
🎶آهنگ ها و ویس هاے زیبا💔غمگین وشاد و احساسے😍😘اینجاحرفاے دلتہ دلنوشتہ هایے ڪہ حرف دل خیلے هامونہ.مرسی که همراه ما هستین❤بودنتون دلگرمی برای ماست.❤🌷★★♥️@khandeoghamhttps://t.me/khandeoghamآیـــدی مدیـــر:🌸@Yasii_tak
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان پایین · 363 نمونه پست · پوشش داده: 2026/08/09 تا 2026/08/16
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
هنوز مشاهدهٔ کافی برای امتیازدهی به این کانال وجود ندارد. هر امتیاز دستکم به ۱۴ روز پوشش و ۵ پست مشاهدهشده نیاز دارد؛ کمتر از آن حدس است، نه اندازهگیری.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
داستان واقعی 😵💫یکی میگفت : ما 4 تا دوست صمیمی بودیم . وقتی امتحانات دبیرستان را دادیم ، من و دو تا از دوستام قبول شدیم . اما دوست چهارم رد شد.من و دوستام که قبول شده بودیم وارد دانشگاه شدیم و تلاش کردیم و فارغ التحصيل شدیم.و خدا رو شکر پیش اون دوستمون که رد شده بود مشغول به کار شدیم! خدا خیرش بده 😐😐❤️@khandeogham
این دیالوگ فیلم استیو جابز رو باید با طلا نوشت: سن چیست؟ تعداد دفعاتی است که شما به دور خورشید چرخیدهاید و این پدیده هیچ ربطی به سطح شعور، سواد و فرهنگ شما ندارد.★♥️@khandeogham
۲۶ مرداد درچنین روزی برایت زندگی سرشار از شادی آرزو میکنم❤️تولدت مبارک 💝🎊🎉🎊🎁🎈🍰🥁🎉🎊🎁🎂🍰🥁🎉🎊🎁🎂🎈🍰🎈🎈🎈★♥️@khandeogham
★♥️@khandeogham
سلام🌹🌹صبح زیباتون بخیر😍امروز تون سرشارازشـادی و لبخنـدو گرمای عشقزینت بخش زندگیتونآرزومندم دلتـونپرشود از مهر و مهربانیپرشود از شادی و خوشیو پرشود از حس خوشبختی😍وسلام بر کسانی که معنی عشق را میدانند ولی محبوبی ندارند. ★♥️@khandeogham
بنام خداوند بخشنده مهربان★♥️@khandeogham
بلاخره یه روز...تهِ داستان ما هم قشنگ میشه چون سپردیم به خدا❤️خوب بخوابید شبتون بخیرعزیزان🦋✨★♥️@khandeogham
به دست چه کس دل بسپارم... ★♥️@khandeogham
هرشب قبل از خواب چند آیه قرآن❤️★♥️@khandeogham
. 12 '.. 9- ⇧ -3 ♥️♥️::♥️♥️ ' . 6 . 'سـاعتــ عـاشقــ❣️ـــے.«تـُو»محبوبِمَننیسٺےٖفراتـَرازآنے«تـُو»عَقیده؎منےباوَرم!«تـُو»ایمانِمَنبهاِٺفاقاٺِخوبـۍ♥♥ : ♥♥💙★♥️@khandeogham
Samyar [@yousimusic] – Ghol o Gharar
تقدیمتون ❤️★♥️@khandeogham
من خیلی چیزارو میبخشم و خیلی چیزا رو نادیده میگیرم... ★♥️@khandeogham
#مودی....#فرشادآزادی❤️👌★♥️@khandeogham
#مودی....#فرشادآزادی❤️👌★♥️@khandeogham
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_105قسمت_صدوپنجمنگاهش به سمت کیسه غذای توی دست بهزاد رفت:-نیمیو دوست ندارم. چشم هایم را در حدقه چرخاندم. دخترکم من را به یک پرس غذا فروخته بود. بهزاد لبخند حرص درآری زد و رو به آذین گفت:-کباب چی؟ دوست داری؟آذین با خوشحالی سرش را بالا و پایین کرد.نفسم را بیرون دادم و شکست خورده در را برای بهزاد باز کردم:-بفرمائید تو.خندان و خوشحال وارد خانه شد. با حرص به آشپزخانه رفتم تا وسایلی را که برای خوردن غذا لازم داشتیم به اتاق بیاورم. وقتی با سفره یک بار مصرف و قاشق و بشقاب از آشپزخانه بیرون آمدم. بهزاد را دیدم که آذین را رو به روی خودش نشانده بود و سعی می کرد اشکالات گفتاریش را رفع کند. -بگو رفتم-یفتم-گوش کن. یفتم نه. رفتم. اولش ر داره نه ی. باید بگی رِ رِ رِ ، رفتمآذین دندان های ریز و یک دستش را به نمایش گذاشت و گفت-یِ یِ یِ، یفتم بهزاد از لحن بامزه آذین به خنده افتاد.سرش را بالا آورد و با دیدن من که هنوز جلوی در آشپزخانه ایستاده بودم به سرعت از جایش بلند شد و وسایل را از دستم گرفت و شروع به پهن کردن سفره کرد. رفتار بهزاد در عین راحتی مودبانه بود. در عین این که بسیار محترمانه برخورد می کرد ولی چنان صمیمتی از خودش نشان می داد که حتی خود من هم باور نمی کردم امروز صبح برای اولین بار او را ملاقات کرده ام. نفسم را بیرون دادم و کنار سفره ای که بهزاد پهن کرده بود، نشستم.بهزاد ظروف غذا را از داخل کیسه های پلاستیکی در آورد و جلوی من و آذین گذاشت:-نمی دونستم چی دوست دارید. برای همین هم جوجه گرفتم هم کوبیده. -لازم به این همه زحمت نبود.بهزاد بدون توجه به لحن سرد من گفت:-چه زحمتی. گفتم به خاطر خودم این کار رو کردم دوست ندارم تنها غذا بخورم.به طعنه گفتم:-اگر برمی گشتید خونه ی خودتون، می تونستید شام و با مادرتون بخورید. اون وقت دیگه تنها نبودید.بهزاد همانطور که درب ظرف غذای آذین را باز میکرد با لحن بی تفاوتی گفت: -مامان رام نمی ده خونه. گفته یا با آذین و سحر برگرد یا اصلاً برنگرد.باید از این همه محبت و توجه عمه خانم خوشحال می شدم ولی نشدم. من هنوز هم از دست عمه خانم دلگیر بودم. وقتی به یاد می آوردم چطور اجازه داده بود عروسش به من بی احترامی کند از دستش عصبانی می شدم.-من که بهتون گفتم برنمی گردم.-پس منم مجبورم همین جا بمونم.به مسخره گفتم:-یعنی شب و می خواید تو پلاژ بمونید؟جدی جوابم را داد:-آره، یه سوئیت گرفتم. سوئیت شماره چهار. اگه دوست داشته باشی می تونی آخر شب برای خوردن چایی بیای سوئیت من.از این همه پررویی چشمانم گرد شد.بهزاد با سر به ظرف غذای من اشاره کرد:-غذاتون و بخورید سرد می شه.ولی من میلی به خوردن نداشتم. با حرص گفتم:-تا کی می خواین اینجا بمونید؟