارا، مرد تاریخی را به خانهاش دعوت میکند.…
انتشار: 2026/08/12 11:02 UTCدریافت: 2026/08/15 03:27 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:27 UTC
تو قویتری و این، شمشیر من است؛ افتاده به نشانۀ تسلیم». تارا، مرد تاریخی را به خانهاش دعوت میکند. اما او میگوید: «این غیر ممکن است، همسر مردهای شدن. تو شاید میتوانستی مرا زنده کنی! اگر قیمتش را بپردازی» تارا: «هر چه باشد میدهم.» مرد: «حتی بچههایت!؟» تارا: «یعنی آنها اینقدر بیرحم هستند؟» مرد: «آنها، عوض میطلبند.» تارا: «بچهها را نه! زندگی آنها در دست من نیست.» مرد: «میبینی! تو نمیتوانی مرا زنده کنی! و نباید برای من بمیری!» تارا میگوید: من میتوانم بمیرم. فقط باید بچهها را به قلیچ بسپارم. صبر کن تا برگردم. مرد: صبر میکنم.اما مرد تاریخی منتظر او نمانده، با اسب زخمیاش به دریا میزند. تارا از پی او، با شمشیر به موجهای دریا حمله میکند تا مرد تاریخی را پس بگیرد. (در یک سکانس طولانی و خستهکننده) امواج دریا، تارا را عقب مینشانند. قلیچ سر میرسد و خبر میدهد که مجلس شبیه (تعزیه) تمام شد. تارا با اشارهای به دریا، میگوید: «تمام شد. راحت شدم. چه وقت عروسی میکنیم قلیچ؟» قلیچ: «هر وقت که تو بخواهی! اما روز خرمن، از همه بهتره!» تارا: «این شمشیر را ببین! آنها از گرفتنش منصرف شدند. این، نزد ما میمانَد».نقد و نظراولین سؤالی که با تماشای فیلم به ذهن خطور میکند این است که بیضایی چه میخواست بگوید. این قتل عام، که مرد تاریخی به آن اشاره میکند و موفق میشود تا ترحّم تارا را به خود جلب کند، کدام است؟ چرا مرد تاریخی تصریح دارد که این جنگ، در کتابها درج نشده و برای عموم مردم ناشناخته است؟شاید هیچ فیلمی از بهرام بیضایی اینچنین عریان، عقاید او را تصویر نکرده است. آنچنانکه در تیتراژ آمده، بیضایی خودش تهیه کنندۀ چریکۀ تارا بوده. لذا در ساخت آن، محدودیتی نداشته است. نه قوانین سانسور، دست و پاگیرش بودهاند و نه محدودیتها و فشارهای تهیه کننده. او در این فیلم به روشنی به عقاید فرقهای خودش تصریح کرده و آن را در تقابل با عقاید شیعیان قرار داده است. متأسفانه باید گفت که، بهائیت فرقهای بود که از میان شیعیان سربرآورد و سید علیمحمد باب، از تبار سادات بود، نماز و قرآن میخواند و حج خانۀ خدا میگزارد.الف. بیضایی و زبان تمثیلکسانی که هنوز در خصوص گرایش بیضایی به بهائیت شک و شبههای دارند با دیدن این فیلم شکشان برطرف خواهد شد. او قصد کرده در مقابل واقعۀ عاشورا، مرثیهای برای علیمحمد باب و پیروانش بسراید، مرثیهای که در نزد عموم ایرانیان ناشناخته است. متعاقب دستگیری و زندانی شدن سه سالۀ باب در قلعۀ چهریق در سلماس (آذربایجان غربی)، عدهای از پیروان او دست به شورش برداشتند و سرکوب شدند. چریکۀ تارا، تعزیهای است برای مرگ آن افراد.نعمتالله ذکایی بیضایی (۱۳۶۵-۱۲۸۲ ش.) که در شعرهایش به «ذکایی» تخلص میکرد متولد آران بیدگل بود و به بهائیت تعلق وافر داشت. از این شخص در آران، فرزندی به نام بهرام در سال ۱۳۱۷ متولد شد و به راه پدر رفت. فرزند ارشد بهرام به نام نیلوفر، در سال ۱۳۴۵در تهران به دنیا آمد و از ۱۳۶۴ در آلمان مقیم شد. او سال ۲۰۱۱ در فرانکفورت، نمایشنامۀ «چهره به چهره در آستانه فصلی سرد» را در خصوص «قُرّة العین» یکی از پیشکسوتان فرقۀ بابی به صحنه برد.والد بهرام بیضایی، در حکومت پهلوی میتوانست آزادانه در شهرش به تبلیغ عقاید خود بپردازد. دختر او نیز در آلمان از آزادی برخوردار بوده و هست. اما بهرام بیضایی در تهران نتوانسته به طور واضح عقاید خود را در فیلمهایش ترویج کند. لذا مجبور شده به پیچیدگیهای زبانی، نمادها و تمثیلها متوسل شود هرچند که او در همۀ فیلمهایش، کم و بیش برای فرقۀ ضالۀ بهائیت تبلیغ کرده است، اما این موضوع در چریکۀ تارا نمود بیشتری دارد.ب. بیضایی و تعزیۀ بابسید علی محمد شیرازی که عضو فرقۀ شیخیه بود، در سال ۱۲۶۰ هجری قمری در سن ۲۵ سالگی مدعی شد که دوران هزار سالۀ غیبت مهدی موعود(عج) به پایان رسیده و او بشارتدهنده به آن حضرت است و لذا خود را «باب» خواند. او بهزودی به جهت علاقۀ مردم به حضرت صاحب الزمان(عج)، پیروانی از میان عوام پیدا کرد و مراجعاتش بسیار شد. و این تا سه سال ادامه داشت. باب سپس به توصیۀ برخی از نزدیکانش، به قصد ملاقات با محمد شاه قاجار به سمت تهران حرکت کرد. شاه، مجال دیدار نداد و در عوض او را به آذربایجان فرستاد. به فرمان محمد شاه، چند نفر از علما در حضور پسرش ناصرالدین میرزا (پادشاه بعدی) با او مباحثه کردند. باب در این مباحثات، خود را مهدی موعود خواند! اما از جریان مباحثه معلوم شد که او از بسیاری از طلبههای معمول نیز بیسوادتر است (برای شرح مذاکرات این جلسه که به قلم ناصرالدین میرزا نوشته شده، نگا. اسماعیل رائین، انشعاب در بهائیت، صص ۷۱ تا ۷۳).