نشستهام و به یاد شبهای دور میافتم. شبهایی که زیر کرسی جمع میشدیم. چراغ علاءالدین در گوشهی اتا…
انتشار: 2026/07/16 23:20 UTCویرایش: 2026/08/01 00:09 UTCدریافت: 2026/08/13 10:42 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 10:42 UTC
نشستهام و به یاد شبهای دور میافتم. شبهایی که زیر کرسی جمع میشدیم. چراغ علاءالدین در گوشهی اتاق روشن بود و پدرم از خاطرات دوران جوانیاش میگفت. او برای هر موضوعی لااقل یک خاطره داشت.از آن خانه، از آن کرسی، از آن چراغ، از آن حیاط پر درخت، از آن صدای دلنشین پدر، تنها خاطرات عمر رفته مانده است.در این سالگرد، جنگ برگشته. خیلی خانهها، ادارات، پادگانها، پلها، مراکز نظامی و انتظامی بمباران شده و هزاران هموطن، همشهری، همکلاس، همکار، آشنا و دوست شهید شدهاند.مادرانی که چشم به راه پسرانشان بودند، با خبر شهادتشان مویه میکنند، صورتشان را خراش میدهند، گیسوانشان را میکنند.اندوهِ این روزها چنان سنگین است که مجالی نگذاشته آنگونه که لازم بود، یادش کنم.لحظهای به خودم میآیم، در میان اخبارِ جنگ و شهادت و درد، از یاد بردم امشب را که شبِ اوست.اگر پدر زنده بود، برای این روزها چه خاطرهای تعریف میکرد؟ برای مادرانی که پسرانشان را از دست دادهاند چه میگفت؟ برای سربازانی که زیر آوار ماندهاند چه خاطرهای داشت؟شاید میگفت از همسایهای که در جنگ اول، بچهاش را زیر کرسی گذاشت و رفت نان بیاورد و وقتی برگشت، خانه را بمباران کرده بودند، بچه نفس نمیکشید.شاید هم میگفت که بعضی غمها را نمیشود در خاطره جا داد.و یا در جنگ جهانی دوم، در سالی که تنها هشت سال داشت، از رفیقش اسماعیل میگفت. آن روز اسماعیل کنار خودروهای نفربرِ انگلیسی و روسی رفت تا کنسرو بگیرد و زیر لاستیکِ همین خودروهای غولپیکر له شد.پدر میگفت ما هیچ ذهنیتی از جنگ نداشتیم. پدران از ترس تجاوز سربازان روس و انگلیس، زنان را داخل تونلها پنهان میکردند تا در صورت ورود به روستا، گزندی به آنها نرسد. اما به قول پدر، بچهها هیچ ذهنیتی جز گرفتن خوراکی از سربازان بیگانه نداشتند و این موضوعی بود که ما از میان حرفهایش، دهها سؤال میپرسیدیم.اکنون پدر نیست، خانهای هم نیست که بروم و خود را مانوسِ آن شبهای خاطرهانگیز کنم.امشب بیست و نهمین سالگرد رفتن اوست.یادش گرامی و روحش محشور باد با همهی جانفداهای وطن بالاخص سربازان جوان تیپ ۳۸۸ ایرانشهر#مهرداد_مسیبی @ME_mosayebi