-تا هر وقت که بتونم شما رو راضی به برگشت کنم.-ولی من تا خونه پیدا نکنم بر نمی گردم. فکر هم نکنم تا بعد از تعطیلات بتونم خونه پیدا کنم؟-چرا؟نفسم را بیرون دادم.-الان بیشتر بنگاه ها تعطیلن، خونه به این راحتی پیدا نمی شه.-اگه من براتون یه خونه مناسب پیدا کنم چی؟ اگر دوست داشت برایم دنبال خانه بگردد جلویش را نمی گرفتم. هر چند بعید می دانستم او هم در این مقطع زمانی بتواند جایی را پیدا کند. با بی تفاوتی شانه ای بالا انداختم:-اگه قیمتش مناسب باشه، چرا که نه. -سوئیت خودم رو کرایه کنید.-سوئیت خودتون؟- طبقه بالای خونه مامان.پوزخند زدم:-شما حالتون خوبه. من چهار روز توی خونه مادرتون ازش پرستاری کردم اون بلا رو سرم اوردن حالا ازم می خواین بیان تو طبقه بالای خونه ی مادرتون زندگی کنم. -نگفتم همین جوری که. گفتم سوئیت و ازم کرایه کنید. ببیند سحر خانم دفعه اولی نیست که می خوایم اونجا رو اجاره بدیم.کمی آرام گرفتم:-پس خودتون می خواین کجا زندگی کنید؟-من تو ماه یه هفته بیشتر نمیام بابل. اونم دوست دارم پایین و کنار مادرم باشم احتیاجی به اون سوئیت ندارم. در واقع خیلی وقته اون سوئیت بلااستفاده اس.پیشنهاد وسوسه انگیزی بود ولی پذیرفتنش برای من امکان پذیر نبود.هنوز خاطره تلخ اتفاقات دیروز عذابم می داد. دوست نداشتم این بار به سوءاستفاده از بخشندگی عمه خانم متهم شوم. دوست نداشتم دوباره با میترا و بهروز رو به رو شوم. دوست نداشتم زیر دین کسی باشم. سرم را پایین انداختم و در حالی که با غذایم بازی می کردم، گفتم:-ممنون از پیشنهادتون ولی من نمی تونم قبولش کنم.بهزاد قاشقش را پایین گذاشت و دست هایش در هم قلاب کرد:-ببیند. من می دونم شما چه حسی دارید.می دونم در مورد برگشتن به خونه ی ما چی فکر می کنید ولی باید اول به منافع خودتون و آذین فکر کنید. زندگی اینجا، اونم با یه بچه خیلی سخته. گذشته از هزینه ی بالای که باید پرداخت کنید، هیچ امکانات بدرد بخوری هم ندارید.ادامه دارد...★♥️@khandeogham
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_104قسمت_صدوچهارمچشم های آذین برق زد-میلاد و میثم اومدن دَیا-نه. ولی خیلی دوست داشتن بیان.دلشون برات تنگ شده. دل عمه خانم هم برات تنگ شده. شنیدم شبا با هم کتاب می خوندید نقاشی می کشیدید.آذین هیجان زده به سمتم چرخید:-بیم پیش عمه.با اخم به بهزاد که لبخند پیروزمندانه ای روی لب هایش نشسته بود، نگاه کردم.داشت من را بوسیله آذین تحت فشار می گذاشت.سعی کردم با بی توجهی نقشه اش را نقش بر آب کنم.-آقا بهزاد نمی خواین چمدون من و بدید.بهزاد از جایش بلند شد. -کدوم سوئیت هستید؟ -دوازده. -شما بفرمائید من خودم براتون میارم.دیگر اصرار نکردم و به همراه آذین به سمت سوئیت شماره دوازده رفتم و تا آمدن بهزاد روی پله های جلوی در نشستم. وقتی بهزاد آمد بدون هیچ حرفی چمدان ها و شارژر موبایلم را از او گرفتم و به داخل سوئیت رفتم.با همان لباس هایی که تنم بود چند دقیقه ای روی مبل نشستم. وقتی از رفتن بهزاد مطمئن شدم دست آذین را گرفتم و از سوئیت بیرون زدم. باید هر چه زودتر جایی را برای زندگی پیدا می کردم. این نوع زندگی نه برازنده من بود و نه شایسته آذین.چند ساعتی را بیهوده در شهر چرخیدم و از این بنگاه به آن بنگاه رفتم. بیشتر بنگاه ها یا تعطیل بودند و یا فقط اتاق و ویلا برای اسکان مسافران نوروزی کرایه می دادند.آن تعداد اندکی هم که به کارهای معمولشان می پرداختند مورد مناسبی که به درد من بخورد در فایل هایشان پیدا نکردند. ظاهراً باید تا بعد از عید به همان سوئیتی کرایه ای بسنده می کردم هر چند هنوز ناامید نشده بودم و تصمیم داشتم برای یافتن خانه به شهرهای مجاور هم سری بزنم. هوا تاریک شده بود که به قصد برگشت به پلاژ سوار ماشین شدم. قبل از آن، از یک فروشگاه بزرگ در مرکز شهر مقداری خرید کردم تا بتوانم برای شام چیزی بپزم. هزینه کرایه اتاق به اندازه کافی زیاد بود و اگر فکری برای خورد و خوراک خودم و آذین نمی کردم پولی را که برای مخارج روزمره کنار گذاشته بودم خیلی زود به اتمام می رسید و من مجبور بودم از پول خانه خرج کنم. از طرفی غذاهای بیرون به غیر از گران بودن، ناسالم هم بود و با بیماری که آذین داشت خوردن بیش از اندازه فست فوت و یا غذاهای چرب رستورانی ممکن بود سلامتیش را به خطر بیندازد. تصمیم گرفتم شب بعد از خواباندن آذین برنامه ای دقیق برای گذراندن این چند روز بریزم تا هم مخارجم را به حداقل کاهش دهم و هم از زمانم به بهترین نحو استفاده کنم. همچنین باید برای پیدا کردن یک شغل مناسب هم تلاش می کردم. مثلاً توی سایت های کار یابی ثبت نام می کردم و یا به سراغ نیازمندی های روزنامه ها می رفتم تا شاید بتوانم زودتر کار مناسبی پیدا کنم. به سوئیت که برگشتیم اول آذین گرسنه و نق، نقو را جلوی تلویزیون نشاندم و بعد خودم برای درست کردن نیمرو به آشپزخانه رفتم. وقت کافی برای پختن مرغ و برنجی که از فروشگاه خریده بودم نداشتم. پس باید امشب را با همان نیمرو سپری می کردم. ماهیتابه ای از داخل کابینت بیرون آوردم و روی گاز گذاشتم بعد به سراغ کیسه های خرید رفتم و شیشه روغن را از توی یکی از کیسه ها بیرون آوردم. هنوز روغن را داخل ماهیتابه نریخته بودم که کسی ضربه ای به در سوئیت زد. با تعجب شیشه روغن را روی کانتر گذاشتم و به سمت در نگاه کردم. هیچ ایده ای نداشتم که چه کسی می تواند پشت در باشد.