پرویز…قسمت را میبینی؟ سالها در میان زاگرسِ بیپناه و جنگلهای خسته تلاش کردی؛در بادهای سرد مأموری…
انتشار: 2026/07/18 16:47 UTCدریافت: 2026/08/13 10:42 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 10:42 UTC
پرویز…قسمت را میبینی؟ سالها در میان زاگرسِ بیپناه و جنگلهای خسته تلاش کردی؛در بادهای سرد مأموریت رفتی،زخمها بر تن نشاندی،آتشها را خاموش کردی تا دل زمین آرام بگیرد.اما با همه این رنجها،با همه این راههای بیپایان،سرنوشت چنان چرخید که همراهانت را در حیرتی تلخ رها کردی.قسمت را میبینی…گاهی آنقدر بیرحم است که حتی قهرمانانش را هم در سکوتی سنگین فرو میبرد.
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — دلنوشته ها
نشستهام و به یاد شبهای دور میافتم. شبهایی که زیر کرسی جمع میشدیم. چراغ علاءالدین در گوشهی اتاق روشن بود و پدرم از خاطرات دوران جوانیاش میگفت. او برای هر موضوعی لااقل یک خاطره داشت.از آن خانه، از آن کرسی، از آن چراغ، از آن حیاط پر درخت، از آن صدای دلنشین پدر، تنها خاطرات عمر رفته مانده است.در این سالگرد، جنگ برگشته. خیلی خانهها، ادارات، پادگانها، پلها، مراکز نظامی و انتظامی بمباران شده و هزاران هموطن، همشهری، همکلاس، همکار، آشنا و دوست شهید شدهاند.مادرانی که چشم به راه پسرانشان بودند، با خبر شهادتشان مویه میکنند، صورتشان را خراش میدهند، گیسوانشان را میکنند.اندوهِ این روزها چنان سنگین است که مجالی نگذاشته آنگونه که لازم بود، یادش کنم.لحظهای به خودم میآیم، در میان اخبارِ جنگ و شهادت و درد، از یاد بردم امشب را که شبِ اوست.اگر پدر زنده بود، برای این روزها چه خاطرهای تعریف میکرد؟ برای مادرانی که پسرانشان را از دست دادهاند چه میگفت؟ برای سربازانی که زیر آوار ماندهاند چه خاطرهای داشت؟شاید میگفت از همسایهای که در جنگ اول، بچهاش را زیر کرسی گذاشت و رفت نان بیاورد و وقتی برگشت، خانه را بمباران کرده بودند، بچه نفس نمیکشید.شاید هم میگفت که بعضی غمها را نمیشود در خاطره جا داد.و یا در جنگ جهانی دوم، در سالی که تنها هشت سال داشت، از رفیقش اسماعیل میگفت. آن روز اسماعیل کنار خودروهای نفربرِ انگلیسی و روسی رفت تا کنسرو بگیرد و زیر لاستیکِ همین خودروهای غولپیکر له شد.پدر میگفت ما هیچ ذهنیتی از جنگ نداشتیم. پدران از ترس تجاوز سربازان روس و انگلیس، زنان را داخل تونلها پنهان میکردند تا در صورت ورود به روستا، گزندی به آنها نرسد. اما به قول پدر، بچهها هیچ ذهنیتی جز گرفتن خوراکی از سربازان بیگانه نداشتند و این موضوعی بود که ما از میان حرفهایش، دهها سؤال میپرسیدیم.اکنون پدر نیست، خانهای هم نیست که بروم و خود را مانوسِ آن شبهای خاطرهانگیز کنم.امشب بیست و نهمین سالگرد رفتن اوست.یادش گرامی و روحش محشور باد با همهی جانفداهای وطن بالاخص سربازان جوان تیپ ۳۸۸ ایرانشهر#مهرداد_مسیبی @ME_mosayebi
نشستهام و به یاد شبهای دور میافتم. شبهایی که زیر کرسی جمع میشدیم. چراغ علاءالدین در گوشهی اتاق روشن بود و پدرم از خاطرات دوران جوانیاش میگفت. او برای هر موضوعی لااقل یک خاطره داشت.از آن خانه، از آن کرسی، از آن چراغ، از آن حیاط پر درخت، از آن صدای دلنشین پدر، تنها خاطرات عمر رفته مانده است.در این سالگرد، جنگ برگشته. خیلی خانهها آوار شده، پادگانها بمباران شده، چندین سرباز شهید شدهاند و مادرانی که چشم به راه پسرانشان بودند، با خبر شهادتشان مویه میکنند، صورتشان را خراش میدهند، گیسوانشان را میکنند. اندوهِ این روزها چنان سنگین است که مجالی نگذاشته آنگونه که لازم بود، یادش کنم.لحظهای به خودم میآیم، در میان اخبارِ جنگ و شهادت و درد، از یاد بردم امشب را که شبِ اوست.اگر پدر زنده بود، برای این روزها چه خاطرهای تعریف میکرد؟ برای مادرانی که پسرانشان را از دست دادهاند چه میگفت؟ برای سربازانی که زیر آوار ماندهاند چه خاطرهای داشت؟شاید میگفت از همسایهای که در جنگ اول، بچهاش را زیر کرسی گذاشت و رفت نان بیاورد و وقتی برگشت، بچه نفس نمیکشید.شاید هم میگفت که بعضی غمها را نمیشود در خاطره جا داد.و یا در جنگ جهانی دوم، در سالی که تنها هشت سال داشت، از رفیقش اسماعیل میگفت. آن روز اسماعیل کنار خودروهای نفربرِ انگلیسی و روسی رفت تا کنسرو بگیرد و زیر لاستیکِ همین خودروهای غولپیکر له شد.پدر میگفت ما هیچ ذهنیتی از جنگ نداشتیم. پدران از ترس تجاوز سربازان روس و انگلیس، زنان را داخل تونلها پنهان میکردند تا در صورت ورود به روستا، گزندی به آنها نرسد. اما به قول پدر، بچهها هیچ ذهنیتی جز گرفتن خوراکی از سربازان بیگانه نداشتند و این موضوعی بود که ما از میان حرفهایش، دهها سؤال میپرسیدیم.اکنون پدر نیست، خانهای هم نیست که بروم و خود را مانوسِ آن شبهای خاطرهانگیز کنم.امشب بیست و نهمین سالگرد رفتن اوست.یادش گرامی و روحش محشور باد با همهی جانفداهای وطن.#مهرداد_مسیبی @ME_mosayebi
نشستهام و به یاد شبهای دور میافتم. شبهایی که زیر کرسی جمع میشدیم. چراغ علاءالدین در گوشهی اتاق روشن بود و پدرم از خاطرات دوران جوانیاش میگفت. او برای هر موضوعی لااقل یک خاطره داشت.از آن خانه، از آن کرسی، از آن چراغ، از آن حیاط پر درخت، از آن صدای دلنشین پدر، تنها خاطرات عمر رفته مانده است.در این سالگرد، جنگ برگشته، خیلی خانه ها آوار شده، پادگان بمباران شده، چندین سرباز شهید شدهاند و مادرانی که چشم به راه پسرانشان بودند، با خبر شهادتشان مویه می کنند، صورتشان را خراش می دهند، گیسوانشان را می کنند.اندوهِ این روزها چنان سنگین است که مجالی نگذاشته آنگونه که لازم بود، یادش کنم.حالا که بمبها ساکت شدهاند و لحظهای به خودم میآیم، میبینم که سالگرد پدرم از راه رسیده و من، در میان اخبارِ شهادتِ سربازان، از یاد بردم که امشب، شبِ اوست.و باز همان سؤالِ همیشگی: اگر پدرم زنده بود، برای این روزها چه خاطرهای تعریف میکرد؟ برای مادرانی که پسرانشان را از دست دادهاند چه میگفت؟ برای سربازانی که زیر آوار ماندهاند چه خاطرهای داشت؟شاید میگفت از همسایهای که در جنگ اول، بچهاش را زیر کرسی گذاشت و رفت نان بیاورد، و وقتی برگشت، بچه نفس نمیکشید. شاید هم میگفت که بعضی غمها را نمیشود در خاطره جا داد، تازهاند و کلمه ندارند. و یا از رفیقش اسماعیل که کنار تانکهای روسی رفت تا کنسرو بگیرد و گلوله خورد.اما پدرم نیست. و خانهای نیست که بروم و خودم را به آن شبها نزدیک کنم.امشب بیست و نهمین سالگرد رفتن اوست. و من، که در میان اندوهِ این روزها از یاد بردمش، حالا تنها ماندهام با آخرین خاطرهای که از او به یاد دارم.
ننه آقام وقتی می خواست برایم دعا کند میگفت؛ «چراغت از دور بسوزد روله»میان این دعای کوتاه، کلی دعای خیر نهفته بود. او میدید ما عازم شهری و جایی دورتریم به همین خاطر میگفت زنده و پاینده و موفق باشید حتی اگر در جایی غیر از اینجا هستید و من از دیدنتان محرومم. مهم این بود چراغ زندگی و خانه و کاشانه بسوزد و روشن باشد و در سلامت گذران کنیم حتی اگر جای دوری هستیم.چه دعاهایی که برای سربازان وطن از سوی مادران و پدران و مادربزرگ ها و پدر بزرگ ها گفته شد، و خواستند چراغشان از دور بسوزد، اما افسوس که نه تنها چراغ زندگی آنها نسوخت و خاموش شد بلکه آتش قهر، زندگی و جوانی و آرزوهای طول و دراز آنها را خاموش کرد. چراغی که نسوخت.تسلیت به بازماندگان این عزیزان و جان فداهای وطن تنها کاری است که از ما بر می آید. روحشان شاد#تیپ_۳۸۸#ایرانشهر#مهرداد_مسیبی #سرباز@ME_mosayebi