نشستهام و به یاد شبهای دور میافتم. شبهایی که زیر کرسی جمع میشدیم. چراغ علاءالدین در گوشهی اتا…
انتشار: 2026/07/16 22:19 UTC
نشستهام و به یاد شبهای دور میافتم. شبهایی که زیر کرسی جمع میشدیم. چراغ علاءالدین در گوشهی اتاق روشن بود و پدرم از خاطرات دوران جوانیاش میگفت. او برای هر موضوعی لااقل یک خاطره داشت.از آن خانه، از آن کرسی، از آن چراغ، از آن حیاط پر درخت، از آن صدای دلنشین پدر، تنها خاطرات عمر رفته مانده است.در این سالگرد، جنگ برگشته، خیلی خانه ها آوار شده، پادگان بمباران شده، چندین سرباز شهید شدهاند و مادرانی که چشم به راه پسرانشان بودند، با خبر شهادتشان مویه می کنند، صورتشان را خراش می دهند، گیسوانشان را می کنند.اندوهِ این روزها چنان سنگین است که مجالی نگذاشته آنگونه که لازم بود، یادش کنم.حالا که بمبها ساکت شدهاند و لحظهای به خودم میآیم، میبینم که سالگرد پدرم از راه رسیده و من، در میان اخبارِ شهادتِ سربازان، از یاد بردم که امشب، شبِ اوست.و باز همان سؤالِ همیشگی: اگر پدرم زنده بود، برای این روزها چه خاطرهای تعریف میکرد؟ برای مادرانی که پسرانشان را از دست دادهاند چه میگفت؟ برای سربازانی که زیر آوار ماندهاند چه خاطرهای داشت؟شاید میگفت از همسایهای که در جنگ اول، بچهاش را زیر کرسی گذاشت و رفت نان بیاورد، و وقتی برگشت، بچه نفس نمیکشید. شاید هم میگفت که بعضی غمها را نمیشود در خاطره جا داد، تازهاند و کلمه ندارند. و یا از رفیقش اسماعیل که کنار تانکهای روسی رفت تا کنسرو بگیرد و گلوله خورد.اما پدرم نیست. و خانهای نیست که بروم و خودم را به آن شبها نزدیک کنم.امشب بیست و نهمین سالگرد رفتن اوست. و من، که در میان اندوهِ این روزها از یاد بردمش، حالا تنها ماندهام با آخرین خاطرهای که از او به یاد دارم.