کسی توی پلاژ من را نمی شناخت. برای لحظه ای فکر کردم شاید یحیی به دیدنم آمده. با این فکر به سرعت از آشپزخانه بیرون آمدم. دلم برای یحیی تنگ شده بود و دوست داشتم بعد از یک روز پر از ناامیدی یک چهره ی آشنا در نزدیکی خودم ببینم.آذین که زودتر از من خودش را به در رسانده بود با دست به در سوئیت اشاره کرد و گفت:-عمه اومده.همانطور که شالم را روی سرم می کشیدم جوابش را دادم:-نه مامان جان. عمه نیست. لب برچید ولی از از جایش تکان نخورد. دل دخترکم برای عمه خانم تنگ شده بود. باور این که در این مدت کم این قدر به عمه خانم وابسته شده بود، برایم سخت بود. آن هم آذینی که بعد از جداییم هیچ وقت برای خاله لیلا و آرش ابراز دلتنگی نکرده بود. نمی دانم به خاطر بی مهری خاله لیلا و آرش بود و یا به خاطر کم بودن سنش که هیچ وابستگی به پدر و مادر بزرگش نداشت. در سوئیت را که باز کردم. به جای یحیی بهزاد پشت در ایستاده بود، با چند پرس غذا در دست. کیسه غذاها را بالا گرفت و لبخند زد:-خواستم شام بخورم دیدم تنهایی از گلوم پایین نمی ره گفتم بیام با هم بخوریم.اخم کردم:-ممنون ولی ما شام خوردیم.آذین با تعجب به سمت من چرخید:-ما که هنوز شام نخویدیم.چشم غره ای به آذین رفتم و گفتم:-دارم برا خودمون شام می پزم.-چی دُیُست میکنی؟قیافه هیجانزده ای به خودم گرفتم.-اونی که تو خیلی دوست داری. نیمرو.لب هایش آویزون شد.★♥️@khandeogham
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི سحر_103قسمت_صدوسومبه جای خالی کنارم اشاره کرد و مودبانه پرسید: -اجازه هست کنارتون بشینم؟با این که بهزاد در اتفاقات روز گذشته هیچ نقشی نداشت ولی من شمشیرم را برایش از رو بسته بودم. اخم هایم را بیشتر در هم فرو کردم و محکم و قاطع گفتم:-نه.دست هایش را به حالت تسلیم بالا برد و با لبخندی که سعی می کرد پنهان کند، گفت:-باشه. عصبانی نشید.به لودگیش توجه نکردم-یحیی کجاست؟ قرار بود یه چمدون برام بیاره؟-نیومد. یعنی من نذاشتم بیاد. نگران چمدونتون هم نباشید پیش منه.-اون وقت چرا؟-چرا چی؟ چرا چمدونتون پیش منه؟-نه چرا نذاشتید یحیی بیاد؟ابرویی بالا انداخت:-گفتم که می خواستم باهاتون حرف بزنم. -ولی من نمی خوام با شما حرف بزنم.چشم هایش از آن شوخ طبعی چند لحظه قبل خالی شد-ببینید سحر خانم. من به خاطر اتفاقی که افتاده خیلی خیلی متاسفم. می دونم هیچ توجیحی برای رفتار زشت زن برادرم وجود نداره. ولی من اومدم اینجا تا از طرف همه ازتون عذرخواهی کنم و تقاضا کنم برگردید پیش ما. در سکوت چشم از روی بهزاد برداشتم و به آذین که با دو بچه دیگر سوار چرخ فلک شده بود، نگاه کردم. بهزاد که از جواب دادن من ناامید شده بود، دوباره شروع به حرف زدن کرد-مامان خیلی ناراحته. دیشب اصلاً نتونست بخوابه. همش نگران شما بود. نگران این که با یه بچه شب و کجا موندید.دوباره نگاهش کردم-از اول هم قرار نبود من خونه مادر شما بمونم.-بله مامان برام گفته. من هم نمی گم تا ابد اونجا بمونید. من فقط ازتون می خوام تا وقتی که یه جایی مناسب پیدا کنید پیش ما بمونید. به خدا درست نیست وقتی خونه ی ما هست شما تو یه همچین جایی اقامت کنید. بهزاد نمی فهمید من تا وقتی جایی برای خودم پیدا نمی کردم، نمی توانستم دوباره پا داخل آن خانه بگذارم. من به خودم قول داده بودم دیگر هیچ وقت خودم را در شرایطی مشابه، شرایط دیروز قرار ندهم. - ببینید آقا بهزاد اگه نگرانیتون به خاطر مادرتونه، خودم بهش زنگ می زنم. باهاش حرف می زنم و خیالشون و راحت می کنم. ولی از من نخوایند که دوباره برگردم. چون نمی تونم. حالام اگه لطف کنید و چمدونم و بهم بدید خوشحال می شم.لبخند زد:-واگه ندم؟-ناراحت می شم.خندید با صدای بلند. من هم خندیدم. خنده ام مجوزی شد برای صمیمیت بیشتر. جلو آمد و کنارم روی نیمکت نشست. -می دونم هر چی بگم از زشتی کاری که با شما کردن کم نمی شه ولی می خوام دوباره از طرف همه ازتون معذرت بخوام. میترا کار خیلی بدی کرد ولی اونجا خونه ی میترا نیست. خونه ی من و مادرمه و ما هردومون دوست داریم شما برگردید. -مسئله فقط کاری که میترا کرد نیست.با تعجب اخم کرد:-پس چی؟-شما اونجا نبودید. شما ندید. ندیدی چطور همه اونایی که اونجا وایساده بودند منتظر بودن تا طلاهای میترا از تو کیفم پیدا بشه.اشک توی چشم هایم جمع شد و صدایم لرزید:-یه جورایی همه اطمینان داشتن من اون طلاها رو برداشتم. بهروز با خجالت سرش را پایین انداخت. -اجازه بدید جبران کنیم.اشک توی چشمم را پس زدم و بینیم را بالا کشیدم. -من از کسی دلگیر نیستم. شاید اگه منم جای شما بودم به یکی مثل خودم اعتماد نمی کردم ولی قسم خوردم دیگه خودم و تو موقعیت دیروز قرار ندم. اگه من تو خونه ی مادرتون نمی موندم هیچ کدوم از این اتفاقات نمی افتاد. هیچ کس من و به چشم یه خلافکار که اومده تا از یه پیرزن سوءاستفاه کنه نمی دید. هیچ کس به خودش اجازه نمی داد بهم تهمت دزدی بزنه. -شما موندید تا از مادرم پرستاری کنید. شما لطف بزرگی به ما کردید.-ولی دیروز هیچ کس اینطور فکر نمی کرد. همه فکر می کردن اومدم تا از مادرتون سوءاستفاده کنم.