ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_104قسمت_صدوچهارمچشم های آ…
انتشار: 2026/08/16 18:56 UTCدریافت: 2026/08/17 06:52 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 06:52 UTC
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_104قسمت_صدوچهارمچشم های آذین برق زد-میلاد و میثم اومدن دَیا-نه. ولی خیلی دوست داشتن بیان.دلشون برات تنگ شده. دل عمه خانم هم برات تنگ شده. شنیدم شبا با هم کتاب می خوندید نقاشی می کشیدید.آذین هیجان زده به سمتم چرخید:-بیم پیش عمه.با اخم به بهزاد که لبخند پیروزمندانه ای روی لب هایش نشسته بود، نگاه کردم.داشت من را بوسیله آذین تحت فشار می گذاشت.سعی کردم با بی توجهی نقشه اش را نقش بر آب کنم.-آقا بهزاد نمی خواین چمدون من و بدید.بهزاد از جایش بلند شد. -کدوم سوئیت هستید؟ -دوازده. -شما بفرمائید من خودم براتون میارم.دیگر اصرار نکردم و به همراه آذین به سمت سوئیت شماره دوازده رفتم و تا آمدن بهزاد روی پله های جلوی در نشستم. وقتی بهزاد آمد بدون هیچ حرفی چمدان ها و شارژر موبایلم را از او گرفتم و به داخل سوئیت رفتم.با همان لباس هایی که تنم بود چند دقیقه ای روی مبل نشستم. وقتی از رفتن بهزاد مطمئن شدم دست آذین را گرفتم و از سوئیت بیرون زدم. باید هر چه زودتر جایی را برای زندگی پیدا می کردم. این نوع زندگی نه برازنده من بود و نه شایسته آذین.چند ساعتی را بیهوده در شهر چرخیدم و از این بنگاه به آن بنگاه رفتم. بیشتر بنگاه ها یا تعطیل بودند و یا فقط اتاق و ویلا برای اسکان مسافران نوروزی کرایه می دادند.آن تعداد اندکی هم که به کارهای معمولشان می پرداختند مورد مناسبی که به درد من بخورد در فایل هایشان پیدا نکردند. ظاهراً باید تا بعد از عید به همان سوئیتی کرایه ای بسنده می کردم هر چند هنوز ناامید نشده بودم و تصمیم داشتم برای یافتن خانه به شهرهای مجاور هم سری بزنم. هوا تاریک شده بود که به قصد برگشت به پلاژ سوار ماشین شدم. قبل از آن، از یک فروشگاه بزرگ در مرکز شهر مقداری خرید کردم تا بتوانم برای شام چیزی بپزم. هزینه کرایه اتاق به اندازه کافی زیاد بود و اگر فکری برای خورد و خوراک خودم و آذین نمی کردم پولی را که برای مخارج روزمره کنار گذاشته بودم خیلی زود به اتمام می رسید و من مجبور بودم از پول خانه خرج کنم. از طرفی غذاهای بیرون به غیر از گران بودن، ناسالم هم بود و با بیماری که آذین داشت خوردن بیش از اندازه فست فوت و یا غذاهای چرب رستورانی ممکن بود سلامتیش را به خطر بیندازد. تصمیم گرفتم شب بعد از خواباندن آذین برنامه ای دقیق برای گذراندن این چند روز بریزم تا هم مخارجم را به حداقل کاهش دهم و هم از زمانم به بهترین نحو استفاده کنم. همچنین باید برای پیدا کردن یک شغل مناسب هم تلاش می کردم. مثلاً توی سایت های کار یابی ثبت نام می کردم و یا به سراغ نیازمندی های روزنامه ها می رفتم تا شاید بتوانم زودتر کار مناسبی پیدا کنم. به سوئیت که برگشتیم اول آذین گرسنه و نق، نقو را جلوی تلویزیون نشاندم و بعد خودم برای درست کردن نیمرو به آشپزخانه رفتم. وقت کافی برای پختن مرغ و برنجی که از فروشگاه خریده بودم نداشتم. پس باید امشب را با همان نیمرو سپری می کردم. ماهیتابه ای از داخل کابینت بیرون آوردم و روی گاز گذاشتم بعد به سراغ کیسه های خرید رفتم و شیشه روغن را از توی یکی از کیسه ها بیرون آوردم. هنوز روغن را داخل ماهیتابه نریخته بودم که کسی ضربه ای به در سوئیت زد. با تعجب شیشه روغن را روی کانتر گذاشتم و به سمت در نگاه کردم. هیچ ایده ای نداشتم که چه کسی می تواند پشت در باشد.کسی توی پلاژ من را نمی شناخت. برای لحظه ای فکر کردم شاید یحیی به دیدنم آمده. با این فکر به سرعت از آشپزخانه بیرون آمدم. دلم برای یحیی تنگ شده بود و دوست داشتم بعد از یک روز پر از ناامیدی یک چهره ی آشنا در نزدیکی خودم ببینم.آذین که زودتر از من خودش را به در رسانده بود با دست به در سوئیت اشاره کرد و گفت:-عمه اومده.همانطور که شالم را روی سرم می کشیدم جوابش را دادم:-نه مامان جان. عمه نیست. لب برچید ولی از از جایش تکان نخورد. دل دخترکم برای عمه خانم تنگ شده بود. باور این که در این مدت کم این قدر به عمه خانم وابسته شده بود، برایم سخت بود. آن هم آذینی که بعد از جداییم هیچ وقت برای خاله لیلا و آرش ابراز دلتنگی نکرده بود. نمی دانم به خاطر بی مهری خاله لیلا و آرش بود و یا به خاطر کم بودن سنش که هیچ وابستگی به پدر و مادر بزرگش نداشت. در سوئیت را که باز کردم. به جای یحیی بهزاد پشت در ایستاده بود، با چند پرس غذا در دست. کیسه غذاها را بالا گرفت و لبخند زد:-خواستم شام بخورم دیدم تنهایی از گلوم پایین نمی ره گفتم بیام با هم بخوریم.اخم کردم:-ممنون ولی ما شام خوردیم.آذین با تعجب به سمت من چرخید:-ما که هنوز شام نخویدیم.چشم غره ای به آذین رفتم و گفتم:-دارم برا خودمون شام می پزم.-چی دُیُست میکنی؟قیافه هیجانزده ای به خودم گرفتم.-اونی که تو خیلی دوست داری. نیمرو.لب هایش آویزون شد.★♥️@khandeogham
