ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_105قسمت_صدوپنجمنگاهش به س…
انتشار: 2026/08/16 18:56 UTCدریافت: 2026/08/17 06:52 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 06:52 UTC
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_105قسمت_صدوپنجمنگاهش به سمت کیسه غذای توی دست بهزاد رفت:-نیمیو دوست ندارم. چشم هایم را در حدقه چرخاندم. دخترکم من را به یک پرس غذا فروخته بود. بهزاد لبخند حرص درآری زد و رو به آذین گفت:-کباب چی؟ دوست داری؟آذین با خوشحالی سرش را بالا و پایین کرد.نفسم را بیرون دادم و شکست خورده در را برای بهزاد باز کردم:-بفرمائید تو.خندان و خوشحال وارد خانه شد. با حرص به آشپزخانه رفتم تا وسایلی را که برای خوردن غذا لازم داشتیم به اتاق بیاورم. وقتی با سفره یک بار مصرف و قاشق و بشقاب از آشپزخانه بیرون آمدم. بهزاد را دیدم که آذین را رو به روی خودش نشانده بود و سعی می کرد اشکالات گفتاریش را رفع کند. -بگو رفتم-یفتم-گوش کن. یفتم نه. رفتم. اولش ر داره نه ی. باید بگی رِ رِ رِ ، رفتمآذین دندان های ریز و یک دستش را به نمایش گذاشت و گفت-یِ یِ یِ، یفتم بهزاد از لحن بامزه آذین به خنده افتاد.سرش را بالا آورد و با دیدن من که هنوز جلوی در آشپزخانه ایستاده بودم به سرعت از جایش بلند شد و وسایل را از دستم گرفت و شروع به پهن کردن سفره کرد. رفتار بهزاد در عین راحتی مودبانه بود. در عین این که بسیار محترمانه برخورد می کرد ولی چنان صمیمتی از خودش نشان می داد که حتی خود من هم باور نمی کردم امروز صبح برای اولین بار او را ملاقات کرده ام. نفسم را بیرون دادم و کنار سفره ای که بهزاد پهن کرده بود، نشستم.بهزاد ظروف غذا را از داخل کیسه های پلاستیکی در آورد و جلوی من و آذین گذاشت:-نمی دونستم چی دوست دارید. برای همین هم جوجه گرفتم هم کوبیده. -لازم به این همه زحمت نبود.بهزاد بدون توجه به لحن سرد من گفت:-چه زحمتی. گفتم به خاطر خودم این کار رو کردم دوست ندارم تنها غذا بخورم.به طعنه گفتم:-اگر برمی گشتید خونه ی خودتون، می تونستید شام و با مادرتون بخورید. اون وقت دیگه تنها نبودید.بهزاد همانطور که درب ظرف غذای آذین را باز میکرد با لحن بی تفاوتی گفت: -مامان رام نمی ده خونه. گفته یا با آذین و سحر برگرد یا اصلاً برنگرد.باید از این همه محبت و توجه عمه خانم خوشحال می شدم ولی نشدم. من هنوز هم از دست عمه خانم دلگیر بودم. وقتی به یاد می آوردم چطور اجازه داده بود عروسش به من بی احترامی کند از دستش عصبانی می شدم.-من که بهتون گفتم برنمی گردم.-پس منم مجبورم همین جا بمونم.به مسخره گفتم:-یعنی شب و می خواید تو پلاژ بمونید؟جدی جوابم را داد:-آره، یه سوئیت گرفتم. سوئیت شماره چهار. اگه دوست داشته باشی می تونی آخر شب برای خوردن چایی بیای سوئیت من.از این همه پررویی چشمانم گرد شد.بهزاد با سر به ظرف غذای من اشاره کرد:-غذاتون و بخورید سرد می شه.ولی من میلی به خوردن نداشتم. با حرص گفتم:-تا کی می خواین اینجا بمونید؟-تا هر وقت که بتونم شما رو راضی به برگشت کنم.-ولی من تا خونه پیدا نکنم بر نمی گردم. فکر هم نکنم تا بعد از تعطیلات بتونم خونه پیدا کنم؟-چرا؟نفسم را بیرون دادم.-الان بیشتر بنگاه ها تعطیلن، خونه به این راحتی پیدا نمی شه.-اگه من براتون یه خونه مناسب پیدا کنم چی؟ اگر دوست داشت برایم دنبال خانه بگردد جلویش را نمی گرفتم. هر چند بعید می دانستم او هم در این مقطع زمانی بتواند جایی را پیدا کند. با بی تفاوتی شانه ای بالا انداختم:-اگه قیمتش مناسب باشه، چرا که نه. -سوئیت خودم رو کرایه کنید.-سوئیت خودتون؟- طبقه بالای خونه مامان.پوزخند زدم:-شما حالتون خوبه. من چهار روز توی خونه مادرتون ازش پرستاری کردم اون بلا رو سرم اوردن حالا ازم می خواین بیان تو طبقه بالای خونه ی مادرتون زندگی کنم. -نگفتم همین جوری که. گفتم سوئیت و ازم کرایه کنید. ببیند سحر خانم دفعه اولی نیست که می خوایم اونجا رو اجاره بدیم.کمی آرام گرفتم:-پس خودتون می خواین کجا زندگی کنید؟-من تو ماه یه هفته بیشتر نمیام بابل. اونم دوست دارم پایین و کنار مادرم باشم احتیاجی به اون سوئیت ندارم. در واقع خیلی وقته اون سوئیت بلااستفاده اس.پیشنهاد وسوسه انگیزی بود ولی پذیرفتنش برای من امکان پذیر نبود.هنوز خاطره تلخ اتفاقات دیروز عذابم می داد. دوست نداشتم این بار به سوءاستفاده از بخشندگی عمه خانم متهم شوم. دوست نداشتم دوباره با میترا و بهروز رو به رو شوم. دوست نداشتم زیر دین کسی باشم. سرم را پایین انداختم و در حالی که با غذایم بازی می کردم، گفتم:-ممنون از پیشنهادتون ولی من نمی تونم قبولش کنم.بهزاد قاشقش را پایین گذاشت و دست هایش در هم قلاب کرد:-ببیند. من می دونم شما چه حسی دارید.می دونم در مورد برگشتن به خونه ی ما چی فکر می کنید ولی باید اول به منافع خودتون و آذین فکر کنید. زندگی اینجا، اونم با یه بچه خیلی سخته. گذشته از هزینه ی بالای که باید پرداخت کنید، هیچ امکانات بدرد بخوری هم ندارید.ادامه دارد...★♥️@khandeogham