بهزاد با شرمندگی سرش را تکان داد. از جایم بلند شدم و قبل از این که به سراغ آذین بروم، گفتم:-آقا بهزاد می دونم اینجاید چون مادرتون خواسته من و برگردونید ولی من تا خونه ی خودم رو پیدا نکنم پام و تو اون خونه نمی ذارم. نمی خوام دوباره بهم تهمت بزنند. ولی همین که یه جایی برای زندگی پیدا کنم برای تشکر از مادرتون و بردن وسایلم میام. او هم از روی نیمکت بلند شد. به سمت آذین که سوار تاب کوچکی شده بود، رفتم و گفتم:-پاشو بریم.لجبازانه گفت:-نه بهزاد از پشت سرم گفت:-فکر کنم نه گفتن و از خودتون یاد گرفته.داشت به خاطر نه های که به او گفته بودم، طعنه می زد. بیچاره نمی دانست او اولین کسی است که اینطور قاطعانه از من نه شنیده.دست آذین را گرفتم و از تاب پایین آوردم.-الان بریم از عمو چمدون و بگیریم ببریم تو اتاق بعد دوباره میام بازی می کنیم.آذین با کنجکاوی به بهزاد نگاه کرد.بهزاد روی پاهایش نشست و خودش را هم قد آذین کرد.-سلام خانم. من و می شناسی؟آذین سرش را به معنی نه تکان داد. بهزاد لبخند زد:-من دایی میلاد و میثمم. میلاد و میثم و که می شناسی؟★♥️@khandeogham
پلو شرت😁😂★♥️@khandeogham
#کلماتور❤️🦋
همیشه واسه چیزی که عاشقشی بجنگمهمنیست که زندگیت چقد سختتر میشه★♥️@khandeogham
ترکی🎼🎼❤️❤️★♥️@khandeogham
بهترین حس دنیا اینه :👌★♥️@khandeogham
مرد تویی و بس😁👏بقیه اداتو درمیارن!✋★♥️@khandeogham
امید سرتو بزار رو شونه هام – @OldmuSiCK ناجی موزیک
بذار رو سینم سرتو...چشمای خیس و ترتو....💔★♥️@khandeogham
حکایت🦋 یک سرگذشت جالبسالها پیش پسربچهی فقیری ازجلوی یه مغازه ی میوه فروشی رد میشد که بطور اتفاقی چشمش به میوه های داخل مغازه افتاد، صاحب مغازه که پسرک را تو اون حال دید دلش سوخت ورفت یه سیب ازروی میوه ها برداشت و دادبه پسربچه.پسربچه باولع زیادسیب رابه دهانش بردو خواست یه گازمحکم به سیب بزند که یه فکری به ذهنش خطورکرد، اون باخودش گفت بهتره این سیب را ببرم دم یه مغازه ی دیگه و بادوتا سیب کوچکتر عوض کنم و این کارا انجام دادو بعدیکی از سیبها راخورد و اون یکی راهم به یه نفر فروخت و باپولش دوباره دوتا سیب خرید و این کار را اینقدر انجام داد تا اینکه تونست یه مقدارپول جمع کنه وبعدش با این پول ها دیگه برای خرید سیب سراغ میوه فروش نمیرفت و مستقیمأ از جایی که میوه فروش میوه تهیه میکرد میوه میخرید.چندسال گذشت و حالا دیگه اون پسرک بزرگترشده بودو با این کارش موفق شده بود مغازه ای دست وپا کنه و کم.کم بااین مغازه اوضاع مالیش خوب شده بود. اون جوان دیگه به این پول ها راضی نمیشد وسعی کرد برای خودش یه کاردیگه ای دست وپا کنه وباهمین هدف یه شرکت کوچیک تولیدقطعات الکترونیک دست وپا کردو چندنفر را هم سرکار گذاشت چندسالی گذشت واون شرکتش راگسترش داد و بجای چند نفر، چندین هزار نفر رو استخدام کردو بجای تولید قطعات شروع به ساخت موبایل ولب تاب کرد و موفق به تولید بزرگترین و باکیفیت ترین موبایلهای دنیا شد، اون شخص کسی نبود بجز "استیوجابز" مالک معتبرترین برند موبایل و لب تاب دنیا "اپل"اون توی یه مصاحبه گفته علت اینکه شکل مارک جنسهای من عکسه سیبه، به این دلیله که یادم نره کی بودم و هرگاه خواستم مغرور بشم گذشتم رو بادیدن این سیب به یاد بیارم...★♥️@khandeogham
مگه اومدی زیارت فقط نگاه میکنی ...رو پستا ری اکشن بذار😐😁★♥️@khandeogham
این داستان: مریم و زهرا😂😂★♥️@khandeogham
آهنگ شاد کوردی😍 همیشه شادشادشادباشید 💃💃💃 ★♥️@khandeogham
آهنگ شاد کوردی😍همیشه شادشادشادباشید💃💃💃★♥️@khandeogham
با شما بودن خوبه مرسی که هستید❤️❤️❤️عصرتون بخیروشادی☕️💓★♥️@khandeogham
مگه زبان فارسی خودمون چشه🧐🤨★♥️@khandeogham
آدم امن زندگی به روایت تصویر:★♥️@khandeogham
موزیک جدید مازنی😍👏#دور_دونهباصدای #علی_رمضانپور★♥️@khandeogham
موزیک جدید مازنی❤️دور_دونه با صدای علی_رمضانپور ★♥️@khandeogham
زبان لری بختیاری و زبان مازندرانی😁❤️★♥️@khandeogham
رمان صوتی کلیدر جلد دوم 4از آثار محمود دولت آبادی❤️★♥️@khandeogham
#کلماتور❤️🦋
ناهارتایم❤️کوکو_بادمجون✺*✺*✺*✺*✺*✺*✺*✺*✺*✺*✺مواد لازم:سیب زمینی پخته شده 🥔۳عدد متوسطبادمجان کبابی شده یا پخته شده 🍆۲عددسیر 🧄۲حبه رنده شدهجعفری ریز شده☘️ ۲ق غپودر سوخاری🍘 ۱کاسه ماست خوری کوچکتخم مرغ🥚 ۲عددپنیر پیتزا🧀 به مقدار لازم(دلبخواهی)ادویه:نمک🧂،فلفل سیاه🌶،فلفل سفید🌶،پودر پیاز🧅،زردچوبه🟡،پودر کره🧈 هرکدام ۱ق چ★♥️@khandeogham
ARlANA - TEH-DL.IR – Begir Mano
آهنگ ترند این روزا.. 😉💃🍷★♥️@khandeogham
نگاه به هارتو پورتم نکن عزیزم، بنده کمتر از گل بشنوم میشینم گریه میکنم.★♥️@khandeogham
«آنشرلی» به یاد گذشته که با عشق این کارتن قشنگ رو میدیدیم😍قسمت هشتم❤️★♥️@khandeogham
هـــی بخت و اقبال😢😁★♥️@khandeogham
خیلی ارزشمنده فردی که هم بشه عشق صداش کرد هم رفیق!👌★♥️@khandeogham
امین رستمی_حسود❤️آهنگ جدید🦋★♥️@khandeogham
امین رستمی_حسود❤️آهنگ جدید🦋★♥️@khandeogham
یادش بخیر روزایی که گل یاست بودم🥹😍★♥️@khandeogham
بعضی تولدا فقط یه تاریخ نیستن... یه بهونهان برای اینکه بگی: «بودنت قشنگترین حس دنیاست...» 🤍🎂🎀🎂🎀🎂★♥️@khandeogham
سلاااام رفقاااا ،،صبح تون بخیر 🤩🤩 بعد از سلامتے دلِ خوش بزرگ ترین ثروت زندگیہ .....🤍❤️دوستان خوبم الهے ڪہ دلتون همیشہ خوش باشه... 🤲🌱❤️★♥️@khandeogham
آهنگ خاطره انگیز مرتضی پاشایی به نام دیدی (۱۳۹۱) صبحتون بخیر و پر انرژییییی★♥️@khandeogham
