ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_102قسمت_صدودوم بیشتر هدفم…
انتشار: 2026/08/15 18:48 UTCدریافت: 2026/08/16 00:03 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 00:03 UTC
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگیسحر_102قسمت_صدودوم بیشتر هدفم این بود که آدرس چند بنگاه را در بابلسر پیدا کنم. ولی با روشن شدن موبایل با سیلی از تماس ها و پیام ها مواجه شدم. شصت و هشت تماس از عمه خانم. چهل و سه تماس از یحیی و هجده تماس از یک شماره ناشناس.تعداد پیام ها از این هم بیشتر بود.همه ی پیام ها را بدون این که بخوانم پاک کردم و شماره یحیی را گرفتم. بوق اول به دوم نرسیده گوشی را برداشت. - آبجی سحر کجایی؟ حالت خوبه؟ لبخند زدم. با این که بیشتر مشکلاتی که گریبانم را گرفته بود به خاطر سر به هوایی یحیی بود ولی من این پسر را دوست داشتم. هیچ وقت حتی برای لحظه ای قضاوتم نکرد و من را به خاطر وضعیت زندگیم مورد سرزنش قرار نداد. - خوبم. تو یه پلاژ تو بابلسر اتاق گرفتم. - ای بابا اونجا چیکار می کنی؟ چرا تلفنتو و خاموش کردی؟ می دونی از دیروز تا حالا چه به روزمون اومد؟ به خدا مردیم از نگرانی.نمی خواستم حرصم را سر یحیی خالی کنم ولی نمی دانم چرا گفتم: - تلفنم شارژ نداشت. فکر کنم اون موقع که به جرم دزدی کیفم و می گشتن، شارژرم افتاده تو هال خونه عمه خانم.یحیی لحظه ای سکوت کرد: - متاسفم، عمه تعریف کرد دیروز چه اتفاقی افتاد.پشیمان از حرفی که زده بودم آرام گفتم: - مهم نیست. هر چی بوده گذشته. فقط یه خواهشی ازت دارم. - تو جون بخواه.خنده ام گرفت. دوباره شده بود همون یحیی زبان باز روزهای قبل. - یه چمدون گوشه اتاقه که وسایل ضروری من و آذین توشه. دیروز چون نمی دونستم می تونم اتاق بگیرم یا نه با خودم نیوردمش. می شه اون برام بیاری. - سحر برگرد پیش عمه. عمه خیلی بیتابی می کنه. حالش اصلا خوب نیست. از دیشب یه لحظه ام چشم رو هم نذاشته.آب دهانم را قورت دادم و با بغض گفتم: - از طرف من به عمه خانم بگو من جام خوبه و مشکلی ندارم. بگو هر وقت خونه پیدا کردم برای بردن اسباب و اثاثیم میام پیشش. - اگه مشکلت میترا و بهروزه عمه خانم هر دوتاشون از خونه بیرون کرد. الان رفتن ویلای پدر......حرفش را قطع کردم و با لحنی که راه را برای هر نوع درخواست دیگری می بست، گفتم: - اصرار نکن یحیی. واقعاً نمی تونم بیام.نفس عمیقی کشید و تسلیم شد: - هر جور راحتی. آدرست و برام بفرست. چمدون و برات میارم. باشه ای گفتم و تماس را قطع کردم و بعد از فرستادن لوکیشن برای یحیی به سراغ سایت های فروش و اجاره ی خانه رفتم تا شاید جای مناسبی را برای زندگی پیدا کنم.همانطور که از این سایت به آن سایت می رفتم، پیامی از همان شماره ناشناسی که چندین بار با موبایلم تماس گرفته بود، آمد. - سلام من بهزادم می تونم بهتون زنگ بزنم. برای چند ثانیه به پیام خیره ماندم و بعد با یک نه قاطع جوابش را دادم و صفحه تلفن را بستم و توی کیفم انداختم. فهمیدن این که چرا بهزاد پسر دوردانه ی عمه خانم میخواست با من حرف بزند کار سختی نبود. عمه خانم به خاطر اتفاقی که افتاده بود شرمنده بود و از پسرش خواسته بود تا من را راضی به برگشت کند ولی من تا وقتی که خانه ای برای خودم پیدا نمی کردم پا به خانه ی عمه خانم نمی گذاشتم. آن هم فقط برای بردن وسایلم وگرنه من دیگر در آن خانه کاری نداشتم. ولی پیدا کردن خانه با بودجه کم من هم سخت بود قیمت خانه ها در بابل خیلی بیشتر از شهر من بود. شاید مجبور می شدم از ایمان و یا نغمه پول قرض کنم. مژده هم بود. او هم مطمئناً وقتی می فهمیدم در چه گندابی گرفتار شدم کمکم می کرد ولی من دوست نداشتم دستم را جلوی آن ها دراز کنم آن هم وقتی که بعد از سال تحویل با تک، تکشان تماس گرفته بودم و مطمئن شان کرده بودم که هیچ مشکلی ندارم و شاد و خرم با آذین در خانه ا ی نقلی و زیبای زندگی می کنم.اعتراف به این که دروغ گفتم و جایی برای زندگی ندارم برایم سخت و شرم آور بود. ولی چاره ای نداشتم. اگر وضع به همین صورت ادامه پیدا می کرد تمام پولم از بین می رفت. غیر از آن، مسئله کار هم بود. باید به دنبال کار هم می گشتم و تا مکان ثابتی برای زندگی پیدا نمی کردم نمی توانستم به دنبال کار بروم. -سلامسرم را بلند کردم و به مرد جوانی که قیافه آشنایی داشت، نگاه کردم. -من و نشناختید؟مرد قد بلند و خوش هیکل بود. با موهایی پرپشت به رنگ سیاه و چشم هایی درشت و نافذ. بینی قلمی و فک زاویه درش از او مرد خوش قیافه ای ساخته بود. -نه، باید بشناسم؟-من بهزادم. پسر عمه خانم. دیروز برای یک لحظه بهزاد را دیده بودم ولی آنقدر مضطرب و آشفته بودم که قیافه اش در خاطر نمانده بود. هر چند اگر کمی حواسم را بیشتر جمع می کردم می توانستم او را از شباهتش به عکس های پدرش بشناسم.اخم هایم را در هم کشیدم و پرسیدم:-شما اینجا چیکار می کنید؟-می خواستم باهاتون تلفنی حرف بزنم وقتی قبول نکردید، تصمیم گرفتم حضوری بیام خدمتون.ادامه دارد...★♥️@khandeogham
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 5 بازدید تازه در ساعت در این نمونهچرخه عمر مشاهدهشده پست
فقط نزدیکترین اسنپشات واقعی در محدوده هر نقطه زمانی استفاده میشود؛ هیچ مقداری درونیابی نمیشود.
برای رسم منحنی دستکم دو مشاهده واقعی لازم است.
| ۶ ساعت | الگو | عملکرد نسبی ۲۴ ساعته |
|---|---|---|
| ۱۰۲ | ناکافی | — |
پوشش: ناکافی · ۳ اسنپشات واقعی · دسترسپذیری حداکثر هفتروزه · post-lifecycle-natural-7d-v1