ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_101قسمت_صدویکماین که ساکت…
انتشار: 2026/08/15 18:48 UTCدریافت: 2026/08/16 00:03 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 00:03 UTC
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_101قسمت_صدویکماین که ساکت بود و سعی نکرده بود من را بیدار کند، معنی زیاد خوبی نمی داد. هر چند شاید برای بیدار کردن من تلاشش را کرده بود ولی من به خاطر خستگی زیاد، متوجه نشده بودم. دیشب چنان خسته بودم که تا پا به رختخواب گذاشتم بیهوش شدم. با یادآوری اتفاقات دیشب آه از نهادم بلند شد. هنوز از فکر این که ممکن بود دیشب توی دریا غرق شوم بدنم می لرزید.به زور از جایم بلند شدم و روی تخت نشستم و آذین را صدا کردم ولی جوابم را نداد. صدای فس، فس هنوز می آمد. از کلافگی پوفی کشیدم و از تخت بیرون آمدم. پایم را که از اتاق خواب بیرون گذاشتم خشکم زد. انگار جنگ شده بود. لباس هایم همه جا پخش و پلا شده بود و کسی محتویات کیفم را روی زمین ریخته بود. تلویزیون روی کانالی که برفک نشان می داد روشن بود و خورده های کیک سطح کاناپه رو به روی تلویزیون را پوشانده بود. هوای اتاق گرم و خفه بود و آذین معلوم نبود خودش را کجا پنهان کرده. دوباره صدایش کردم ولی باز هم جوابم را نداد. این جواب ندادن یعنی داشت کاری را انجام می داد که می دانست اجازه انجامش را ندارد.اول کنترل را برداشتم و تلویزیون را که صدای فس و فسش اعصابم را به هم ریخته بود خاموش کردم و بعد به سراغ بخاری رفتم و درجه آن را پایین آوردم. همان موقع بود که چشمم به آذین افتاد.خودش را پشت کاناپه پنهان کرده بود و با اندک لوازم آرایشی که برایم باقی مانده بود، صورتش را نقاشی می کرد. تمام رژلبم را دور لب های کوچکش مالیده بود و با مداد چشم، ابروها و پیشانیش را خط، خطی کرده بود. با دیدن من رژلب را تو بغلش پنهان کرد و لب هایش را ستیزه جویانه به هم فشار داد. در صورتش هیچ نشانه ای از پشیمانی دیده نمی شد. آذین به ندرت دست به چنین شیطنت های می زد. شاید این کارش نوعی تلافی برای بدخلقی دیشب من بود. رو به رویش نشستم و گفتم:-چیکار می کنی؟حالا که مطمئن شده بود نمی خواهم دعوایش کنم با افتخار رژلب را بالا آورد و نشانم داد.- خوشگل شدم.سرم را کج کردم. -شما که می دونی نباید بی اجازه به وسایل من دست بزنی.لب برچید:-خواب بودی.-بیدارم می کردی.رژ را به کناری انداخت. گردنش را مثل غاز جلو داد. لب هایش را غنچه کرد و گفت:-خسته ام کردی؟ابروهایم بالا پرید:-من خسته ات کردم.بدنش را چرخاند و به حالت قهر پشت به من نشست. از این که دست پیش راگرفته بود تا دعوایش نکنم خنده ام گرفت. از جایم بلند شدم و گفتم:-من می خوام برم بیرون صبحونه بخورم. کی با من میاد؟ با هیجان از جایش پرید و فریاد زد:-من، من دستم را به سمتش دراز کردم:-پس بیا بریم، صورتت و بشوری.پا به فرار گذاشت:-نمی خوام. خوشگل شدم.پووف کلافه ای کشیدم. -اینجوری که نمی شه بریم بیرون. باید صورتت و بشوری؟- نمی خوام صویتم و بشویی. - باشه، اون وقت منم مجبورم تنها برم صبحونه بخورم. لب هایش به سمت پایین کشیده شد و ناامیدانه نگاهم کرد. بغلش کردم و گفتم: - در عوضش بعد از صبحونه با هم می ریم تاب و سرسره سوار شی.خنده دوباره روی لب هایش نشست.نیم ساعت بعد هر دو لباس پوشیده و مرتب از سوئیت به هم ریخته بیرون آمدیم.وقتی در سوئیت را قفل می کردم. نگاهم به سمت ساحل که از بین نرده های آهنی پلاژ دیده می شد چرخید. لرزی توی ستون فقراتم افتاد و بدنم مورمور شد. هنوز نمی دانستم کاری که دیشب کردم عمدی بود یا نه. آیا واقعاً قصد خودکشی داشتم؟ یا رفتنم درون آب هیچ دلیلی خاصی نداشت؟این معمایی بود که شاید هیچ وقت جواب آن را پیدا نمی کردم.ولی چیزی که از آن مطمئن بودم، این بود که دیگر هیچ وقت، قدم به ساحل نمی گذاشتم. لااقل نه به این زودی ها.دست آذین را گرفتم و به سمت رستورانی که صبحانه سرو می کرد رفتیم و روی یکی از تخت های چوبی جلوی رستوران نشستیم.پسر جوانی که پیشبند قهوه ای رنگی را روی بلوز و شلوارش بسته بود، به سمتمان آمد و منو رو به دست من داد. برای آذین سوسیس و تخمه مرغ و برای خودم نان و پنیر و چای سفارش دادم. پسر که سن و سال کمی داشت. سفارشات را توی دفترچه کوچکی که از جیب پیشبندش بیرون آورده بود، نوشت. منو را دوباره از من گرفت و پرسید: - چیز دیگه نمی خواین؟ موبایلم را از داخل کیفم در آوردم و به سمت پسر گرفتم: - من شارژرم و گم کردم شارژری دارید که به این بخوره.پسر نگاهی به موبایل انداخت: - شارژر موبایل خودم بهش می خوره. - می شه این و برام بزنید تو شارژ پسر باشه ای گفت و موبایل را از دستم گرفت و با خودش برد.بعد از خوردن صبحانه همانطور که قول داده بودم آذین را به زمین بازی بردم.خودم روی نیمکتی نشستم و آذین را رها کردم تا به سراغ سرسره بلند و پیچ داری که وسط زمین بازی بود، برود.موبایلم را که شارژ شده بود از داخل کیفم بیرون آوردم و روشنش کردم.★♥️@khandeogham
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 4 بازدید تازه در ساعت در این نمونهچرخه عمر مشاهدهشده پست
فقط نزدیکترین اسنپشات واقعی در محدوده هر نقطه زمانی استفاده میشود؛ هیچ مقداری درونیابی نمیشود.
برای رسم منحنی دستکم دو مشاهده واقعی لازم است.
| ۶ ساعت | الگو | عملکرد نسبی ۲۴ ساعته |
|---|---|---|
| ۹۴ | ناکافی | — |
پوشش: ناکافی · ۳ اسنپشات واقعی · دسترسپذیری حداکثر هفتروزه · post-lifecycle-natural-7d-v1