★♥️@khandeogham
بریم ورزش وانرژی مثبت ★♥️@khandeogham
نیایش صبحگاهی به محبتت الهیدل غمدیده ما را عاشقانه بنوازکه جز تو پناهی نداریم و جز تو کسی را نداریم...🙏امیدوارم امروز هر قدمی که برمیدارید به سمت خوبیها و نـور باشه☀️🌸🍃★♥️@khandeogham🍃❤🍃❤🍃
🌷درود صبح یکشنبهتون بخیر🌸الهی امروز 💓عطر مهربونی خـدا🌸مهمون دلتون باشه🩷لبتون خندون 🌸و لحظههاتون شیرین💓بهترینها سهم امروزتون★♥️@khandeogham
بًسًــــــــمً اًلًلًهً اًلًرًحًمًنً اًلًرًحًــــــــیًمً❤️🌹★♥️@khandeogham
🎙ابوالفضل_اسماعیل نژاد❤️🔥موزیک (خاطره)★♥️@khandeogham
بیخیال نداشته ها و غصه هایه نفس عمیق بکش و زندگی کن❤️شبتون بخیرعزیزان🌙✨★♥️@khandeogham
يه جايى خوندم كه ميگفت :از بين آدما زندگيتون، دلنازكا رو بيشتر دوست داشته باشيد!همونا كه زود ميرنجن ولى زودم ميبخشنت، همونا كه زودعصبى ميشن وزود آروم ميشن! دل نازكا هيچوقت ناامنتنميكنن! اونا آدمايى هستن كه هر چند سالشون هم كه باشه،هنوزم قلب يه بچه دو ساله تو سينه شون ميتپه !چقدر منم🫠💟★♥️@khandeogham
«عشق قدیمی» MINEL؛ ࢪوایتے احساسے از عشقے ڪہ هنوز جایے میان خاطࢪهها زندہ مانده.🎵 Original Song: Amin Ara🎙️ Performed by: MINEL★♥️@khandeogham
هرشب قبل از خواب چند آیه قرآن❤️★♥️@khandeogham
❤️❤️:❤️❤️ساعت صفر عاشقیحالم حالِ دیگریستمیسوزم از تب عشق و قلبم بیقرارچشمهایم به راهزمانزمانِ دیدار ماست 💙★♥️@khandeogham
مهربونااا همگی خسته نباشیدببخشید نت بد بود طول میکشید بازیا بیاد مرسی از همراهیتون🥰❤️
چالش آخری❤️شرووووع🏃♀
موزیک جدید کیارش قشنگه >> ❤️🔥🎵 ★♥️@khandeogham
بازی چالش 🇮🇷 فارسی🇮🇷 ⁉️ ضرب المثل و اصطلاحات ⁉️ 🔰مقدار: 20 سوالی ⏱ مدت: 10 ثانیه 7️⃣ Amir ➖ ❌❌⚪️✅❌❌✅✅⚪️✅ ❌✅❌⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️ 🔰 44 ✔️ 5 🔥 2 6️⃣ 💖یؔـؒؔـَؔـ௸ـاس 🎖35583 ❌✅✅⚪️✅✅✅⚪️⚪️✅ ✅❌✅✅❌✅✅✅❌❌ 🔰 104 ✔️ 12 🔥 3 5️⃣ ⅅℰℒᎯℛᎯℳ ➖…شروووع عزیزان😊
بازی چالش 🇮🇷 فارسی🇮🇷⁉️ ضرب المثل و اصطلاحات ⁉️🔰مقدار: 20 سوالی⏱ مدت: 10 ثانیه7️⃣ Amir ➖❌❌⚪️✅❌❌✅✅⚪️✅❌✅❌⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️🔰 44 ✔️ 5 🔥 26️⃣ 💖یؔـؒؔـَؔـ௸ـاس 🎖35583❌✅✅⚪️✅✅✅⚪️⚪️✅✅❌✅✅❌✅✅✅❌❌🔰 104 ✔️ 12 🔥 35️⃣ ⅅℰℒᎯℛᎯℳ ➖✅✅✅✅✅❌✅✅❌❌❌✅❌✅❌❌❌✅✅❌🔰 106 ✔️ 11 🔥 54️⃣ M 💥 ha Mm a d. ➖⚪️⚪️✅✅✅✅✅✅✅❌✅✅✅❌✅✅✅✅⚪️⚪️🔰 122 ✔️ 14 🔥 73️⃣ ᴎ⅃ꙄƸͶͶƸd ➖✅✅✅❌✅❌✅❌✅✅❌❌✅✅✅✅✅✅❌✅🔰 124 ✔️ 14 🔥 62️⃣ ❤️Azar↱♥ ➖✅✅✅✅✅✅✅✅✅✅❌✅⚪️✅✅✅✅✅❌✅🔰 132 ✔️ 17 🔥 101️⃣ Golsh@d ➖✅✅✅⚪️✅❌✅❌✅✅✅✅✅❌✅✅✅✅✅✅🔰 136 ✔️ 16 🔥 6این رقابت با برتری Golsh@d به پایان رسید👏🕺💃
شروووع🤞
شروووع
عزیزان شروووع
آهنگی که هیچوقت تکراری نمیشه❤️🔥 تقدیم به شما همراهان گرامی❤️🦋★♥️@khandeogham
خدای بزرگ ی کرم رو ب ابریشمدونه ی شن رو به مروارید،ی تیکه زغال رو به الماس تغییر میدهاگه زمان به سختی گذشتو تحت فشار بودیرفیق بدون خدای بزرگ روی تو هم کار میکنه ❤️@khandeogham
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_102قسمت_صدودوم بیشتر هدفم این بود که آدرس چند بنگاه را در بابلسر پیدا کنم. ولی با روشن شدن موبایل با سیلی از تماس ها و پیام ها مواجه شدم. شصت و هشت تماس از عمه خانم. چهل و سه تماس از یحیی و هجده تماس از یک شماره ناشناس.تعداد پیام ها از این هم بیشتر بود.همه ی پیام ها را بدون این که بخوانم پاک کردم و شماره یحیی را گرفتم. بوق اول به دوم نرسیده گوشی را برداشت. - آبجی سحر کجایی؟ حالت خوبه؟ لبخند زدم. با این که بیشتر مشکلاتی که گریبانم را گرفته بود به خاطر سر به هوایی یحیی بود ولی من این پسر را دوست داشتم. هیچ وقت حتی برای لحظه ای قضاوتم نکرد و من را به خاطر وضعیت زندگیم مورد سرزنش قرار نداد. - خوبم. تو یه پلاژ تو بابلسر اتاق گرفتم. - ای بابا اونجا چیکار می کنی؟ چرا تلفنتو و خاموش کردی؟ می دونی از دیروز تا حالا چه به روزمون اومد؟ به خدا مردیم از نگرانی.نمی خواستم حرصم را سر یحیی خالی کنم ولی نمی دانم چرا گفتم: - تلفنم شارژ نداشت. فکر کنم اون موقع که به جرم دزدی کیفم و می گشتن، شارژرم افتاده تو هال خونه عمه خانم.یحیی لحظه ای سکوت کرد: - متاسفم، عمه تعریف کرد دیروز چه اتفاقی افتاد.پشیمان از حرفی که زده بودم آرام گفتم: - مهم نیست. هر چی بوده گذشته. فقط یه خواهشی ازت دارم. - تو جون بخواه.خنده ام گرفت. دوباره شده بود همون یحیی زبان باز روزهای قبل. - یه چمدون گوشه اتاقه که وسایل ضروری من و آذین توشه. دیروز چون نمی دونستم می تونم اتاق بگیرم یا نه با خودم نیوردمش. می شه اون برام بیاری. - سحر برگرد پیش عمه. عمه خیلی بیتابی می کنه. حالش اصلا خوب نیست. از دیشب یه لحظه ام چشم رو هم نذاشته.آب دهانم را قورت دادم و با بغض گفتم: - از طرف من به عمه خانم بگو من جام خوبه و مشکلی ندارم. بگو هر وقت خونه پیدا کردم برای بردن اسباب و اثاثیم میام پیشش. - اگه مشکلت میترا و بهروزه عمه خانم هر دوتاشون از خونه بیرون کرد. الان رفتن ویلای پدر......حرفش را قطع کردم و با لحنی که راه را برای هر نوع درخواست دیگری می بست، گفتم: - اصرار نکن یحیی. واقعاً نمی تونم بیام.