قلیچ میرسد و به تارا خبر میدهد که اسب زخمی به قلعۀ چهلتن گریخت، آن اسب برای مجلس شبیه نبود. تارا…
انتشار: 2026/08/12 11:02 UTCدریافت: 2026/08/15 03:27 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:27 UTC
قلیچ میرسد و به تارا خبر میدهد که اسب زخمی به قلعۀ چهلتن گریخت، آن اسب برای مجلس شبیه نبود. تارا ماجرای مرد تاریخی را میگوید که عاشق او شده. میگوید سعی کردم که او برگردد و آزاد شود تا من را هم آزاد کند. چون پدر و مادر قلیچ، منتظر جواب من هستند. پدر بزرگ سکوت کرده است. اهالی روستا با سنگریزههایشان یکصدا بر سنگ قبرها میکوبند!اهالی در پای قلعۀ چهلتن جمع شدهاند و مضحکهای اجرا میکنند و به عروسکها چوب میزنند! تارا چشم به قلعه میدوزد و از کوه، بالا میرود. مرد تاریخی در قلعۀ چهلتن قصۀ جنگ و شکست خود را در میان موسیقی رزم و صدای چکاچک شمشیر، برای تارا حکایت میکند و میگوید: «از دریای محیط تا دریای حاشیه [یعنی از خلیج فارس تا دریای خزر]، همه دشمنان من بودند. این، همان جایی است که فرق من شکافت. این، جایی است که هفت برادر من ناپدید شدند. این، جایی است که پرچم فتح ما شکست. این، جایی است که لشکر قدّار، کشتههای ما را لگدکوب سمّ ستوران کرد… کتاب خدا را با ما به شهادت نهاده بودند و سوگند خود را به چند سکه شکستند. چگونه در محاصرۀ آتش و دود و دریا میتوان گریخت؟» تارا میگوید دیشب دعا کردم تا تو برگردی.تعزیه بدون حرف و کلام، در جریان است (اما آنچه اجرا میشود به بازی کودکان میماند و نه تعزیه! با یک موسیقی حزنانگیز و نه حماسی!) اهالی روستا، به طور اغرقآمیزی گریه میکنند. اکنون مرد تاریخی، تارا را به جنگل برده و صحنۀ اصلی جنگ را به او نشان میدهد و میگوید: «پای هر درخت، یکی از تبار من سر بریده شد. هزار کماندار نعره کشیدند. ظهر بود و ما به نماز رفته بودیم.» تصویری از سرهای بریده بر نیزه. «در تمام آبادی از رعیت، هزار تن کشتند که هفتصد تن از آنان حامل قرآن بودند (یعنی قاتلان، حامل قرآن بودند). چه کسی ما را به ایشان وانهاد؟ چه کسی سوگند خود را با ما شکست؟» تارا میگوید چه کنم تا (به قوم خود) برگردی؟ هرچه بخواهی دریغ ندارم. مرد تاریخی خداحافظی میکند و تارا میگوید: پس دیگر برنگرد. قلیچ سرمیرسد. از تارا گله میکند که چرا به او التفات ندارد. مجلس شبیه، تمام شده و تعزیهخوانان بر زمین نشستهاند. تارا (به شکلی توهینآمیز) از وسط معرکۀ آنان میگذرد در حالیکه تعزیهخوانان لباس خود را تعویض میکنند.آشوب، فرزندان تارا را ربوده و آنها را در دامگاه قرار داده است. تارا سرمیرسد و بعد از آزاد کردن آنها، آشوب را متهم میکند که برای رسیدن به او، شوهرش را کشته است. اهالی، درختی را قطع میکنند و تارا میبیند که از آن خون تازه بیرون میآید؛ همانجایی که مرد تاریخی قصۀ جنگ خود را گفته بود. آشوبِ غمزده که نتوانسته مرغابی صید کند، دامگاه خود را ویران میکند و از آبادی میکوچد. شش زن چادری نقابدار، که همواره با او هستند بر رفتن او مویه میکنند.در مزرعه، پدر قلیچ به تارا میگوید: «امروز آخرین مجلس شبیه را درمیآورند، تارا! تو تا امروز فرصت خواسته بودی». تارا میگوید: «با پدر بزرگ صحبت کردم. راضی بود». همان لحظه اسب خونآلود مذکور، ناگهان به مزرعه میآید و سعی اهالی برای گرفتن او بیفایده است. اما اسب در نزد تارا، آرام میگیرد. او بر اسب سوار شده، به دریا میرود. اما اهالی روستا به آخرین مجلس شبیه میروند.تارا گویی که در دریا غسل تعمید میگیرد. در ساحل، شمشیر کذایی را از زیر شنهای دریا بیرون آورده در صحبت با مرد تاریخی، او را متهم میکند که همۀ داستانهایش دروغ است و کسی قبیلۀ تو را نمیشناسد. مرد تاریخی میگوید: «داستان قبیلۀ من در کتابی نیست؛ در خاک و باد و گیاه است. ما بودیم و دشمنانی هزار اسب». تارا از مردان قبیلۀ او سراغ میگیرد که ناگاه یک سپاه حدود ۲۰۰ نفره، از دریا سر برآورده به سمت ساحل میآید، با نیزه و شمشیر و زره. بر نیزههای آنها، سرهایی بریده است که همگی، دستار سفید بستهاند (به نشانۀ عرب بودن و مسلمانی). مرد میگوید: مرا آزاد کن. تارا میگوید: خودت آزاد شو! مرد تاریخی: مرا ریشخند میکنی!؟ من میتوانم از دست تو آزاد شوم.مرد تاریخی به دل جنگل میدود و تارا نعرهزنان از پی او. مرد ماجرای جنگ خود را مجدداً تعریف میکند. او سردار سپاه خود بود. هنگام نماز گزاردن در کنار دریا، دشمنانشان به آنها تیر زدهاند و آنها تشنه بودهاند. مرد تاریخی: «طایفۀ من به خاموشی پیوست اما از مردمان زمین خیر ندید. ما برای ایشان جنگیدیم اما ایشان راه پنهان را به دشمنان نشان دادند». او شمشیر میکشد تا خود را آزاد کند. تارا مخالفت کرده، میگوید که به او علاقهمند شده است. مرد گمان دارد که ریشخند میشود و آن را بدبختی میخواند. تارا میگوید: عاشق بدبختی تو شدهام. مرد ناپدید میشود اما تارا با توسل به قوای زنانه، او را بازمیگرداند. مرد تاریخی: «افسوس! چرا نمیتوان دوباره مُرد! در میدان جنگ، من پیروزم. اما این جنگ، عادلانه نیست.