نفس عمیقی کشید و تسلیم شد: - هر جور راحتی. آدرست و برام بفرست. چمدون و برات میارم. باشه ای گفتم و تماس را قطع کردم و بعد از فرستادن لوکیشن برای یحیی به سراغ سایت های فروش و اجاره ی خانه رفتم تا شاید جای مناسبی را برای زندگی پیدا کنم.همانطور که از این سایت به آن سایت می رفتم، پیامی از همان شماره ناشناسی که چندین بار با موبایلم تماس گرفته بود، آمد. - سلام من بهزادم می تونم بهتون زنگ بزنم. برای چند ثانیه به پیام خیره ماندم و بعد با یک نه قاطع جوابش را دادم و صفحه تلفن را بستم و توی کیفم انداختم. فهمیدن این که چرا بهزاد پسر دوردانه ی عمه خانم میخواست با من حرف بزند کار سختی نبود. عمه خانم به خاطر اتفاقی که افتاده بود شرمنده بود و از پسرش خواسته بود تا من را راضی به برگشت کند ولی من تا وقتی که خانه ای برای خودم پیدا نمی کردم پا به خانه ی عمه خانم نمی گذاشتم. آن هم فقط برای بردن وسایلم وگرنه من دیگر در آن خانه کاری نداشتم. ولی پیدا کردن خانه با بودجه کم من هم سخت بود قیمت خانه ها در بابل خیلی بیشتر از شهر من بود. شاید مجبور می شدم از ایمان و یا نغمه پول قرض کنم. مژده هم بود. او هم مطمئناً وقتی می فهمیدم در چه گندابی گرفتار شدم کمکم می کرد ولی من دوست نداشتم دستم را جلوی آن ها دراز کنم آن هم وقتی که بعد از سال تحویل با تک، تکشان تماس گرفته بودم و مطمئن شان کرده بودم که هیچ مشکلی ندارم و شاد و خرم با آذین در خانه ا ی نقلی و زیبای زندگی می کنم.اعتراف به این که دروغ گفتم و جایی برای زندگی ندارم برایم سخت و شرم آور بود. ولی چاره ای نداشتم. اگر وضع به همین صورت ادامه پیدا می کرد تمام پولم از بین می رفت. غیر از آن، مسئله کار هم بود. باید به دنبال کار هم می گشتم و تا مکان ثابتی برای زندگی پیدا نمی کردم نمی توانستم به دنبال کار بروم. -سلامسرم را بلند کردم و به مرد جوانی که قیافه آشنایی داشت، نگاه کردم. -من و نشناختید؟مرد قد بلند و خوش هیکل بود. با موهایی پرپشت به رنگ سیاه و چشم هایی درشت و نافذ. بینی قلمی و فک زاویه درش از او مرد خوش قیافه ای ساخته بود. -نه، باید بشناسم؟-من بهزادم. پسر عمه خانم. دیروز برای یک لحظه بهزاد را دیده بودم ولی آنقدر مضطرب و آشفته بودم که قیافه اش در خاطر نمانده بود. هر چند اگر کمی حواسم را بیشتر جمع می کردم می توانستم او را از شباهتش به عکس های پدرش بشناسم.اخم هایم را در هم کشیدم و پرسیدم:-شما اینجا چیکار می کنید؟-می خواستم باهاتون تلفنی حرف بزنم وقتی قبول نکردید، تصمیم گرفتم حضوری بیام خدمتون.ادامه دارد...★♥️@khandeogham
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_101قسمت_صدویکماین که ساکت بود و سعی نکرده بود من را بیدار کند، معنی زیاد خوبی نمی داد. هر چند شاید برای بیدار کردن من تلاشش را کرده بود ولی من به خاطر خستگی زیاد، متوجه نشده بودم. دیشب چنان خسته بودم که تا پا به رختخواب گذاشتم بیهوش شدم. با یادآوری اتفاقات دیشب آه از نهادم بلند شد. هنوز از فکر این که ممکن بود دیشب توی دریا غرق شوم بدنم می لرزید.به زور از جایم بلند شدم و روی تخت نشستم و آذین را صدا کردم ولی جوابم را نداد. صدای فس، فس هنوز می آمد. از کلافگی پوفی کشیدم و از تخت بیرون آمدم. پایم را که از اتاق خواب بیرون گذاشتم خشکم زد. انگار جنگ شده بود. لباس هایم همه جا پخش و پلا شده بود و کسی محتویات کیفم را روی زمین ریخته بود. تلویزیون روی کانالی که برفک نشان می داد روشن بود و خورده های کیک سطح کاناپه رو به روی تلویزیون را پوشانده بود. هوای اتاق گرم و خفه بود و آذین معلوم نبود خودش را کجا پنهان کرده. دوباره صدایش کردم ولی باز هم جوابم را نداد. این جواب ندادن یعنی داشت کاری را انجام می داد که می دانست اجازه انجامش را ندارد.اول کنترل را برداشتم و تلویزیون را که صدای فس و فسش اعصابم را به هم ریخته بود خاموش کردم و بعد به سراغ بخاری رفتم و درجه آن را پایین آوردم. همان موقع بود که چشمم به آذین افتاد.خودش را پشت کاناپه پنهان کرده بود و با اندک لوازم آرایشی که برایم باقی مانده بود، صورتش را نقاشی می کرد. تمام رژلبم را دور لب های کوچکش مالیده بود و با مداد چشم، ابروها و پیشانیش را خط، خطی کرده بود. با دیدن من رژلب را تو بغلش پنهان کرد و لب هایش را ستیزه جویانه به هم فشار داد. در صورتش هیچ نشانه ای از پشیمانی دیده نمی شد. آذین به ندرت دست به چنین شیطنت های می زد. شاید این کارش نوعی تلافی برای بدخلقی دیشب من بود. رو به رویش نشستم و گفتم:-چیکار می کنی؟حالا که مطمئن شده بود نمی خواهم دعوایش کنم با افتخار رژلب را بالا آورد و نشانم داد.- خوشگل شدم.سرم را کج کردم. -شما که می دونی نباید بی اجازه به وسایل من دست بزنی.لب برچید:-خواب بودی.-بیدارم می کردی.رژ را به کناری انداخت. گردنش را مثل غاز جلو داد. لب هایش را غنچه کرد و گفت:-خسته ام کردی؟ابروهایم بالا پرید:-من خسته ات کردم.بدنش را چرخاند و به حالت قهر پشت به من نشست. از این که دست پیش راگرفته بود تا دعوایش نکنم خنده ام گرفت. از جایم بلند شدم و گفتم:-من می خوام برم بیرون صبحونه بخورم. کی با من میاد؟ با هیجان از جایش پرید و فریاد زد:-من، من دستم را به سمتش دراز کردم:-پس بیا بریم، صورتت و بشوری.پا به فرار گذاشت:-نمی خوام. خوشگل شدم.پووف کلافه ای کشیدم. -اینجوری که نمی شه بریم بیرون. باید صورتت و بشوری؟- نمی خوام صویتم و بشویی. - باشه، اون وقت منم مجبورم تنها برم صبحونه بخورم. لب هایش به سمت پایین کشیده شد و ناامیدانه نگاهم کرد. بغلش کردم و گفتم: - در عوضش بعد از صبحونه با هم می ریم تاب و سرسره سوار شی.خنده دوباره روی لب هایش نشست.نیم ساعت بعد هر دو لباس پوشیده و مرتب از سوئیت به هم ریخته بیرون آمدیم.وقتی در سوئیت را قفل می کردم. نگاهم به سمت ساحل که از بین نرده های آهنی پلاژ دیده می شد چرخید. لرزی توی ستون فقراتم افتاد و بدنم مورمور شد. هنوز نمی دانستم کاری که دیشب کردم عمدی بود یا نه. آیا واقعاً قصد خودکشی داشتم؟ یا رفتنم درون آب هیچ دلیلی خاصی نداشت؟این معمایی بود که شاید هیچ وقت جواب آن را پیدا نمی کردم.ولی چیزی که از آن مطمئن بودم، این بود که دیگر هیچ وقت، قدم به ساحل نمی گذاشتم. لااقل نه به این زودی ها.دست آذین را گرفتم و به سمت رستورانی که صبحانه سرو می کرد رفتیم و روی یکی از تخت های چوبی جلوی رستوران نشستیم.پسر جوانی که پیشبند قهوه ای رنگی را روی بلوز و شلوارش بسته بود، به سمتمان آمد و منو رو به دست من داد. برای آذین سوسیس و تخمه مرغ و برای خودم نان و پنیر و چای سفارش دادم. پسر که سن و سال کمی داشت. سفارشات را توی دفترچه کوچکی که از جیب پیشبندش بیرون آورده بود، نوشت. منو را دوباره از من گرفت و پرسید: - چیز دیگه نمی خواین؟ موبایلم را از داخل کیفم در آوردم و به سمت پسر گرفتم: - من شارژرم و گم کردم شارژری دارید که به این بخوره.پسر نگاهی به موبایل انداخت: - شارژر موبایل خودم بهش می خوره. - می شه این و برام بزنید تو شارژ پسر باشه ای گفت و موبایل را از دستم گرفت و با خودش برد.بعد از خوردن صبحانه همانطور که قول داده بودم آذین را به زمین بازی بردم.خودم روی نیمکتی نشستم و آذین را رها کردم تا به سراغ سرسره بلند و پیچ داری که وسط زمین بازی بود، برود.موبایلم را که شارژ شده بود از داخل کیفم بیرون آوردم و روشنش کردم.★♥️@khandeogham
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_100قسمت_صدآیا واقعاً می خواستم خودم را بکشم؟آیا واقعا می خواستم آذین را تنها بگذارم. نه، محال بود. من هیچ وقت دست به چنین کار احمقانه ای نمی زدم. پس تا زانو توی آب چکار می کردم؟ نمی دانستم. واقعاً نمی دانستم. چرا پا درون آب گذاشته بودم؟ من فقط به ساحل رفته بودم تا کمی هوا بخورم. من رفته بودم تا.........چشم بستم و سرم را از پشت چند بار به دیواری که به آن تکیه زده بودم کوبیدم. من هیچ چیز نمی دانستم. من واقعاً هیچ چیز نمی دانستم.از فکر اتفاقی که ممکن بود بیفتد تنم شروع به لرزیدن کرد. اگر آن پسر من را نمی دید و دستم را نمی گرفته چه می شد؟ اگر من در دریا غرق می شدم و می مردم چه بلایی سر آذین می آمد؟ او را به پرورشگاه می بردند یا به پدرش می دادند؟ آیا نازنین اجازه می داد آرش دخترش را نگهدارد. اصلاً خود آرش می خواست از آذین نگهداری کند یا او هم مثل پدر من از زیر بار مسئولیتش شانه خالی می کرد.شاید خاله آذین را پیش خودش می برد و او هم همانطور که من در کنار عزیز بزرگ شده بودم در کنار خاله لیلا بزرگ می شد. اگر این اتفاق می افتاد زندگی تلخی در انتظار آذین بود. آذین هم مثل من مجبور می شد تمام کودکی و جوانیش را در کنار پیرزنی که سعی در کنترلش داشت، بگذراند. مدام به خاطر مادر بی لیاقتش از فامیلی که چشم دیدن او را نداشتند سرکوفت بشنود و شماتت شود.تمام زندگیش در حسرت اندکی محبت و دوست داشته شدن دست و پا بزند و در آخر چیزی جز تمسخر و توهین نصیبش نشود. هر روز خودش را با خواهر و برادرهایش که از عشق پدر و مادر سیراب بودند و در بهترین شرایط اقتصادی رشد می کردند، مقایسه کند و هر روز بیشتر و بیشتر از من متنفر شود. از من که با خودخواهی او را در میان جماعتی ظالم و ستمگر تنها گذاشته بودم.اگر این اتفاق می افتاد آذرین هیچ وقت من را نمی بخشید. همانطور که من هیچ وقت مادرم را نبخشیدم.از خودم خجالت کشیدم. از خودم که سعی کرده بودم راحت ترین راه را انتخاب کنم. مگر من به خودم قول نداده بودم قوی باشم؟ مگر قسم نخورده بودم که هیچ وقت آذین را تنها نگذارم و زندگی خوبی برایش بسازم؟ پس چه شد؟ چرا می خواستم خودم را بکشم؟ چرا می خواستم دخترم را یکه و تنها توی این دنیای کثیف رها کنم؟ همانطور که پدر و مادرم من را رها کرده بودند و رفته بودند. مگر همیشه نمی گفتم من مثل مادرم نیستم پس چرا داشتم همان کاری را که مادرم با من کرد، با آذین می کردم؟من داشتم با غرق کردن خودم در دریا دخترم را تنها و بی کس رها می کردم. این که به چه علتی می خواستم آذین را رها کند فرقی در اصل قضیه نمی کرد. هیچ فرقی بین این که به دنبال معشوقه ای و در پی خوشگذرانی از بچه ام بگذرم و یا این که از سر بدبختی و بیچارگی خودم را به کام مرگ بفرستم، وجود نداشت. در هر صورت آن بچه بیچاره در این دنیای ظالم، تنها و بی کس رها می شد و محکوم بود تا ابد ننگی را که من برایش به ارمغان گذاشته بودم بر دوش بکشد.ولی نه، من نمی خواستم خودم را بکشم. من اصلاً قصد خودکشی نداشتم. من در بدترین لحظات زندگیم هم به خودکشی فکر نکرده بودم. پس آنجا چه کار می کردم؟ چطور سر از دریا در آورده بودم؟ گیج شده بودم و نمی دانستم واقعاً در آن ساحل تاریک چه اتفاقی افتاده بود. لرزی به جانم افتاد و سرما تا مغز استخوانم بالا رفت. تازه یادم افتاد که لباس هایم خیس است و اگر به خودم نمی جنبیدم. از سرما مریض می شدم. نباید می گذاشتم این اتفاق بیفتد اگر مریض می شدم هیچ کسی نبود تا از من پرستاری کند و از دختر بی پناهم نگهداری کند.به سراغ بخاری رفتم و آن را روشن کردم و روی بالاترین درجه تنظیم کردم. بعد به حمام رفتم و خودم را به آب داغ سپردم و اجازه دادم جریان آب نه تنها تمام شن های دریا بلکه همه خاطرات دیشب را بشورد و با خودش ببرد. وقتی از حمام بیرون آمدم هوا رو به روشن شدن می رفت. لباس گرمی پوشیدم موهای خیسم را با حوله بستم. لباس های خیسم را که توی حمام شسته بودم جلوی بخاری پهن کردم و به اتاق خواب رفتم و زیر پتو کنار آذین دراز کشیدم و دخترکم را سفت در آغوش گرفتم. دیگر هیچ وقت کاری را که دیشب کرده بودم تکرار نمی کردم. دیگر نمی گذاشتم خشم و غم بر من مسلط شود و عنان زندگیم را به دست بگیرد و من را به جایی ببرد که نباید. من فقط برای خودم زندگی نمی کردم من مادری بودم که مسئولیت دخترم را بر گردن داشتم. هیچ وقت نخواهم گذاشت او رنجی را که من تجربه کرده بودم، تجربه کند. صبح با شنیدن صدای فس، فسی که منبع آن را نمی دانستم از خواب بیدار شدم. نور خورشید اتاق را روشن کرده بود و خبری از آذین نبود.دوست نداشتم از جایم بلند شوم. خسته بودم و هنوز خوابم می آمد و باید به سراغ آذین که معلوم نبود کجا رفته و چه می کند، می گشتم.★♥️@khandeogham
وقتے مے گویے شب بخیرتمام دردهایم رازیر بالشم مے گذارمو با خیال راحت،آماده ے پروازدر رویاے تو مے شوم.★♥️@khandeogham
در زندگی باب میل خودتان باشید، به دیگران هم احترام بگذارید، همین کفایت میکند...👌★♥️@khandeogham
رمان صوتی کلیدر جلد دوم3از آثار محمود دولت آبادی❤️★♥️@khandeogham
ناهارتایم❤️غذا_با_مرغ ناگت_شکم پر 10 عددسینه مرغ 1عدد، پنیر ورقه ای 2عدد، نون تست 2عدد، شیر 5 ق غ، کرانچی پنیری 1 بسته، آرد 5 ق غ،پنیر پیتزا، نمک، فلفل، ادویه کاری، پودر سیر★♥️@khandeogham
#کلماتور❤️🦋
مرده زنگ میزنه خونه، میگه عزیزم من بعداز ظهر با دوستم میام خونه… زنش میگه خونه ریختو پاشه مرده: ميدونم زنه: ظرفا کثیفه مرده: میدونم زنه: توى یخچال هم هیچی نداریم … مرده: ميدونم زنه: تو ک همه رو میدونی پس چرا دعوتش کردی آخه هوس زن گرفتن کرده، گفتم،بیاد…
مرده زنگ میزنه خونه، میگه عزیزم من بعداز ظهر با دوستم میام خونه… زنش میگه خونه ریختو پاشهمرده: ميدونمزنه: ظرفا کثیفهمرده: میدونم زنه: توى یخچال هم هیچی نداریم …مرده: ميدونم زنه: تو ک همه رو میدونی پس چرا دعوتش کردیآخه هوس زن گرفتن کرده، گفتم،بیاد وضعیتمو ببینه شاید پشیمون شه ….!😂😂😂★♥️@khandeogham
پیش بینی بزرگ….💔@مرگ @زندگی ★♥️@khandeogham
ویژگیهای ارتباطی شخصیتها : افراد درونگرا۱) از تنهایی انرژی میگیرند۲) نمیخواهند کانون توجه باشند۳) شنونده های خوبی هستندافراد برونگرا۱)از تعامل با دیگران لذت میبرند۲)بیش از انکه گوش بدهند حرف میزنند۳)دوست دارند کانون توجه باشندافراد حسی۱)تمرکز بر دریافت اطلاعاتشان با حواس پنجگانه است۲)به زمان حال توجه دارند۳)از تکرار یک مهارت خسته نمی شوندافراد شهودی۱)به الهام و دریافت قلبی معتقدند۲)از تکرار یک مهارت خسته می شوند۳)برای نوآوری و تخیل ارزش زیادی قائلندافراد احساسی۱)به همدلی و درک دیگران اهمیت میدهند۲)به راحتی از دیگران تشکر می کنند۳)از طرف دیگران بیش از اندازه عاطفی ارزیابی میشوندافراد منطقی۱)بیش از حد برای منطق و عدالت بها قائل اند۲)از طرف دیگران خشک و بی انعطاف ارزیابی می شوند.۳)بزرگترین انگیزه ی آنها در کار موفق شدن استافراد قضاوت کننده۱)معتقدند اول کار بعد تفریح۲)زمان را منبع تمام شدنی می دانند۳)نتیجه گرا هستند ویژگی افراد دریافت کننده۱)اول تفریح بعد کار۲)زمان را منبع تجدید شدنی می دانند۳)نتیجه گرا نیستند+ اگه برات مفید بود یه ❤️🔥 بزار:)))انرژی بدین دوستان ریکشنا پایینه ها★♥️@khandeogham
@Cafemusic_3 – پادکست دنس کلاب 32
رقصیدن با این ریمیکس نوستالژی اجباریه🥰💃💃★♥️@khandeogham
ابراز علاقه من یکم وحشیانست پس بدون اگه نزدمت و اذیتت نکردم یعنی دوست ندارم.★♥️@khandeogham
دخترا وقتی میگن کفش مهمونی نداریم :/😂★♥️@khandeogham
از دور برایت گلی فرستادمکه نامش سلاموبویش عطر دوستیروزتون بخیر🧡★♥️@khandeogham
قلب من عاشق توئہ عاشق نگات... ♥★♥️@khandeogham
واقعا نمیدونم گریه کنم یا بخندم.★♥️@khandeogham
متولد ٢۴ مرداد تولدت مبارک🎈💝🎉🎉🎉🎉🎉🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎁🎁🎁🎁★♥️@khandeogham
بریم ورزش وانرژی مثبت ★♥️@khandeogham
اول هفته تون عالی 🌺خـدایـااین هفته را برای من ودوستانم زیبا بسازسبد تقدیر ۷ روز ما راپر کن از شادی و آرامش خیر و برکت و خبرهای خوبان شاءالله 💐صبحتون بخیر❤️★♥️@khandeogham
خدایا یاد تو آرام بخش دلهاســـ❤️ــتدر هر ثانیہ صدایت میزنم و آرام مے گیرم و روزم را با نام تو آغاز مے ڪنم 🙏 🌼 بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ 🌼الهی به امیدتو★♥️@khandeogham
کاش تو دنیا یکی مثل خودمون کنارمون بود🥹💞شبتون بخیرعزیزان همراه❤️💫★♥️@khandeogham
Baran – Niaz
🎙baran 🎼 niaz🔻آهنگ جدید باران - نیاز 🎶★♥️@khandeogham